نشریه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - سرمقاله

سرمقاله


<>

برگ برگِ حَماسه مشروطه, تا آن جا كه مُهر دين دارد, سپيده گشاست.
هر برگى يك فراز است, يك اوج و يك شعله جاودانى.
فراز فراز آن, دل تاريكى را مى شكافد و بامدادان را پديد مى آورد. بامدادانى كه پايان ستم, حِرمان, رنج و دردند و آغاز رهايى, بزرگى, سرورى و كرامت انسانى.
برهه برهه آن, سپيده آفرين است و روشنايى گستر و نمايان گر ستيز روشنايى با تاريكى, دانايى با نادانى, زندگى با مرگ.
ملتى كه قهرمانانه و هشيارانه, پا به عرصه مى گذارد و با ستم درمى افتد و ميان دارى مى كند و پادشاه اهريمن خوى را از اريكه نخوت, فزون خواهى و فرعونى به زير مى آورد و خود را از دَرْبَندان مى رهاند و گام در جاده آزادى مى گذارد و رو به افق روشن و پشت به تاريكى و شبِ ديجور, سهمگين و هراس انگيز, ره مى پويد, برگ برگ تاريخ زندگى اش حَماسه است و درخور درنگ و دقت, درس آموز و مشعلى فراراه انسانهاى جوياى كمال.
ملتى كه هيچ آبشخورى خستگى را از جان او به درَ نمى كند و هيچ چشمه اى ساغر جانش را لبالب نمى سازد, كوى به كوى, هامون به هامون را درمى نوردد, تا به كوثر زلال, هميشه جارى, حيات بخش و سعادت آفرين سرچشمه گرفته از دامن نبى دست يابد, همه زندگى اش شكوه است و برگ برگِ آن زيبا, دلربا, پر جلوه و تماشايى.
ملتى كه در برابر هيچ رايتى سر فرود نمى آورد و از جان و دل در راه اعتلاى آن مايه نمى گذارد, جز در برابر رايت حق, همان كه رنگ خون دارد و در همه آوردگاه هاى عليه ستم, در پنجه يلان قوى پنجه, در حركت بوده و جهت را و سوى حركت را مى نمايانده, اميد مى آفريده, مى انگيزانده و ترس و هراس را از دلها مى رمانده, سزاوار سرورى است و اين كه نامِ بلند آن در بلنداى بامِ قلبها افراشته گردد و برگ برگِ زندگى اش آموزانده و آموزديده شود.
قومى كه از آيين ناب خويش پاس مى دارد و در نگهدارى از كيان آن جان را فدا مى سازد, مرگ را بر زندگى در زير چكمه هاى دشمن برترى مى دهد و حاضر نيست از مقام و سرورى و بلندى نامِ خود و سرزمين آبا و اجدادى دست بشويد و براى آسايش و راحتى خود, آغوش به روى دشمن بگشايد و آينده قوم خود را تباه سازد, در هميشه تاريخ, درخور احترام است و نامش جاودانه و برگ برگِ فراز و نشيبهاى ميان داريها و عرصه داريها, خيزشها و جنبشهايش, در گوناگون آوردگاه ها, اميدآفرين و شعله افروز.
امتى كه مى ميرد; اما از برج و باروى عزت فرود نمى آيد و دروازه شهر را به روى دشمن نمى گشايد, فقر و فاقه را تاب مى آورد, اما سيرى و آسايش در كُنام دشمن را ننگ مى داند و از آن سر باز مى زند, در سرما و زَمهَرير زمستان جان مى دهد, اما از آغوش گرم دشمن نفرت دارد و بيزارى مى جويد, امت تراز است و معيار, مى بايد هر امت و ملتى كه خواهان سرورى و كمال است و نمى خواهد يوغ بندگى و بردگى را بر گردن نهد, هميشه و همه گاه, خود را با اين معيار بلند و جاودانه بسنجد, تا به كژراهه نيفتد.
ملت ايران, از آن مبارك روزى كه به ملت بيضاء پيوست و به اقليم لا راه يافت, و بر دَرِ خرگاه على و فرزندان والاتبارش خيمه افراشت, به عشقِ رسيدن به بلنداى عدالت علوى, آرام و قرار را از كف نهاد و راه ها و گردنه هاى دشوار گذر و سخت دُشتخوار و آزاردهنده را پيمود, از ملوكيت بريد و راه خليفةالهى را پيش گرفت و بر اين باور شد:
پس به هر دورى وليى قائم است
آزمايش, تا قيامت دائم است

در هر دوره اى به جست وجوى وليّ, مرد كامل و انسان والايى برخاست كه قَبَسى از نور حق, در جانش شعله ور بود, تا از او پرتو بگيرد و راه افقهاى جديد را در پيش بگيرد.
در دوره مشروطه, برخلاف بررسيهاى غبارآلود و كدر, ملت مسلمان ايران بر همين مدار حركت كرد و همين نَسَق و آيين را در پيش گرفت.
او در دوره جديد, كه دنيا را, به پيشاهنگى و پيشقراولى غرب, در حال دگرگونيهاى ژرف و پيشرفت روزافزون و دستيابى به صنعت و تكنولوژى, رفاه و آسايش, قانون, قانون مدارى و زندگى در زير سايه قانون مى ديد, و كشور خود را گرفتار در باتلاق بى قانونى, فقر و فاقه, ناآگاهى و بى دانشى, واپس ماندگى, اسير در چنگ حكومتهاى استبدادى, حاكمان و فرمانروايان ناشايست, ناكارامد, كهنه گرا, خرافه پرست, بى خرد, كم مايه و خون آشام, به جنب وجوش افتاد و به تكاپو برخاست و در اين انديشه فرو رفت كه چسان از اين باتلاق و كُنام, خود را برهاند و از اين تنگنا به درآيد.
بسيارى به نام روشنفكر و آشناى به تمدن غرب, پا به ميدان گذارند كه به مردم راه بنمايانند و آنان را از چنگ ديو استبداد برهانند و در پناه قانون قرار دهند. اين در حالى بود كه بسيارى از اين تاريك فكران مدعى روشنفكرى, از همين مزبله و مرداب عفن استبداد روييده و در آن رشد و نمو كرده بودند و سالها بود كه از خوان استبداد بهره مى بردند و شكم مى انباشتند و در پناه ديو استبداد, در ناز و نعمت مى زيستند و هيچ گاه مزه تلخ فقر و فاقه, شوربختى و سيه روزى را نچشيده بودند و نه زجر شلاق, دربه درى, بى خانمانى و بى حرمتى را.
اينان, دانسته, يا نادانسته, كينه ورزانه, يا ساده لوحانه, با دستور, يا بى دستور, دين را, آن هم اسلام ناب و راستين را, كه بى گمان پايه گذار عصر نوين است, سدّ راه ترقى, پيشرفت و رسيدن به قلّه تمدن پنداشتند و به ستيز با آن برخاستند.

از باب نمونه, ميرزا آقاخان كرمانى, پيشواى روشنفكران لائيك در (اى جلال الدوله) مى نويسد:
(آه آه كه تازيان, نه همان وقت تخت كيان و تاج كى قباد را از ايران گرفتند و بر باد دادند و نه تنها همان عَلَم كاويانى را سرنگون نمودند, بلكه هرچه ملت ايران داشت, به تاراج بردند و متدرجاً از ايشان ربودند.
سلطنت و ثروت و سعادت و مدنيت و كيش و آئين و روش و رفتار و خلق و خو و رنگ و رو و عادات آدميت و اطوار انسانيت و علم و معرفت و هنر و صنعت و زبان و بيان و نوشتن و نوشيدن و پوشيدن و عيش و نوش و تمام لوازم زندگانى ايرانى را تازيان بر باد دادند.
و در عوض آن همه طبايع خوب و عادات مرغوب ايران, اطوار وحشى گرى و ظلم و بى مروتى و تنبلى و توكل بر مجهول مطلق و نمازهاى دور و دراز و نيازهاى بى ثمر براى معدومِ صرف و روزه هاى بى معنى مضر پر مرارت, به جهت موهوم محض كه به قول خود اعراب: (لن يعرف ولن يدرك ولن يوصف) است, عربها, امانت داده و وديعت سپردند.)
در خدمت و خيانت روشنفكران, ج٢ / ٨٠

اين خام انديشان كه ميمون وار به تقليد از فرنگ و فرنگى, با دين و مذهب, نمادها و نمودهاى آن درافتادند, پنداشتند با حركت كور و به دور از خرد, راه را براى پيشرفت, ترقى و رهايى از باتلاق فقر و نگونبختى هموار مى سازند و ايران و ايرانى را به كاروان بزرگ تمدن غرب مى پيوندانند و خيلى زود واپس ماندگيها را جبران مى كنند. زهى خيال باطل!
اينان اگر اندك مايه اى مى داشتند و با تاريخ, فرهنگ و تمدن خود آشنا مى بودند و از رستاخيزى كه مردان با ايمان, پر شور و بيدارگر صحرا با پشتوانه سُتُرگِ وحى, در اين سرزمين آفريدند, درك و فهم روشنى مى داشتند, در وَيل پندارهاى دوزخى خود گرفتار نمى آمدند.
اسلام, قرآن, مردان با ايمان, شورانگيز و قهرمان صحرا, ايران را از پرتگاه و از فرو افتادن در درّه تباهى و گم شدن و ناپديد گرديدن از صفحه گيتى رهاندند و به شاهراه تمدن راهش نمودند.

هركس اندك آگاهى از ايران باستان داشته باشد, اين نكته را به خوبى دريافته كه رژيم كهنه, فرسوده و لرزان ساسانى, نمى توانست ديرى بپايد, از هم فرو مى پاشيد و بر ويرانه هاى آن جغدها آشيان مى گزيدند و اندوهگينانه مى ناليدند.
اسلام آمد بر اين پيكر بى جان و فرسوده, جان دميد و به آن حيات دوباره بخشيد.
اين نسيم حيات بخش, چون بر اين سرزمين وزيد و عطر دلاويز خود را در هر كوى و هامونِ آن افشاند, چنين جان گرفت, باليد, درخشيد و دامن گسترد و زبان و فرهنگ آن بر بام گيتى افراشته ماند و گرنه بسان ده ها تمدن, فرهنگ و سرزمينهاى آباد و لبالب از حيات ديگر, اكنون, نه نامى از آن بود و نه نشانى و از صفحه گيتى برافتاده بود.
چه زيبا, دقيق و باريك انديشانه مى سرايد علامه مصلح و بيدارگر, محمد اقبال لاهورى:
پيرى ايران زمان يزدجرد
چهره او بى فروغ از خون سرد
دين و آئين و نظام او كهن
شيد و تار صبح و شام او كهن
موج مى در شيشه تاكش نبود
ييك شرر در توده خاكش نبود
تا ز صحرايى رسيدش محشرى
آن كه داد او را حيات ديگرى
اين چنين حشر از عنايات خداست
پارس باقى (رومة الكبرى) كجاست؟
مرد صحرايى به ايران جان دميد
باز سوى ريگزار خود رميد
كهنه را از لوح ما بسترد و رفت
برگ و ساز عصر نو آورد و رفت
آه احسان عرب نشناختند
از آتش افرنگيان بگداختند

نواى شاعر فردا
 مقدمه / ٧٨
مردم به خوبى دريافتند كه با اين تاريك فكرانِ روشنفكرنما, هويت از دست دادگانِ كم مايه و كم دانش و ناآشناى به فرهنگ و تمدن خود, و خودباخته, بار به مقصد نمى رسد و نمى توان از تنگنا به درآمد و استبداد و فرهنگ استبدادى را از ساحَت ايران زدود و استبداديان بى فرهنگ و گريزان از دانش و دانايى و كوبنده بر طبل جهل و نادانى را از اين ديار تاراند و به قانون و قانون مدارى دست يافت و پى ها و پايه هاى تمدن را استوار ساخت و واپس ماندگيها را جبران كرد.
كاروان را كاروان سالاران ديگر بايد; عالمان روشنفكر, روشن انديش و جان و جهان آشنا.
آنان كه هم به آموزه هاى دين آشنايى دقيق و همه سويه دارند و هم دنياى جديد, نيازها و اقتضاها را به خوبى مى شناسند و از لايه هاى رويين و زيرين تمدن جديد آگاهى دارند و مى دانند كدام بخش آن براى اين سرزمين سودمند و كدام بخش ناسودمند و زيانبار است و با فرهنگ و انديشه غرب چگونه بايد رويارو شد و سره از ناسره آن را جدا كرد.
افزون بر اينها, عالمانِ بيدار, پرهيزگار و خردورز اين سرزمين, هميشه با استبداديان جهره آژنگ داشته و با آنان از دَرِ ناسازگارى درآمده اند و هيچ گاه با دستگاه حاكمه در تباه كردن حق و حقوق مردمان, همراه و همگام نبوده و از آن خوان بهره نبرده و به آلاف و الوف نرسيده اند.
مردم, با اين شناخت از عالمان روشنفكر و روشن بين, و با آن نفرت و انزجار از نظام پادشاهى و ملوكيت و رميدگى شديد از تاريك فكران روشنفكر نما, زير عَلَم و رايت عالمان دين گرد آمدند و حماسه به ياد ماندنى عليه استبداد آفريدند.
اين شكوه و اوج, در پرتو اين انديشه زنده, هميشه پويا و انگيزاننده شيعه شكل گرفت كه: (به هر دورى وليى قائم است)
ايرانيان, بر مدار ولايت فقيه پوييدند و توفيدند و خيزش بزرگ خويش را آغازيدند و عرصه را بر استبداديان تنگ كردند و عدالت خانه را خواهان شدند; قانون و قانون مدارى, ارج نهادن به انسان, پاسدارى از كرامت انسانى.
عالمان دين, در ويران كردن بناى استبداد پيشگام شدند. كارى كه هيچ گاه از روشنفكر جماعت برنمى آمد كه نه پشتوانه مردمى داشتند و نه اين كار با روحيه, ساختار وجودى و جايگاه اجتماعى آنان سازگارى داشت.
عالمان دين, هم تار و پود استبداد را از هم گسستند و هم زمينه را براى برپايى و سامان دهى نظام الهى ـ مردمى فراهم ساختند.
اين برگ زرين حماسه مشروطيت است كه بايد زواياى آن روشن شود.
مجله حوزه, گامهايى در اين راه برداشته كه در چند شماره پياپى, به اميد حق عرضه مى دارد, به اميد آن كه مفيد افتد و روشنگر باشد و غبارها را بسترد و حق را زلال و شفاف بنماياند.

مجتبى احمدى