نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٩ - ديدار با صاحب نظران استاد سيد حسن امين

ديدار با صاحب نظران : استاد سيد حسن امين


استاد سيد حسن امين
.... چندى پيش وعده داديم كه به تناوب پاى سخن صاحب نظرى درد آشنا و دلسوز بنشينيم و تجربيات و دست آوردهاى او را به دوستداران راه و سالكان وادى تحقيق تقديم كنيم . در پى آن وعده پاى صحبت استاد سيد حسن امين نشستيم و آنچه كه در پيش روى داريد حاصل اين نشست است .

استاد حسن امى خلف صالح علامه سيدمحسن امين مصلح بزرگ جهان تشيع حميت دينى و شجاعت ادبى را از والدش به ارث برده است . غيرت حق جويى اش ستم روزگاران را بر مشعلداران آزادى و حريت و پرچم داران فرهنگ و تمدن بر نمى تابد و غبار اعصار را بر چهره مصلحان از جان گذشته نمى پسندد.

استاد با تاريخ آشناست ، حق كشيها و نارواهاى آن را نيك مى شناسد و از جور ستم آن خبر دارد. بااين حال نيك مى داند كه تاريخ گذشته محكومان و مغضوبان را بار عام نمى دهد اما بى گوشه چشمى هم از آنان نمى گذرد. و دراين بين بلند همتان آهنين اراده راست كه آستين همت بالا زنند واز زواياى تاريك تاريخ رويدادها مهجور را بيرون كشند و فراديد رهروان كاروان معرفت نهند.او خود نيز چنين كار مى كند و در اين راستا دست آوردهايى در خور فرا چنگ آورده است كه دراين گفت و شنود به گوشه اى از آن پى خواهيد برد.

دراين گفتگواستادازانگيزه هاى خويش در تاليف و نگارش سخن مى گويد.از حكومتها شيعى در طول تاريخ و تاثير آنان در

فرهنگ اسلام ياد مى كند،از زمينه هاى مورد نياز به تحقيق بحث مى كند و در يك كلام از بايدها و نبايدهايى حرف مى زند كه تاريخ شيعه سخت بدان محتاج است .

شرح زندگى علمى استاد به اجمال در متن مصاحبه آمده است واستاداز تحصيلاتش در دو حوزه قديم و جديداز تدريس و تاليف واز همه مهمتر از دائره المعارف شيعه و چرايى تدوين آن گذرا سخنى گفته است كه جاى جاى آن درس است و راهنمايى .

اينك اين شما واين مصاحبه استاد.

[حوزه]

حوزه : لطفا درباره زندگى علمى و مراحل تحصيلاتتان سخن بگوئيد.
استاد: من با تحصيلات دانشگاهى دروس حوزه را نيز نزد پدرم فرا گرفتم . من بهمراه گروهى از دانشجويان دمشقى درسهاى حوزه را گذارندم . آنان هيچ كدام روحانى نبودند، بلكه بعضى از آنان الان پزشك و بعضى ديگر وكيل دادگسترى هستند. ما هر روز صبح قبل از رفتن به دانشگاه نزد مرحوم پدرم جمع مى شديم درسهاى حوزوى را مى خوانديم . من تحصيلاتم را تا مرحله درسهاى خارج ادامه دادم و در دانشگاه در دانشكده حقوق تحصيل مى كردم . در دوران ما دانشگاه دمشق دو رشته بيشتر نداشت : يكى رشته پزشكى و ديگرى رشته حقوق و حتمااگر رشته تاريخ را نيز دارا بود من در آن تحصيل مى كردم . در رشته حقوق ليسانس گرفتم و سپس مدتى در دانشگاه بغداد در دوران وزارت مرحوم شيخ محمدرضا شبيبى وزير فرهنگ آن دوران تدريس كردم .اين تدريس ٤ سال ادامه داشت . در سال ١٩٥٤ م در دانشگاه جهت دختران خانواده هاى محافظه كار كه از فرستادن دختران خود به دانشگاه امتناع مى ورزيدند شعبه اى دخترانه تشكيل شد به نام[ كليه الملكه عاليا] نام مادر ملك فيصل پادشاه عراق . شيح محمدرضا شبيبى از من تقاضا كرد دراين دانشكده تدريس كنم و من ٤ سال درس دادم و سپس به قضاوت روى آورده و سالها در منصب قاضى حقوق مدنى و نه شرعى در لبنان اشتغال داشتم و سپس براثر درگيرى با بعضى از قضات دادگسترى استعفا دادم .

حوزه : در چه سالى از دمشق به لبنان منتقل شديد و به چه منظور؟
استاد: پدرم در سالهاى آخر عمر خود بسيار پير و فرتوت شده بود و چون دمشق در زمستان سرماى بسيار سخت و سوزدارى داشت ازاين رو پزشكان به او توصيه كردند كه همانطور كه تابستان را در جبل عامل مى گذراند زمستان را نيز آنجا بگذراند. وى

در سال ١٩٥٠ م ٣ سال آخر عمر خود را در بيروت در گذشت و جنازه او را به دمشق منتقل كرده و در حرم حضرت زينب (س ) دفن نمودند واز آن هنگام ما در بيروت اقامت گزيديم .

حوزه : براى ما درباره فعاليتهاى فرهنگينان و بخصوص نوشته ها و تاليفاتتان سخن بگوئيد.
استاد: در واقع كتابهايم هيچ كدام ازاول بصورت تاليف مستقلى نبود، بلكه آغاز هر كدام آن در نتيجه مساله اى بود كه به خاطر دفاع از تشيع شروع كردم ، زيرا من از هنگام طفوليت در يك محيط شيعى بزرگ شدم و همواره مواجه به تهمتهائى مى شدم كه به شيعه زده شده و آن را متهم به همكارى با دشمن همچون مغول و طليبيها و خيانت مى نمودند. من مى گفتم اگراين اتهامات صحيح باشد بايد گناه آن رااشخاص معينى كه مرتكب اين جنايت شده اند متحمل شوند و نه همه طائفه و كل شيعه و بايد گفت فلان بن فلان با دشمن همكارى نمود، نه آن كه شيعه همكارى مى كرد. در وافع آن قدراتهامات بود كه تصور مى كردم صحيح است و سعى در دفع آن از كل طايفه و نسبت آن به اخشاص معين داشتم ، ليكن هنگامى كه شروع به خواندن تاريخ و غور دراعماق آن نمودم ديدم تمام اين اتهامات ناروا و دروغ بوده است ، بلكه بالعكس ملاحظه نمودم كه شيعه در مواقع حساس و خطرناك همواره منجى مسلمانان بوده اند و ديدم كه خيانت (بمعنى صريح آن ) را غيرشيعه انجام داده اند: مثلا در مورد ابن العلقمى كه درباره او مى گويند با هولاكوخان مغول ارتباط داشته و ازاو دعوت نمود تا به بغداد بيايد و خلافت را سرنگون نمايد ديدم كه اين تهمت و دروغ است ، بلكه بالعكس اين قاضى القضاه شمس الدين قزوينى است كه براى دفع و نابودى اسماعيليان نزد هولاكوخان مغول رفته ازاو درخواست كرده كه به بغداد بيايد. پس آن كسى كه از مغول دعوت كرد شيعى نبود بلكه قاضى القضاه بود و نظيراين مسائل مرا واداشت كه بيشتر در تاريخ فحص و تتبع نمايم . ازاين رو شروع كردم به پاسخ دادن به اتهامات نخست در مجله [ الرساله] كه درقاهره منتشر مى شد نوشتم . هفته نامه از پر تيراژترين مجله هاى عربى در آن دوران بود. من در صفحات آن مجله با عباس محمودالعقاد نويسنده برجسته مصرى به بحث و گفتگو پرداختم .او در آن مجله سلسله مقالاتى درباره حضرت اميرالمومنين[ ع] مى نوشت ( اين مقاله ها بعدها جمع آورى شده و به صورت كتابى به نام عبقريه الامام على درآمد.)اين مرد بااين كه در نوشته هاى خوداخلاص داشت ليكن داراى خطاها واشتباهاتى نبز بود، مثلا مى گفت همواره فرس ( ايرانيان ) با گروه ديگر همكارى مى نمايند و يا آن كه ياران وانصار على[ ع] بيشتر فرس و يا غير عرب ، يعنى مصريين كه غيرعرب هستند بودند.. من بااو درباره اين مسائل و مسائل ديگرى به بحث پرداختم و گفتم البته اين نقص و

عيبى براى على بن ابيطالب نيست كه ياران او فرس يا غير عرب باشند.البته من مقصوداو راازاين سخن مى دانستم ،او مى خواست بگويدايرانيان داخل اسلام شدند تا آن رااز داخل خراب كنند. سپس گفتم اگر مقصودت ازانصار على[ ع] آنان است كه در زمان حياتش به او يارى رساندند كه اين خلاف واقع است ، زيرا من ليست بلند بالايى از نام قبايل و بزرگان عرب كه از ياران آن حضرت بودندارائه دادم ، واگر مقصود آن است كه ايرانيان ياران او پس از وفاتش بودند كه اين هم بازاختصاصى به ايرانيان ندارد، بلكه خلق كثيرى به او اظهار علاقه نمودند كه در ميان آنان عرب ايرانى - ترك - مصرى و غيره بوده اند.البته عقاد مرد منصفى بود، بخصوص اگر بااو با منطق علمى سخن مى گفتيم منطقى را كه بدوراز هياهو و جنجال بود مى پذيرفت . او به پاسخهاى من اعتنا نمود و در مقاله اى با عنوان[ خلاف يستحق الاختلاف] به پاسخ گويى من اعتراف كرد و آنها را پذيرفت . سپس به نوشتن در يكى از مهمترين مجله هاى فرهنگى عربى به نام[ العربى] كه دبير آن دكتراحمد زاكى مصرى بود و در كويت منتشر مى شد پرداختم .اين مجله نمايندگانى را براى تهيه يك گزارش و رپرتاژاز عتبات مقدسه در عراق به نجف و كربلا فرستاده بود. سپس آنان گزارش سفر خود را در صفحات مجله به چاپ رساندند. دراين گزارش مسائلى مطرح شده بود كه با واقعيت فاصله داشت و عواطف شيعيان را بطور عموم وايرانيان را بخصوص جريحه دار مى كرد و مسائلى رااز قبيل تشكيك در نسبت قبر مقدس به حضرت امير[ ع] و غير آن و بطور كلى تقريبا در ١٥ مورد آورده بود، من جوابيه اى براى آن گزارش نوشتم . سپس ديدم در شماره بعد مجله آمده است كه برگزارشى كه مااز عتبات تهيه نموده ايم رديه هاى فراوانى آمده است كه ما يكى از آنها راانتخاب نموده و چاپ مى كنيم . آن رديه جواب من بود. من فهميدم كه احمد زكى مردى منصف و طرفدار حق است . شروع به نوشتن مقالات نمودم واو موضوعى را كه نوشتم درباره نصيرالدين طوسى بود كه ازاو به عنوان قهرمان ياد كردم ، شخصى كه آنان ازاو به عنوان خائن ياد مى كردند (تفاوت ميان دو صفت را ملاحظه كنيد) واين اولين بارى بود كه از نصيرالدين طوسى دفاعى علمى و موضوعى و بدوراز عاطفه طائفى انجام گرفت و مقاله در آن مجله به چاپ رسيد واحدى را جرات بر رد و نقد آن نبود.ازاين قوت قلب گرفتم و شروع به نوشتن سلسله هايى از مقالات درباره شخصيتهاى اسلامى شيعى نمودم . درباره حضرت زين العابدين[ ع] مقاله اى نوشتم و در آن گفتم كه ايشان موسس و بنيان گذار تمدن اسلامى است و سپس مقاله اى نوشتم درباره حضرت صادق[ ع] و مقاله ديگرى درباره امام حسين[ ع] بااين عنوان[ الزنوج فى معركه الاسلام] يا نقش بردگان در نبرداسلام كه در آن به شرح درباره جون بنده اباذر كه در واقعه كربلا به يارى امام حسين آمده بود پرداختم و سپس مقاله اى درباره جعفر بن ابيطالب و حمزه عموى پيامبر و مقالاتى غير اينها كه تمام اين مقالات به چاپ رسيد. مثلا مقاله اى درباره ابن هانى اندلسى شاعر شيعى و صاحب شعر حماسه اى كه در آن مى گويد:

لى صارم و هو شيعى كحاملهيكاد يسبق كراتى الى البطل
من شمشير برنده اى دارم كه همانند حامل آن شيعى است و همواره قبل از حمله من خود را به پهلوان مى رساند.اين شاعر مورد ظلم واقع شده است ،ازاو در مقاله اى دفاع نمودم . سپس مقاله اى درباره دولت فاطميين نوشتم ، دولتى كه هم اكنون مورداتهام مى باشد، زيرا دولتى شيعى بود. درست است كه آنان با ما درامامت و ديگر مسائل اعتقادى مخالفند. (آنان اسماعيلى هستند و بدنامى راازاسماعيليان آغاخانى به ارث برده اند). ليكن بهرحال شيعه هستند. نويسنده مصرى بنام حسين مونس در مقاله اى به آنان حمله نموده ، من نيز در نقد و رديه اى كه با عنوان[ من ملامح الدوله الفاطميه] بود به او پاسخ دادم . دكتراحمد زكى شخصى منصف بود و مقالات مرا چاپ مى كرد و تا زمانى كه حيات داشت و سردبيرى مجله را عهده دار بود همواره مجله بر روى مقاله هاى شيعى باز بود. تمام اين مقاله ها جمع شده و آنها را در كتابى با عنوان[ قيم خالده] يا ارزشهئا پايدار به چاپ رساندم كه مكررا تجديد چاپ شد.از ديگر مسائلى كه درباره آنها مقاله نوشتم موضوع حمله مغول بود، زيرا آنان اين حمله را با شيعيان مرتبط مى دانند و من درباره تاريخ مغول از چنگيزخان تا هولاكوخان نوشتم و تهمتهاى ناروا برشخصيتهاى برجسته شيعى همچون نصرالدين طوسى وابن العلقمى را رد نمودم . در يكى از سالهاى گذشته به كشورامارات متحده عربى براى حضور و سخنرانى در مراسم [ الموسم الثاقى] دعوت شدم . گفتگو درباره طوسى بود و بصورتى بسيار زيبا درباره او سخن گفتم . در پايان سخنرانى سؤالاتى از من به عمل آمد كه پرسيده بودند چگونه از نصيرالدين طوسى وزير هولاكوخان به تمجيد سخن مى گوئيد؟ من به صورت قانع كننده و مستدلى به دفاع ازاو پرداختم .

اما دائره المعارف شيعه مرااز همه كارها و نوشتن ديگر كتابها كه قصد تاليف آنها را داشتم بازداشت و علت اساسى در نشر آن اين بود كه هنگامى كه مستشرقين دائره المعارف اسلاميه خود را به زبانهاى انگليسى فرانسوى و آلمانى به چاپ رساندند و سپس توسط مصريها و اشتباهات فراوانى غر آن درباره شيعه يافتم . نويسندگان دائره المعارف نوشتن مقالات مربوط به شيعه را به يكى از مستشرقين بنام [لامانس] واگذار كرده بودند.اين شخص در كودكى عربى را آموخت و نسبت به اسلام كراهت و عداوت فراوانى داشت .او هنگامى كه به شيعه مى رسد تمام حقد و كينه خود راازاسلام بر سر آنان فرو مى ريزد، زيرا مى دانست كه لكه دار نمودن شيعه لكه دار نمودن اسلام است .اواز شخصيتهاى بزرگ شيعه چون حجربن عدى و غيره با بدى ياد مى كند و به همين ترتيب ديگر مستشرقاتى كه درباره مواضع شيعى نوشته اند مرتكب اشتباهات فاحش و يا تعمدهاى غير قابل اغماض شده اند، مثلا يكى از آنان در زير عنوان اثنا عشريه مى نويسد كه شيعه امامانى دارند كه براى هر كدام نماز خاصى دارند واز ساعت فلان تا ساعت فلان نماز فلان امام است و هكذا. و مى دانيم كه معنى صلاه در لغت

عربى دعاءاست نه نمازاصطلاحى واينها تعمدا و يا سهوا ميان اين دو خط كرده اند و به خواننده اين راالهام مى كند كه شيعه علاوه بر نمازى كه براى خدا مى خواند براى امامان خود نيز نماز مى خواند. و يا مثلا هنگامى كه از طايفه ارناووط درالبانيا مى نويسد:(اينان طايفه اى بكتاشى هستند واز غلات بشمار مى آيند و معتقدند كه حب على حسنه لا يضرها سيئسه واينها در واقع شيعه نمى باشند، بلكه از غلات بشمار مى روند واصلااز شيعه نيستند،چون نه نماز و نه حج و نه روزه به جاى مى آورند همانند على اللهيان ). نخست يعضى از عادات و رفتارهاى غيراسلامى آنان را ذكر مى كنند و سپس مى گويند: مى توان در كليه اعمال و رفتار آنان الگوهاى شيعى را مشاهده كرد.مفهوم اين عبارت اين است كه اعمال و رفتار منافى بااسلام الگوى شيعى است .من نخست اين اشتباهات را يادداشت نمودم و تصور نمودم كه آنها كم است . ليكن پس از بررسى كامل مقدار بسيار زيادى از موارد اشتباه و يا موادرى كه نياز به شرح و بسط داشت را دريافتم وازاين موارد نزد من مطالب بسيار زيادى جمع شد اول متحير شدم كه چگونه اين تصحيح را صادر نمايم ،چون اگراين مسائل در مجله اى منتشر شده بود مى توانستم در صفخات همان مجله به پاسخ گويى اقدام نمايم . ليكن اين دايره المعارف كتابى بود كه به زبانهاى مختلف چاپ شده و در تمام دنيا منتشر شده بود. چگونه مى توانستيم سخن خود را به آنان برسانم ؟ازاين رو بعضى از دوستان پيشنهاد كردند كه نام كتاب را[ القسم الشيعى من دائره المعارف] قرار دهيم و يكى از دوستان من كه از برادران سنى بود پيشنهاد نمود كه نام آن را[دائره المعارف شيعى] بگذاريم و عاقبت تصميم بر اين شد كه كتاب با نام[ دائره المعارف الاسلاميه الشيعه] منتشر شود و هدف از آن برتراز تصحيح خطاها واشتباهات دائره المعارف اسلامى باشد ازاين رو به اين كار روى آورده و خود را وقف آن نمودم و شروع به نوشتن موضوعهاى شيعى همچون اجتهاد حديث نزد شيعه اجماع استصحاب استحسان قياس تقيه تعزيه و ديگر موارد پرداختم و بدين ترتيب چاپ اول دائره المعارف از چاپ بيرون آمد كه بعدها چاپ دوم و سوم با اضافات بيشترى نزيك به يك چهارم چاپ منتشر شد.

حوزه : مرحوم سيد محسن امين كه به عنوان مصلحى اجتماعى مذهبى بشمار مى آيد داراى چه خصوصياتى بود؟
استاد: در واقع پاسخ به اين سئوال برايم مشكل است ، زيرا سخن گفتن از مناقب پدر مشكل است . ولى سعى مى كنم كه تصويرى واقعى از زندگانى و روش پدرم راارائه دهم .او نخست در منطقه جبل عام در شهر بنت جبيل نزد مرحوم شيخ موسى شراره درس خود را شروع كرد. آن مرحوم او رااز ميان سيصد طلبه كشف نمود و پى به خصائص او برده ازاين رو وى را به نزديك كرده و مورد عنايت خود قرار داد. پدرش قصد داشت ور را براى ادامه تحصيل به نجف بفرستد، ليكن شيخ موسى ممانعت نمود، زيرا قصد داشت وى را زير نظر خود

تربيت نمايد.ازاين رو در جبل عامل ماند واز رفتن منصرف شد تا آن كه شيخ موسى شراره درگذشت و وى به نجف رفت . در آنجا دو استاد داشت يكى شيخ محمدطه نجف و ديگرى آقا رضا همدانى صاحب كتاب مصباح الفقيه .اين دو بيشترين اثر رادر تربيت وى داشتند و به ايشان اصرار مى نمودند كه در نجف مانده و مرجعيت را دراختيار بگيرد. مرحوم شيخ عبدالكريم جزائرى برايم نقل كرد كه من ازافرادى بودم كه به اواصرار مى ورزيدم كه در نجف بماند، ليكن اوامتناع مى كرد و پس از آنكه او به جبل عامل مراجعت كرد و به اصلاحات وسيعى اقدام نمود فهميدم كه هجرت اواز نجف بهتراز ماندن او بود. سپس شيعيان دمشق ازاو خواستند براى سرپرستى آنان به آنجا رود او پس از استقرار در دمشق به بررسى اوضاع شيعيان پرداخت و ملاحظه نمود كه بر شيعيان سه چيز غلبه دارد:اولا شيوع بيسوادى محله شيعيان در دمشق نزديك محله مسيحيان بود. مسيحيان براى آموزش كودكان خود مدارسى را تاسيس نموده بودند كه ثروتمندان شيعه فرزندان خود را به آنجا مى فرستادند و ضمن آموزش زبان فرانسوى فرهنگ آنان را نيز فرا مى گرفتند، ليكن اكثريت محروم شيعه از فرستادن فرزندان خود به اين چنين مدارس و تعليم آنان عاجز بودند. مرحوم پدرم وقتى به دمشق رسيد در خانه اى وقفى سكونت گزيد و شروع به جستجوى منزلى براى ايشان نمودند تا مناسب شان ايشان باشد. او مدت سه ماه دراين خانه ماند و شروع به برسى اوضاع شيعيان شام نمود (اين وقايع را من از حاج حمزه رومانى نقل مى كنم ) سپس خانه اى براى ايشان تهيه شد وازايشان خواستند براى انتخاب يكى از آنها نظر بدهد، ليكن ايشان از بيرون رفتن از خانه وقفى امتناع نمود واز آنان خواست با پولى كه قصد دارند خانه خريدارى نمايند زمينى را خريده و جهت مدرسه آماده نمايند. آنان ازايشان خواستند كه نخست خانه را خريده و سپس مدرسه را نيز آماده نماينداماايشان امتناع نمود و بالاخره جايى در نزديكى محله شيعيان جهت مدرسه خريدارى شد و نام مدرسه را مدرسه علوى نهادند و قرار براين شده كه تحصيلات آن در سطح بسيار عالى و خوبى باشد، بطورى كه با مدارس مسيحى برابرى نمايد و در آن زبان فرانسوى و مبانى واصول اسلام و تشيع تدريس شود واين كار مشكلى در آن وقت ، يعنى هشتاد سال قبل بود مساله مهم در مورد مدرسه مخارج آن بود كه ايشان دانش آموزان را به ٣گروه تقسيم كرد: گروه ثروتمندان كه قدرت پرداخت مخارج تحصيل خود را دارند كه ازاين افراد ماهيانه كامل گرفته شود. گروه دوم افراد متوسط كه ازاينان ١ ٢ مخارج گرفته شود و گروه سوم كه بيشترين تعداد را تشكيل مى دهند واز طبقه مستضعف بوده و قدرت پرداخت مخارج را ندارند پولى گرفته نشود و براى تهيه مخارج مدرسه ايشان تصميم گرفتند تمام وجوه و حقوق شرعى و ثلث اموال و وصيت و غيره را صرف مدرسه نمايند و در مورد مخارج شخصى خود بر روى نوشته ها و كتابهايش اعتماد نمايد يعنى از راه فروش آنهاارتزاق نمايد كه اين كار بسيار مشكلى بود.ازاين رو ايشان شروع به نوشتن نموده بدين وسيله توانست تعداد دانش آموزان را از خانواده هاى

شيعه جمع آورى نمايد.

دوم يكى او مسائل بسيار مهم در مورد شيعيان همانا مساله عزادارى مى باشد. سرمايه خوانندگان اين مجالس در آن وقت تنها صداى بلند بهمراه مقدارى از مطالب بى مدرك و سند و با مدرك بودازاين رو مرحوم پدرم گروهى راانتخاب نموده و شروع به تربيت كامل آنان با سبك جديد نمود. اين مجموعه بتدريج كامل شد و توانستند براى خود در مجالس عزادارى شيعيان جاى باز كنند و مردم به آنان روى آوردند، زيرا روش آنان در سخنرانى اينطور بود كه نخست مسائل تاريخى اسلامى را مطرح نموده و سپس با ظرافت خاصى آن را به مساله كربلا وامام حسين[ ع] ربط مى دادند، سپس در پايان منبر خود ژا بااشعارى در رثاءاباعبدالله[ ع] پايان مى دادند.ايشان دراين زمينه سه كتاب تاليف كرد.اول[ الدر النضيد] كه در آن مجموعه اى ازاشعار زيبا و پرمعنى را جمع آورى نموده و سپس كتاب[ المجالس السنيه] را تاليف كرد كه روش آن اينطوراست كه اين كتاب از مجالس متعددى تشكيل شده بطورى كه كافى است منبرى و خطيب يكى از آن مجالس را مطالعه نموده و به منبر برود و كتاب سوم [لواعج الاشجان] است كه مخصوص روز عاشورا و جريان شهادت امام حسين [ ع] مى باشد.اين كتابخا مكررا به چاپ رسيد.ايشان نظرش براين بود كه زنجيرزنى و قمه زنى و شكافتن سر با شمشير و غيره كارى حرام و مخالف با روح اسلام است . در دمشق همه ساله اين نوع مراسم دراطراف حرم حضرت زينب[ س] انجام مى شد و هنگامى كه ايشان به دمشق مى رفتند سال اول از شركت دراين مجالس امتناع كرد كه باامتناع ايشان گروه كثيرى از شركت خوددارى كردند. در سال بعدافرادى را روانه نمود تا از برگزارى اين مراسم جلوگيرى نمايند و پيغام داد كه اگر كسى امتناع ننمايد با زور و قوه قهريه روبرو خواهد شد.اين مساله باعث بروز سروصداهايى شد. در يكى از همان سالها نزديكى محرم به بيروت رفت .هنگام ورود خبرنگار يكى از روزنامه هاازايشان درباره مراسم عاشوراء كه همه ساله در شهر نبطيه در جنوب لبنان با قمه زنى و غيره برگزار مى شد سئزال نمود و نظراور خواست ايشان در جواب گفتند حرام است .اين فتوى باعث شد كه يكى از علماى آن شهر كتابى را در ردايشان تاليف نمود و در آن كتاب تصريح نمود كه اين مراسم از قديم الايام بوده و براين مساله اجماع شده است و كسى با آن به مخالفت برنخواسته مگر يك عاملى اشاره به آقاى محسن امين كه باامامان واجماع امت مخالفت كرده است . دراين هنگام بود كه مرحوم والد تصميم به مقابله با آنان گرفت ازاين ور كتابى در رداو به نام[ التنزيه] نوشت .اين كتاب سروصداها را بيشتر نمود و جو مخالفت بااشان را تشديد كرد تا آنجايى كه در مراسم عاشوراء در شهر بصره زنى فاحشه را به عنوان بازيگر نقش سيد محسن امين در خيابانهاى شهر به گردش درآوردند. مخالفين ايشان استدلال مى كردند كه شمشيرزنى و قمه زنى بااين كه اذيت نفس است ليكن مانعى ندارد، زيرا حضرت عباس[ ع] نيزاين اذيت را تحمل نمودايشان پاسخ دادند كه اگراين خبر صحيح باشد اولا حضرت عباس[ ع معصوم نبوده و فعل ايشان براى ديگران حجت

نمى باشد و ثانيااين بزرگوار در راه اسلام وامام حسين آن شكنجه واذيت را تحمل نموده نه در راه باطل .اين پاسخ آنهم درباره حضرت اباالفضل[ ع] كه عوام الناس آن بزرگوار را در رتبه امامان معصوم قرار مى دهند طوفانى از مخالفت در عراق وايران و حتى هند برپا ساخت اما او هم چون كوه مقاومت واستوارى بخرج داد والبته در اين راه بزرگانى چون سيدابوالحسن اصفهانى و شيخ عبدالكريم جزائرى و ديگران و جالب اين كه گروهى از زهاد و عباد معروف نيزازاو حمايت كردند،از آن جمله مرحوم شيخ على قمى معروف به زاهد و شيخ جعفر بديرى .اين فتوى نجف را به دو گروه تقسيم كرد گروهى موسوم به امويين كه همان طرفداران مرحوم امين و گروهى به نام علوبين كه همان مخالفين او بودند.پس از يك سال از شروع سر و صداها مرحوم امين قصد سفر به عراق را نمود و با آن كه بسيارى از دوستانش او رااز سفر به نجف منع نمودند ليكن وى به نجف آمد جعفرالخليلى در كتاب خود[ هكذا عرفتهم] مى گويد: نجف به استقبال او بيرون از شهر رفت همچنين سيد ابوالحسن اصفهانى در مقدم پيشوازكنندگان بود. خليلى اضافه مى كند كه من اشخاصى را ديدم و نام آنها را ذكر مى كند كه بر روى دست و پاى ايشان افتاده واز طلب عفو و بخشش مى كنند و سيد مى گفت : من از همه شما گذشتم بجز آن افرادى كه شما غافلين را تحريك نمودند.ازاين رو افرادى همچون على الوردى وى را در عداد مصلحين بزرگى همچون شيخ محمد عبده مى دانند، ليكن ديگران به اين تعبيراعتراض كرده مى گويند: شيخ عبده تنها به اصلاح از هر پرداخت واز تعارض با عقيده باطل عوام پرهيز نمود، در حالى كه سيد عقايد باطل عوام را مستقيما تخطئه نمود و دراين راه مشكلاتى را تحمل نمود.

حوزه : با در نظر گرفتن اين كه حضرت عالى به عنوان متخصص در تاريخ شناخته شده ايد به نظر شما چه نكات مبهمى در تاريخ شيعه وجود دارد كه ضروررى است محققين درباره آنها به بحث و بررسى بپردازند.
استاد: به نظر من اين سئوال بسيار مهم و خوبى است واز طرح آن تشكر مى كنم . آنچه كه ما بايد درباره آن بحث و جستجو كنيم همانا خصائص حكومتهاى شيعى است . يك وقت تقريبا جهان اسلام را مگر قسمت شرقى آن كه خوارزميها بر آن حكومت مى راندند حكومتهاى شيعى قبضه كرده بودند فاطميون در شمال آفريقا و سوريا و لبنان حمدانيون در شمال سوريا و آل بويه در عراق و قسمتى ازايران .اين مربوط به قرن چهارم است آنچه كه بسيار قابل توجه و بى نظير در تاريخ است همان تفاوت حكومتهاى شيعه با ديگر حكومتهااست . قرن چهارم هجرى به اجماع تمام مورخين سرآمد تمام قرون اسلامى در فرهنگ و تمدن بوده است و در آن عصر بزرگترين علماءو دانشمندان و نويسندگان بوده اند. سئوال اين است كه چرااين سالها سالهاى طلايى تمدن بشمار مى رود؟ جواب اين است كه چون حاكمين در آنها دوران شيعه بوده اند. ما دو گونه حكومتهاى شيعى داشته ايم :

حكومتهاى مهم و بزرگ همچون فاطميون و آل بويه و آل احمد و حكومتهاى كوچك و محلى ( امارت ( همچون بنو عمار بنو مزيد بنو مرادس حكومتهاى شيعى بر دو پايه واساس مبتنى بوده اند:

١. آنچه را كه امروزه بدان عنوان آزاديهاى فردى و عمومى مى گويند، زيرا همواره مذهب تشيع در شرايط آزادى و بيان نظرات پيشرفت نموده است و هرگز شيعه ازاظهار نظر ترس و واهمه اى ندارد چون حجت او برتر و پيرو بوده است لذا حكومتهاى شيعى مى دانستند با آزاد نمودن جو مذهبى بيشتر مى توانند در نشر مذهب تشيع موثر باشند تا جواختناق و خفقان . فاطميون در مصر دانشگاه بزرگى براى خود كه همان الازهر بود تاسيس كردند. درازهر در كنار شيخى كه مذهب مالكى و شيخ ديگرى مذهب حنفى و شيخ سومى مذهب شافعى را تدريس مى كرد.البته مذهب حنبلى مدرس نداشته است و در تاريخ نامى ازاو برده نشده است و گويا در مصر حنبلى مذهب نبوده است . درقاهره مساجداهل سنت وجود داشته ، يكى مسجد عمر و مسجد ديگرى در اسكندريه واين اولين و آخرين بار در تاريخ اسلام است كه يك دولت حاكم به مخالفان مذهبى خود اجازه ابراز عقيده و نظر خود را داده است واولين بارى است كه حكومت اجازه مى دهد مخالفينش در دانشگاههاى او تدريس كنند. دولت فاطميون ٢٠٥ سال دوام يافت .

٢. تجليل واحترام از علماء. علماء در دولتهاى اسلامى در دو گونه اند: يك گروه خود فروختگان به دربارهاى سلاطين و حكام و گروه دوم علماى آزاد و بى ارتباط با دربارها.اين گروه دوم همواره در مشقت و فلاكت بوده اند، مثلا خليل بن احمد فراهيدى (صاحب كتاب معروف العين ) در مصر بود واز شدت فقر قصد ترك مصر را داشت و روز مسافرت او چهار هزار نفر براى توديع او به خارج شهر رفتند و به اواصرار نمودند كه در مصر بماند.اوپاسخ گفت :اگر من در ميان شما شخصى را مى شناختم كه ضمانت مى كرد روزانه به من يك كيل باقلاء بدهد من هرگزاز مصر نمى رفتم . آنچه كه فاطميون انجام دادنداين بود كه آنان علماء رااز همه جا جمع كرده و براى آنان زندگى با رفاهى را تامين مى كردند. اموال فراوانى را دراختيار آنان قرار داده تا به علم پرداخته واز تصيل معاش فارغ باشند. علماء را بدون در نظر گرفتن مذهبشان دعوت مى كردند.ازاين رواز تمام كشورهاى اسلامى علماء را جمع نمودند، در حالى كه بيشتر آنان بلكه همه آنان بر مذهب حكومت نبودند. قصه جالبى را نقل مى كنند مى گويند فاطميون يكى از علماء را به مصر دعوت نموده و براى او زندگى مرفهى را آماده كردند. آن دانشمند پس از شش ماه زندگى مرفه به مرض فلج مبتلا شد گفت:[ لااله الاالله عند ما عشنا متنا] يعنى هنگامى كه زندگانى را شروع كرديم مرديم .ابوالعلاء معرى را دعوت كردند، ليكن او گوشه گير بود واز رفتن امتناع كرد. همچنين غزالى را دعوت كردند. واقعا عجيب است اين غزالى كه بيشترين تهمتها وافتراءات و دروغها را به شيعه و فاطميون نسبت داد و حتى كتابى در رد آنان به نام[ فضائح الباطنيه] نوشت َ ليكن ازاو دعوت كردند واو را معزز و مكرم در مصر پناه دادند و به او

نگفتند تو چرا عليه ما كتاب نوشتى ؟! صرف اين كه عالم بود همين صفت براى او زندگى مرفهى را تامين مى كرد. من در چند سال قبل در تونس كنفرانسى دادم در آن سخنرانى باارقام و آمار دقيق نشان دادم كه فاطميون به مدت سالهاى حكومت خود دانشمند به مصر آورده اند و در هر سال يكى از علماء را به مصر دعوت كرده اند. گذشته ازاين آنان براى اولين مرتبه كتابخانه هاى عمومى تاسيس نمودند، مثلا مى گويند صد نسخه از تاريخ طبرى در كتابخانه فاطميون بود و به همين صورت حكومت آل بويه بوده است . خلاصه آن كه بر ماست كه حومتهاى شيعى را كه در تاريخ بوده اند و به اسلام و تمدن بشرى خدمت كرده اند مورد بررسى قرار دهيم .

حوزه : آيااين حكومتها نمايانگر نظرات حقيقى شيعه بوده اند؟
استاد: بله اين حكومتها نمايانگر نظر شيعه هستند. ما كه ازامام جماعت يا جمعغه و يا فقيه عادلى سخن نمى گوئيم بلكه از حاكميتى سخن مى گوئيم كه با در نظر گرفتن نظاير آنان و قياس نمودن آنان با ديگر حكام مسلمانان از بهترين و عادلترين پادشاهان بشمار مى رفته اند. آل بويه مثلا هنگامى كه ابن الاثيراز يكى از آنان ياد مى كند و صفات نيك او را مى شمارد در پايان مى گويد :[رضى الله عنه وارضاه] جمله اى كه تنها براى خلفاء راشدين مى گويند. كآل بويه شيعيان مخلص بودند واگر آنان را با حاكمان سلاجقه كه پس از آنان به حكومت رسيدند مقايسه كنيم عظمت و مقام و بزرگى آنان براى ما روشن مى شود واز مسائل بسيار عجيب در حكومتهاى شيعى آن بود كه دولت قاضى القضاه رااز غير مذهب خود انتخاب مى كرد.اين واقعه در مصر در دولت فاطميون رخ داد، مثلا قاضى القضاه شهر صور حنفى بود و همين مساله نيز توسط آل بويه رعايت شده است . تمدن در دوران آل بويه به اوجى رسيد كه هرگز قبل و بعد بدان پايه نرسيد.دولت حمدانى در شمال سوريا نيز همينطور بود. ابوالفرج اصفهانى كتاب شهير خود[ الاغانى] را نوشته و به سيف الدوله حمدانى تقديم نمود وازاو جايزه دريافت كرد. ما دولتهاى شيعى كوچكترى هم داريم مثل بنوعمار كه در قسمتى از سوريا و لبنان حكومت مى كردند و در واقع امارتى داشتند. هنگامى كه تاريخ آنان را بررسى مى كنيم مشاهده مى نماييم كه تمدن در دوران آنها به اوج خود رسيده است . دانشگاهى بنام[ دارالعلم] در پايتخت خود شهر طرابلس درست كردند كه ابوالعلاءمعرى بدانجا رفته تااز آن استفاده كند. كتابخانه هاى آنان پراز كتاب بود و كمترين تخمين كه درباره كتابها زده اند يك ميليون است و بعضى مى گويند سه ميليون . همچنين دولت بنومرداس كه پس ازانقراض حمدانيين آمدند و همين طور بنومزيد در قسمتى از عراق .اماادريسان ( ادراسه )اولين دولت شيعى را در شمال آفريقا در منطقه اى كه امروزه مغرب قرار دارد تاسيس نمودند. آنهم در دوران خلافت امويها و بيشترين خدمت را در راه نشراسلام در ميان قبايل بربر كه به واسطه جور حكام بنى اميه ازاسلام گريخته بودند نمودند. بنى اميه به

بربرها فشار آوردند و خيلى از آنهاازاسلام گريختند تا آن كه تا آن كه ادريس بن عبدالله بن الحسن المثنى بن الحسن على بن ابيطالب بدانجا كمده و دولت خود را برپا نمود. درايران در طبرستان دولتى زيديه تشكيل شد.اين دولت كوچك كه زيدى مذهب بودند اسلام را در طبرستان و مناطق مجاور آن انتشار دادند.

حوزه : نظر علماء درباره اين حاكمان چه بوده است ؟!
استاد: بيشتر علماءاى حاكمان را تاييد مى كرده اند، مثلا شيخ مفيد با سيدمرتضى و شريف رضى با آل بويه دوستى داشتند. عضدالدوله با آن همه جلال و عظمت خود به ديدن شيخ مفيد در خانه اش مى رفت . تشيعى كه اكنون در جهان مشاهده مى كنيد دراثر زحمات و خدمات اين دو دولت است : يكى دولت متقدم و ديگرى متاخر. دولت قديم همان آل بويه است كه وجود تشيع در عراق و مناطق مجاور آن از بركات است علماء شيعه هنگامى كه از پشتيبانى و مساعدت اين حكومتها برخوردار مى شدنداز آنان حمايت مى كردند واگر حكومتها فاطميون در مصر و يا آل بويه نبود امروزه شيعه تنها محدود به چند صد نفر در كناراعتاب مقدسه عراق بود.آنان تشيع رااز محدوده منطقه و شهر به صورت جهانى درآوردند و دولت دوم دولت صفويه بود.اين پادشاهان و حكام همانند سلاطين عادل بودند كه اگر آنان را باامثال منصور و يا حجاج مقايسه كنيم ارزش و قدر آنان شناخته مى شود.

حوزه : به نظر شما در تبليغات شيعى بيشتر بر روى چه نكاتى بايد تكيه كنيم .
استاد: به نظرم در تبليغات بايد روى دو نكته تكيه كنيم :

١. بررسى زندگانى ائمه[ ع] البته نه بررسى كلاسيكى بلكه به سبك و روش جديد چون بررسى كلاسيكى هرگز نمى تواندامامان را در مقام واقعى خود قرار دهد. من در مجله العربى بحث مفصلى درباره حضرت زين العابدين[ ع] نوشتم و در آن گفتم :اين امام موسس تمدن اسلامى است و براى آن دليلها و براهين فراوانى آوردم . مرحوم احمد زدكى براى من نوشت من به گفتار تو كه امام[ ع] موسس تمدن اسلامى است قانع شده ام ، ليكن اين مساله بر خيلى ها گران خواهد آمد و من مناسب مى دانم عبارت عنوان رااين گونه تغيير دهيم كه امام على[ ع] يكى از برجسته ترين بنيانگذاران تمدن اسلامى است ، و من با آن موافقت كردم و همين گونه هم چاپ شد و كسى را جرات پاسخ گوئى نبود. لذا بايد قبل از هر چيزامامان[ ع] را با بررسى جديد معرفى كنيم . شما به مذاهب تشيع نگاه كنيد يعنى : ١. شيعه اماميه ٢. شيعه فاطمى ( اسماعيلى ) ٣. شيعه زيديه ملاحظه كنيدامامان چگونه علاقلانه رفتار كرده اند. دراواخر دولت اموى نظريه تشيع تغيير نمود. زيديها برنامه شان اين بود كه هرگاه

امكان تجمع نيرو بود بايد انقلاب و قيام كرد و سعى در تشكيل حكومن نمود،ازاين رو مكررا به قيامهايى دست زده ولى شكستهاى متوالى نصيب آنها بود. فاطميون طرحشان اين بود كه بايد همواره براى حكومت نقشه كشيد، ولى در زمانى بايد قيام كرد كه پيروزى ضمانت شود و بطور سرى كار كردند و نيروهاى خود را جمع نموده و حكومتى را تشكيل دادند كه بيش از دو قرن دوام آورد. اماامامان[ ع] طرحشان اين بود كه بايد جهار چوب حكومت را براى شيعيان تبيين كرد.ازاين رو به دوستان خوداجازه مشاركت در كارهاى دولتى با حفظ تقيه را دادند.اى است كه مى بينيم بسيارى از وزراء در حكومت عباسيان از شيعيان بودند. على بن يقطين ازاصحاب حضرت كاظم[ ع] بود. والى اهواز شيعه بودازاصحاب امام صادق[ ع] و... غيره الان ملاحظه كنيد كه زيديه محدود به چند نفر در يمن هستند و فاطميون منقرض شده و تنها نتيم ميليون از آنها باقى مانده است اما شيعيان پيروائمه[ ع] برغم آن همه فشارها و سختيها يك پنجم مسلمانان را تشكيل مى دهند،اينها مسائلى است كه بايد بررسى شود.

حوزه: روش علمى بحث درباره تاريخ چيست ؟
استاد: مطالعه تاريخ كار ساده اى نمى باشد نخست بايد هر چه را كه احتمال تاثير آن در تصورات خود درباره تاريخ را مى دهيم خواند، و دوم آن كه بايد همواره بى طرفى و نزاهت علمى را مدنظر قرار داد، يعنى عواطف خود را نبايد در نتايج دخالت داد و همواره بايد حقيقت را در مدنظر قرار داد. من قبلا گفتم كه من آنچه را درباره شيعه مى نويسم تنها جستجواز حقيقت در مد نظرم است .براى نمونه من از بعضى سنيها كه تاريخ به آنها ظلم كرده است دفاع نموده ام ، مثلااز ملك مظفر فرمانده نبرد عين جالوت دفاع كرده ام كه در تاريخ به جهانى مورد بى توجهى و ظلم قرار گرفته است . دفاع ازاو به همان شدت و قدرت دفاعم از نصيرالدين طوسى بود و حتى دفاع من از تشيع ب خاطر تعصبات مذهبى نيست ، آنها گروهى مظلوم هستند و بايداز آنان دفاع شود.

حوزه :اگر ممكن است براى ما درباره اعيان الشيعه و مستدركات آن سخن بگوئيد.
استاد: مقصوداز تاليف اعيان الشيعه ثبت تاريخ شيعه از صدراسلام تا عصر مولف از راه ثبت زندگانى شخصيتهاى شيعه بر حسب اختلاف و تفاوت مناسب و مقام آنهاست . يكى عالم است و كى فيلسوف و يكى فقيه و يكى حاكم و ديگرى محكوم و همينطوراعيان الشيعه سعى دارداز چهره اين بزرگان و شخصيتها غبار تاريخ را زدوده و آنها را در مكان لايق به خود قرار دهد.

ازاين رو ايشان اول در مقدمه طولانى خود تشيع را مورد بررسى قرار داده و آنچه را كه درباره تشيع از

روز نخست تا كنون آمده است آورده و مورد نقد و بررسى قرار داده است . عقايد شيعه و فرق آن را ذكر كرده است و سپس شروع به تراجم رجال شيعه نموده است و نخست تراجم رااز پيامبر[ ص] وامامان[ ع] آغاز كرد و سپس بقيه رجال را آورده است بدون تمييز ميان حاكم و محكوم .ازاين رو شرح حال حاكمان ظالم و يا عدل را مى توان يافت . در واقع اعيان الشيعه تاريخ شيعه است از راه تاريخ رجال آن همانند خيلى از تاريخها مثلا تاريخ بغداد تاريخ اين شهراست از راه تثبيت تاريخ مردان برجسته آن و همچنين تاريخ ابن عساكر درباره دمشق .امفا مستدركات اعيان الشيعه اين است كه مرحوم پدرم روشش اين بود كه نخست نام كسى را كه بدست مى آورد بر روى كارتى نوشته و بتدريج اطلاعات بدست آمده درباره او رااضافه مى نمود. ضمنا ايشان زندگان را به ترجمه نمى كرد، زيرا معتقد بود كه اگرانسان زنده را ترجمه نمائيم به او ظلم كرده ايم ، چون ممكن است تا پايان عمر آثار ديگرى داشته باشد و وضع او تغيير نموده باشد. مثلااگر كسى درباره سيد محسن امين پيش از نوشتن اعيان الشيعه مطلبى را مى نوشت طبيعى است كه اين مطلب ناقص بود و لذا پس از آن بسيارى از بزرگان همچون مرحوم بروجردى و آيه الله حكيم و شيخ عبدالكريم جزائرى و شيخ محمدرضا شبيبى و سيدهبة الدين شهرستانى و سيد محمدباقر صدر و غيره در گذشتند و چون مرحوم پدرم اعيان را تا حرف سين تدوين كرده بود و بقيه بصورت فيش و كارت باقى مانده بودازاين رو من به تكميل فيشها پرداخته و آنچه را كه توانستم نوشتم و آنچه را كه عاجزاز نوشتنش بودم از ديگران خواستم ، مثلا درباره ملاصدرااز مرحوم مظفر خواستم آن را تكميل نمايد و سپس فيشها را تنظيم كرده و به چاپ رساندم .

حوزه : به نظر شما ديدگاه علماءدرباره انقلاب اسلامى بايد چگونه باشد؟
استاد: لنين موسس دولت كمونيستى شوروى كلمه مشهورى دارد مى گويد: [ الدين افيون الشعوب] يعنى مذهب تخدير كننده ملتهاست .انقلاب اسلامى به جهان ثابت كرد كه اين تز باطل است و دين هرگز تخدير كننده نبوده ، بلكه ماده اى است كه ملتها را به قيام عليه استبداد دعوت مى كند واين كافى است و طبيعى است كه ارزش انقلاب اسلامى را ظاهر كند و طبيعى است كه مشكلات كشورهاى اسلامى در نتيجه دورى آنهاازاسلام است .ازاين رو طبيعى است كه آنان از بروزاين انقلاب متاثر شده و نسبت به آن توجه كنند. زيرا در همه كشورهاى اسلامى گروهاى مبارزى مى باشند كه به مبارزه با طواغيت حاكم بر خود مشغول هستند، ليكن هرگزاجتمال پيروزى را نمى دادند.انقلاب اسلامى آنها رااميدوار به پيروزى نمود و ثابت كرد كه اگر رهبرى حكيمانه اى باشد مى توانند بر طاغوت پيروز شوند و انقلاب اسلامى با وجود خود اين آرزو را در دل ملتها زنده كرده در لبنان نماينده اى در پارلمان هست به نام پطرس حرب .اين شخص مسيحى از دشمنان اسلام وايران است و ليكن او به موكلين خود در طى سخنرانى گفت : اگر ما در لبنان

بخواهيم از رژيم كنونى نجات پيدا كنيم بايداز ملت ايران پيروى كنيم و مبارزات آنها راالگوى خود قرار دهيم . همچنين ملت فلسطين الان فهميده اند كه وعده هاى ياسر عرفان پوج بوده و خود بايد همانند ملت ايران قيام نمايند و در داخل فلسطين دست به انقلاب زدند، زيراانقلاب داخل سرزمينهاى اشغالى است كه ضامن پيروزى است همانند ملت الجزاير اما علماء دين متاسفانه بر دو گونه اند، كه گروهى خود را به دولتها فروخته واز حكومت جور آنها حمايت مى كنند و ليكن گروه ديگرى از علماء مخلص و آزادى خواه هستند كه ازانقلاب اسلامى حمايت مى كنند.

حوزه :از خاطرات خودتان با مرحوم سيد محسن امين[ ره] سخن بگوئيد.
استاد: ده روز قبل از فوت پدرم بعضى از دوستان ايشان كه بااو در نوشتن كتاب اعيان الشيعه همكارى مى كردند براى عيادت ايشان به بيمارستان آمدند، تا چشم آن مرحوم به آنان افتاد گريه كرد و آنان تصور كردنداو بخاطر فراق دنيا گريه مى نمايد و شروع به دلدارى او نمودند و گفتند شما مردى خدمت گذار به اسلام و مسلمانان بوديد و هم اكنون به سوى پروردگار خود مى رويد در حالى كه روسفيد مى باشيد. پس از رفتن آنان پدرم از من كاغذ و قلم خواست ولى چون پزشك ايشان را از خواندن و نوشتن منع نموده بود سعى كردم ايشان را منع كنم ليكن اصرارايشان مرا وادار نمود كه خواسته ايشان رااجابت نمايم و كاغذ و قلم اختيارشان گذاشتم . ديدم در آن قطعه شعرى نوشته شده است كه اين ابيات آخرين اشعارى است كه در حيات خود سروده است . نوشته بود:

بكيت و مابكيت لفقد دنيا افارقها و لاخل واليف ولكن بكيت على كتابتصنفه يداه الى ضوفسميضى بعد فقدانى ضياعاكما يمضى شتاء بالخريف
گريه كردم نه براى فقد دنيا.

واين در حالى است كه از دنيا مى روم

بى دوست و بى همراه .

ليكن به خاطر كتابى گريه كردم .

كه با دستهاى خود آنها را نوشته ام .

بعداز من به دست فراموشى سپرده مى شود.

همان گونه كه زمستان پائيز رااز بين مى برد.

اشاره وى به كتاب اعيان الشيعه است كه من به خاطراين كتاب گريه مى كنم و نه به خاطر رفتن از دنيا. هنگامى كه اشعار را خواندم متاثر شدم و نزدايشان رفته و به او گفتم : با شما عهده مى كنم كه كتاب شما ضايع نشود و در چاپ آن سعى نمايم . آنگاه فرمود:اينك به مرگ اعتنايى ندارم و پس از ده روز درگذشت - رضوان الله تعالى عليه - پس ازايشان خود را ميان تعلق به دنيا و نعم آن و يا ترك آن واشتغال به كتاب اعيان الشيعه يافتم. ازاين رو مدت سه ماه

سعى در جمع ميان آن دو كردم ، ليكن پس از مدتى عدم تمكن آن برايم ثابت شد،ازاين رو دنيا را با تمام مغريات آن رها كرده و به اعيان الشيعه روى آوردم ، واگراين راه راانتخاب نمى كردم هرگزاعيان الشيعه چاپ نمى شد. نخست اعيان الشيعه چاپ مناسبى شد، ليكن در چاپهاى بعداصلاحاتى انجام شده و به صورت آبرومندى در آمد.

آن مرحوم مرد جدى و پركار و تلاش بود ميان شاگردان خود بالتساوى رفتار مى كرد. سعى داشت كه من فارسى بياموزم و معلمى نيز برايم انتخاب كرد و مدتى نيز نزداو فارسى خواندم واشعارى زيادى را هم حفظ كردم ، ليكن بعدها براثر صحبت نكردن از يادم رفت . خود آن مرحوم فارسى را بخوبى مى خواند و صحبت مى كرد كه آن رااز دوران تحصيل در نجف آموخته بود.

حوزه : شما قبل ازانقلاب در حسينيه ارشاد سخنرانى داشته ايد دراين باره اگر مطالبى يا خاطراتى داريد بفرمائيد.
استاد: من سه سخنرانى قبل ازانقلاب در حسينيه ارشاد داشتم و اين داستانى دارد. من در يكى از سفرهايم به ايران در قم بودم به يكى از دوستان كه با حسينيه درارتباط بودند برخورد نمودم واو گفت كه مسولين حسينيه ميل دارند تو در آنجا سخنرانى كنى من به تهران آمدم . بسيارى از دوستانم با سخنرانى من در آنجا مخالفت كردند بطورى كه منصرف شدم و به بيروت مراجعت نمودم . پس از مدتى روزى در كنار دريا در بيروت بهمراه آقايان ميناچى و بلاغى و ديگر دوستانشان بودم .از من براى سخنرانى در حسينيه ارشاد دعوت بعمل آوردند و من با سه شرط پذيرفتم . يكى اين كه سخنرانى من چند جلسه باشد، و ديگر آن كه موضوع سخنرانى را خودانتخاب كنم ، و سوم آن كه مترجم را هم خودم انتخاب نمايم .البته انتخاب مترجم نه به خاطر عدم اعتماد به آنان بود، بلكه من دوستى داشتم به نام دكتر موسوى كه مترجم خوبى بود.از حرف مردم مى ترسيدم و خيلى ها با سخنرانيها مخالفت كردند، ليكن گفتم اگر حسينيه جاى بدى است من مى روم و حرفم را خواهم زد واين بهترين فرصت براى گفتن حرفم است از من خواستند سخنرانيم در ماه رمضان باشد وسه موضوع را پيشنهاد نمودند تا يكى راانتخاب كنم يكى درباره دائره المعارف شيعه و ديگرى درباره تشيع اعراب و سوم درباره دروغ پردازيهاى تاريخ خيلى ها با من مخالفت كردند ليكن من سخنرانيم را كردم و درضبط صوتهاى متعددى ضبط شده و پخش گرديد و به نظرم خيلى ها كه آن را شنيده باشند قانع شده اند كه سخنرانى خوبى انجام داده ام . پس از گذشت دو ماه از اين سخنرانى حسينيه از سوى رژيم شاه تعطيل گرديد.

حوزه :ازاين كه به ما فرصت داديد كه از محضرتان استفاده كنيم متشكريم .
استاد: متشكرم .