پژوهش های قرآنی
(١)
زن از منظر وحى - ترابی احمد
١ ص
(٢)
مکانت زن در قرآن - سبحانی جعفر
٢ ص
(٣)
زن در نگاه قرآن و در فرهنگ زمان نزول - معرفت محمدهادى
٣ ص
(٤)
شخصیت و نقش فعال زن در زندگى از دیدگاه قرآن - فضل الله سيد محمدحسين
٤ ص
(٥)
حجاب در قرآن - شهيدى سيد جعفر
٥ ص
(٦)
مبانى و معیارهاى رفتار با زن در قرآن - هاشمی حسین
٦ ص
(٧)
فلسفه مردانه بودن گفتمان قرآنى - صدر سيد موسى
٧ ص
(٨)
قوامیت مردان بر زنان در خانواده - سجادى ابراهيم
٨ ص
(٩)
دیدگاه قرآن درباره مشارکت سیاسى زنان - حسينى موسى
٩ ص
(١٠)
حجاب در نگاهى نو - مختار محمد مصطفى
١٠ ص
(١١)
دیه زن از منظر قرآن و فمینیسم - بهرامى محمد
١١ ص
(١٢)
رویکردهاى روشنفکرى به مساله زن در قرآن - علوى نژاد سيد حيدر
١٢ ص
(١٣)
گفت و گو با آیت الله محمد صادقى -
١٣ ص
(١٤)
تفسیر علمى در المیزان - هدايت زاده على
١٤ ص
(١٥)
آسیب شناسى روایات تفسیرى - رستمى على اکبر
١٥ ص
(١٦)
اهداف قصص قرآنى - اشرفى عباس
١٦ ص
(١٧)
نقدى بر نشانه اى از اعجاز علمى قرآن - نورى سيد محمدرضا
١٧ ص
(١٨)
ضرورت تدوین فرهنگ قرآن و علوم - محامى مصطفى
١٨ ص
(١٩)
کتاب شناسى مطالعات تفسیرى در زبانهاى اروپایى - کريمى نيا مرتضى
١٩ ص
(٢٠)
خلاصه المقالات -
٢٠ ص
(٢١)
خلاصه انگلیسى
٢١ ص

پژوهش های قرآنی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٣ - گفت و گو با آیت الله محمد صادقى

گفت و گو با آیت الله محمد صادقى


نخستین پرسش این است که منظور از قوّامیّت در آیه (الرجال قوّامون على النساء) چیست؟ و در جوامع کنونى که شرایط اجتماعى زن و مرد نسبت به گذشته تغییر کرده است، چگونه مى توان پیام آیه و فرایندهاى آن را در جامعه و روابط مرد و زن در خانواده جارى ساخت؟

استاد دکتر صادقى: (الرجال قوّامون على النساء بما فضّل الله بعضهم على بعض و بما أنفقوا من أموالهم…). (قوّام) مبالغه (قائم) است و (قائم على الشىء) پاسدار آن چیز است. بنابراین معناى لغوى ـ معرفتى ـ قرآنیِ (الرجال قوّامون على النساء) این است که مردان پاسداران زنانند. زیرا هم نیروى جسمانى مردان بیشتر است و هم توان مالى آنان فزون تر، از این رو قرآن براى بیان این معنى فرموده است: (بما فضّل الله بعضهم على بعض) و نفـرمـوده است: (بمـا فضّلهم الله علیهـم)، فضیلت مرد بر زن اصلاً اینجا مطرح نیست. از آیات دیگر استفاده مى کنیم که همان طور که مردان نسبت به زنان وظایفى دارند، زنان نیز نسبت به مردان وظایفى دارند. در سوره بقره مى فرماید: (و لهنّ مثل الذى علیهنّ بالمعروف). بلى پس از آن مى فرماید: (و للرجال علیهنّ درجة)، ولى منظور از درجه در این آیه، فضیلت و شرافت نیست، بلکه منظور این است که مردان در این تعهد و پــاسـدارى، اولویت و وظیفه بیشترى دارند. و این فقط در بعد مادى است و نظر به بنیه جسمانى و بنیه مالى دارد.
(بمافضّل الله بعضهم على بعض) بیان کننده برترى و رجحانى متقابل و دوبعدى است، توانهاى برترى در مردان هست که در زنان نیست و نیز توانهاى ویژه اى در زنان هست که در مردان کمتر دارند. نظیر این معنى را در آیه (والمؤمنون و المؤمنات بعضهم أولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر) مى توان جست وجو کرد، زیرا هر کس ـ زن یا مرد ـ که عقل، علم، معرفت، عقیده، مال و حال بیشترى دارد بر آن کسى که کمتر دارد ولایت دارد. ولایت به معناى کمک کردن است. چون ولایت فاعلى داریم و ولایت مفعولى. ولایت فاعلى، والى است. ولایت مفعولى، مولّى علیه است. ولایت فاعلى براى مسلمانى است که از نظر نیروى عقلى، علمى، مالى و قدرت بدنى توانمندتر است و ولایت مفعولى از آن کسى است که توان کمترى در این زمینه ها دارد و قاصر یا مقصر است.
بنابراین، این ولایت دو طرفه است. (والمؤمنون والمؤمنات بعضهم أولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر). نمى گوید که مطلق مردان مؤمن بر مطلق زنان مؤمن ولایت دارند، بلکه این معنى را مى رساند که مرد مؤمن بر مرد مؤمن، زن مؤمن بر زن مؤمن، مرد مؤمن بر زن مؤمن، زن مؤمن بر مرد مؤمن ولایت دارند. این فضیلت به معناى شرافت عندالله نیست بلکه به معناى توانمندى و رجحان در مرحله کارکرد وعمل است، هر کس قدرت بیشترى دارد، وظیفه پاسدارى بیشترى نسبت به دیگرى خواهد داشت؛ آن دیگرى چه زن باشد یا مرد باشد، همسر و فرزند خودش باشد یا دیگرى!
اکنون این سؤال مطرح است که آیا مردان که قوّامون على النساء هستند، زنان (قوّامات) نیستند؟ در پاسخ باید گفت قائم بودن و قوّام بودن حاصل و نتیجه و لازمه توانمندى و قدرت است؛ هرکس قدرتش بیشتر است پاسدارى اش از دیگرى بیشتر است. و از آنجا که معمولاً نیروى بدنى و مالى مردان زیادتر از زنان است پاسدارى آنان از زنان قوى تر است. زنان نیز به مقتضاى آیه (فالصالحات قانتات حافظات للغیب) پاسدارى دارند نسبت به خودشان و هم نسبت به مردان، منتها هر که بامش بیش برفش بیشتر؛ پاسدارى مردان نسبت به زنان قوى تر و بیشتر است، به دلیل آن که قدرت بیشتر دارند و به زنان باید نفقه بدهند.
بنابراین مردان به دلیل برترى در امور مالى و قدرت بدنى قوّام هستند و زنان بر خودشان و برآبرو و زندگى مردان قائم هستند، ولى مردان قوّام هستند، یعنى قیامشان و پاسدارى شان بیشتر است.

آیا گستره (قوّامیت) مردان براى زنان محدود به خانواده است یا شامل کل جامعه مى شود؟

استاد دکتر صادقى: اوّلى نزدیک تر به حق است؛ براى اینکه کل مردان در قبال همه زنان وظیفه پاسدارى ندارند. چه اینکه (بما أنفقوا من أموالهم) گواهى مى دهد که مردان به کل زنان نفقه نمى دهند؛ پس نسبت به کل هم مسؤولیت ویژه ندارند و نسبت به کل (قوّام) نیستند. نتیجه اینکه واژه (الرجال) ناظر به شوهران است و (النساء) همسران شان. بلى این خود بحثى است که آیا کل مردان نسبت به کل زنان پاسدارى دارند یا ندارند. این نفى و اثباتش مربوط است به بحثى دیگر و دلیلى دیگر. ولى این آیه مربوط به شوهران است، به دلیل آن که مى فرماید: (و بما أنفقوا من اموالهم).
آنچه گفته شد در فضیلت مادى است و گرنه در فضیلت معنوى معیار (إنّ أکرمکم عندالله أتقیکم) است. هر که تقواى علمى اخلاقى و معرفتى بیشترى دارد، او اکرم است، زن باشد یا مرد، سیاه یا سفید. بلى فضیلت هاى دنیوى مانند قدرت عقلى، علمى، مالى و بدنى بیشتر، بار را سنگین تر مى کند و سنگین تر بودن بار، دلیل بر فضیلت معنوى نیست.

آیا مى توان آیه را دلیل بر برترى اندیشه و عقل نیز دانست.

استاد دکتر صادقى: آیه دو معیار را ذکر مى کند: (بما فضّل الله بعضهم على بعض) و (و بما أنفقوا من أموالهم) چون یک معیار مادى است بنابراین فضیلت هم فضیلت مادى است، ذکر خاص بعد از عام است. پس عام نیز مربوط به جهات مادى است و همین جهات مادى موجب قوّامیت شده است.

اینکه طلاق به اختیار مرد وانهاده شده است، آیا یک امتیاز براى مردان نخواهد بود؟

استاد دکتر صادقى: از آیه سوره بقره مى شود این معنى را استفاده کرد (و لهنّ مثل الذى علیهنّ بالمعروف و للرجال علیهنّ درجة). این درجه فقط طلاق است که طلاق دهنده مرد است، که این طلاق گاهى واجب است و گاهى حرام است و گاهى رجحان دارد؛ در صورتى که استمرار زوجیت و همسرى یک زن و مرد باعث پیدایش عسر و حرج در یکى از نوامیس خمسه؛ ناموس اقتصادى، ناموس عقلى، عِرضى، جانى و مالی… شود طلاق واجب است. هر چند خود زن و مرد به استمرار زوجیت راضى باشند. خداوند مى فرماید: (ان ظنّا أن لایقیما حدود الله) چون نکاح امر شرعى است؛ این امر شرعى باید در زمینه و در شرایط شرعى انجام شود و استمرار یابد. بنابراین استمرار زناشویى باید بر اساس شرع باشد. هرجا که زن و مرد نمى خواهند یا نمى توانند قیود شرعى را رعایت کنند جدا شدن واجب است. و این کار به دست حاکم شرع است که على رغم خواست آن دو طلاق مى دهد.
اما این سؤال پیش مى آید که چرا اصولاً قرآن طلاق را به دست مرد سپرده است؟ در پاسخ باید گفت که در موارد یاد شده، دلایلى وجود دارد:
١. زن زودتر از مرد تحت تأثیر شرایط قرار مى گیرد و سریع تر تصمیم به طلاق مى گیرد.
٢. مرد پرداخت کننده مهریه است و چون مهریه و نفقه را مى پردازد، در تصمیم گیرى براى طلاق تأمل بیشترى خواهد داشت.
زن به جهت آن که گیرنده مهریه و نفقه است و تأثر پذیرتر است به آستانه طلاق نزدیک تر است. ولى مرد در هر سه بعد از آستانه طلاق دورتراست. از این جهت: (الطلاق بید من أخذ بالساق) و لکن نه به عنوان استبداد. مرد نیز بى جهت نمى تواند طلاق بدهد، چون اصولاً عقد نکاح، عقد لازم است. در عقد لازم، هم ایجاباً و هم سلباً طرفینى است. همان طور که در عقد لازم، زن و مرد هر دو باید موافق باشند در انفصال و به هم خوردن آن نیز هر دو باید موافق باشند.

اگر مردى بدون رضایت زن، او را طلاق داد، آیا طلاق واقع مى شود یا خیر؟

استاد دکتر صادقى: طبق ادله طلاق واقع مى شود، اما این عمل حرام است. این طلاق حرام است؛ زیرا تخلف از لزوم عقد است، منتها تخلف از لزوم عقد در اموال موجب بطلان است، اما در طلاق ـ طبق ادله ـ موجب بطلان نیست، بنابراین بینابین است؛ اگر مرد بدون الزام شرعى و بدون حرج و عسر طلاق بدهد این طلاق حرام است، ولى باطل نیست.

اگر مرد به دلیلى قادر به انفاق نباشد و یا درجامعه اى زن و مرد ناگزیر باشند کار کنند تا بتوانند هزینه هاى زندگى مشترک را تأمین نمایند، در این صورت آیا باز هم مرد (قوّام) خواهد بود؟

استاد دکتر صادقى: قوامیت در بعد مالى سقوط مى کند، ولى در ابعاد دیگر باقى است. در بُعد قدرت بدنى، در بعد قدرت نگهبانى و نگهدارى از خانواده همچنان مسؤولیت متوجه مرد است، هر چند در بعد مالى ممکن است زن قوّام بشود. بدین جهت تعبیر قرآن (بعضهم على بعض) است و (بما فضّلهم الله علیهنّ) نیست.
وانگهى در سوره بقره فرموده است: (و لهنّ مثل الذى علیهنّ). روایتى ذیل این آیه داریم که قابل قبول نیست. در آن روایت آمده است که زنى به پیغمبراکرم(ص) عرض کرد که زن تا چه اندازه بر گردن مرد حق دارد؟ حضرت فرمود که: زن یک صدم مرد حق ندارد! این قابل قبول نیست، زیرا مخالف نص قرآن است (و لهنّ مثل الذى علیهنّ بالمعروف)؛ یعنى حقوق زن بر مرد مانند حقوق مرد بر زن است (و للرجال لهنّ درجة) که درجه طلاق است؛ آن هم طلاق با شرائط. بنابراین در زمینه هاى مختلف این قوّامیت مختلف است؛ گاه کم مى شود، گاه کمتر مى شود، گاه زیاد مى شود، اما با در نظر گرفتن نوع موارد و وضع اکثریت، به طور طبیعى مردان دراین امور از قوامیّت بیشترى برخوردارند. ولى این رجحان احیاناً از بین مى رود، نظیرش در باب تعدّد ازواج که در آیه دیگر مى خوانیم: (فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنى و فرادى و ثلاث و رباع وإن خفتم ألاّتعدلوا فواحدة)
ییادم مى آید، براى آیت الله کاشانى(ره) چند سؤال از ایالت میشیگان آمریکا آمده بود؛ از جمله سؤالى که ایشان پاسخ آن را به من واگذار کردند، سؤال این بود که اگر در جامعه اى تعداد زنان و مردان برابر بودند، آیا باز هم تعدّد زوجات مجاز است و مى شود چهار زن گرفت؟ من جواب دادم قرآن فرموده: (وإن خفتم ألاّتعدلوا فواحدة). این لاتعدلوا که قید است متعلق آن ذکر نشده. مطلق است؛ یعنى هرگونه بى عدالتى که پیش آید تعدّد زوجات ممنوع است؛ بى عدالتى در حق مردان یا در حق زنان؛ ظلم به افراد یا به اجتماع، که ظلم به اجتماع مهم تر نیز هست، بلکه ما از اطلاق (فإن خفتم ألاّتعدلوا فواحدة أو ما ملکت ایمانکم) مى فهمیم که اگر نسبت به یک زن هم نتوانیم دراین زمینه به عدالت رفتار کنیم (ماملکت ایمانکم) هست که یا کنیز است یا عزوبت، آنچه که به دست دارید و مى توانید به عدالت رفتار کنید و اگر کنیز هم نتواند بگیرد و نباشد باید عزوبت را انتخاب کنید. اگر روى آیات قرآن آن گونه که دلالت دارد تأمل کنیم در هیچ موردى دچار مشکل نخواهیم شد.

آیا مى توان ادعا کرد که احکام قرآن در زمینه زنان، ناظر به نیازها و شرایط زمان نزول بوده است. و در سایر زمانها، متناسب با شرایط و مقتضیات باید قوانین دیگرى را پذیرفت؟

استاد دکتر صادقى: معناى این سؤال این است که قرآن از نظر احکام خلود ندارد، وما طبق ادله قرآنى ـ ادله درونى و برونى قرآنى و اسلامى ـ براى کل احکام عقلى و فرعى و اصلى قرآن معتقد به خلود و ابدیت هستیم. بنابراین اگر کسى بگوید قرآن ناظر به نیازهاى زمان نزول بوده است، مى گوییم آیا بعد از زمان نزول قرآن حاکم است یا نه؟ اگر حاکم نیست بر خلاف ابدیت و خلود قرآن است، و برخلاف این باور است که قرآن آخرین حکم الهى است، و اگر خلود دارد خلود به این معنى است که درست است قرآن در آن زمان، زمینه ها و ظرفیتهاى موجود را در نظر گرفته است، ولى این منافاتى ندارد که زمینه و شرایط سایر زمانها را تا روز قیامت نیز در نظر گرفته باشد.
بلى برخى ازاحکام، خاص آن زمان بوده است؛ مانند احکام عبد و کنیز، چنان که بعضى از احکام قرآن هم مربوط به آینده است. بنابراین در قرآن مثلثى از احکام وجود دارد؛ یک ضلع، احکام خاص آن زمان، چون موضوع آن فقط در آن زمان بوده است؛ بخش دوم مربوط به آینده که در آن زمان اصلاً نبوده و نمونه هایى از آن را خواهم گفت، و بخش سوم، احکام شرعى تکلیفى که مربوط به همه زمانها مى باشد؛ مثلاً از (أوفوا بالعقود) استفاده مى کنیم که همه پیمانهاى طرفینى که بر مبناى ایمان بسته شده باشد ـ به استناد آیه (یا ایها الذین آمنوا) ـ از نظر قرآن مورد امضاء است.
اکنون سؤال مى کنیم آیا بیمه در آن زمان بوده یا نه، از (أوفوا بالعقود) مى توان استفاده کرد؛ الف و لام (العقود) براى استغراق است و کلمه جمع است؛ همه پیمانها در طول زمان و عرض زمین، از زمان نزول این آیه تا قیامت، امضا شده هستند، این گونه نیست که همه احکام قرآن ویژه زمان نزول باشند، بلکه احکام محورى قرآن، خالد هستند. خلود و جاودانگى و ابدیت و جهان شمول بودن قرآن در طول زمان و مکان است، به این معنى که همه احکام تکلیفى ربّانى که مربوط به همه مکلفان است در قرآن بیان شده است.

آیه (واللاتى تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ و اهجروهنّ فى المضاجع و اضربوهنّ) که زدن زن را تجویز کرده است براى برخى سؤال برانگیز است که آیا حکم به زدن زن در این آیه با کرامت زن سازگار است؟

استاد دکتر صادقى: باید گفت مع الأسف روى آیات درست دقت نشده است. اگر روى آیات درست دقت شود این شبهات رخ نمى دهد. براى توضیح باید نخست چند نکته را روشن ساخت:
ییک. قرآن درباره نشوز دو آیه دارد. یکى (و إن امرأة خافت من بعلها نشوزاً) و دیگر (واللاتى تخافون نشوزهنّ) که نشوز هم از طرف زن است و هم از طرف مرد.
دو. در امر به معروف و نهى از منکر، زن انسان نزدیک تر است تا زن همسایه یا دیگران (قوا أنفسکم و أهلیکم ناراً…) اول خودتان، بعد طایفه نزدیک، بعد دیگران.
سه. واژه تخافون در آیه (واللاتى تخافون نشوزهنّ) معمولاً غلط معنى شده است؛ به این گونه که برخى گمان کرده اند که اگر مرد ترسید که زن نشوز و نافرمانى پیدا کند مى تواند به مضمون آیه عمل کند، درحالى که معناى آیه ترس از نشوز نیست، بلکه نشوزى است که بیم دهنده و خطرناک باشد؛ به تعبیر دیگر نشوز بر دو گونه است؛ نشوز گذرا و مقطعى که پیامدهاى خطرناک ناموسى و اخلاقى و اجتماعى ندارد. این گونه نشوز قابل تحمل است و مورد و مصداق آیه نیست، بلکه باید آن را تحمل کرد، و به موعظه و نهى از منکر اکتفا کرد. نوع دومِ نشوز، تخلف زن در زندگى زناشویى است که از نظر عقیدتى، اخلاقى، جنسى، ناموسى، مالى و اجتماعى مخیف و ویرانگر باشد که اگر زندگى ادامه یابد ویرانى به وجود آید. چنین نشوزى باید نهى از منکر شود، اینجا جاى امر به معروف است نه سکوت.
در اینجا باید مراتب امر به معروف و نهى از منکر نیز رعایت شود. (والمؤمنون و المؤمنات بعضهم أولیاء بعض یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر) نزدیک ترین حق، حق زن و شوهر است. پس باید زن را امر به معروف کرد. اولین مرحله امر به معروف موعظه کردن است که در سه مرحله باید انجام شود؛ اگر موعظه و نصیحت و تعلیم داده شد و زن از روى عناد توجه نکرد معلوم مى شود که او تصمیم ویرانگرى گرفته است؛ در اینجا مى فرماید: (واهجروهنّ فى المضاجع) یعنى در خوابگاهى که مى خوابید به او پشت کنید تا شخصیت او را خرد کنید، این همان نهى از منکر است که با موعظه آغاز مى شود. (ادع الى سبیل ربّک بالحکمة والموعظة الحسنة و جادلهم بالتى هى أحسن)، (ولتکن منکم امّة یدعون الى الخیر و یأمرون بالمعروف و ینهون عن المنکر…) که در نهى از باید ابتدا دعوت به خیر کرد ،سپس اگر موعظه اثر نکرد چهره در هم کشید و اعراض کرد؛ این اعراض در اینجا چنین بیان شده: (واهجروهنّ فى المضاجع)، بدون آزاررسانى یا سخن گفتن با هم در بستر بخوابید، ولى پشت به او، این کار شخصیت او را خرد مى کند تا از نشوزِ مخیفِ ویرانگر دست بردارد. اگر این روش نیز اثر نکرد (واضربوهنّ). مگر در باب امر به معروف و نهى از منکر، تنبیه بدنى در کار نیست، ا گر کسى اصرار دارد کسى را بکشد باید او را ادب کرد و حتى با زدن هم شده او را بازداشت. در اینجا هم اگر اصرار دارد که منکرى انجام دهد و موعظه و بى محلى اثر نکرد و فرض این است که چنین منکرى ویرانگر زندگى است آیا نباید از آن جلوگیرى کرد.
قرآن در چنین مرحله اى مى گوید: (واضربوهنّ)، اما در روایت گفته شده (ضرباً غیرمبرح) یعنى زدنى که زخمى و کبود نکند. هر یک از مرحله اول یا دوم یا سوم اگر اثر کرد به همان مرحله اکتفا شود؛ اگر مرحله سوم نهى از منکر اثر کرد (فان أطعنکم فلاتبغوا علیهنّ سبیلاً) پس از آن مخاطب آیه عوض مى شود؛ تا اینجا مخاطب آیه مردان بودند؛ که باید چنین کنند سپس چنان کنند، در زندگى بدون آن که کسى مطلع شود به طور خصوصى موعظه کنند و… اما اکنون اگر این نشوز و تخلف به اندازه اى ناهنجار و ویرانگر بود که هیچ یک از این مراحل سه گانه درونى (درون خانواده اى) اثر نکرد، روى خطاب عوض مى شود و به مؤمنان دیگر خطاب مى کند: (وإن خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکماً من أهله و حکماً من أهلها…) تا آنجا که امکان دارد نباید بگذارید از یکدیگر جدا شوند، ولى اگر مى ترسید، (فابعثوا حکماً من أهله و حکماً من أهلها) و سپس مرحله بعدى طلاق است، یا انطلاق، که اگر زن زناکار باشد و دست از زنا برندارد و این مراحل نیز اثر نکند بدون طلاق منفصل مى شود؛ زیرا (الزانى لاینکح الاّ زانیة أو مشرکة و الزانیة لاینکحها إلاّ زان أو مشرک و حرّم ذلک على المؤمنین)
این آیه (واضربوهنّ) را بعضى اشتباه معنى مى کنند، در سفرى که به آلمان براى معالجه رفته بودم، برخى از زنان از شخصى که نماینده یکى از مراجع در آلمان بود درباره آیه (واضربوهنّ) پرسیده بودند؛ ایشان گفته بود یعنى آنها را ازخانه بیرون کنید و به سفر بروید، که من گفتم اینجا ضرب به معناى سفر نیست و قیاس با (إذا ضربتم فى الأرض) نمى شود.
اما اینکه زدن زن تحقیر او باشد باید توجه داشت که تحقیرى که در پشت کردن است چه بسا از تحقیرى که در زدن است کمتر نباشد. وانگهى در باب امر به معروف و نهى از منکر باید این مراحل طى شود؛ چه درمحدوده زندگى زناشویى وچه در بیرون. اگر مردى یا زنى را که نشوز او مخیف است رها کنند و به حال خود بگذارند، همه اجتماع که نقطه آغاز آن خانواده است ناهنجار مى شود. در نقطه آغاز باید نابهنجارى را از زندگى زناشویى برطرف کرد، با همین مراحل سه گانه.

آیا نشوز از سوى مرد نیز ممکن است تحقق یابد؟

استاد دکتر صادقى: بلى در آیه دیگرى فرموده است: (وإن امرأة خافت من بعلها نشوزاً أو إعراضاً فلاجناح علیهما أن یصلحا بینهما و الصلح خیر…)(نساء/١٢٨) اگر زن در زندگى خانوادگى از سوى مرد نشوز یا اعراض یا تخلف در هر یک از نوامیس پنج گانه دید، در اینجا (فلاجناح علیهما أن یصلحا بینهما… )عبارت قبلى عوض شده و خطاب دیگر متوجه زن نیست، زیرا او قدرت آنچنانى ندارد که با مرد مقابله کند. اینکه فرموده (لاجناح) معناى آن این نیست که گناه ندارد، بلکه واجب است میان آن دو صلح دهند، مانند (لاجناح) در آیه (إنّ الصفا و المروة من شعائر الله فمن حجّ البیت أو اعتمر فلاجناح علیه أن یطّوّف بهما…) که در آنجا هم طواف میان صفا و مروه واجب است، و اینکه گناه ندارد، به جهت آن است که چون بتها را روى این دو بلندى گذاشته بودند مسلمانان گمان مى کردند سعى صفا و مروه گناه دارد، پس آیه گناه خیالى را نفى مى کند. در اینجا نیز در جهت صلح بین زن و شوهر باید تلاش شود، دو حَکَم با هم کمک و جدّیت کنند که صلح دهند اگر اثر نکرد، نوبت به طلاق مى رسد و گاه طلاق واجب نیز مى شود.

آیا همین مراحل امر به معروف براى ادب کردن مردى که (نشوز) دارد، از سوى زن لازم است اجرا شود؟

استاد دکتر صادقى: این سه مرحله یا از عهده زن خارج است یا در توان اوست؛ اگر مى تواند باید انجام بدهد؛ راه اصلاح موعظه است؛ اول زن، مرد را موعظه کند، بعد مثلاً بگوییم در رختخواب به عنوان اعتراض رو از مرد برگرداند. در مرحله بعد ـ اگر مى تواند ـ یک سیلى هم به مرد بزند و اگر نتوانست کمک بگیرد؛ چه اینکه انسان در انجام هر کار خیر وقتى به تنهایى نتواند آن را عملى سازد، باید کمک بگیرد. بنابراین زن ومرد در تخلف و نشوز یکسان هستند، اما همان گونه که گفته شد معمولاً زن توان کلى براى این کار ندارد، بنابراین آیه درباره مرد تصریح دارد و درباره زن اجمال دارد، که البته اجمال نیست، جمال است، زیرا با وضع زن مطابقت دارد….

برخى گفته اند در بیان احکام از سوى قرآن سیاست گام به گام اتخاذ شده است و قرآن در بیان ا حکامى که حقوق زن را به او باز مى گرداند روند رو به رشد و سیر تحولى داشته است، و پیروى از قرآن نیز به این است که این روند همواره حفظ شود و این سیاست ادامه پیدا کند. به نظر حضرت عالى خط مشى قرآن در این زمینه چگونه است.

استاد دکتر صادقى: احکام قرآن چند گونه است؛ در برخى از احکام، سیاست گام به گام طى شده و در برخى احکام، سیاست یک گام از اول تا به آخر به صورت یکسان هست. معناى سیاست گام به گام نیز این نیست که وحیانى و غیروحیانى درهم آمیخته شود، بلکه فقط تا زمانى که پیامبر حیات داشت. پس از پیامبر نمى شود گامهایى فراتر و بر مبناى غیروحى برداشته شود، که این دلیل بر نقصان اسلام است. بلى در برخى احکام، سیاست گام به گام وحیانى در عرض ٢٣ سالى که پیامبر بود وجود دارد؛ نمونه هاى آن بسیار است، از جمله حرمت شراب که درباره آن پنج آیه در قرآن وجود دارد، و ٤٨ آیه در قرآن درباره حرمت اثم است، اثم هر چیزى است که عاقبت وخیم دارد. شراب مستى آور است و مستى وخیم ترین عاقبت را به دنبال دارد. ازآغاز اسلام و بلکه از آغاز همه ادیان، مستى و نوشیدن شراب حرام بوده است، در آیات مکى و در آیات مدنى حرمت شراب مطرح است؛ منتها در آیات مدنى به صورت سیاست گام به گام این حرمت بالاتر رفته، ولى در آیات مکى در حدّ پایین ترى است. مثلاً در سوره نحل آیه ٦٧ فرموده (و من ثمرات النخیل و الأعناب تتخذون منه سکراً و رزقاً حسناً) در این آیه فقط گفته است شما از خرما و انگور سکر مى گیرید که مسکر است و نیز رزق حسن مى گیرید. با بیان این جمله فقط همین اندازه مى فهماند که سکر (مسکر) رزق حسن نیست، اما اینکه چه اندازه (سیّء) است؛ اشاره نشده.
در آیه دیگرى از سوره نساء مى فرماید: (یا ایها الذین آمنوا لاتقربوا الصلاة و أنتم سکارى) که گام دوم است. که حرکت مستى را بیشتر کرده تا آنجا که جلو بزرگ ترین واجبات (نماز) را مى گیرد. این چنین حرامى، حرمت آن بسیار در حدّ بالاست. پله سوم در سوره بقره است: (یسئلونک عن الخمر و المیسر قل فیهما إثم کبیر) قبل از این اثم بود؛ اکنون اثم کبیر شد. و سرانجام آیه بعدى در سوره مائده است: (إنما الخمر و المیسر و الأنصاب و الأزلام رجس من عمل الشیطان). همه این آیات در جهت بیان حرمت شراب مشترک اند و اختلاف در جهات افزونى است. ولى حرمت در همه تاریخ اسلام از آغاز تا آخر وحى ثابت است.
همچنین در ازدواج با زنان مشرک و زنان اهل کتاب نیز چنین سیاستى دیده مى شود که همه اینها براى رعایت حال جامعه بوده است، یا در مسأله بردگى که اسلام با سیاست گام به گام آن را برداشت. کمال و خلود وحى خدا و ابدیت وحیانیت قرآن در این است که بگوییم اگر سیاست گام به گام در بعضى احکام وجود داشته فقط در زمان وحى بوده است و پس از آن احکام عوض نمى شود، موضوعات عوض مى شوند. مثلاً شرط و مشارطه (شرط بندى) مالى در همه جا حرام است، مگر در چهارچیز؛ تیراندازى، شنا، دویدن و… و در جهت تشویق نسبت به آن هم فرمود: (و أعدّوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخیل) مصداق و ابزار ندارد این کارها در گذشته تیر و کمان بود ولى امروزه نمونه هاى نوپیدا دارد. بنابراین سیاست گام به گام را نه به طور کلى نفى مى کنیم و نه به طور کلى اثبات مى کنیم، بلکه سیاست گام به گام در چهارچوب وحى.

آیا پیامبر در بیان احکام الهى، صرفاً یک پیام آور است یا در آن احکام، متناسب با مقتضیات و فهم و نیاز و زبان مخاطبان تغییرهایى ایجاد مى کند؟

استاد دکتر صادقى: آیات متعددى داریم که حکم فقط در اختیار خداست و به پیامبر هم محوّل نشده است. پیامبر حاکم نشده، بلکه پیام آور حکم است (واتل ماأوحى الیک من کتاب ربّک لامبدّل لکلماته و لن تجد من دونه ملتحداً). هم (ملتحد) ربّانى غیر از (الله) نیست، هم (ملتحد) احکامى غیر از قرآن نیست. حتى پیغمبر با عقل خودش که فوق کل عقول است منهاى وحى نمى تواند حکم کند؛ حکم فقط از آن خداست؛ پیغمبر فقط نامه رسان است؛ اگر نامه رسانى یک کلمه در نامه تغییر دهد، امانتدار به حساب نمى آید. سنت پیغمبر هم سنت وحیانى است. سنت، وحى عقلانى و وحى ربانى است. همان طور که قرآن وحى ربّ است سنت هم وحى دوم است. منتها فرق بین این دو این است که قرآن، هم در لفظ هم در معنى وحى است، ولى سنت در معنى وحى است و در لفظ، وحى نیست. به هر حال قرآن اصل، و سنت فرع است. و روایت هیچ گاه ناسخ قرآن نیست. اگر صدها هزار روایت داشته باشیم که یک آیه از قرآن را نسخ کند، قابل قبول نیست.

آیا در اخصوص حکام و قوانینى که قرآن درباره زنان وضع کرده است، سیاست گام به گام رعایت شده یا نه و اگر هست دلیل آن چیست؟

استاد دکتر صادقى: باید گفت سیاست بیان تدریجى در بیان احکام مربوط به زنان رعایت شده است. اولاً ما سوره اى به نام رجال نداریم، ولى سورة النساء داریم، زیرا به زنان ظلم زیادى شده است، اسلام از مکه تا مدینه در همه احکام مربوط به زنان براى آنان احترام قائل شده و در حقوق، برابرى بین مرد و زن قائل شده است، و احترامى که قرآن به زنان داشته در هیچ ملت و هیچ تاریخى از سوى هیچ آیین مترقّى دیده نمى شود. امروزه مى خواهند زنان را بر مردان مقدّم بدارند، و در عصر عرب جاهلى زنان را مانند حیوان مى دانستند. قرآن، زن را نه حیوان مى داند و نه مقدّم بر مردان. در شرف و فضیلت، زن و مرد مشمول این آیه هستند: (إنّ أکرمکم عند الله أتقیکم)، و در بعد توان جسمى احکامى متناسب با وضعیت زن مقرر شده است.
بنابراین سیاست گام به گام وحیانى قرآن تا آخرین مرحله مدنى این است که حق زنان را آن چنان که حق و شایسته و عدالت است به آنها بدهد. در قرآن هیچ اشاره اى نداریم که زن، چون زن است مورد اهانت قرار گیرد و ضعیف شمرده شود، یا مرد، چون مرد است محترم و قوى دانسته شود، بلکه به عکس؛ فرموده: (والمؤمنون و المؤمنات بعضهم أولیاء بعض) و بسیارى از آیه ها کلیت دارد مانند (یا ایها الذین آمنوا) که شامل مرد و زن است. و اینکه از لفظ مذکر استفاده شده به خاطر آن است که لفظ مذکر بر مذکر تنها و بر مجموع مذکر و مؤنث و بر خدا ـ که نه مذکر و نه مؤنث است ـ و بر ملائکه اطلاق مى شود، ولى لغت مؤنث نه براى خدا و نه براى ملائکه و نه براى مرد و نه براى هر دو استعمال نمى شود.

برخى به دلیل همین واژگان مذکر و نیز به دلیل تفاوتى که در احکام زنان و مردان در قرآن دیده اند نتیجه گرفته اند که روح آموزه ها و احکام قرآن، مردانه است و جانب مردان را ترجیح داده است، آیا این برداشت درست است؟

استاد دکتر صادقى: ما با بررسى آیاتى که مخصوص مردان است و آیاتى که مخصوص زنان است و آیات مشترک، در مى یابیم که روح کلى حاکم بر قرآن این است که احترام زن در بُعد زن بودن و در بُعد انسان بودن مانند احترام مرد است، بدون هیچ گونه فرقى. مثلاً صدیقه طاهره (سلام الله علیها) از ابراهیم (علیه السلام) مقدم است با اینکه بیش از ١٨ سال نداشت، به دلیل آیه تطهیر و اذهاب رجس که طهارت در بعد ایجابى اهل بیت محمدى را که چهارده نفر هستند و از جمله زهرا (سلام الله علیها )را شامل مى شود. همان گونه که پیامبر اسلام (ص) از ابراهیم(ع) معصوم تر است زهرا(س) هم معصوم تر و بالاتر است. زن بودن موجب منقصت نیست. در قرآن نام آسیه (و امرأة فرعون) جلوتر از نام مریم آمده است، زیرا مى خواهد برساند که مادر پیغمبر بودن چندان مطرح نیست، بلکه معیار، عظمت شخصیت است.

حکمت نابرابرى زن و مرد در ارث از نظر قرآن چیست؟

استاد دکتر صادقى: آقایان مى گویند ارث زن، نصف مرد است و فقط از ساختمان، این برخلاف نص قرآن است. بلکه بعضى ازموارد ارث زن کمتر از مرد است، بعضى موارد برابر است و بعضى موارد کمتر. دختر از پسر ارثش کمتر است در صورتى که دختر و پسر ابوینى باشند. اگر ابى باشند یا امى، برابرند، طبق نص آیات ارث. اگر خواهر و برادر پدرى باشند یا مادرى باشند ارثشان برابر است. و لکن اگر ابوینى باشند ارث دختر نصف پسر است.
و همچنین مادر و پدر که از فرزند ارث مى برند؛ در یک صورت مساوى مى برند: (و لأبویه لکلّ واحد منهما السدس) پدر و مادر هر دو یک ششم مى برند (ان کان له ولد فان لم یکن له ولد فلأمّه الثلث) مادر دو برابر مى برد. پس زن بعضى وقتها دوبرابر، بعضى وقتها یکسان مى برد و بعضى وقتها کمتر. زن از شوهر نصف مى برد (یک هشتم یا یک چهارم) و شوهر از زن تمام مى برد (یک چهارم یا یک دوم) این نصف بردن موضوع صحبت است که فتوى مى دهند که این نصف را هم که مى برد اگر یک همسر است نصف، و اگر دو همسر داردکمتر است و سه تا کمتر است، و این نصف را فقط از ساختمان مى برد. از سوى دیگر قبلاً در آغاز اسلام ساختمان کم بود، همه زمینها زراعتى بوده، بنابراین زن هیچ نمى برد.
جواب این است که اولاً ما ترک مرد همه را شامل مى شود. زن از کل ما ترک مرد چه زمین، چه منقول، چه غیرمنقول ارث مى برد. دراین زمینه شش رأى داریم که دو سه رأى آن موافق با قرآن است و دو سه رأى آن مخالف با قرآن است.
بنابراین رأى صحیح قرآن این است که زن نصف مرد ارث مى برد. حال سؤال این است که آیا زن ضعیف تر است از نظر مالى یا مرد؟ طبعاً زن ضعیف تر است، پس چرا مرد دوبرابر مى برد و زن یک برابر؟ پاسخ این است که از نقطه نظر تأمین نفقه مرد نوعاً نفقه دهنده است؛ مهریه را مرد مى دهد، پس مرد کلاً دهنده است؛ پیرمرد باشد یا پدر باشد یا شوهر باشد یا پسر باشد دهنده است. زن، همسر باشد یا دختر باشد یا مادر باشد گیرنده است. آیا حقِّ دهنده بیشتر است یا حق گیرنده.و آن نصف را هم که زن مى گیرد نوعاً احتیاج ندارد، ولى مرد نوعاً دهنده است آن دو برابر را که مى گیرد نوعاً احتیاج دارد.
اکنون سؤال دومى مطرح است و آن این است که اگر موردى پیدا شد استثنائاً که زن خیلى محتاج بود و مرد نیازمند نبود، یا زن خیلى محتاج بود ولى فرزندان محتاج نبودند چه باید کرد؟ پاسخ این است که این ثلثى که خداوند مقرر کرده براى جبران آن کمبودهایى است که نسبت به وارث وجود دارد، اگر انسان زنى دارد که این زن هیچ از خود ندارد؛ اگر مرد بمیرد ازاین خانه باید برود، مرد کل ثلثش را به این زن مى دهد، علاوه بر آن یک چهارم. اصل قاعده عمومى دوبرابر بودن مرد است نسبت به زن ، و درموارد خاص کمبودها با وصیت جبران مى شود. بنابراین اسلام هرگز براى زن نقصان ایجاد نکرده بلکه رجحان ایجاد کرده است. اگر همه خصوصیات را در نظر بگیریم مى بینیم هیچ نقطه نظر تاریکى نسبت به زن نداشته است.

در برخى از موارد، به دلایلى زن تأمین کننده هزینه زندگى خانواده است. در این گونه موارد چه تمهیدى اندیشیده شده است؟

استاد دکتر صادقى: ارث، دو بعد دارد؛ یکى بعد اصلى و یک بعد حاشیه اى و تبصره اى؛ در بعد اصلى، قانون کلى همان دوبرابر بودن مرد نسبت به زن است، و در بعد حاشیه اى متفاوت است. در هر جا که نیاز زن بیشتر باشد از ثلث تأمین خواهد شد و کارکرد و نقش ثلث همین تبصره بودن است. کمبودهایى که احیاناً براى بعضى از ورثه ایجاد مى شود با وصیت جبران مى شود. که البته وصیت در جایى است که ماترک، گنجایش وصیت را داشته باشد. لذا فرموده است: (کتب علیکم إذا حضر أحدکم الموت ان ترک خیراً الوصیة…) و نفرمود (ان ترک مالاً) اما در کلیت تاریخ اسلام و تاریخ بشر نوعاً مردها دهنده هستند چون بنیه مالى آنها بیشتر است و شرکت شان در اجتماعات محدود نیست، اما زنان به لحاظ عفاف و باردارى و خانه دارى و دیگر شؤون زنانگى شان بیشتر در خانه باید باشند ومردان بیشتر در بیرون خانه؛ حال اگر گروهى از این اصل تخلف کنند مانند اروپائیان، مطلب دیگرى است؛ ما بر مبناى ضوابط اسلامى بحث مى کنیم. بنابر ضوابط عالیه اسلام مرد نوعاً دهنده است، و اگر مرد فقیر باشد و زن دهنده، این استثنا خواهد بود.

در بسیارى از مکتبها و آیینها نسبت به زن ظالمانه عمل شده و نگاه شده است، آیا نگاه اسلام و قرآن به زن در سنجش با دیگر مکتبها چگونه ارزیابى مى شود؟

استاد دکتر صادقى: با زن سه گونه برخورد شده است:
١. برخوردهاى افراطى؛ ٢. برخوردهاى تفریطى؛ ٣. برخورد منهایى.
اسلام برخورد منهاى افراط و تفریط دارد؛ زن را نه بالاتر از مرد قرار مى دهد و نه پایین تر. بلى روایات جعلى نقل شده و فتاوایى بر مبناى آنها داده شده است. مثلاً مى گویند زن هرگز حق ندارد ازخانه بیرون برود، مگر با اجازه شوهر. به چه دلیل؟ بلى حق ندارد بیرون برود؛ بیرون رفتنى که منافى با نوامیس زن باشد؛ اما کارهایى مانند نماز خواندن، مجلس رفتن و… یا واجب است؛ یا حرام است و یا جایز. اگر واجب است مرد جلو واجب را نمى تواند بگیرد، اگر جلسه معارف اسلامى است و هیچ گونه انحرافى در آن نیست، باید برود. چنان که اگر جلسه اى است که رفتن به آن گمراه کننده است و از بعضى جهات حرام است، رفتن به آن جلسه یا مجلس، هم براى مرد حرام است و هم براى زن، و هر یک باید دیگرى را از آن منع کند.
من کتابى نوشته ام با نام (غوص فى البحار) که ١٨٠ کتاب از منابع شیعى و سنى را در آن نقد کرده ام. گاه دریک باب ده ها حدیث وارد شده و همه نادرست. مثلاً در باب مشارب (آشامیدنى ها) به عنوان نمونه، در وسائل الشیعه یک باب دارد که شامل ٥٠ حدیث است؛ در همه این احادیث راوى مى گوید از امام سؤال کردیم اگر کسى به کسى که مى داند شراب مى سازد، انگور بفروشد، درست است یا نه؟ امام پاسخ مى دهد بلى درست است. و حدیث موثق و صحیح است. در آخر سر یک حدیث ضعیف مرسل دارد که مى فرماید: (لا، لقوله تعالى و لاتعاونوا على الاثم و العدوان). اکنون کدام را باید بپذیریم، یا مثلاً در بحارالانوار در باب (رد شمس) بیست حدیث دارد که کلاً نادرست است. مى گوید براى على(ع) ردّشمس شد، وعلت آورده شده که چون او در زمین شوره زار بود و نماز خواندن در آنجا پسندیده نبود و على(ع) در وقت عصر آنجا بود، نماز عصر را نخوانده بود! مگر در زمین شوره زار نماز خواندن حرام است؟ این خلاف منطق است. وانگهى اگر على(ع) نماز نخوانده مقصر بود یا قاصر؟ ما حتى صلوة الغرقى داریم، پس نماز در هیچ شرایطى نباید قضا شود. اگر بر اساس این احادیث، على(ع) عمداً نماز نخوانده باشد شایسته تکریم است؟ آیا مگر خورشید مى تواند برگردد، آیا اگر به فرض محال خورشید برگشت مگر زمان نیز بر مى گردد؟ در آن صورت على(ع) هم باید نماز ادا بخواند و هم قضا. علاوه براینکه با برگشتن خورشید، سه نماز دیگر در طلوع و غروب و میانه آن واجب است. که ما در آن کتاب ده اشکال براین موضوع کرده ایم. به سلیمان(ع) هم نسبت مى دهند که فرمود: (ردّوها علیّ) که این ضمیر (ها) به اسبان بر مى گردد نه به خورشید.
و براى احادیثى که جعل مى شود سند هم مى سازند و گاهى سندهاى صحیح و محکم.

آیا معیار در پذیرش و بررسى این گونه سندها چیست؟

استاد دکتر صادقى: راه آن عرضه بر کتاب الله است. نیاز به رجال هم بسیار کم پیدا مى شود؛ زیرا یک حدیث، یا موافق با قرآن است یا مخالف با قرآن؛ اگر موافق باشد مى پذیریم؛ ازهر که مى خواهد باشد، و اگر مخالف است از سلمان هم نمى پذیریم. اگر نه مخالف است و نه موافق، باید گفت (لاتقف مالیس لک به علم).

در برخى از متون یا مکتبها از زن با تعبیر (جنس دوم) یاد مى شود، آیا مى توان گفت از نگاه قرآن نیز زن به دلیل ضعف در برخى از جوانب و یا تأخر در آفرینش جنس دوم به حساب مى آید؟

استاد دکتر صادقى: در قرآن کریم نسبت به حوا فرموده است (و خلق منها زوجها) ولى این دلیل بر افضلیت مرد نیست. پیامبر اکرم از ماده اولیه آفریده شد، ولى آن ماده اولیه برتر از پیامبر نیست. در آیه ٧ سوره مى فرماید: (و کان عرشه على الماء) که این (ماء) ماده اولیه آفرینش است و همه ارواح از آن خلق شده اند. اکنون آیا ماده مهم تر است یا ارواح؟ همچنین پیامبر ما آخرین پیامبر است ولى بالاتر از همه پیامبران پیش از خود است. پس اولیت و آخریت زمانى مطرح نیست، و اینکه زن از مرد آفریده شده دلیل بر افضل بودن مرد نیست.

دلیل آن که همه نعمتهاى بهشتى که از قرآن یادشده براى مردان است چیست؟

استاد دکتر صادقى: این گونه نیست؛ در قرآن مى فرماید: (و لهم فیها أرواح مطهرة) که سخن درباره همه اهل بهشت است و ضمیر (هُم) هم به زنان و هم به مردان بر مى گردد. چنان که گفته شد، ضمیرهاى مذکر سه گونه استعمال دارد؛ مذکر و مؤنث با هم، نه مذکر و نه مؤنث مانند (هو) درباره خداوند، و مذکر تنها درباره مرد.
همچنین در قرآن نیازهاى زنان ذکر شده و در سوره نساء به ویژه بیشتر درباره زنان سخن گفته است. ولى خطاب، گاهى به خصوص زن است و گاهى به خصوص مرد و زمانى به هر دو. وقتى تکلیف مشترک باشد خطاب به هر دو است، گاه خطاب به خصوص مرد است، مانند: (إذا طلّقتم النساء فطلّقوهنّ…) گاهى به مرد سفارش زن را مى کند؛ اگر مخاطب مرد است نسبت به خود او و زن است، پس در احترام خطابى قرآن و خطاب قرآن، تفوقى نیست و مخاطب بودن مطرح نیست.

چرا قرآن در همه جا با مرد سخن مى گوید و هرگز زن را مورد خطاب قرار نداده است، جز در یک مورد که همسران پیامبر (نساء النبى) مخاطب هستند.

استاد دکتر صادقى: مخاطب بودن مهم نیست، شیطان هم در قرآن مخاطب است، اینکه خطاب به مردان بیشتر کرده از باب اهمیت بیشتر مردان نیست، بلکه چون نیروى آنان بیشتر است و این نیروى بیشتر قوامیت مى آورد خطاب را متوجه او کرده، و به مناسبت موقعیت و اهمیت و حکم و وظیفه اى که دارد خطاب بر دوش اوست. ولى درتکلیف و بیان همه یکسان هستند (و لهنّ مثل الذى علیهنّ بالمعروف). و آنچه به صورت غیابى آمده براى هر دو مى باشد.

چرا همسران بهشتى به تعداد فراوان، تنها براى مرد است و زن از این نعمت محروم شده است.

استاد دکتر صادقى: زیرا اولاً اصولاً اشتهاى مرد نسبت به زن بیشتر است، و ثانیاً (و لهم فیها أزواج مطهرة) هم مرد و هم زن را شامل مى شود. مگر اینکه این گونه سؤال شود: چرا مرد مى تواند در بهشت ازواج مطهره داشته باشد، ولى زن یک زوج دارد. این سؤال، چند جواب دارد؛ یک: در هیچ جا از قرآن نصى نداریم که زن، نمى تواند پس از شوهرى شوهر دیگر داشته باشد، وانگهى این زنان که قاصرات الطرف هستند مخصوص مردان اند. ولى از نظر دنیوى مرد نسبت به تعدد ازواج رغبت زیاد دارد نه زن. زن هر چه باشد اگر نیازى مادى و نیازهاى دیگرش تأمین شود و مرد او صددرصد مطابق میل او باشد هرگز تمناى ازدواج با مرد دیگرى را ندارد، ولى مرد این گونه نیست. بنابراین اگر زنى بخواهد در بهشت چند شوهر همسان داشته باشد مى تواند، ولى نمى خواهد. مثل اینکه در انجیل برنابا آمده که در بهشت حسد نیست. آنجا همه واقعیتها روشن است. مثال مى زند: اگر بچه دوساله اى چشمش به لباس مرد بزرگسالى افتاد آیا حسد مى برد؟ هرگز! زیرا مى داند آن لباس براى او مناسب نیست، بنابراین اگر واقعیت و حکمت و مصلحت صددرصد جلوه کند دیگر حسدى نیست. بنابراین در بهشت جاى حسد نیست و کسى که در مقام پایین قرار دارد نسبت به کسى که مقام بالاتر دارد، حسد نمى ورزد، و آن که بالاتر است تکبر نمى کند، (فیها ما تشتهیه الانفس)، تکلیفها بدون تکلّف است.

آیا مى توان گفت در بهشت اصولاً لذت جسمانى در کار نیست و همه لذتها روحانى است.

استاد دکتر صادقى: در آنجا لذت بالاتر است و جنت جسمانى و روحانى هست. (و جنا الجنّتین دان) روایتى هست که در آن مى پرسد آیا در بهشت لذت جسمانى هم هست؛ امام مى فرماید: چرا نباشد؟ اگر دو نفر در کارى شریک هستند چگونه یکى را محروم کنند؛ روح و عقل و بدن، همه شریک هستند و هر کدام جزا دارند، جزاى روحانى، جزاى بدنى و جزاى عقلانى.

با تشکر فراوان از اینکه در این گفت وگو شرکت فرمودید و به پرسشهاى ما پاسخ گفتید.