نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - سرمقاله

سرمقاله


برگى از جاذبه هاى فكرى شهيد مطهرى(٢)

قرآن, چشمه هميشه جوشان

قرآن, معجزه است, براى همه نسلها و عصرها.
بر هر نسلى كه بتابد, آرام و قرار را از آن مى گيرد, به تكاپو وامى داردش, به جست وجوى راه تعالى و كمال.
مشعلهايى را فراراهش برمى افروزد, تا در پرتو آنها, ظِلامِ شب را بشكند, سپيده را بگشايد و روز را, خود, از شب بيرون بكشد و با تكيه بر دانش, بينش و ايمان زلالى كه به او ارزانى داشته شده, اورنگ روشنايى را نگهبانى كند, به زندگى معنى ببخشد و براى فراچنگ آوردن سعادت و زندگى در بهشت معنى, با ديو و دَد, با هر تبهكار تبهكام, با هر غول سيه روزِ سيه روى, با هرچه تباهى, دونى, سياهى و پستى است, قهرمانانه بستيزد.
بر مشرق هر جانى كه بدمد, دردمندش مى سازد و از برهوت و همناك بى دردى مى رهاندش و سوز و گداز را به جانش فرومى باراند, جان شيفته اش مى كند. عشق به حق را در جام وجودش مى ريزاند, دمادَم, همه گاه, هنگام و بى هنگام. شعله هاى هجران و درد جدايى از ذات حق, در جانش زبانه مى كشند. اين هجران است كه او را به هجرت بزرگ از خويش و دنيايى كه بر گرد او حلقه زده و دست و پاى او را بسته, وامى دارد و سرانجام, در راهى گام مى گذارد كه به آستان قرب حق مى انجامد.
قرآن, رستاخيز جانهاست. جانهاى غنوده و در خواب رفته و به كنار مانده از بركه هاى زلال و چشمه ساران معنى و گرفتارِ در برهوتِ دنيا را چشم مى گشايد و از زلالِ معنى به كام شان مى چشاند و چنان هنگامه اى در ديد و دلِ آنها پديد مى آورد كه ناديدنيها را مى بينند و نانيوشيدنيها را مى نيوشند و ديده را به زيباييها مى دوزند و از زشتيها برمى گيرند و به حق دل مى سپارند و از ناحق دل مى بُرند و از حق فروتنانه فرمان مى برند و از باطل, شجاعانه سر برمى تابند.
قرآن, بهار دلهاست, كارى با دل مى كند كه بهار با طبيعت. با بوى خوشى كه مى پراكند, با نسيمِ جان پرور, روح افزا و دل انگيزى كه مى وزاند, با آب حياتى كه مى افشاند, با نغمه هايى كه مى سرايد, با بارانهايى كه مى باراند, با جويبارانى كه جارى مى سازد, با بنفشه زارانى كه پديد مى آورد, دلهاى مرده و گرفتارِ در يخبندان دى را حيات مى بخشد و خيمه و خرگاه زمستان را برمى چيند و رايت بهاران را برمى افرازد, از رنگارنگ گلها, گوناگون چشمه ها.
قرآن, بر بامِ هر سرزمينى كه بشكفد, مى شكوفاند, طوفان پديد مى آورد, امواج را درهم مى كوبد, از هر موجى موجها مى زاياند, همه چيز و هركس را به حركت درمى آورد, با صفير خود رخوت زدگان را برمى انگيزاند.
قله هاى بلند عزت, مجد و سعادت را دست يافتنى مى نمايد, دشواريها را آسان, جاده هاى ناهموار و دشوار گذر را هموار.
شهامت مى بخشد. ترس از مرگ و رويارويى با دشمن غدّار و زورمند را از ساحَت دل مى مى تاراند و انسان جان گرفته در پرتو خود را براى ميدان دارى, ميان دارى, حركت, پويش و گام گذاردن در آوردگاه هاى سهمگين و گلاويز شدن با يلان و پيل تنان سپاهِ دشمن آماده مى سازد و با الگوهاى درخشان, خيزش آفرين, چون موسى و ابراهيم به قلب قوت مى بخشد و هراس از تنهايى, بى كسى, بى ياورى و قدرت و هيمنه دشمن را در آوردگاه مرگ و زندگى, توحيد و شرك, از صفحه قلب مى زدايد و از انسان پست انگاشته شده و توسرى خورده, ناتوان, بى جايگاه و بى منزلت اجتماعى و خانوادگى, انسانى والا, شجاع و اهل خطر مى سازد.
قرآن, هميشه نو است و چشمه هميشه جوشان و پايان ناپذير و به دور از گزند باد و باران. گردش زمان و روز و شب, كه بر همه چيز غبار كهنگى مى افشاند و از گردونه زندگى خارج شان مى سازد, به اين قلّه بلند و سر به فلك سوده و همه گاه نورافشان, شميم افزا و چشم نواز, دست نمى تواند يازد كه از قلمرو قدرت و سيطره اش خارج است.
اين آبشار بلند معنى, از آسمانها سرچشمه مى گيرد, از اين روى نمى خوشد, پايان نمى پذيرد, از فوران و سريان باز نمى ايستد, از خُنُكا و روح افزايى و شادابى آفرينى آن, آنى كاسته نمى شود, زمزمه كنان, دشت سينه ها را مى شكافد و به پيش مى رود, پرديسها و بوستانهاى جديد پديد مى آورد, با رنگارنگ گلها.
بسان طبيعت است, پر از رمز و راز, پر از نكته هاى دشوارياب, پر از معما و پر از شگفتيها. هر زمانى, دانش زمان, دستاورد علمى بشر, به بخشى از آن ژرفاها و رمز و رازها راه مى يابد و با تلاش عالمانه و دقيق و موشكافانه انسان, پرده از رُخ خود برمى دارد, آن هم نه از تمام رخ كه از پاره اى از آن. هرچه دانش بيش تر پيش برود و قله هاى برافراشته ترى را درنوردد و راه هاى نوترى را درپيمايد, بيش تر مى تواند از اين ماه خوش چهر, پرده بردارد و زواياى تاريك زندگى خود را با آن روشن كند.
از اين روست وقتى از امام صادق(ع) مى پرسند:
(مابال القرآن لايزيد بالنَّشر والدّراسة الاّ غضاضةً؟)
چرا قرآن, هرچه بيش تر خوانده و تدبّر مى شود, بر شادابى و تازگى آن افزوده مى گردد؟
مى فرمايد:
(لاَنَّه لم ينزل لزمانٍ دون زمانٍ ولا لناسٍ دونَ ناس و لذلك ففى كل زمانٍ جديد و عند كل ناسٍ غضّ)١
از آن جهت است كه قرآن براى يك زمان دون زمان ديگر و براى مردمى دون مردم ديگر, فرو فرستاده نشده است. از اين روى, در هر زمانى نو است و نزد هر مردمى تازه است.
قرآن, صحيفه دانش است. هر سطرى از آن, رهنمون به قله اى افراشته و با چشم اندازى بس گسترده است. آن گاه كه براى شناخت خداوند و پى بردن به قدرت آن قادر بى همتا و بى انباز, كتاب طبيعت را مى گشايد, صحنه هاى بس بديع و شگفت انگيزى مى آفريند كه فهم و درك آنها به تلاش گسترده علمى نياز دارد و بالا رفتن دانش انسان. از اين روى, قرآن, به انديشيدن و درنگ ورزيدن سخت اهميت مى دهد و انسان را متوجه پديده هاى طبيعت مى كند, آياتى كه كشف و شناخت آنها, چشم انسان را مى گشايد, پرده هاى جهل را مى درد, تاريكى را مى زدايد و روشنايى را مى گستراند و انسان را به پايه اى از آگاهى بالا مى برد كه درمى يابد سازمانى كه حاكم بر آفرينش حيات و حفظ آن است, بسيار بسيار پيچيده است و از خرد به دور است كه آن را صدفه انگاشت.
قرآن با اشاره به قانونهاى حاكم بر هستى, دوره هاى ششگانه آفرينش, آفرينش زمين و آسمان, اجرام سماوى: خورشيد و ماه, ستارگان, سيارات, زمين: جريان آبها و درياها, پستى و بلنديها و جو زمين, گياهان و جانوران: منشأ حيات, طايفه نباتات, توليد مثل نباتات, جانوران, توليدمثل جانوران, جامعه حيوانات, زنبورها, عنكبوتها و پرندگان, عوامل تشكيل دهنده شير حيوانى, آفرينش انسان, توليدمثل انسان: بارورى, ماهيت مايع باروركننده, تحول, يا تطور جنين و…. انسان مسلمان را برانگيخت كه به كندوكاو علمى دقيق و همه سويه بپردازد و براى رسيدن به معارف قرآنى, نهضت بزرگ علمى را بنيان گذارد كه گذاشت و با اين حركت بزرگ و بنيادين, جهان را به شاهراه دانش كشاند و انقلاب علمى شگفتى پديد آورد.
از اين چشمه زلال, از اين كتاب در دسترس و با زبان رسا و گويا, بايد تشنگى را فرو نشاند, بهره برد, راه هاى دانش را به روى خود گشود, اندرزهاى آن را به گوش جان نيوشيد, دل را در پرتو درخششهاى آن از تاريكى به در آورد, از هوا و هوسها پيراست و جامعه اى نوين زير آبشار بلند آن بر پايه دانش و ايمان بنيان گذارد.
از اين چشمه زلال, كوثر هميشه جارى, بايد دمادَم لبالب شد. اين كتاب در دسترس را بايد آن به آن گشود, تا گره از كار بسته بگشايد, نيازها را پاسخ گويد, دردها را شفا دهد, سينه ها و قلبها را از شميم بهشتى بياگند و دل را از هر كينه اى بپيرايد.
بايد به آن آويخت, به آيه آيه آن چنگ زد, تا از گردابها رهايى يافت, از درّه هاى هول انگيز دنيا به در آمد كه ريسمان استوار خدا در زمين است.
كژيهاى فكر و انديشه, اداره زندگى و جامعه, معيشت و سياست را بايد با اين شاقول, معيار و تراز راست گردانيد و آن به آن سسنجيد; زيرا كه هيچ گاه كژى به آن راه نمى يابد و آماج كژيها قرار نمى گيرد, به كژراهه نمى افتد كه حالت تراز بودن خود را از دست بدهد و نتوان از آن براى تعادل فكر و جامعه بهره برد.
تنها جامعه و امتى به تاريكى فرو نمى رود, گردبادها او را از اين سوى به آن سوى پرتاب نمى كنند, كژ نمى شود به بيراهه نمى افتد به بيماريهاى مهلك گرفتار نمى آيد, باطل تار و پود آن را از هم نمى درد, هدفها و برنامه هاى راهبردى اش كهنه نمى گردد, زلال و شاداب در عرصه هاى گوناگون به پيش مى رود و هميشه و همه گاه حرف تازه دارد و از ديگران پيش مى افتد و به قله هاى برافراشته سرورى و مجد فرامى رود, كه قرآن را مدار حركت, خيزش و تكاپوى خويش قرار دهد. كتاب زندگى باشد, پيشاپيش كاروان به اهتزاز درآيد و قلب و مغز كاروانيان در جهتى قرار بگيرد كه آن گرانمايه كتاب مى نماياند.بدين جهت است كه مولى و سرور قرآن مداران, على بن ابى طالب به امت اسلامى سفارش مى فرمايد:
(بر شما باد به كتاب خدا كه ريسمانِ استوار است و نور آشكار است و درمانى است سوددهنده و تشنگى را فرو نشاننده, چنگ در زننده و نگهدارنده و درآويزنده را نجات بخشنده.
نه كج شود, تا راستش گردانند و نه به باطل گرايد تا آن را برگردانند. كهنه نگردد به روزگار, نه از خواندن و نه از شنيدن بسيار. راست گفت آن كه سخن گفت از روى قرآن و آن كه بدان رفتار كرد, پيش افتاد از ديگران.)٢
قرآن, سخن نمى گويد, مگر با اهل راز. پرده از اسرار خود برنمى دارد, مگر با صاحبان سرّ, دانش آموختگان مكتب وحى, زبان آشنايان وحى, آگاهان به دقيقه ها, رمزها و رازها, دارندگان كليد فهم قرآن.
آنان كه نسيم وحى, بام و شام, شبان و روزان, روح و جان شان را نوازيده, شميم وحى ژرفاى دل و انديشه شان را عبيرآگين ساخته است.
آنان كه در پرديس وحى روييده, شكوفيده و باليده اند و بارها و بارها به آبشخور وحى فرورفته و ساغر ساغر از فرات آن نوشيده و تشنگى خود را با آن زلال خوشگوار فرونشانده اند.
على بن ابى طالب(ع) شكوفيده اين پرديس است و آشناى به زيباييها, شكوه ها و راز و رمزهاى آن كه خود مى فرمايد:
(هيچ آيه اى از قرآن بر رسول خدا(ص) نازل نشد, مگر اين كه بر من خواند و تقرير فرمود, تا آن را به خط خود نوشتم و حضرتش تأويل و تفسير, ناسخ و منسوخ, محكم و متشابه و خاصّ و عام آن را به من بياموخت و از خداى درخواست كرد كه قدرت فهم و حفظ آن را به من مرحمت فرمايد.)
و مى افزايد:
(رسول خدا(ص) همه اوامر و نواهى و حلالها و حرامهاى الهى, خواه مربوط به مسائل زمان حال و خواه مربوط به مسائل آينده و نيز آن چه در كتابهاى آسمانى بر پيامبران گذشته نازل شده و از اطاعت و معصيت خدا آگاه شان ساخته بود, همه و همه را به من تعليم فرمود و من هم, تمامِ آنها را به خاطر سپردم و حتى يك حرف آن را فراموش نكردم.
سپس, دستش را بر سينه ام نهاد و از خدا خواست تا قلبم را از دانش و فهم و حكمت و نور لبريز سازد.)٣
على(ع) نماد و عصاره مكتب وحى است. خداوند محمد(ص) را برگزيد تا سخن خود را بر سينه اش جارى كند و به دستور و اذن خداوند, مصطفى, مرتضى را برگزيد, تا محرم اسرار خود سازد و روز و شب, شميم گلزار وحى را به سينه اش بيفشاند, تا شايستگى يابد گنجينه اسرار حق گردد و راز و رمز و دقيقه هاى قرآن را از آبشار سينه خود, به سينه فرزندان معصوم اش سريان دهد و مردم و باورمندان از اين چشمه سارها, صراحى خود را لبالب سازند.
پس تفسير و تأويل قرآن, بسان خود قرآن, ببايد از آسمان فروريزد, از سينه برگزيده خدا, محمد(ص). هر سخنى در باره قرآن, هر تفسيرى از آيه هاى قرآن, از چشمه سار محمدى بايد سرچشمه بگيرد كه اعتبار داشته باشد.
قرآن با كسى سخن نمى گويد, مگر از اين راه و با اين حنجره مقدس و حنجره كسى كه از آن بزرگوار آموزش ديده باشد. روى همين اصل و قاعده است كه مولاى پرهيزگاران, على(ع) مى فرمايد:
(ذلك القرآن فاستنطقوه ولن ينطق ولكن اُخبركم عنه. ألا إنّ فيه عِلمَ ما يأتى والحديث عن الماضى و دواءَ دائكم ونظم ما بينكم.)٤
آن ـ كتاب خداست ـ قرآن, از آن بخواهيد تا سخن گويد. و هرگز سخن نگويد. امّا من شما را از آن خبر مى دهم. بدانيد كه در قرآن, علم آينده است و حديث گذشته. درد شما را درمان است و راه سامان دادن كارتان در آن است.
حضرت در اين فراز, راه را براى امت اسلامى مى نماياند, راه دستيابى به دفينه هاى قرآن. دفينه هايى كه با كشف آنها, حال امت اسلامى دگرگون مى شود و به آسانى مى تواند گام در روشنايى دانش بگذارد, دانش فردا, دردهاى خود را درمان كند و به كارهاى خود سامان دهد.
آن راه روشن و خوش سرانجام, كه امت اسلامى را به درون قرآن مى برد و از آن جا به اوج تعالى, مكتبى است كه بر مدار انديشه على(ع) مى گردد, همانا مكتب اهل بيت.
رمز قرآن در اين مكتب است. در پرتو اين مكتب است كه مى توان نقبى به قرآن زد و از آن درياى نور, قبسى برگرفت و دنياى خود را روشن كرد.
على(ع) در جاى جاى نهج البلاغه, رايت اهل بيت را برمى افرازد, مشعلهاى روشنايى آفرين اين خاندان را برمى افروزد و فراراه كاروان امت اسلامى مى تاباند, تا كاروان راه گم نكند, به بيراهه نيفتد و گرفتار شبهاى بى پايان نگردد.
آن بزرگوار, با بيان ويژگيهاى روشنايى آفرين خاندان رسول گرامى, امت اسلامى را و تك تك مسلمانان را پرهيز مى دهد از اين كه براى آشنايى با قرآن, تفسير, فهم و دريافت آن, به نزد كورانديشان, تاريك فكران, بيغوله بانان و قصه پردازان بروند كه تاريكى بر تاريكى خواهند افزود و نادانى بر نادانى. قرآن را بايد در روشنايى انديشه خاندان رسول معنى كرد, فهميد و دريافت و در تفسير آن پرداخت; چرا كه اينان:
(موضع سرّه و لجأ اَمره و عَيبَةُ علمه و موئل حكمه و كهوفِ كُتُبه. و جبال دينه بهم أقام إنحناءَ ظهرهِ و اَذهب ارتعادَ فرائصه.)٥
[اهل بيت] جايگاه راز خدا, پناهگاه دين او, صندوق علم او, مرجع حكم او گنجينه هاى كتابهاى او, و كوه هاى دين او مى باشند. به وسيله آنان پشت دين را راست كرد و ثابت و پابرجا ساخت.
ييا مى فرمايد:
(نحن الشعار والاصحاب والخزنة والابواب لاتؤتى البيوت الامن ابوابها فمن اتاها من غير ابوابها سمى سارقا.)٦
ما خاصگان, و ياران و گنجورانِ نبوت و دَرهايِ رسالتيم. دَرِ خانه ها جز از درهاى آن نتوان در شد و آن كه جز از در, به خانه درآمد, به دزدى سمر شد.
يا مى فرمايد:
(نحن شجرة النبوة و محط الرساله و مختلف الملائكه ومعادن العلم وينابيع الحكم)٧
ما درخت نبوّتيم و فرودآمدنگاه رسالت و جايِ آمد و شد فرشتگان رحمت و كانهاى دانش و چشمه سارهاى بينش.
در چشمه سار مكتب اهل بيت
شهيد مطهرى, كه اين شماره را با برگى از انديشه هاى ناب و قرآنى او آذين بسته ايم, در اين مكتب پرورش يافته و دانش آموخته بود. جام جان اش را از چشمه ساران اين مكتب لبالب كرده بود.
از اين چشم انداز بس زيبا و با شكوه, به آيه آيه قرآن درمى نگريست و به تماشاى شگفتيهاى آن مى پرداخت, پيامهاى آن را مى نيوشيد و از موسيقيارِ آن لذت مى برد.
از اين آستان به بارگاه پر جلال قرآن نياز مى برد و آرام نمى گرفت, تا پاسخ نيازهاى خود و جامعه اش را درمى يافت, پاسخهاى نو, دگرگون آفرين و راه گشا.
او به رواق قرآن از دَرى وارد مى شد كه اهل بيت گشوده بودند; دَرى كه راح روح بود و جلاى جان و صفاى باطن. درى كه نسيم آن دل انگيز بود, خستگى زدا, شادابى افزا, يأس زدا و اميدافزا. درى كه شميم آن سُـكرآور بود, آرام و قرار را از جان مى گرفت, شيفته اش مى كرد و بال پروازش مى داد, نيرويى كه بتواند از كالبد خاكى برهد و در آسمان بى انتهاى معنويت پرواز كند.
بر كرانه هر بركه اى از بركه هاى قرآن كه فرود مى آمد تا تشنگى فرو نشاند, خيمه مى افراخت تا لختى بياسايد و مشعل مى افروخت تا در پرتو آن بينديشد, به تلاش برمى خاست نشانى از اهل بيت بيابد, راهنمايى كه كوى آن دلبران را نشان اش دهد, از شميم جان آنان به جان اش بيفشاند.
بى پرتوگيرى از كلام معصوم, وارد صحن و سراى قرآن نمى شد كه مى دانست ره به جايى نمى برد و بارقه هيچ آيه اى چشم دل اش را روشن نمى كند.
پرتوگيرى از سخنان پيامبر(ص) را شرط گام گذاردن در اين راه مى دانست كه قرآن با شرح و بيان و رازگشايى آن نگار, رخ مى نمايد و نقاب از چهره برمى افكند و زيباييهاى سعادت آفرين و روح افزاى خود را, يكى پس از ديگرى جلوه گر مى سازد.
هر تفسيرى, هر برداشتى, هر نگاهى, ناگزير بايد در شعاع نور وجود او باشد و از اين چشمه خورشيد, سرچشمه بگيرد, وگرنه تاريكى است و به انديشه هاى واهى مى انجامد و سر از تجسيم درمى آورد و گرفتارى در گرداب سخت هولناك اسرائيليات.
خداوند در قرآن, رسالت و وظيفه پيامبر مى داند كه اين آفتاب تابان را به زواياى تاريك زندگيها, روحها و خردها بتاباند, تا چشمه چشمه خورشيد از آن كوهساران بردمد.
(وانزلنا اليك الذكر لتبين ما انزل اليهم)٨
و به سوى تو قرآن فرو فرستاده ايم, تا براى كسان بازنمايى آن چه را به سوى شان فرو فرستاده شده است.
(هو الذى بعث فى الاميين رسولاً منهم يتلو عليهم آياته ويزكيهم ويعلمهم الكتاب والحكمه.)٩
اوست كه در ميان مردمى درس ناخوانده هم از خودشان پيامبرى فرستاد كه سخنان او را برايشان برمى خوانَد و پاك شان مى كند و نامه و اندرزشان مى آموزد.
اين آفتاب غروب نمى كند, از سينه اى به سينه ديگرى مى تابد. اين چشمه نمى خوشد, از دشتى به دشتى ديگر سريان مى يابد.
سينه هاى آماده, صيقل خورده, برتابنده سخن سنگين: (هدايت گرى, حركت دادن انسان از منزل نفس, به سوى منزل حق, از خودى رهاندن به حق رساندن, از درون خودش, عليه خودش برانگيختن) اين سينه ها شايستگى دارند سينه سينا باشند, سخن سنگينى را كه خداوند بر سينه پيامبر فرود آورده (انا سنلقى عليك قولاً ثقيلاً) برتابند و در جان و روح مردمان جارى سازند.
استاد شهيد, اين باورِ راستين و روشن و رخشان را در طليعه تفسير خود, آن گاه كه شرطهاى ضرورى شناخت قرآن را مى شمرد, چنين بازتاب مى دهد:
(طبق نظر قرآن, پيامبر اكرم خود مبين و مفسر اين كتاب است و آن چه از پيامبر رسيده, ما را در تفسير قرآن يارى مى دهد و اما بر ما كه شيعه هستيم و به ائمه اطهار معتقديم و اعتقاد داريم آن چه را كه پيامبر از ناحيه خدا داشته, به اوصياى گرامى اش منتقل كرده است, روايات معتبرى كه از ائمه رسيده نيز, همان اعتبار روايات معتبرى را دارد كه از ناحيه رسول خدا رسيده است. ولهذا, روايات موثق ائمه, كمك بزرگى است در راه شناخت قرآن.)١٠
و يا در گاه بررسى (سياست قرآن بر نيزه كردن) معاويه, يادآور مى شود: بايد از اين رويداد, كه كم و بيش در درازاى تاريخ اسلام, رايج بوده, درس عبرت گرفت. از جمله از راهنماييهاى اهل قرآن, كه راسخان در علم قرآن اند, بهره گرفت, تا به وادى باطل در نيفتاد:
(بايد كوشش كنيم طرز استنباط مان از قرآن صحيح باشد. قرآن آن گاه راهنما و هادى است كه مورد تدبر صحيح واقع شود, عالمانه تفسير شود, از راهنماييهاى اهل قرآن كه راسخين در علم قرآن اند بهره گرفته شود. تا طرز استنباط ما از قرآن, صحيح نباشد و تا راه و رسم استفاده از قرآن را نياموزيم از آن بهره مند نخواهيم گشت.)١١
استاد شهيد, اهل بيت شناس بود. درك زيبا و روشنى از اهل بيت داشت و جايگاه والاى آنان را در دين مى دانست و با راهنمايى آن مشعلهاى فروزان, نقب به روشنايى قرآن مى زد و پيامهاى روشنايى آفرين را براى به تنگ آمدگان از تاريكى و سياهى و خسته شدگانِ از شبهاى بى پايان, از اين سفر دراز و هيجان انگيز, به ارمغان مى آورد.
او مصداق اين سخن بلند مولى, اميرالمؤمنين بود كه مى فرمايد:
(قد نصب نفسه لله سبحانه فى ارفع الامور من اصدار كلّ وارد عليه و تصيير كل فرعٍ الى اصله.)١٢
خود را در فرمان خدا گذاشت و بر گزاردن برترين وظيفه ها همت گماشت. چنانكه هر مشكلى كه پيش آيد, باز نمايد و در آن نماند و هر فرعى را به اصل آن بازگرداند.

برگرداننده هر فرعى به اصل آن

كارگاه فكرى و روحى شگفتى داشت و پرسشها و دشواريهاى فكرى را حل ناشده بيرون نمى داد. در پرتو خرد به قله اى دست يافته بود كه چشمه خورشيد را به آسانى مى ديد و نور و گرماى آن را در جان و روح خويش احساس مى كرد و به چنان درك روشنى كه مى دانست هر فرع و شاخه اى را با كدام تنه و ريشه بپيونداند وهر جزئى را به كدام اصل برگرداند.
اين مهم, روح تفسير است. تفسير, بدون اين روح و كار فنى, عالمانه و دقيق كه از خردى ناب و دانشى روشن و گسترده و روحى زلال ساخته است, مرده است, نه تازگى دارد و نه تازگى مى آفريند, نه روح دارد و نه مى تواند در كالبدها روح بدمد.
فرارفتن به اين قله و نماياندن جاودانگى قرآن, كار هركسى نيست كه دستگاه فكرى او دقيق كار كند, بى كاست و فزود بر مدار بچرخد, بلكه دستگاه روحى و معنوى او نيز بايد از هر جهت بى عيب و كاست و داراى ساز و برگ لازم براى اين عرصه نورانى باشد.
شهيد مطهرى درباره ويژگيهاى چنين عالمى كه بناست مشعل اهل بيت را برافروزد و در تفسير و بيان قرآن از آنان پرتو بگيرد و به روشنگرى بپردازد و فروع را بر اصول برابر سازد, مى نويسد:
(بايد آن كسى كه خودش را به تعبير اميرالمؤمنين در ارفع مقامات قرار داده است, مصدر واردات است, كسى كه مى خواهد فروع را بر اصول تطبيق بكند [قد نصب نفسه لله سبحانه فى ارفع الامور من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرعٍ الى اصله] مافوق عدالت را واجد باشد. نمى گويم وحى و الهام; اما از حدّ يك عالم عادى هم بايد بالاتر باشد. يك صفا و معنويت و نورانيتى داشته باشد كه همان نورانيت, مؤيد او باشد و او را تأييد كند. تنها دستگاه فكرى او مجهز باشد, كافى نيست, دستگاه روحى و معنوى او هم بايد مجهز باشد امام صادق(ع) به يكى از اصحاب خود فرمود:
(انا لانَعُدُّ الفقيه منكم فقيهاً حتّى يكون مُحدَّثا)
ما از شما فقيهى را فقيه نمى شماريم, مگر اين كه محدَّث باشد.
ييعنى از باطن اش با او صحبت شود, خبر به او بدهند, يك چيزهايى به او الهام و تلقين شود.
راوى تعجب كرد و گفت: (او يكونُ الفقيه مُحدَّثاً؟) مگر فقيه هم مى تواند محدَّث باشد؟ محدَّث بودن, شأن پيغمبر و امام است.
امام فرمود: يكون مُفَهماً, والمفَهَّمُ مُحدَّث.
تفهيم به او مى شود. روحش باز مى شود. از باطن يك سعه صدر و نورانيتى به او داده مى شود. اين خودش محدَّث بودن است….
اين ديگر اوج مطلب است. اين آدمى كه اين همه صفا و كمال و معنويت و رُقاء معنوى پيدا مى كند, آن وقت خودش را در آن بالاترين منصبها نصب مى كند, يعنى آن جا ديگر آن شايستگى را دارد كه روى آن مسند قرار بگيرد. چه مى كند؟ (من اصدار كل وارد عليه) هرچه بر او وارد بكنى صادر مى كند. مثل كارخانه اى كه از يك طرف مواد خام به او تحويل مى دهند و از طرف ديگر موادّ ساخته شده پس مى دهد. ديگر هرچه از او سؤال كنند مى تواند جواب بدهد.
(تصيير كُلِّ فرعٍ الى اصله)
آن وقت قادر است كه فروع را به اصول برگرداند. اصول را كه به او داده اند, خود دين تعليم داده است. اين مرد عالم, اين عالم صاحب ضمير, اين شايستگى را پيدا مى كند كه فروع بى نهايت را, هرچه را كه به او عرضه كنند, از اصولى كه دين داده است, استخراج بكند و تحويل بدهد.)١٣
خود چنين بود. هم دستگاه فكرى توانا داشت, در هر ميدانى كه به جولان مى آمد, زيبا و باشكوه ميدان دارى مى كرد, عرصه هاى نو را يكى پس از ديگرى درمى نورديد و نسيم انديشه ناب خود را مى وزاند و هم از دستگاه روحى و معنوى پر كشش, روح افزا و زيبايى برخوردار بود.
هركس بر بركه انديشه او فرود آيد و جامى از آن برگيرد, اين شميم به مشام اش خواهد وزيد و به زلالى روح او باور خواهد آورد و از روحى چون بلور و اين همه رخشان, شگفت زده خواهد شد.
نغمه هاى شاد و سرورانگيز روح او هر گذرنده اى را به گوش وامى ايستاند. زخمه هايى كه او بر تارهاى روح خود مى زد, در دلها شور مى انگيخت.

آشنايى با زبان عقل و دل قرآن

او هم زبان عقل را مى دانست و هم زبان دل را. هم با زبان عقل قرآن آشنا بود و هم با زبان دل آن. هم از زبان عقل براى دريافت و رساندن پيام قرآن بهره مى برد و هم از زبان دل. با زبان عقل, در عقل و دستگاه خردورزى انسانها شعله مى افروخت و با زبان دل, دلها را شيدايى مى كرد.
با موسيقار عقل و دل خود, كه از كانون موسيقى قرآن سرچشمه مى گرفت, متعالى ترين غريزه ها و احساسهاى انسانى را كه همانا حس مذهبى و فطرت خداجويى باشد, هدف قرار مى داد, تا برانگيزاند و در روح و روان پير و جوان, با آهنگ موزون و خوش قرآن, انقلاب پديد آوَرَد:
(يك وظيفه قرآن, ياد دادن و تعليم كردن است. در اين جهت, مخاطب قرآن, عقل انسان خواهد بود و قرآن, با زبان منطق و استدلال با او سخن مى گويد. اما به جز اين زبان, قرآن زبان ديگرى نيز دارد كه مخاطب آن, عقل نيست, بلكه دل است و اين زبان دوم, احساس نام دارد. آن كه مى خواهد با قرآن آشنا گردد و بدان انس بگيرد, مى بايد با اين دو زبان, هر دو آشنايى داشته باشد و هر دو را در كنار هم مورد استفاده قرار دهد. تفكيك اين دو از هم, مايه بروز خطا و اشتباه و سبب خسران و زيان خواهد بود.)١٤
قرآن,زبان فطرت است. با اين حس شريف و برتر, سر و كار دارد.
قرآن, با نواى آسمانى و آهنگ خوش خود, با فطرتِ الهى انسان سخن مى گويد و آرام آرام, به آن راه مى يابد و بر كانون آن چيره مى گردد و چتر خود را بر آن مى گستراند.
چون چنين است و آهنگ آن, فطرت را برمى انگيزاند, به حركت درمى آورد و سرخوشانه آن را به آبشخور توحيد مى كشاند, قرآن, خود, سفارش مى كند كه او را آهنگين و حزين بخوانند.
ائمه اطهار, اين پيام را به جان نيوشيدند و با موسيقى و نغمه هاى خوش و رستاخيزآفرين قرآن, در دلها شور مى انگيختند و اشكها را از چشمه چشمها جارى مى ساختند:
(ائمه(ع) قرآن را با چنان شورى مى خواندند كه رهگذرانى كه صداى آنها را مى شنيدند, بى اختيار مى ايستادند و منقلب مى شدند و مى گريستند.)١٥
همين موسيقى بود كه از مردمان وحشى, بيابان گرد, بى شفقت, درنده خوى, كينه توز, نامهربان با يكديگر, با دشمنيهاى كهنه و التيام ناپذير, مردمانى رام و مهربان, نوع دوست و سر به فرمان حق ساخت كه مايه شگفتى جهانيان شد.
اين موسيقى شگفت, از دل قومى سنگدل و صخره هاى سخت و نفوذناپذير و قلبهاى سخت تر از سنگ خارا, كه دختران خود را زنده به گور مى كردند, دريدن شكم كسان قبيله هاى رقيب پيشه شان بود و آن را افتخار مى انگاشتند, و به جز خون ريزى, شمشير و نبرد, دژم چهرگى و خشماگينى, چيزى نمى شناختند و راه و رسمى نداشتند, چشمه هايى روياند, تا دنيا دنياست و برپا, دوستى و مهربانى و مهرورزى, صلح و آشتى, محبت و عشق از آنها جارى است.
اين موسيقى, همان موسيقى است كه سران شرك را شبانه و به دور از چشم ديگران, برمى انگيزاند و به در خانه رسول خدا(ص) مى كشاند تا بشنوند, بنيوشند و از آن سرشار شوند.
اين موسيقى, همان موسيقى است كه بزرگ ترين, چيره دست ترين موسيقى سراى قرآن, حضرت امير(ع) وقتى آن را براى همام سراييد, چنان روح و جان او از حالى به حالى شد, برانگيزانده شد و اوج گرفت كه نتوانست كالبد و تن خاكى خود را برتابد, از تن خاكى جدا شد و در ملكوت به پرواز درآمد.
(قرآن بر موسيقى خاص خودش تأكيد زيادى دارد. موسيقى اى كه اثرش از هر موسيقى ديگر در برانگيختن احساسات عميق و متعالى انسان, بيش تر است. قرآن خود, به مؤمنين دستور مى دهد تا مقدارى از شب را به تلاوت قرآن مشغول باشند و در نمازهاى خود در همان حالى كه به خدا متوجه اند, قرآن بخوانند)١٦
شهيد با اين موسيقى, با اين فن و هنر آشنا بود. مى دانست كى و در چه لمحه اى و با چه لحنى آيه هاى رستاخيزآفرين قرآن را بسرايد, تا از مردمانى خمود, به كنج انزوا نشسته, دست از آرمانها و هدفهاى متعالى و عزت آفرين شسته, در خواب غفلت فرو رفته, از ترس ذلت, ذلت را به تن خريده و از ترس مرگ, به آغوش مرگ خزيده, قهرمانان و رايت افرازان و حماسه آفرينان بى باك بسازد, تا ستم را برچينند و رايت حق را برافرازند.
ايمان داشت كه قرآن با موسيقى روح افزاى خود, همان گونه كه در صدر اسلام شور آفريد و از عربان بدوى, مجاهدان نستوه ساخت كه درباره شان گفته اند: (حملوا بصائرهم على اسيافهم) امروز هم مى شود از مردم هر سرزمينى يلان و قهرمانانى ساخت كه پنجه در پنجه پولادين ستم پيشگان اندازند و بر زمين شان افكنند و روزرا بر شب آفرينان, شب تار سازند.
درمان درد امت اسلامى با قرآن
استاد شهيد, از جايگاه عالم, مصلح و روشنفكر دينى, وقتى كه به مطالعه امت اسلامى پرداخت, دريافت به بيماريهاى مهلكى گرفتار آمده است و اين بيماريها, چنان بر جان او چيره اند كه قدرت انديشيدن را از او گرفته اند, زانوان اش را خمانده و راه هرگونه حركت و خيزش را بر او سدّ كرده اند.
به درمان برخاست. راه هاى گوناگون درمان امت اسلامى و انسان مسلمان را از نظر گذراند, تا به اين نتيجه رسيد, داروى درد جانكاهى كه امت اسلامى گرفتارش آمده است, بايد در كوثر زلال قرآن جست و از آن, ساغر ساغر برگرفت و به كام اش فرو ريخت, تا شفا بيابد و از بستر ذلت برخيزد و راه تعالى را پيش بگيرد.
استاد چون به اين اوج رسيد, برگ برگ كتاب انديشه خود را با آيه هاى نورانى و شفابخش, رخوت زدا و بيداركننده قرآن, آگند و با شميم روح افزاى آن در هر جمع, محفل و مجلسى كه حضور مى يافت, روحها و روانها را از بستر بيمارى برمى خيزاند و به پروازشان درمى آورد.
مشعل اين حركت و اوج گيرى و قرآن محورى را در ارائه انديشه و رويارويى با انديشه هاى مادى و غير مادى ويران گر, خرافى و عقل ستيز در هنگامه اى برافروخت كه مغزهايى به كار بودند و دستهايى در تلاش, تا بين تشنگان حقيقت, دوستداران نغمه هاى ناب و روح انگيز, با قرآن جدايى بيفكنند و جامعه را از شعاع قرآن دور كنند. قرآنى كه ظاهرش حكمت است و باطن آن, چشمه هاى دانش و ظاهرش زيبا و باطن آن بسان دريا ژرف. قرآنى كه شگفتيهاى آن برشمرده نمى شود و تازگيهاى آن كهنه نمى گردد.١٧
استاد شهيد برخاست تا مردم و جامعه را با حكمتهاى قرآن آشنا سازد و به عمل به آنها برانگيزاند, چشمه هاى دانش را به دشت سينه ها سريان دهد و زيباييها و شگفتيهاى آن را بنماياند و با تازگيهاى آن, جان و روح مردمان را شاداب سازد و غبار كهنگيها را بزدايد, تا امت اسلامى بتواند بهنگام بيماريهاى خود را درمان كند و در پناه قرآن, فتنه ها را از سر بگذراند.

مجتبى احمدى

پى نوشتها:

١. خاتميت, استاد شهيدمرتضى مطهرى/ ١٥٢, صدرا, به نقل از عيون اخبار الرضا / ٢٣٩, چاپ سنگى.
٢. نهج البلاغه, ترجمه دكتر سيد جعفر شهيدى, خطبه١٥٦.
٣. كافى, كلينى, ج١/٦٢ ـ ٦٣, دارالتعارف, بيروت, نقش ائمه در احياء دين, سيد مرتضى عسكرى, ج١١/٢٠, ٢٢.
٤. نهج البلاغه, خطبه١٥٩.
٥. همان, خطبه٢.
٦. همان, خطبه١٥٤.
٧. همان, خطبه١٠٩.
٨. سوره نحل, آيه٤٤.
٩. سوره جمعه, آيه٢.
١٠. آشنايى با قرآن, شهيد مرتضى مطهرى, ج١ و٢/٢١, صدرا.
١١. جاذبه و دافعه على(ع), شهيد مرتضى مطهرى/١٨٣, انتشارات اسلامى.
١٢. نهج البلاغه, خطبه٨٧.
١٣. خاتميت, شهيد مرتضى مطهرى/١٢٧ـ١٢٩, صدرا.
١٤. آشنايى با قرآن, ج١و٢/٣٥.
١٥. همان/٣٧.
١٦. همان/٣٩.
١٧. اصول كافى, ج١/٥٩٩.