نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - سرمقاله

سرمقاله
غوغا از بستر مرگ او آغاز شد. مى خواست نامه اى بنويسد يا بنويساند تا (وثيقه اى باشد براى امت كه هرگز به كژ راهه نيفتند) گفتند: (رهايش كنيد هذيان مى گويد!)
به راستى خود هذيان مى گفتند و ياوه مى بافتند و راه خطا مى پوييدند كه نگذاشتند آن تيزنگر آينده بين رسالت خويش را به تمام پايان برد و براى آخرين بار خط آينده امت خويش را ترسيم كند و ابرهاى تيره را كنار زند و افق را بنماياند و از آفتها و خطر سخن بگويد و از آن حصارى كه آنان را از گزندها نگه مى دارد و آن مشعل فروزانى كه در دلِ تاريكيها و شبهاى ديجور راه مى نماياند بى پرده سخن به ميان آورد و سندى ماندگار از خود به جاى بگذارد.
پس از آن كه چشم فرو بَست همان گونه كه پيش بينى كرده بود فتنه ها چون پاره هاى شب سياه از پى هم مى رسيد: انصار در سقيفه بنى ساعده گردآمدند تا براى خود اميرى برگزينند. بر سعد بن عباده اتفاق كردند و به رسم جاهليت به حَوْسه پرداختند:
(يا سعدُ انت المُرَجّى وشعرك المرَجَّل وفحلُكَ المُرَجَّم.)
ييا سعد اميدم بر سر تو تاج باد دشمن تو دورباد.
در اين ميانه گروهى از مهاجران به اين جمع پيوستند. يكى از آنان پرسيد شما انصار در اين جا چه مى كنيد؟
ييك تن از سران انصار برخاست و گفت: