پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨

فلسفه خيابانى و جوانان فلسفى
محسنی فرد فرزانه

اشاره:
مطلبى كه پيش‌رو داريد، گزارشى از مراسم بزرگداشت روز فلسفه در پژوهشكده حكمت و فلسفه است.
در اين مراسم كه با عنوان »اهميت نگرش فلسفى در علوم و فناورى« برگزار شد، دكتر على‌پايا استاد دانشگاه، دكتر محمد صنعتى، دكتر كريم مجتهدى، ضياء موحد پژوهشگر فلسفه، دكتر غلامحسين دينانى، دكتر اعوانى، دكتر معصومى همدانى، دكتر شاپور اعتماد، دكتر توكل، دكتر قدك‌جو از استادان دانشگاه به ايراد سخنرانى و ارائه مطالب خود پرداختند.
كشاندن فلسفه به عرصه اجتماع و پيش بردن جامعه به سوى فلسفه، به عنوان اولين موضوع، بحث را به مفهوم‌سازى فلسفه و تعبيرات و اصطلاحاتى چون تكنولوژى اسلامى يا فلسفه اسلامى كشانده، اين سؤال مطرح شد كه اساساً كدام جامعه مى‌تواند رشد علم و فناورى را به حداكثر برساند؟
اين مباحث با موافقت‌ها و مخالفت‌هايى از سوى شركت‌كنندگان در ميزگرد همراه بود؛ به طورى كه برخى از گفت‌وگوى ميان فلسفه و علم و برخى نيز از كشتن فلسفه در صورت جذابيت بخشيدن به آن سخن گفتند.
فلسفه مربوط به گذشته و فلسفه مربوط به آينده نيز از مباحث ديگرى بود كه مناقشه برانگيز بود.
دكتر توكل: فلسفه مركز ساير علوم است و قوه محرك فكرى است كه در مقابل يك جريان بسيار عظيم فكرى و عملى قد برافراشته و مرحله محدوديت ناپذيرى است كه اراده داراى تسلط است و بعضاً يك مشى فرهنگى و شعار علم جديد در چند صدسال گذشته فلسفه نزد بسيارى از انديشمندان يك مأمن و پناهگاه تلقى مى‌شود؛ به عنوان قوه فكرى‌اى كه يا درمقابل اين جريان مسلط ايستاده است و يا آن را زير سؤال برده و يا آن را نقد كرده است و اين دو نكته بسيار برجسته و مهم است و دو تا از كمترين شاهد و مصداق و دليل براى اينكه فلسفه بزرگداشته شود.
هدف از روز ١٨ نوامبر ٢٠٠٤ روز جهانى، تحقق دو هدف به صورت عينى و عملى است؛ يكى شكستن برج عاج فلسفه، فلاسفه و فكر فلسفى، و بردن آن به درون جامعه. تأمل و تعمق فكرى و فلسفى كه همراه و همساز و مناسب است با گوشه‌گيرى و عزلت نشينى كه شايد اساتيدى باشند كه اين را تأييد كنند. در نتيجه بازكردن اين حصار از دور فلسفه و تفكرات فلسفى، با نقش‌هايى كه براى آن شمرده مى‌شود؛ بنابراين از اهداف برگزارى چنين روزى، بيرون آوردن فلسفه از اين حصار و آوردن آن به دامنه وسيع‌تر عام اجتماع و كشاندن فلسفه با همه ارزش هايش به بخش‌هاى مختلف و نوع بحث‌هايى كه در كشورهاى مختلف به مناسبت روز جهانى فلسفه مطرح شده است.
اتفاقاً همين موضوع يعنى كشاندن فلسفه به وادى‌هاى مختلف فكرى و عملى قدم اول است. هدف دوم كه آن هم مانند هدف اول كارآسانى نيست، بردن جامعه به طرف فلسفه است؛ يعنى كشاندن جامعه و بخش‌هاى مختلف كشور از مديريت‌هاى عام و بالاى جامعه تا شهروندان عادى كوچه و بازار و تشويق به تأملات فلسفى از نتايج اين اقدام تحقق عملى‌تر ديالوگ است كه يكى از برنامه‌هايى كه در پاريس و بسيارى از كشورهاى عضو در روز بزرگداشت فلسفه اجرا مى‌شود، همين است.
دكتر پايا: هر ارگانيزم زنده‌اى به خصوص انسان رويكردش با حيات رويكرد محور است و رويكرد در آدمى برجسته‌تر است كه در سه حوزه فلسفه، علم و تكنولوژى به خوبى مشاهده مى‌شود. دو حوزه اول مسائلى كه آدمى با آن سروكار دارد، عمدتاً مسائل نظرى هستند. پرسش براى دانستن نياز، نياز به آموختن چيزى است كه آشكار نيست، در حوزه تكنولوژى نياز عملى است و مسئله از سنخ عمل است. از آنجا كه در سه حوزه مسئله با سؤال شروع مى‌شود، پس مى‌توان پرسيد كه تفاوت چيست؟
در حوزه فلسفى سؤال‌ها كلى است سؤال‌هاى كلى‌اى از واقعيت است؛ اين واقعيت مى‌تواند شكل‌هاى مختلفى به خود بگيرد كه در كلى‌ترين ابعاد واقعيت مطمع نظر كنشگر و جست‌وجوگر باشد. اما باز هم مى‌خواهد علم كارش را با سؤال از واقعيت شروع مى‌كند، اما نوع سؤال‌هاى آن با سؤالات فلسفه فرق دارد. فلسفه ابزار كارش عمدتاً مفهوم‌سازى و تبديل مفهومى است، اما فكر تلاش مى‌كند تا نظريه‌هايى را كه عرضه مى‌كند، تجربه‌پذير باشد. در همه قلمرو آدمى براى فهم آنچه در برابرش قرار دارد؛ چاره‌اى جز نمونه‌سازى ندارد. همه ما كارمان را از مدل‌سازى شروع مى‌كنيم؛ فرضيه‌اى را به عالم فرا مى‌فكنيم به اين اميد كه در جايى با واقعيت برخورد كند. اين سير بى‌پايان ساخت فرضيه‌ها و تلاش براى شكار واقعيت و تصحيح به وسيله واقعيت است. امرى است كه نام آن را پيشرفت معرفت مى‌گذاريم.
بين هر سه اينها، يعنى علم، فناورى و فلسفه ارتباط نزديكى وجود دارد، اما تفاوت عمده‌اى هم ميان علم از يك سو و فناورى از سوى ديگر وجود دارد. من اين را در جايى نوشته‌ام كه ما مى‌توانيم تكنولوژى اسلامى داشته باشيم، اما فلسفه اسلامى نمى‌توانيم داشته باشيم، زيرا علم و فلسفه پرسش از يك واقعيت است در حالى كه تكنولوژى تلاشى است براى تسهيل تكنولوژى‌ها ماشين‌هاى برساخته ما هستند، برساخته‌ها حداقل واجد دو جنبه هستند؛ از يك جنبه ابزار صرف هستند و از جنبه ديگر حامل ارزش‌هايى هستند كه سازندگان و كنش‌گرانى كه با آن برساخته كار مى‌كنند، به آن برساخته تحميل مى‌كنند.
بنابراين تكنولوژى در عين اينكه مى‌تواند بومى باشد، به شدت به ظرف زمينه حساس هستند، اما علم و فلسفه چون با يك واقعيت مستقل از شناسايى كار دارند، برساخته ما نيستند. كدام جامعه مى‌تواند رشد علم و فناورى و فلسفه را به حداكثر برساند؟ اين پرسش يك پرسش نظرى در خور توجه است كه بايد به طور جدى به آن پرداخت؛ نظام‌هاى اجتماعى شرايط مختلفى را براى رشد اين سه قلمرو ايجاد كرده‌اند. در گذشته كسانى بودند كه تلقى ايشان اين بود كه براى آنكه علم و تكنولوژى رشد كند، بايد كار رإ؛ ّّ ببه دست جامعه علمى يا جامعه تكنولوژيست‌ها سپرد؛ بنابراين يك مدل اين است كه ما جامعه‌اى نخبه‌گرا داشته باشيم و كسانى كه متخصص هستند و در واقع نوعى پادشاهى افلاطونى داشته باشيم. مدل بعدى مى‌گويد كه بايد كار را به دست عامه مردم سپرد و يك مدل ديگر كار را به دوش بروكرات‌ها مى‌گذارد (ديوانسالارها).
اينكه كدام يك از اين‌ها بهترين هستند، از پرسش‌هاى چند دهه اخير است. آقاى دكتر توكل به درستى اشاره كردند كه فلاسفه زمانى در برج عاج زيست مى‌كردند، اما مدت‌هاست كه فلسفه از آن برج عاج پايين آمده و با همين نگاه به اين پرسش پاسخ داده شده است. اين پاسخ به طور اجمالى از اين قرار است كه تنها در جوامعى كه اداره‌اش به نفع دموكراتيك انجام مى‌شود، زمينه براى رشد نمونه علم و فلسفه فراهم مى‌شود. شايد جامعه ما شرايط بروكراتيك تعامل سازنده ميان نخبگان علمى از يك طرف، و عامه مردم از طرف ديگر برقرار كند، تنها تعامل سازنده ميان اين سه عنصر است كه مى‌توان اميدوار بود، شرايط بهترى براى رشد هر سه در جوامع بشرى پيدا شود. برخى از بحث‌هايى كه ذيل اين عنوان كلى مطرح مى‌شود، اين است كه پس پشت اين سه قلمرو، يك نوع نگاه فلسفى وجود دارد كه اگرمدل عمليات نقادانه راهنماى عمل قرار گيرد، زمينه براى رشد اين سه قلمرو فراهم خواهد شد.
دكتر صنعتى: پرسش اساسى اين است كه چرا فلسفه جدا شد و حال چگونه بايد آن را باز گرداند؛ وقتى ما از علم و تكنولوژى و رابطه آن با فلسفه صحبت مى‌كنيم، مى‌توانيم آن را به دو قسمت تقسيم كنيم، يك مسئله تحقيقات علمى است و ديگر كاربرد يافته‌هاى علمى در عمل. آنچه موجب جدايى شد، خود متدولوژى علمى بود كه تلاش كرد از فلسفه با كمك خود فلسفه بى‌نياز شود (يعنى بخشى از فلسفه علم). كسانى كه در علم كار مى‌كردند تأمل بودند كه يافته‌هاى علمى بايد تجربه‌پذير و ابطال‌پذير باشد؛ يعنى ظاهراً چيزى ديگر لازم نبود و گويى وقت تلف كردن بود.
بنابراين دانش‌پژوه علمى هم آنهايى هستند كه علم را در تكنولوژى و عمل به كار مى‌گيرد؛ به آنچه مى‌نگرند، اين است كه آيا كارى كه ما مى‌كنيم، ما را به دانش مى‌رساند و آيا اين به همين جهت است كه آنچه به واقعيت‌هاى فراانسانى مى‌پردازد؛ مشكل از اين جا شروع شد كه محقق مستقيماً وارد تكنولوژى شد و به واقع فلسفه مصنوعى. حال چگونه مى‌توان اين فلسفه را مجدداً به اين حيطه بازگرداند.
دكتر مجتهدى: مسئله اين است كه ما گرفتار مسائل كاذب هستيم؛ بنابراين اولين كار اين است كه اين مسائل را كنار بگذاريم؛ يكى از راه‌هاى درون مسائل كاذب اين است كه ما به هيچ وجه مسائل خود را نبايد در سطح بين‌المللى طرح كنيم؛ خود اين مسئله كاذبى است، چون مسائلى كه در يونسكوى پاريس در همين زمينه طرح مى‌شود، با مسائل ما فرق دارد. زبان ما فارسى است و مخاطبان ما كسانى هستند كه مسائل مشترك داريم و آنها هرچه باشد ديگرى هستند، حتى شما وقتى كانت، هگل و دكارت هم كه درس مى‌دهيد، بالاخره درايران درس مى‌دهيد و كسانى كه مخاطب شما هستند، ايرانى هستند و به اصطلاح با يك قرائت ملى و داخلى بحث مى‌شود.
نكته اول آن است كه فلسفه كنار گذاشته شده است. فلسفه بيشتر از ساير علوم نيست. فلسفه اصلاً قدمت ندارد، فن است كه قدمت دارد. تغيير دادن مواد طبيعت به نفع انسان فن است، چه آهن را تغيير شكل بدهند، چه چوب را.
انسان اوليه از لحاظ ماهيت كار با ما هيچ تفاوتى ندارد؛ انسان اوليه ساحر است؛ يعنى بر اراده خود متكى است؛ يعنى در درون خود اراده مى‌كند. اين انسان اوليه فيلسوف نيست. فيلسوف جديد است و فلسفه هنوز نيامده كه خارج شود. فلسفه آينده است. كريستين ولف آلمانى مى‌گويد: فلسفه امكانات آينده است، پس مسئله انزواى فلسفه مسئله كاذبى است. مگر فيزيكدان و شيميدان كه گوشه آزمايشگاه مشغول كار عملى خود است، در كوچه و خيابان كار عملى مى‌كند كه ما مى‌گوييم فلسفه را بايد اجتماعى كرد. آن اجتماعى شدن ولگردى است. دانشجويى كه در كتابخانه كار مى‌كند، اجتماعى‌تر است تا آن دانشجويى كه در خيابان پرسه مى‌زند، چون دانشجوى گوشه كتابخانه شريك حيات فرهنگى جامعه است. او علم توليد مى‌كند. اگر فلسفه در جامعه ما به معناى غربى خود جايگاهى ندارد، مى‌خواهم بپرسم مگر علم جايگاه دارد. نفع و انتفاع ضابطه علم نيست، همان‌طور كه ضابطه فلسفه هم انتفاع نيست. يعنى چه كه گفته مى‌شود ما بايد فلسفه را جذاب كنيم، اين يعنى كشتن فلسفه، همان سختى فلسفه ارزش و صلابت فلسفه است. فلسفه بايد ارزش‌ها را تعيين كند درست نيست كه بگوييم فلسفه بايد به جامعه برگردد، فكر بايد به من بگويد كه چه چيز مفيد است و چه چيز غير مفيد، نه آنكه فايده به من بگويد فكر چيست؟ اما اينكه جامعه بايد به طرف فلسفه بيايد، آرزوى هر كسى است. تفكر نبايد به خيابان برود، جوانان خيابان بايد به طرف فلسفه بيايند.
دكتر ضياء موحد: خوشبختانه در سال‌هاى اخير نسبت به ٢٥ سال قبل، ما گروه فلسفه علم داريم و بسيارى از دانشجويان بيشتر از رشته‌هاى علوم آمده‌اند و من دلم مى‌خواهد بدانم كه چرا اينها اكثراً از رشته‌هاى مهندسى (كه شغل برايشان هست) به رشته فلسفه آمده‌اند؟ دليلشان براى اين انتخاب چه بوده است؟ اين ميراث ابن سينا و فارابى است؛ شما به كشورهاى منطقه نگاه كنيد و ببينيد كه نداشتن آدم‌هايى مثل ابن‌سينا چه تأثيرى در فرهنگ آنها داشته است. اما امروز مسئله حساس‌تر شده، زيرا تكنولوژى و بيولوژى و توليداتى كه به بازار مى‌آيد، عنان گسيخته عمل مى‌كند. گزارشى كه سازمان ملل چند سال پيش درباره داروسازى و تكنولوژى فارموكولوژى داد، تكان‌دهنده است؛ يعنى يكى از رشته‌هايى كه نه تنها پيشرفت نكرده بود، بلكه بالاترين ضررها را به بار آورده بود؛ قرص‌هايى به بازار آمد كه مجبور شدند با از بين بردن بسيارى از انسان‌هاى بى‌گناه آن را از بين ببرند. اين مسئله به دليل آن است كه ميان علم و اخلاق كه يكى از فاكتورهاى مهم فلسفه است، چنان جدايى افتاده كه ديگر اين به حالت اصل درآمده كه كسانى كه در رشته‌هاى ديگركار مى‌كنند، با فلسفه آشنايى داشته باشند.
اخيراً تعريفى از روشنفكر داده بودند كه روشنفكر كسى است كه در يك رشته تخصصى خوب كار كرده، اما از رشته‌هاى ديگر هم اطلاعاتى دارد كه اين تعريف را بايد اين طور كامل كرد كه روشنفكر كسى است كه در يك رشته تخصصى خوب كار كرد و در فلسفه هم خوب كار كرده باشد. در حال حاضر، اگر در اينترنت به دپارتمان‌هاى فلسفه توجه كنيد، مى‌بينيد كه فلسفه اخلاق در دست بالا قرار دارد. علت مطرح شدن دوباره كانت، فلسفه اخلاق او است، زيرا به جد مورد نياز است، چون تكنولوژى واقعاً عنان گسيخته عمل مى‌كنند؛ بنابراين لازم است با اين ديد تاجرمآب سوداگرانه را كنار بگذاريم و مسائل را از ديدگاه‌هاى مختلف و با معرفى كردن مفاهيم مختلف فلسفى بررسى كنيم.
دكتر دينانى: مسائل خوبى مطرح شد. اما با توجه به صحبت‌هاى برخى از همكاران، مى‌خواهم بگويم كه فلسفه هيچ وقت در برج عاج نبوده، بلكه هميشه در كوچه خيابان‌هاى آتن و تهران بوده است. اما مسئله مهمى كه اينجا مطرح شد، مقايسه ميان علم، فلسفه و تكنولوژى است. علم و تكنولوژى تا حدودى با معيارهايى كه در اين جلسه هم به آن اشاره شد، قابل تعريف است. اما تعريف فلسفه كار دشوارى است، چون همه حضار برداشتى از فلسفه دارند. پاسخ اين سئوال را خود فلسفه بايد بگويد. فلسفه در مقابل علم و تكنولوژى آدميزاد است. هيچ كس فيلسوف نيست، چون هيچ كس پرسش نمى‌كند و فلسفه يعنى پرسش، آن هم پرسش‌هاى اساسى »كيستم؟ چيستم؟ از كجا آمده‌ام؟ به كجا مى‌روم؟« اين ساده‌ترين شكل پرسش است. حال آيا علم، تكنولوژى و حتى اخلاق مى‌توانند به اين پرسش‌ها پاسخ بگويند. اينها سئوال‌هايى است كه بشر اوليه هم داشته است.
من فقط در دو مورد با آقاى دكتر مجتهدى اختلاف دارم؛ يكى آن كه ايشان گفتند بشر اوليه فيلسوف نبوده. من مى‌خواهم بگويم بوده و ديگر اين كه فلسفه مربوط به آينده است، من مى‌خواهم بگويم فلسفه به گذشته هم مربوط است. انسان در فلسفه معنى پيدا مى‌كند و نه تنها فلسفه به علم و تكنيك و حتى به اخلاق معنى مى‌دهد و امروز اين بشرى كه به دامن فلسفه برگشته، بايد بپرسد كه اگر فلسفه در برج عاج نشسته بود، اين همه فلسفه مضاف فلسفه علم و... و حتى فلسفه دين از كجا پيدا شد.
جمله‌اى هم آقاى دكتر پايا گفتند كه ما علم اسلامى و تكنولوژى اسلامى داريم، اما فلسفه اسلامى نداريم. به يك معنى حرف درستى است، اما به يك معنى درست نيست، چون فلسفه اسلامى درست فهميده نشده است. بله فلسفه اسلامى كه قرآن و وحى آن را آورده باشد نداريم، فلسفه مى‌گويد: دين چيست؟ غيرفيلسوف نمى‌تواند اين سئوال را بپرسد. فلسفه خيلى زهره دارد و اين بشر است كه فلسفه را نفهميده نه اينكه فلسفه منزوى شده باشد.
فيلسوف همچنان نشسته و پرسش مى‌كند و روئين‌تن است، چون انتقادپذير و نقاد است. عقل نقاد هم عقل فيلسوفى است؛ بنابراين عقل همواره نقاد است و چون نقاد است، روئين‌تن است و فلسفه را هر چقدر نقد كنند، فربه‌تر مى‌شود.
دكتر معصومى همدانى: از لحاظ مورخ، فلسفه، علم و تكنولوژى ساخته زندگى اجتماعى انسان است و اينها هم به اين شكل ساخته و پرداخته نشده‌اند. فلسفه از همه اينها قديمى‌تر است، اما مصداق آن با اين دو تفاوت دارد. آنچه بعداً فلسفه ناميده شد، متفاوت است. به هر حال زمانى فلسفه مجموعه‌اى از علوم بوده است. حساسيت زيادى نسبت به علوم داشته، بنابراين نمى‌توان از اين صحبت كرد كه فلسفه از علوم متأثر مى‌شده يا عالم از فيلسوف، چون ارسطو هم فيلسوف است هم عالم. اين مسئله تفكيك رشته‌هاى افراد دشوار است. امروز مسلم است كه نوعى كم شدن يا قطع ارتباط ميان اين زمينه‌ها پيدا شده و فرض مسئله هم براى يونسكو اين است كه اين زمينه‌ها به هم توجه نمى‌كنند، زيرا دچار توهم استدلال هستند. در حال حاضر امريكا توجهى به بقيه دنيا ندارد، چون فكر مى‌كند كه نيازى به بقيه دنيا ندارد. در علوم آنچه ما از آن تحت عنوان جدايى علم از فلسفه مى‌ناميم، در مورد ساير شاخه‌هاى علوم هم مصداق دارد. تا اوايل قرن بيستم يك نفر رياضيدان تا اندازه زيادى فيزيكدان هم بود، امروزه كمتر رياضيدانى است كه فيزيك نظرى بداند، منتهى تفاوتى در اينجا وجود دارد و آن اينكه درست است كه در حوزه‌هاى علوم شاخه‌هاى علم تجزيه شده‌اند، اما واحد تحقيق علمى هم عوض شده است و ديگر واحد تحقيق علمى فرد دانشمندى نيست كه همه معارف بشرى را در وجود ذيجود خود جمع كند، بلكه واحدهاى بزرگ‌ترى هستند كه عليرغم جدايى سازمانى مثلاً بيولوژى از رياضى يا رياضى از شيمى اين آدم‌ها با هم كار مى‌كنند و با هم مبادله مسئله مى‌كنند. در گذشته يك آدم بايد در مكانيك سماوى كار مى‌كرد و خودش مسئله رياضى از آن بيرون مى‌آورد. امروز اين گونه نيست؛ يعنى يك نفر فيزيكدان كار مى‌كند و مسئله رياضى آن تحويل رياضيدان مى‌دهند؛ بنابراين آن رياضيدان نيازى به فيزيك ندارد. با اين تقسيم كار جديد، به نظر مى‌رسد كه فلسفه بيرون از اين مجموعه‌هاست؛ يعنى اين واحدهاى پژوهشى كه ما داريم، ديگر فلاسفه بماهو فلاسفه، حداقل در اين اواخر، در داخل گردش كار علم نيستند. اما در اين مجموعه فلسفه بيرون مانده زيرا علم جديد تا حدودى احساس مى‌كند كه نياز ندارد و از طرف ديگر فلسفه هم چنين احساسى را دارد، يعنى احساس عدم نياز به علم، زيرا تصورى هست كه سازماندهى وجود دارد كه گويا هر شاخه علمى يك نوع خودكفايى دارد؛ يعنى خودش مسئله توليد مى‌كند و خودش مسئله را حل مى‌كند؛ مثلاً وقتى شما يك كتاب تاريخ فلسفه را مى‌خوانيد، به نظر مى‌آيد فلسفه تنها در اثر فعاليت خود فرمان و قائم بالذات آن چيزهايى كه ما به آنها به طور اخص انگيزه مى‌دهيم، پيدا شده است. مقدار زيادى از آنچه نفوذهاى خارجى از علم و اجتماع است، حذف مى‌شود و يك تحول خودبه‌خودى است. طرز ديگر هم همين‌طور، يعنى علما هم درست به دليل موقعيت‌هايى كه علم در اين ٦٠، ٧٠ سال اخير پيدا كرده، تصور مى‌كنند كه در كارشان جز به يك نوع ايدئولوژى پوزيويستى قائل نيستند.
البته به عنوان ايدئولوژى قبول دارند نه به عنوان تفكر اصلى. اين وضع چگونه از بين مى‌رود؛ به نظر من يك دسته راه‌حل‌ها از طريق آموزش است، در بسيارى از كشورها به اين نتيجه رسيده‌اند كه ما درسى به اسم فيزيك و شيمى و زيست نداريم، بلكه بايد يك درس كلى علوم به دانشجوى سال اول بدهيم. واقعاً بايد دست‌اندركاران بايد فكر كنند كه چگونه در سطح آموزش مى‌توانند اين پيوند را برقرار كنند، زيرا تا زمانى كه اين پيوند برقرار نشود، هر چه علم و فلسفه به هم بگويند، تعارف است يا تعارف است يا تهديد؛ يا خوشگويى و يا بدگويى.
نكته ديگر يك امر تاريخى است، چه وقت انسان‌ها از خودكفايى بيرون مى‌آيند وقتى كه بتوانند بفهمند كه خودكفا نيستند و دچار بحران شوند؛ چه در علم و چه در فلسفه يكى از آنها به خصوص در مورد علم صادق است. اين احساس خودكفايى است كه لااقل در گردش كار عادى و در آن جهت كه به تصرف در طبيعت به ساختن مواد جديد به توضيح پديده‌هاى جديد به پيشبرد تكنولوژى‌هاى جديد مربوط مى‌شود، نيازى به تأمل در بنيان‌هاى خود ندارد. تا ٦٠ يا ٧٠ سال پيش اين‌گونه نبوده و از دوره‌اى اين گونه شد كه آن هم به دليل بحرانى كه در فيزيك پيدا شد و تأملى در مبانى پيدا شد.
مسئله تكنولوژى مسئله ديگرى است؛ در واقع امروزه مسائل ما مسائلى از جانب تكنولوژى است. اگر اين توهم چه در فلسفه و چه در علم از بين برود كه اينها به خودى خود نمى‌توانند مسئله توليد كنند و نمى‌توانند از توليد به مصرف باشد و مصرف‌كننده كالاى خودشان باشند و بايد از جاى ديگرى به آنها مسئله عرضه شود و بايد در جاى ديگرى مسئله را جست‌وجو كنند، اين ارتباط طبعاً نمى‌تواند در سطح اجتماعى مطرح شود؛ يعنى فلسفه مى‌تواند به صورت يك عنصر اصلى واحدهاى پژوهش علمى در بيايد.
دكتر توكل: اينكه بعضى از فيلسوفان جمع از مسئله انزواى فلسفه انتقاد كردند، من از جانب عده‌اى را كه مدافع اين خط فكرى هستند و غايب هستند، اين مسئله را مطرح مى‌كنم؛ يكى اينكه ما فلسفه نداريم، بلكه فلسفه‌ها داريم و همه اين فلسفه‌ها هم به يك اندازه اجتماعى نيستند و دنيا به سمتى پيش مى‌رود كه به فلسفه‌هاى اجتماعى دامن بزند و پذيراى آن باشد و نكته ديگر آنكه اگر ما به وحدت فلسفه هم قائل باشيم و بگوييم فلسفه يك چيز واحد بيشتر نيست؛ يعنى از افلاطون تا ماركس همه جور فكر مى‌كنند و آن هم فلسفه است، اما موضوع فلسفه موضوعات مختلفى مى‌تواند باشد، از فلسفه بسيار عزيز واجب الوجود فلسفه است دموكراسى هم فلسفه است آقايان يونسكو مى‌گويند كه به فلسفه واجب الوجود به اندازه كافى پرداختيد، به فلسفه دموكراسى هم بپردازيد و اين آوردن فلسفه به جامعه است پس منظور از اجتماعى كردن فلسفه، عامى كردن فلسفه و آوردن در خيابان نيست، حداقل آن است كه فلسفه‌اى كه مى‌تواند فلسفه اعراض بگويد، بيايد فلسفه اغراض بگويد.
فلسفه اغراض براى قرن‌ها و سال‌ها گفتيم، فلسفه اغراض بگويم كه مردم به صورت ملموس مى‌بيند. اين يعنى فلسفه را به جامعه آوردن. پس فلسفه در همه دوره‌ها به يك اندازه به مسائل اجتماعى افراد نپرداخته و اكنون نياز هست كه بپردازد. يكى از مهم‌ترين موضوعات محافل فكرى و سياستگذارى‌هاى دنيا كاربرد فلسفه در حوزه زيست‌شناسى، بيوتكنولوژى، IT، ژئوتيك است كه بايد از اين استقبال شود.
خانم دكتر قدك‌جو: در زمينه علوم شناختى، فيلسوفان و دانشمندان گفت‌وگوى بسيار خوبى دارند. خوب هم پيش مى‌رود. همه مى‌دانيم كه از قرن‌ها پيش، بسيارى از انسان‌ها و از جمله فيلسوف‌ها اين فكر را در ذهن داشته‌اند كه آيا ممكن است روزى اجسام بى‌جان رفتارهاى هوشمند و رفتار موجودات زنده را داشته باشند؟ اتفاقى كه در قرن بيستم افتاد اين بود كه تكنولوژى و به خصوص تكنولوژى رايانه‌اى يك جاه‌طلبى را براى مهندسان به وجود آورد كه گفتند، ما تكنولوژى‌اش را داريم و مى‌رويم و كلماتى مانند هوش مصنوعى، شناخت مصنوعى و زندگى مصنوعى به راه افتاد. مهندسين مى‌گفتند: ما مى‌توانيم از پديده‌هاى شناختى مدل رياضى بدهيم و وقتى مدل رياضى داديم، حالا ماشين‌هاى خيلى قوى هم داريم كه همين رايانه‌ها هستند، مدل‌ها را روى ماشين‌ها شبيه‌سازى مى‌كنيم و مهم نيست كه ساختار بدن ما با ساختار ماشين‌ها تفاوت دارد، مهم اين است كه چون مدل ما خوب كار مى‌كند، كاركرد ما با كاركرد ماشين‌ها يك جور است.
ما مى‌توانيم اين تصور را داشته باشيم كه فيلسوفان مى‌توانستند بگويند، شما هيچ چيز از فلسفه و از همه آنچه ما قرن‌ها درباره انسان صحبت مى‌كنيم، نفهميده‌اند، اما من فكر مى‌كنم كه بخش عمده‌اى از فيلسوفان كه بر روى فلسفه ذهن كار مى‌كنند، يك كار خيلى بهتر مى‌كردند. گفتند: مدل‌هايتان را به ما نشان بدهيد، ما مفاهيم شما را مى‌گيريم و سعى مى‌كنيم آن مفاهيم را تحليل كنيم و ببينيم كه آن مفاهيم در مباحث فلسفه و دانش‌هاى ديگر چه جايى دارند و وقتى كه اين مفاهيم به وسيله تحليل مفهومى فيلسوفان تدقيق شد، گفت‌وگويى ميان آدم‌هايى كه با رياضيات و شبيه‌سازى مى‌خواستند هوش و شناخت را مدل كنند و فيلسوفان به وجود آمد كه بسيارى جالب بود. اولاً مهندسان جاه‌طلبى خود را پايين آوردند، اما در عوض معلوم شد كه مدل‌هايى كه مهندسان ارائه مى‌كردند، مدل‌هايى بود كه مى‌توانست چيز ياد بدهد؛ يعنى مهندس مدلى مى‌داد، فيلسوف شبيه آن را درمى‌آورد و در اينجا مدل مهندس‌ها مدل خوبى نبود، اما چيز جديدى فراگرفته مى‌شد كه مثلاً هوش انسان چگونه بايد باشد كه آن ماشين نمى‌توانست آنگونه باشد.
من گمان مى‌كنم گفت و گويى كه در قرن بيستم ميان فلسفه ذهن و علوم مختلفى كه با شناخت سرو كار دارند (مثل مدل سازى مهندسان)، به وجود آمد، گفت و گوى پربارى بود كه نتايج خوبى داشت. گفت‌وگوى فيلسوفان و انسان‌شناسى از ديگر مواردى است كه مى‌تواند بسيار مفيد باشد؛ زيرا يكى ديگر از مواردى كه فيلسوفان همواره راجع به آن صحبت كرده‌اند، اين است كه چه چيزى انسان را از حيوان و هرموجود ديگرى جدا مى‌كند. يكى از كارهاى مهمى كه فيلسوفان در اين زمينه كرده‌اند، من فكر مى‌كنم كه مطالب زيادى وجود دارد، اين است كه فيلسوفان فعاليت‌هاى مختلف بشرى را تحليل مفهومى كردند؛ بشر چگونه به فعاليت علمى مى‌پردازد؟ بشر چگونه به فعاليت هنرى مى‌پردازد؟ دين در ذهن بشر چه نقشى دارد؟ اين مفاهيمى كه فيلسوفان در بسيارى از مباحث مطرح كرده‌اند، مى‌تواند براى انسان شناسان مفيد باشد؛ به اين معنى كه ما يك دسته از مفاهيم را داريم، حالا رفتار انسان‌ها و حيوانات را مشاهده مى‌كنيم تا دريابيم كه پايه‌هاى شناختى كه فعاليت‌هايى كه بشر انجام داده و انسان هيچ گاه آنها را انجام نمى‌دهد چيست؟ و اين خود زمينه يك گفت و گوى جديد براى اثبات گفت و گوى ميان علم و فلسفه است.
دكتر اعوانى: مسائل بسيار مهمى مطرح شد كه واقعاً جا دارد روى اين نكات كار شود؛ من بحثم را با دو نكته از دكارت و ملاصدرا شروع مى‌كنم؛ چون اين دو تقريباً معاصر بوده‌اند؛ يعنى ملاصدرا ده سال بعد از دكارت از دنيا رفته است و هر دو به يك نكته مشتركى اشاره كرده‌اند كه در ارتباط فلسفه، تكنولوژى و علم بسيار مهم است. اين را ملاصدرا در اول اسفار مطرح كرده و عين همين را دكارت هم مى‌گويد. ملاصدرا مى‌گويد: فلسفه به اعضاء و جوارح بدن نياز ندارد، برخلاف علوم ديگر فلسفه نظر است؛ يعنى از نظر آنها چيزى كه به بدن و اعضاى بدن نياز داشته باشد، فلسفه نيست. تكنولوژى به دست نياز دارد. از ابزار استفاده مى‌شود اگر كافى نباشد، از موجودات ديگر هم استفاده مى‌شود، اما فلسفه چنين نيست؛ يعنى فلسفه اصلاً از دست استفاده نمى‌كند، اگر استفاده كند فلسفه نيست. نظرات ميان دو انسان سازنده و داننده از گذشته تفاوت و فرق قائل شده‌اند. علم جديد به مقتضاى انسان سازنده نيست. دانايى علم جديد در ماهيت دانايى با صرف نظر از علم به معناى جديد كه از دكارت و گاليله شروع نشده، دانايى اكتشاف براى تسخير است و عالم را به منزله اتومات كه حقيقت عالم جز امتداد نيست. در حالى كه حكيم اين را قبول ندارد و غير از اين مى‌گويد. خيلى چيزها در اين هستى غير از امتداد هزار چيز ديگر است. حكمت عالم را پر از معنى مى‌بيند. پدر فلسفه و علم جديد ماده را فقط امتداد مى‌بيند، بنابراين در علم جديد و تكنولوژى جديد نظر نيست، نظر در حد اكتشاف علمى براى تسخير است علم جديد قدرت مى‌آورد. اما قدرت بدون نظر بسيار خطرناك است؛ يعنى انسان به قدرتى رسيده كه صاحب ندارد و اين شعر را بايد تكرار كنيم كه »تيغ دادن بر كف زنگى مست (تكنولوژى قدرت نامتناهى بشر است)به كه افتد علم را نادان به دست«.علم جديد كه قدرت دست زنگى مست بدون نظر ببينند، بسيار خطر ناك است؛ بنابراين فلسفه جديد كنيزك علم شده است؛ يعنى علم بعد از كانت كه گفت: ما بعد الطبيعه نمى‌تواند نظر بكند و نظر مطلق را سلب كرد و يك وظيفه براى ما بعد الطبيعه قائل شده آن نظر در علوم است. بنابراين راه نظر بسته شد و راه عمل باز شد. اگر حكمت حاكم بر علم نشود و از آنجا كه ماهيت علم جديد قدرت است و بشر در اين زمين و مكان فيزيكى بشر را از بين خواهد برد، بنابراين حكيم و فيلسوفى كه اهل نظر است و به حقايق نظر دارد، مانند حكماى قديم. در جامعه‌شناسى فلسفه متأسفانه تقسيماتى كه از انسان مى‌شود، انسان سازنده و انسان عصر حجر است و آن ادوار را ادوار خرافى (عهد اسطوره) مى‌دانند، در حالى كه آن دوره به نظر ما دوره حكمت بوده است و بشر هم در تقسيمات مطابق بشر سازنده است و اين خطر بزرگى است.