نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - سرمقاله
آموزش جامعه نگر
رسول اسلام (ص) گام در مسجد نهاد.
شمار مسلمانان در پرتو تلاش و جهاد مؤمنان فزونى يافته بود.
پيامبر خدا(ص) نگاهى گرم به گوشه و كنار مسجد انداخت.
گروهى را در حال عبادت و راز و نياز با خدا يافت و جمعى را در گوشه اى ديگر مشغول گفت وگوى علمى و فراگيرى معارف دين مشاهده كرد. آخرين فرستاده خدا به سوى خلق, سرى به علامت رضايت و خوشنودى تكان داد و سپس فرمود: هر دو گروه به نيكى ره مى پويند و هر دو به خيرند.
برخى مسلمانان حاضر در مسجد, كه مجذوب سيما و حضور رسول خدا(ص) شده بودند, منتظر ماندند تا ببينند, آن حضرت به كدام گروه خواهد پيوست و چه خواهد كرد. همچنان كه مى نگريستند, پيامبر اعظم(ص) به جمع دانشيان پيوست, در ميان آنان نشست و فرمود: (بالتعليم اُرسِلتُ)١ جمله اى بس فشرده و كوتاه و با اين حال, بسى فاخر و آموزنده.
تعليم و تربيت, در نص كلام وحى نيز از بلندترين اهداف و وظايف رسولان الهى و بويژه پيامبر خاتم معرفى شده است.
(هوالذى بعث فى الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته ويزكيهم ويعلّمهم الكتاب والحكمة… )٢
اوست كه در ميان مردمى نافرهيخته (درس ناخوانده) هم از[٤]
خودشان, پيامبرى فرستاد, كه سخنان او را برايشان بر مى خواند و پاك شان مى كند و نامه و اندرزشان مى آموزد و هر آينه پيش از اين, در گمراهى آشكار بودند.
بنابراين, گرچه نخستين كلام انبياى الهى, به گواهى قرآن, در همه اعصار دعوت به عبادت و بندگى خداى متعال بوده است.
و اگرچه حاصل ايمان و ديندارى, حضور دائمى ياد خدا در جان آدمى و ركوع و سجود و خشوع در برابر پروردگار هستى است.
امّا با اين همه, برترين رسول الهى و پيشواى بى چون و چراى اهل ايمان, خارج از وقت اختصاصى فريضه ها, ميدان تعليم و تعلم, مذاكره علمى و آموزشى معارف الهى و حكمتها و راه و رسم زندگى را بر انزوا, مناجاتها و راز و نيازهاى فردى برترى مى دهد و وظيفه برتر و اصلى خود را آموزش دادن مى داند.
گاه تكرار بديهيات نيز ضرورى مى نمايد و آن زمانى است كه روزمرّگى و تكرار و انس به سنتها و جريانها, غالب و باعث غفلت از بديهيات شده است!
مطالبى كه در سطرهاى پيشين آمد, بر هيچ يك از دانشيان حوزه ـ چه رسد به مدرسان و مجتهدان بلند پايه آن ـ پنهان نيست. امّا حوزه علميه, كه در طول قرنها, به تدريج و طى شرايط و تنگناهاى مختلف اجتماعى و تاريخى شكل گرفته است, اگر بنا بود امروز با منشورى كه رسول خدا براى مبلغان دين و وارثان انبيا ترسيم كرده است, پى ريزى شود, چيزى جز اين بود, كه هست!٣
ممكن است اين سخن نيز بر حوزويان گران آيد و گمان كنند كه اين قلم, چشم بر فضاى عمومى حوزه بسته است و آمد و شد مداوم طلاب را به مَدرَسها مدرسه ها و كتابخانه ها و مراكز پژوهشى نمى بيند!
بلى! جاى انكار ندارد كه بيش تر حوزويان در تكاپوى درس و بحث و گفتن و نوشتن هستند, ولى پرسش اين است كه مدار, معيار, هدف و غايت[٥]
اين تلاشها چيست, آيا هدفِ آموزشى, جهت آموزشى, مخاطب تعليم و تعلّم, نياز كمّى و كيفى مخاطبان حوزه, شيوه هاى آموزشى و مواد آن در نظام حوزه تعريف شده است؟
آيا حوزه به عنوان بزرگ ترين مركز آموزشى معارفِ دين كه تعليم مى دهد تا معلمانى براى جامعه اسلامى و توده هاى مسلمان بپروراند, برنامه تعريف شده آموزشى دارد. آيا اين برنامه الزامهايى را براى دانش پژوهان و حوزويان درنظر گرفته است!
پاسخى كه خواهيم شنيد اين است كه: بلى, حوزه ديروز و امروز متوليانى داشته است, در گذشته مقاطع تحصيلى به سطح و خارج تقسيم مى شده است, در مقطع سطح ادبيات و معانى و بيان و منطق و اصول و فقه, درسهايى بوده كه بايد حوزويان فرا مى گرفته اند و امروز نيز برنامه ها دقيق تر شده است, اگرچه مواد و منابع, همان مواد پيشين است; اما عناوين و سطح بنديها قدرى مشخص تر شده و پايه هاى: يك, دو, سه و… يا سطح يك, دو, سه و چهار شكل گرفته است! حوزه امروز حتى داراى گرايشهاى تخصصى نيز هست و رشته هاى تخصّصى تبليغ, كلام, فلسفه, اقتصاد اسلامى, جامعه شناسى و علوم سياسى در آن تأسيس شده است.
بلى, همه اينها هست و به جا و ضرورى هم هست, امّا آن چه نبوده و هنوز هم نيست, آموزش جامعه نگر است!
ويژگيهاى آموزش جامعه نگر
وقتى كه عنوان آموزش مطرح مى شود, به سرعت اين سوال رخ مى نمايد كه آموزش چه چيزى, به چه كسى و براى چه هدفى؟
اين كه حوزه هاى علمى چه چيزى را مى خواهند آموزش دهند, به نظر[٦]
مى رسد چندان مبهم و نيازمند تعريف نباشد; زيرا روشن است كه رسالت و وظيفه اصلى حوزه هاى دينى, آموزش علوم, معارف و متون دينى به كسانى است كه به انگيزه فراگيرى همان علوم و متون وارد اين مجموعه علمى شده اند!
اگر كسى گمان كند كه اين مقدار از آگاهى نسبت به موضوع آموزش حوزه ها, دردى را درمان مى كند, بسى ساده انديش است و اهميت پرسش را درنيافته است. اين كه گفته شود موضوع تعليم و تعلم در حوزه هاى علميه, مباحث دينى است, مثل اين است كه گفته شود موضوع تعليم و تعلّم در دانشگاه هاى علوم تجربى, علوم تجربى است. آيا اين تعريف مى تواند مبناى روشنى براى شكل گيرى و طراحى يك مجموعه كارآمد علمى و آموزشى باشد, يا اين كه, اين تازه اول تأمل و تحقيق و بررسى است كه اساساً چه نوع مباحثى در قلمرو علوم ديني٤ مى گنجد و هر بحث و موضوع تا چه مرحله اى بايد آموزش داده شود. آيا علوم دينى قرآن محورند يا حديث محورند يا عقل محور و فلسفه محورند يا محور اصلى همه آنها فقه الاحكام است.
تعريف ديروز و تا حد زيادى امروز حوزه ها اين است كه اوج رشد و شكوفايى دانش حوزه و تبلور آن در فقه الاحكام است. فقيه يعنى كسى كه بتواند احكام فرعيه را از اصول و منابع شرعى, براساس معيارهاى علمى استنباط, به دست آورد و بگويد چه چيز حلال و چه چيز حرام است, چه چيز پاك و چه چيز نجس است و بايد نماز را چگونه خواند و روزه را چگونه گرفت و در نهايت, خمس و زكات به چه چيزهايى تعلّق مى گيرد!
به همين دليل, والاترين مرتبه حوزه هاى علميه, مرتبه رسيدن به اجتهاد در فقه الاحكام است و شاخص ترين نمادِ رشديافتگى يك عالم حوزوى, حاشيه بر عروةالوثقى و ارائه رساله عمليه است. در اين تعريف, دين, يعنى فقه الاحكام و رسالت اصلى پيامبر, يعنى آموزش دادن واجب و حرام و بس.[٧]
عالمان و فقيهان حوزه, در مقام بحث و موعظه و خطابه, دين را بسى گسترده تر و كارسازتر از اين تعريف مى كنند, اما در مقام عمل, آن چه اعتبار به شمار مى آيد, نه فقه الاخلاق و فقه القرآن و فقه الكلام و فقه الاقتصاد و فقه المعرفه است كه باز هم فقه الاحكام الفرعيه است.
آموزش براى چه كسى؟
به همين دليل است كه با گذشت سالهاى متمادى از شكل گيرى مديريت حوزه هاى علميه, كار تحول و برنامه ريزى, به كندى و دشوارى هرچه تمام پيش مى رود, زيرا چهره هاى معتبر فقه الاحكامى حوزه, به خروج حوزه ها از اين زاويه و گام نهادن جدى در فضاهاى موردنياز نسل مخاطب, رضايت نمى دهند, بلكه به اين تحول و تغيير اعتقاد ندارند.
دومين پرسش مهم پيش روى يك نظام آموزشى ـ تربيتى اين است كه موضوع مورد آموزش, براى چه كسى و در چه سطحى به اجرا درخواهد آمد. برخلاف آزمونهاى ورودى حوزه, هنوز كه هنوز است درهاى حوزه به صورت رسمى و غيررسمى بر روى هر نيرويى كه اراده كند وارد حوزه شود باز است.
مشكل اين واقعيت تلخ, علاوه بر تهديدهاى امنيتى حوزه در آينده و امكان نفوذ عناصر شناخته نشده يا فاقد هويت جدى علمى و فرهنگى, اين است كه از اين طريق برخى از پايين ترين استعدادها, كه مجالى در ساير ميدانهاى علمى و عملى نيافته اند, وارد نظام حوزه شده و با حضور و منش خود, چهره علمى حوزه را مخدوش كرده و به صورت عناصر باطل, ناكارآمد, سطحى نگر و بى دانش, انگل و بى خاصيت در سطح جامعه عرض اندام كرده و سيماى روحانيت را در نگاه توده مردم ـ بويژه نسل جوان و تحصيل كرده ـ مخدوش مى كنند و يا در نهايت به صورت رسوبهاى بى خاصيت و دست و پاگير در[٨]
داخل حوزه ها باقى مانده و با امرار معاش از شهريه اندك و گاه تكدى روزگار مى گذرانند و سياهى لشگر برخى بيوت مى شوند.
اى كاش, آنان كه خواسته يا ناخواسته بر مديريت حوزه ها اثر مى گذارند و يا جلوى برخى اصلاحات را مى گيرند, از آفات و پيامدهاى سنگين اين بى ضابطگى خبر داشتند و در نتيجه احساس مسؤوليت مى كردند.
گذشته از اين مشكل, بايد يادآور شد كه چون در حوزه جامعه نگرى صورت نگرفته است, و ما به طور دقيق نمى دانيم كه چند نيروى مبلغ يا محقق يا معلم و استاد و نويسنده و هنرشناس و اقتصاددان و جامعه شناس و… لازم داريم و بايد براى چه سطح از نياز اجتماعى نيرو آموزش دهيم و تربيت كنيم, نمى دانيم چه شمار طلبه با چه سطحى از استعداد فراگيرى و كارآمدى بايد جذب شوند و درچه زمينه هايى و تا چه ميزان آموزش بايد ببينند.
به دليل نداشتن همين شناخت و برنامه ريزى است كه امروز پس از سى سال كه از شكل گيرى نظام اسلامى سپرى شده است, هنوز درسهاى معارف اسلامى در دانشگاه هاى كشور, از نيروى لازم براى تدريس برخوردار نيست و اين ظرفيت عظيم كه بالاترين ظرفيت آموزش معرفت دينى در سطح تحصيل كردگان و جوانان دانش پذير جامعه است, آن گونه كه بايد مورد استفاده قرار نمى گيرد و بخشهاى درخور توجهى از آن به هدر مى رود و يا به بازدهى اندك مى رسد, در حالى كه ما در حوزه همچنان دلخوشِ اعزام طلاب به شهرها و روستاهاى دور افتاده و تشكيل مجالس وعظ و خطابه, با جمعيتهاى اندك و انگشت شمار هستيم كه البته كارى است مورد نياز, اما آن را هم, كه بيش ترين هم ّ و غم ّمان است, نتوانسته ايم به درستى سامان بدهيم و با برنامه ريزى دقيق و سامان مندانه از نيروهاى قوى, درس خوانده, فهيم و آشناى به مبانى دينى و آگاه از مسائل سياسى و اجتماعى, در ارشاد مردمان شهر و روستا, بهره ببريم و نيز نتوانسته ايم تمام مردم مشتاق دور و نزديك را از يك پوشش تبليغى مناسب, بهره مند سازيم و به آنان آگاهى بدهيم, و[٩]
با دانش و فرهنگ دينى آشناى شان سازيم كه اين حق آنهاست.٥
بارى, امروزه, حوزه ها به مغزهاى متفكر و برنامه ريز ارشادگرى و هدايت گرى و پاسخ گويى نياز دارند كه چسان نيرو خوش فكر, روشن انديش, برخوردار از انديشه هاى ناب, براى عرصه هاى گوناگون تبليغى تربيت شوند و چگونه از زمينه هاى موجود براى نشر حقايق دينى, استفاده گردد. نمى شود سليقه اى, ديمى و گتره اى عمل كرد كه نتيجه آن, همان خواهد بود كه هست.
حوزه هنوز اعتقادى به بهره گيرى از ظرفيتهاى هنرى ندارد تا استعدادهاى هنرى را جذب خود كند و پيام دين را در قالب ابزارها و امكانات نوين هنرى به جامعه مخاطبان عرضه كند. و اين گونه است كه صحنه هنر از انديشه و باور و روح دينى فقير مى شود و به وسيله ما حوزويان مورد انتقاد شديد قرار مى گيرد. ما ياد گرفته ايم كه نقد كنيم و ايرادها را برشماريم, گويى وظيفه اى در جهت ساختن و آموزش دادن و توليد كردن نيروها براى ساحتهاى نوين تمدن جديد نداريم.
حوزه ما, چون دانشگاه ما, امروز پذيراى صدها و هزاران طلبه و دانشجوى خارجى از كشورهاى مختلف جهان است, ولى در هر دو ساحت براى اين نيروها برنامه ريزى خاصى نشده است و همان مواد و آموزشهايى كه به نيروهاى بومى داده مى شود به آنان نيز ارائه مى گردد.
اين موضوع شايد در آموزشهاى دانشگاهى, چندان شگفت ننمايد; زيرا به هرحال پزشكى يا روان شناسى يا علوم رياضى و مهندسى در ايران و غير ايران فرق چندانى, شايد نداشته باشد, اما مخاطب نگر نبودن آموزشهاى حوزه, مشكلات جدى را براى طلاب خارجى در پى دارد. طلبه اى كه از پاكستان, هند, افغانستان و… به ايران آمده و تحصيل مى كند; ظرفيتها, نيازها و آموزشهايى كه بايد ببيند, با طلبه اى كه از آذربايجان, قزاقستان, چين, آفريقا و اروپا آمده است, هريك با ديگرى متفاوت است. آموزشهاى ناقص و ناكارآمدى كه به اين نيروها داده مى شود, وقتى خود را نمايان مى سازند كه اين عناصر به محيط هاى خود بازگردند[١٠]
و ابزار و امكانات و دانشهاى لازم براى تأثيرگذارى بر جامعه خود را نداشته باشند و نتوانند در محيط خود به جايگاه قابل قبول اجتماعى راه يابند و به صورت عناصر ناكارآمد و يا سرخورده جلوه كنند. اين مشكل در دانشگاه ها به شكل ديگرى براى دانشجويان خارجى مطرح است و آن اين است كه دانشجويان خارجى در تعامل فرهنگى با دانشجويان ايرانى و تطبيق ميان آن چه از ايران انقلابى و دينى تصور مى كرده اند, با آن چه از نزديك تجربه مى كنند گرفتار سردرگمى و بدبينى مى شوند و به شكل هاى گوناگون از منش و شخصيت و فضاهاى آموزشى و فرهنگى ما زده مى شوند و گاه در شمار نيروهاى منتقد و مخالف درمى آيند.
آموزش به چه هدفى و براى چه جامعه اى
چه بسا موضوع اصل اين نوشته, همين عنوان بود, ولى چنان كه شاهد بوديد, اين موضوع به طور جدى بر ساير مسائل آموزشى تأثير مى گذارد, زيرا در بسيارى از موارد, تا جامعه هدف و مخاطبان اصلى و نهايى آموزشى تعريف نشود, نه جذب طلبه و معيارهاى آن به درستى شناخته مى شود و نه موادى كه بايد به طلبه ها آموزش داد و نه سطح آموزشى و جهت و گرايش آن.
بزرگ ترين انتقاد به نظام آموزشى گذشته و حال حوزه ها اين است كه اين آموزش, متناسب با جامعه اى نيست كه در نهايت حوزويان بايد دانش و كارآمديهايى كه كسب كرده اند, تقديم آنان نمايند.
آن چه به صورت رسمى و جدى در حوزه ها معمول است فرقى با پنجاه سال قبل ندارد و اگر مؤسسات تخصصى در زمينه هاى علوم قرآن, تاريخ, فلسفه و كلام, اقتصاد و حقوق شكل گرفته است, جنبه فرعى و جانبى دارد و طلبه از آغاز با يك جهت گيرى و جهت يابى و استعدادشناسى دقيق وارد آن حوزه ها نشده است و ارتباط اين توان منديهاى به دست آمده, با ميدانهاى علمى اجتماعى نيز تعريف نشده است و مباحثى چون اقتصاد, فارغ از نيازهاى[١١]
عملى و پژوهشى و كاركردى نظام, دنبال شده است.
به هرحال, حوزه هاى علميه روزى بايد آموزشهاى خود را كاملاً با نيازهاى گسترده و متنوع جامعه مخاطب هماهنگ كنند و براساس اين شناخت, به جذب و آموزش و اعزام نيروها اقدام نمايند و از حركت مبتنى بر حدس و گمان در ساحَتِ رشته هاى تخصصى علوم دينى و آموزشهاى فقهى و اصولى و فعاليتهاى تبليغى پرهيز كنند و با شناخت و بصيرت لازم مبتنى بر آمار به تصميم گيرى بنشينند.
در پايان يادكرد اين نكته دور از اهميت نخواهد بود كه آفت فاصله داشتن آموزش با نيازهاى جامعه و كاربردى نبودن آموزشها در صحنه زندگى عملى, مشكلى است كه نظام آموزشى دانشگاهى ما نيز به آن مبتلاست و يكى از دلايل ناكارآمدى پايان نامه ها و سردرگمى فارغ التحصيلان دانشگاه براى كاريابى و فعال شدن در زمينه گرايشهاى تحصيلى خود, به اين موضوع باز مى گردد.
اگر مى بينيم كه حجم بالاى دانشجويان دانشگاه و ارائه ميليونها ساعت واحد درسى, به توليد اندكى از علم و نظريه پردازى مى انجامد و دانشگاه ها در بخشهاى زيادى جز رشته هاى تجربى و علمى كه ناگزيرند در ساحت عينيت و عمل آموزش را دنبال كنند, در بقيه زمينه ها به دبيرستان شبيه ترند تا دانشگاه و دليل آن, فاصله عميق ميان نيازهاى واقعى جامعه و آموزشهايى است كه برگرفته از الگوهاى غربى نيم قرن, بلكه يك قرن قبل اروپا و آمريكاست, بدون اين كه بومى شده باشد و يا همپاى زمان, تغييرها و تحولات لازم را پيدا كرده باشد.
بنابراين, ايستايى در الگوى آموزشى و نگرانى و سستى در امر تحول و تغيير و دلبستگى به روشهاى سنتى, بيش از آن كه بلايى حوزوى يا دانشگاهى باشد, مشكلى فرهنگى و ملى است كه بايد مصلحان اجتماعى به درمان آن در هر دو ساحَت بينديشند و جلو هرز رفتن نيروها, امكانات و فرصتها را بگيرند. ولى براستى چه نهاد يا سازمان و يا مجموعه اى اين كار را بر عهده دارد و دنبال مى كند!
احمد ترابى[١٢]
پى نوشتها:
١.(خرج رسول اللّه, فاذا فى المسجد مجلسان: مجلس يتفقهون, ومجلس يدعون اللّه ويسألونه. فقال كِلاَ المجلسين الى خير. أمّا هولاء فيدعون اللّه, وامّا هؤلاء فيتعلَّمون ويفقهون الجاهل. هؤلاء افضل, بالتّعليم اُرسِلتُ. ثم قعد معهم. ) منية المريد/١٣, الحيات, ج ١ / ٣٤ ـ ٣٥.
رسول خدا(ص) از خانه بيرون آمد, ديد در مسجد دو گروه هستند و هريك از آن دو گروه, به كارى مشغول است: گروهى به بحث و بررسى در باب دين وقت خويش را ويژه ساخته بودند و گروهى به راز و نياز با خداى خويش مشغول بودند. فرمود: هر دو گروه به سوى نيكى و كار خير در حركت اند. آن گروه, خدا را مى خوانند و آن گروه مى آموزند و به كسانى كه نمى دانند, مى فهمانند. آنان كه مى آموزند و به ديگران مى فهمانند, برترند. من براى آموزاندن برانگيخته شده ام. آن گاه در كنار كسانى به بحث و كندوكاو در دين مشغول بودند, نشست.
٢. سوره جمعه, آيه٢ .
٣. بى گمان اگر حوزه به انبوه آيات و روايات در اين باب توجه مى كرد و آنها را به درستى و با برنامه ريزى دقيق و همه سويه, سرلوحه كار و برنامه خويش قرار مى داد, غير از اين بود كه هست و نيز جامعه شيعى غير از اين بود كه هست. جامعه شيعى, پيوندى ناگسستنى و بسيار ژرف با حوزه هاى علميه و عالمان و روحانيان خود دارد و اين نهاد مقدس و برآمدگان از آن را, اسوه خود مى انگارد و تلاش مى ورزد با اسوه قرار دادن آنها, به حركتهاى خود جهت و معنى ببخشد, از اين كه مى بينيم عقب مانده و در عرصه و ساحت علم, طلايه دارى نمى كند, از اين روست كه اسوه او امروزه از ميان دارى بركنار است و در عرصه هاى گوناگون حضور بنيادين, نقش آفرين و جهت دهنده ندارد.[١٣]
اما با اين همه تأكيدهاى قرآن و سيره روشن و سخنان روشنگر رسول گرامى اسلام و ائمه اطهار, حوزه هاى شيعى, طلايه دار دانشهاى موردنياز نيستند, دردى سخت و بيمارى است مزمن كه مصلحان و طبيبان دوار, بايد به درمان آن برخيزند وگرنه موجب هلاكت و افول آن خواهد شد.
شهيد مطهرى از مصلحانى بود كه به درمان اين درد برخاست و راه هايى را براى درمان نمود كه امروزه جا دارد در فضاى عطرآگين نظام مقدس جمهورى اسلامى, زعماى حوزه بدانها توجه جدى بكنند.
وى, درباره اين كه چرا و به چه علتها و سببهايى فريضه علم متروك مانده و شناخته نشده است و اين دستور مهم و حياتى, به جز در قرنهايى كه اسلام پرچمدار علم و فرهنگ و تمدن بود و نهضت علمى عظيم و كم نظيرى پديد آورد , اجرا نشد و به حقيقت نپيوست, مطالب بس مهم و راهگشايى را ذكر مى كند و سپس مى افزايد:
(بعضى علتهاى ديگرى ذكر مى كنند. مدعى هستند كه: علت اين كه دستورهاى اسلام راجع به علم, زمين خورده, اين بود كه حسابى از جايى برداشته شد و به جاى ديگر گذاشته شد. و به تعبير ديگر, اعتبارى از حسابى برداشته شد و به حساب ديگر ريخته شد. مثل اين كه كسى در بانك حسابى داشته باشد و دولت اعتبارى براى آن حساب باز كند و بعد بيايند اين اعتباررا از آن حساب بردارند و به پاى حساب ديگر بريزند.
اين دسته مى گويند علت اين كه دستورهاى اسلام در باب علم, زمين خورد اين بود كه آن چه اسلام به حساب علم و تشويق عموم به تعليم و باسواد شدن و فضيلت علم گفته بود, همه به حساب عالم و تشويق به احترام و دست بوسى و فضيلت عالم گذاشته شد و مردم به جاى اين كه توجه پيدا كنند كه خودشان سواد پيدا كنند و تا حدّى كه مقدورات خودشان و فرزندان شان باسواد و عالم شوند, توجه شان معطوف شد به اين كه اجر و فضيلت را در احترام و خضوع نسبت به علما كسب كنند. نتيجه همين شد[١٤]
كه هست. اين مطلب, تا اندازه اى درست است. زيرا هرچند علما و محققين اسلامى, همچون تحريفى را مرتكب نشده اند, ولى در نوشته هاى سطحى و ساده اى كه به دست مردم رسيده و در منابر و مواعظ معمولى, منطق همان بوده. اتفاقاً سر و كار مردم, با همين نوشته ها و همين منابر و مواعظ بوده, نه گفتار فلان محقق كه در فلان كتاب علمى خود, از اين موضوع بحث كرده است. در بيانات برخى علماى اسلامى هم, اگرچه آن انحراف كه ذكر شد نيست, ولى يك نوع جمود و انحراف ديگرى, كم و بيش ديده مى شود كه البته آن هم, در كُند كردن تيغِ فرمانهاى اسلام درباره علم, تأثير داشته است و آن انحراف اين است كه هر دسته و طبقه و صنفى از علماى اسلام, محكم چسبيده اند كه مقصودِ رسول اكرم(ص) از آن علمى كه فرموده (فريضه) است, همان علمى است كه ما داريم.
اخيراً در كتابِ محجة البيضاء مرحوم فيض به كلامِ جامعى در اين زمينه برخوردم كه على الظاهر, ايشان هم اين كلام را از غزالى نقل كرده اند. غزالى مى گويد: علماى اسلام, در تفسير اين حديث, تقريباً بيست فرقه شده اند و هر فرقه اى, اهل علم و فنى بوده اند. گفته اند: مقصود اين حديث, همان علم و فن ما است. متكلمين گفته اند: مقصود پيغمبر از جمله: (طلبُ العلم فريضةُ على كلِّ مسلمٍ) علم كلام است; زيرا علم كلام, علمِ اصول دين است. علماى اخلاق گفته اند كه مقصود علم اخلاق است كه آدمى بداند منجيات چيست و مهلكات چيست؟ فقها گفته اند كه مقصود علم احكام است كه لازم است هركسى, يا مجتهد باشد و يا از مجتهدى تقليد كند. مفسرين گفته اند كه مقصود علم تفسير است, زيرا تفسير, علم به كتاب اللّه است. محدثين گفته اند: مقصود علم حديث و روايت است, چون همه چيز, حتى قرآن را از روى احاديث بايد فهميد. متصوفه گفته اند, مقصود علم سير و سلوك و مقامات نفس است و همين طور….[١٥]
بعد, خود او بيانى دارد كه گرچه كاملاً جامع نيست, ولى نسبتاً جامع الاطراف تر است. خلاصه اين است كه مقصود پيغمبر(ص), هيچ كدام از اينها انحصاراً نيست. اگر مقصود پيغمبر(ص) خصوص يكى از اين رشته ها بود, تصريح مى كرد كه مثلاً علم كلام است. يا اخلاق, يا تفسير, يا فقه, يا حديث است. بايد ديد از نظر اسلام, چه چيزى لازم و واجب است, به وجوب عينى, يا وجوب كفايى. و اگر راه انجام آن تكليف, تحصيل علم و ياد گرفتن است, بايد گفت, تحصيل آن علم, واجب و لازم است. ) ده گفتار / ١٣٩ ـ ١٤١, صدرا, ٦١.
٤. شهيد مرتضى مطهرى درباره علوم دينى و غيردينى, مى گويد:
(اصطلاحى شده كه ما بعضى از علوم را, علوم دينى و بعضى را علوم غيردينى بخوانيم. علوم دينى, يعنى علومى كه مستقيماً مربوط به مسائل اعتقادى, يا اخلاقى, يا عملى دين است و يا علومى كه مقدمه يادگرفتن معارف, يا دستورها و احكام دين است, از قبيل ادبيات عرب, يا منطق.
ممكن است بعضى اين طور خيال كنند كه ساير علوم, به كلى, از دين بيگانه اند و هرچه در اسلام درباره فضيلت علم و اجر و ثواب تحصيل علم, گفته شده, منحصر است به آن چه كه اصطلاحاً علوم دينى گفته مى شود. يا اگر پيغمبر اكرم(ص) علم را فريضه خوانده, منحصراً مقصود همين علومى است كه اصطلاحاً علوم دينى خوانده مى شود. حقيقت اين است كه اين, اصطلاحى بيش نيست. از يك نظر علوم دينى منحصر است به همان متون اوليه دينى, يعنى خود قرآن كريم و متن سنت پيغمبر, يا اوصياى آن حضرت. در صدر اسلام هم كه هنوز مردم به خود اسلام آشنا نبودند, بر همه واجب و لازم بود كه قبل از هر چيز, همين متون اوليه را ياد بگيرند. در آن وقت, هيچ علمى, نه كلام, نه فقه و نه اصول و نه منطق و نه تاريخ اسلام و نه علم ديگر, وجود نداشت. اين كه[١٦]
در حديثى نقل شده كه پيغمبر اكرم(ص) فرمود:
(انما العلمُ ثلاثة: آيهُ محكمه وفريضة عادلة وسنة قائمة. )
كه خلاصه اش اين است ياد گرفتن آيات قرآن و فراگرفتن حديث پيغمبر, ناظر به تكليف و وضع آن روز مسلمين است, ولى بعداً مسلمين با آن متون اوليه, كه به منزله قانون اساسى اسلام است ,آشنا شدند و به حكم فرمان قرآن و حديث پيغمبر, علم را مطلقاً به عنوان يك فريضه مسلم شناختند و تدريجاً علومى مدون شد و به وجود آمد. لهذا از نظر ديگر, هر علمى كه به حال مسلمين مفيد باشد و گرهى از كار مسلمين باز كند, آن علم, فريضه دينى و علم دينى است. ما چرا نحو و صرف و لغت عرب را علوم دينى مى دانيم, آيا جز از اين راه است كه نفع و فاديده اى را دربر دارد كه موافق با منظور اسلام است؟
به چه مناسبت ما اشعار عشقى امرؤالقيس و اشعار خمرى ابونواس را به عنوان تحصيل علوم دينى ياد مى گيريم؟ البته براى اين كه ما را در فهم زبان قرآن كمك مى كند. پس هر علمى كه به حالِ اسلام و مسلمين نافع است و براى آنها لازم است, آن را بايد از علوم دينى شمرد. و اگر كسى خلوص نيت داشته باشد و براى خدمت به اسلام و مسلمين, آن علم را تحصيل كند, شمول اجر و ثوابهايى كه در تحصيل علم گفته شده, هست. مشمول اين حديث است كه:
(واَن ّ الملائكة لتضعُ اجنحتها لطالب العلم)
فرشتگان, زير پاى طالبان علم, پر مى نهند.
اما, اگر خلوص نيت در كار نباشد, تحصيل هيچ علمى ولو ياد گرفتن آيات قرآن باشد, اجر و ثوابى ندارد.
اساساً, اين تقسيم درستى نيست كه ما علوم را به دو رشته تقسيم كنيم: علوم دينى و علوم غيردينى, تا اين توهم براى بعضى پيش بيايد كه علومى, كه اصطلاحاً علوم غيردينى ناميده مى شوند, از اسلام بيگانه اند. جامعيت و خاتميت اسلام, اقتضاد مى كند كه هر علم مفيد و نافعى را كه براى جامعه اسلامى لازم و ضرورى است, علم دينى بخوانيم. ) همان / ١٤٥ ـ ١٤٧.
٥. براى درمان اين درد مزمن و ريشه كن كردنِ اين آفت كه شمارى در لباس دين به رهزنى مى پردازند و يا با عاطل و باطل بودن و ناكارامدى و زندگى انگل وار خود, چهره كريه و مشمئز كننده اى از روحانيت به نمايش مى گذارند, شهيد بهشتى, اين گونه راه حلّ مى دهد:
(آيات قرآن, بخصوص آن قسمت كه مربوطِ به روحانيون يهودى و مسيحى است و روايات ما, در ابواب علم و مقام عالم و معرفى علماى حق و علماى باطل, علمائى كه اسلام مى پسندد و آنها كه نمى پسندد و طرد مى كند, راه را براى سوداگران زهدفروش, يا علم فروش كه بخواهند علم دين و تظاهر به تقوى را وسيله كسب مال و شهرت و تفوق بر مردم ديگر قرار دهند, بسته است. ولى ضامن اجراى هر طرح صحيح در هر زمان و مكان, بيدارى افكار عمومى و مراقبت همگانى است. در اين مورد و موارد ديگر, اگر عملاً انحرافاتى پيش آمد, معلول ناآشنايى مسلمانان,به حقايق و كوتاهى آنها در عمل است. به همين جهت, نخستين قدم براى مبارزه با اين انحرافات آن است كه حقائق اسلامى, به همان صورت كه پيشوايان الهى گفته اند, بى پرده و صريح براى عموم گفته شود. با وسائل ارتباطى امروز و با تسهيلات فراوان كه در كار طبع و نشر طرق ديگر انتشار افكار پديد آمده, كمك به بيدارى افكار در هر قسمت آسان تر و به همان اندازه ضرورتر شده است.) ر وحانيت در اسلام / ٢٣ ـ ٢٤, قيام, قم.
٦ .
(فلولا نفر من كل فرقةٍ منهم طائفة يتفقهوا فى الدّين وليُنذروا قومهم اذا رجعوا اليهم… ) توبه, ١٢٢
چرا كوچ نكنند (و به نزد استادان و مراكز علمى نروند) از هر فرقه اى از مردم, دسته اى, تا علم دين بياموزند و چون به سوى مردم خويش (همشهريان, هم روستاييان, هم چادران خويش) بازگردند, آنان را از كردار ناشايست و جهل و بى اطلاعى) بيمناك سازند.
اين اصلى كه قرآن پى ريخته است, ارج والاى تربيت اسلامى را آشكار مى دارد.
در نظام تربيت قرآنى, رسولان به عنوان علم اعزام مى گردند, نه تنها موعظه, يا تبليغ. پايه بر نشر آگاهى نهاده است و نشر فرهنگ دينى. و از اين جاست كه حقوق مردمِ دورافتاده از مراكز, از نظر دست يافتن به علم و آگاهى نيز محفوظ مى ماند. حق انسانى ايشان رعايت مى شود. به جاى اين كه به شهرها و مراكز دعوت شوند ـ كه براى آن گونه مردمان, در بيش تر موارد, امكان كوچيدن, يا سفرهاى فردى نيست ـ بايد عالمانى پرهيزگار و متعهد تربيت شوند و مشعل علم و آگاهى را به درون آباديها و روستاها و صحراها و كوه ها و چادرها ببرند. و اگر همواره اين گونه عمل شده بود, معلوم بود كه امروز سطح فرهنگ ملتهاى مسلمان, در چه پايه بود.)دانش مسلمين, محمدرضا حكيمى/١٦.