( ١٥ )
راه را بنماياند كه شب خيمه افراشت و تاريكى بر تاريكى فزود.
قهرمان نه در دشتى فراخ كه در تنگه اى سخت هراس انگيز كه دشمن از هر سوى مى تاخت و هر شبان و بامدادان شبيخون مى زد دچار گرگهاى نفاق شده بود كه ياران را يكى پس از ديگرى مى دريدند و چهره نهان مى كردند.
نبرد سخت هراس انگيز بود. در شب ديجور در سرماى سخت در زير آتش دشمن خنجرهاى آخته نفاق دَم مسموم دو چهرگان عرصه را بر قهرمان تنك كرده بود.
او با همه رزماورى ميدان دارى چيرگى در برون رفت از تنگناها دامها و تله هاى دشمن كينه توز در اين دام گرفتار آمد و هر چه پند داد خطرها را نمود دسيسه ها و دستانهاى دشمن را يك به يك بازگو كرد از نقشه ها و طرحهاى دشمن سخن گفت گذشته را به ياد آنان آورد پرده از افقهاى روشن آينده برداشت تاريكى و تيرگى پشت به مردم كردن و رو به دشمن آوردن را نماياند نتيجه نداد كه دشمن قوى بود و غدّار چرب و شيرين دنيا هوس انگيز و اشتهاآور ايمانها سست و بى بنياد راه ميرزا پر خطر و ترسناك.
يكى افق را تاريك مى ديد و يكى آينده را مه آلود.
ييكى به ياران مى نگريست كم بى توش و توان برهنه بى پاى افزار گرسنه و بى خانمان نه جان پناهى نه كُنامى نه آشنايى و نه غريب نوازى.
ديگرى به دشمن مى نگريست انبوه با ساز و برگ بسيار با هيمنه و شكوه خيره كننده و….
آن ديگرى از درون تهى شده بود انگيزه اى براى نبرد و گلاويز شدن با دشمن نداشت. در تاريكيها در شبهاى ساكت در گاه زوزه گرگها وزش بادهاى تند در پناه سنگى بوته اى تپه ماهورى با خود واگويه مى گرد چه ايران برود و چه ايران بماند چه دشمن چيره شود و چه نشود چه هستى اين سرزمين به يغما رود و چه نرود سهم من پا برهنگى سفره خالى آوارگى
( ١٦ )
بى خانمانى بى توش و توانى است.
شمارى از آغاز نه براى به اريكه نشاندن حق و گستراندن عدل و داد كه براى بيرون آمدن از گمنامى و رسيدن به جاه و مقام دوشادوش قهرمان حركت مى كردند خيز بر مى داشتند فرياد مى كشيدند رجز مى خواندند و به ميمنه و ميسره دشمن مى تاختند جولان مى دادند مردم را مى انگيزاندند قهرمان را مى ستودند بر هر مخالفى مى خروشيدند بى باكانه و بى محابا با دشمن در مى افتادند.
گروهى از آغاز مأمور بودند و معذور اجير دشمن بودند و براى ضربه زدن به قهرمان و ياران او گام در گام آنان مى گذاردند و همه سو نگرانه ياران قهرمان را مى پاييدند كه كدام يك اثرگذارتر است و كدام يك نقش آفرين تر و در هنگامه ها و روزگار خطر با تدبيرتر. نقشه و تدبير چيست. از چه روزنه و رخنه اى مى شود وارد اين حصار و برج و بارو شد و از درون آن را در هم كوبيد و به دشمن ره نمود كه همان نقطه ها را آماج قرار دهد.
انقلاب اكتبر پس از ترديدها دغدغه ها و دل نگرانيهاى نخستين شعله اميدى در دل ميرزا افروخت. شعارهاى سران و آفرينندگان انقلاب بالشويك و مانيفست انقلاب نه دل او كه دلِ بسيارى از رهبران مردمى دنيا استبداد و استعمار ستيزان فرهيختگان روشنفكران پا برهنگان به بندكشيدگان از نا و نوا افتادگان بيچارگان كشاورزان و كارگران همه و همه را ربود و فوج فوج مردمان رو به سوى اين قبله كردند كه غل و رنجير از دست و پاى دربنديان و بينوايان بگشايد و بذر عدل و داد در زمين بيفشاند به در افتادگان با ستم يارى رساند و استبداد را بميراند و استعمار را بتاراند.
ميرزا با اين اميد دل به بالشويك بست كه از تنگنايى كه استبداد و استعمار براى او و ياران پديد آورده بودند به در آيد و به يارى درهم كوبندگان كاخ تزار كاخ عدل را در اين سرزمين برافرازد.
پيمانى عزت مندانه با بالشويكها بست و در اين پيمان راه هرگونه دخالت
( ١٧ )
رهزنى چپاول پست انگارى مردم ژاژخايى و هرزه درايى به دين و آيين اسلام و ارزشهاى والاى آن را سدّ كرد و سر فرازانه به جنبش جانى ديگر دميد.
امّا ديرى نپاييد كه اين اميد به يأس دگر شد. بالشويكها و كمونيستهاى وابسته و پيشقراول پيمان شكستند و از عهدى كه بسته بودند سر بر تافتند و گستاخانه و بى باكانه با پشتگرمى روسيه شوروى بر مردم جفا روا داشتند و روى استبداد و استعمار را سفيد كردند!
ميرزا تلاش كرد به ياران ديروز كه در اين ريزش بزرگ رو به سوى شوروى داشتند و به بالشويك گرويده بودند اندرز دهد و آنان را بر سر مهر آورد و از آتش افروزى باز دارد و از نوكرى بيگانه پرهيز دهد و به آنان گوشزد كند كه: ستم را ستم بدانند از هر كس و از هر گروه با هر شعار و داعيه دست از جفاكارى بردارند و به مردم بى پناه آسيب نرسانند و به نام انقلاب حرمتها را نشكنند و هرج و مرج پديد نياورند و… ره به جايى نبرد و بيش از پيش تنها ماند.
جان آفريننده حماسه بزرگ جنگل را دَمَه و زَمهَرير نفسرد كه يارانِ نيمه راه ريزشهاى بيگه و نابهنگام خيانتها دوچهرگيها دَمان برجان او وزيدند بهار او را خزان كردند و خزان او را زمستانى سخت سرد و هراس انگيز.
از سرما لب بر دندان او نفسرد كه دَمِ سردِ دل خوش كنندگان به وعده و وعيدهاى بيگانگان بى آزرم و پيمان شكن حكمرانان فرمانبر بيگانه و جفاپيشگى بى ايمانان او را در كولاك خويش گرفتار ساختند و از پاى درآوردند.
با اين كه او در سرماى سوزان و برف و بوران فسرد و خاموش شد; امّا شعله اى كه او در دَمَهْ و زَمهَرير بيداد و ستم و در شبهاى ديرپاى اين ديار افروخت هميشه و همه گاه براى در سرما گرفتار آمدگان پابرهنگان در تاريكى ماندگان و ره گم كردگان گرما زاست و روشنايى آفرين.
روحش شاد و راهش پر رهرو بادا
مجتبى احمدى
|
<>
| |