آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧
شناسايى كتاب الطراز الأوّل والكناز لما عليه
ربانى محمدحسن
لغة العرب المعوّل)
الطراز الاول…, سيّد عليخان مدنى (١١٢٠هـ ق), تصحيح, تحقيق مؤسسه آل البيت(ع) لاحياء التراث الاسلامى, ناشر آل البيت, ١٣٨٠.
آنچه در پيش روى داريد, نوشتارى در معرفى كتاب الطراز الأول مى باشد. اين كتاب از دائرةالمعارف هاى بزرگ لغت است. كه مؤسسه آل البيت لاحياء التراث [شعبه مشهد] به تحقيق آن همت گماشته اند.
استاد سيّد على شهرستانى, مقدمه اى را در يك جلد (٣٣٢ صفحه) بر آن كه به طور مستقل چاپ خواهد شد. به رغم مقدمه هاى كتاب هاى ديگر كه نوعاً به تعريف و تمجيد از مؤلف پرداخته و از اساتيد و شاگردان, سفرها و تأليفات او سخن مى رانند و از شناسايى خود كتاب غفلت كرده اند, اين مقدمه عنايت فوق العاده اى به خود كتاب دارد و در دو بخش تنظيم شده است: بخش اول بررسى منهج هاى لغوى و شرح اصطلاحات كتاب هاى لغت است, و بخش دوم آن در بيان و معرفى كتاب الطراز و ذكر خصوصيات و امتيازات آن بر ساير معجم هاى لغوى مى باشد. اگر كسى با معجم هاى لغوى آشنايى داشته, و مقدمه كتاب صحاح اللغه و كتاب الجاسوس على القاموس را خوانده باشد, به خوبى ارزش و زحمت هاى گرد آمده در اين مقدمه علمى را درمى يابد. اين حقير براساس آشنايى با متن الطراز (كه در تصحيح يك جلد آن شركت داشته, و متن را شناخته) و اطلاع از منهج هاى لغوى و معجم هاى لغوى, دريافتم كه ترجمه اين مقدمه براى دانش پژوهان سودمند خواهد بود. از اين رو بخش اول مقدمه الطراز را با عنوان (مقدمه اى در شناخت مكتب هاى لغوى و اصطلاحات كتاب هاى لغت) ترجمه نموده, بخش دوم را با عنوان (شناسايى كتاب الطراز) به فارسى برگرداندم. اين دو بخش مكمل يكديگر خواهند بود. آنچه ارائه مى شود, بخش دوم است كه بسيار فشرده و آزاد ترجمه شده است.
كتاب الطراز تا ماده (قمص) و براساس منهج قافيه است و تعداد مجلدات آن حدود ١٢ الى ١٥ جلد خواهد بود.
مقاله حاضر به بيان خصوصيات آن كتاب پرداخته است.
نگاه انتقادى به كتب لغت
ديدگاه هاى انتقادى سيّد على خان در الطراز الاول, يكى از مقوله ها و ميدان هايى است كه علامه اديب سيّد على خان مدنى به خوبى وارد آن شده, و از عهده آن نيز برآمده است. او به شدت از اسماعيل بن حمّاد جوهرى (٣٩٣ق) دفاع كرده, لغزش ها و مزلاّت فيروزآبادى را مى نماياند و حقايق گرانبهاى صحاح اللغه را نشان مى دهد. در مقدمه كتاب الطراز مى گويد:
من از مجد فيروزآبادى تعجب مى كنم. كسى كه در شناخت زبان عربى متّصف به إمامت است, قاموس خويش را تأليف كرد, و در آن بر اغلاط جوهرى آگاهى داد. در عين آن كه مدعى است: (قصد جدل و مراء و خودنمايى ندارد; قصد كوچك شمردن و تحقير او را نكرده; بلكه در راه روشن گرى و بيان حقايق پنهان قدم برداشته; او در اين بازار گرم نقادى در صدد كسب ثواب است, نه آن كه از عيب جويى ديگران نانى به دست آورد, و آبرويى به هم زند; در عين آن كه از تصحيف بر حذر بوده, و در صدد پرهيز از اشتباه و غلط و تحريف بوده.) ولى قول او با عملش مخالفت دارد; كفش او قدمش را لغزانده; در اوهام و اغلاط واقع شده, و اشتباهاتى در تصحيف كلمات و تحريف آن ها, و در مسائل نحوى و تصريف نموده; به گونه اى كه عجب از آن پايان نمى پذيرد. علاوه بر آن, بيش از آنچه كه بر جوهرى اشكال گرفته, قبلاً بر او ايراد شده, و از آن نيز جواب داده شده.
نقدهاى سيّد مدنى از فيروزآبادى اگر تدوين شود, خود كتابى مستقل است, و او هدفى جز بيان حقيقت نداشته است.
ما در يك نگاه ابتدايى مى توانيم منهج نقدى او را در سه بخش تقسيم كنيم: ١. آنچه به نقد فيروزآبادى در القاموس المحيط پرداخته; ٢. آنچه به نقد جوهرى و فيروزآبادى باهم پرداخته; ٣. آنچه كه نقد ديگران است. نقدهاى متفرقه ديگرى نيز وجود دارد كه متتبّع در ضمن كتاب مى تواند پيدا كند.
١ . نقد آرا و افكار فيروزآبادى
اين قسم و بخش, فرازهاى بسيارى از دفاعيات سيّد مصنّف را از جوهرى در بر دارد. او در اثناى نقدهاى خويش, به يارى جوهرى برخاسته و چون اين بخش بسيار است, استاد احمد عبدالغفور عطار دچار اشتباه شده, و آن را كتاب مستقلى پنداشته است. ما نمونه هايى اندك را از اين گونه موضوعات نقل مى كنيم:
سيّد مصنف به عنوان مثال در ماده هاى أبأـ أشأـ جبأـ مشأـ رَجَأـ رزأـ سَيَأـ شيأـ صرأـ غأغأـ غرقأـ فَنْدَأـ فيأـ قَدَأـ كَمَأـ لَمَأـ لَيَأـ ملأـ نبأـ ندأـ نشأـ وَبَأـ ورأ, نمونه هاى فراوان ديگرى نقل كرده كه مى توان در خود كتاب الطراز يافت. ما در مقام شرح يك مثال خاص را اشاره كرده, چون مفيد فايده است, تذكر مى دهيم.
سيّد مصنف در ماده شَيَأَ فرموده است: درباره كلمه (أشياء) بحث و اختلاف است, كه آيا منصرف مى باشد يا غيرمنصرف. كسائى گفته أشياء جمع كلمه شئ است; مثل أبيات كه جمع كلمه بيت است و أشياخ كه جمع كلمه شيخ است و علت اين كه اين كلمه ممنوع از صرف استعمال مى شود, شباهت آن به حمراء است. چون جمع مؤنث كلمه حمراء, حمراوات است و جمع مؤنث كلمه أشياء, أشياوات است.
اسماعيل بن حماد جوهرى گفته: اگر ما أشياء را جمع شىء مثل أبيات و أشياخ قرار داديم, لازمه اين ادعا آن است كه أبناء و أسماء نيز غيرمنصرف باشند; زيرا أسماء جمع اسم است و اسم در اصل سَمَوُ بود, و أبناء جمع ابن, و ابن در اصل بَنَو بود. فيروزآبادى قول جوهرى را نپسنديده و فرموده است: اين اشكال وارد نيست; زيرا حمراء بر حمراوات و أشياء بر أشياوات جمع بسته شده, ولى ما نشنيده ايم كه جمع أبناء و أسماء, أبناوات و أسماوات ذكر شود. سيّد مى گويد: سخن فيروزآبادى عجيب است; زيرا آن دو لغت در كتاب هاى لغوى آمده است.
٢. نقد جوهرى و فيروزآبادى
نمونه هايى را در طراز مى توان ديد كه نقد هر دو است; يعنى در عين آن كه صحاح اللغه كتاب باعظمتى است, و جوهرى امام لغت دان است, ولى خالى از اشتباه نيست و اتفاقاً فيروزآبادى در مقام تصحيح و تخطئه او برآمده, ولى خود گرفتار غلط ديگرى شده است. سيّد مصنف در پاره اى از موارد, هر دو را نقد و صحيح را استخراج نموده است. از جمله مى توان به ماده هاى ذيل مراجعه كرد: أتأـ ثَفَأـ ثَوَأـ حبطأـ حفتأـ رَقَأـ رَنَأ.
يك نمونه آن بدين قرار است: سيّد مصنف در ماده رَقَأ فرموده است: الرَقُوء كرسول مايوضع على الدم لِتَرْقأ و منه قول قيس بن عاصم لولده (لاتسبّوا الإبل فان فيها رَقُوءَ الدم, و مَهْرَ الكريمة) اى بها يحقن الدم لانهما تدفع فى الديات فيكفّ صاحب الثأر عن طلبه, فيحقن دم القاتل; يعنى رقوء همان چيزى است كه بر خون گذاشته شود تا جلوى خون ريزى را بگيرد. قيس بن عاصم به فرزندش گفت: (شتر را ناسزا نگو چون او خون را نگه مى دارد, و مهر دختر كريمه است; يعنى به وسيله آن خون حفظ مى شود; زيرا در امر ديه, شتر مى دهند. پس صاحب خون باز داشته مى شود كه قصاص كند و خون قاتل حفظ مى گردد.
سيّد مصنف مى گويد: (جوهرى اشتباه كرده است; چون قول را به حديث نسبت داده, و فيروزآبادى آن را به اكثر نسبت داده, و اين قول قيس بن عاصم است.) گفتنى است: اين انتقاد سيّد مصنف در صورتى درست است كه ما سخنان صحابه را حديث ندانيم; در حالى كه علماى عامه سخن صحابه و بلكه تابعين را نيز حديث مى دانند, و بر همين اساس محمود بن عمر زمخشرى (٥٣٨ق) و مبارك بن محمد الجزرى (٦٠٦ق) در كتاب الفائق و النهاية, متعرّض شرح كلمات صحابه نيز شده اند. چون آن را حديث و اثر مى دانند و قيس بن عاصم از صحابه رسول خدا(ص) است.
٣. نقد ديگر لغويين
از آن جا كه سيّد مصنف حرص شديدى بر تهذيب و يافتن لغت صحيح دارد, در پاره اى از موارد به نقد ساير لغويين نيز پرداخته است. مى توان موارد ذيل را مورد توجه قرار داد:
أثأـ حفسأـ زأزأـ فتأـ منأـ وثأـ وَجَأـ رزأـ سَبأـ فرأـ فتأـ وَجَأ.
سيّد مصنف در ماده فَرَأ مى نويسد:
قال فى المثل من مادة فرأ (كل الصيد فى جوف الفراء) اصله أن ثلاثة نفر اصطاد أحدهم ظبياً والآخر أرنباً والثالث حماراً, فاستطال صاحبُ الظبى وصاحبُ الأرنب على صاحب الحمار, فقال لهم ذلك, اى كل صيد دونه لعظمه, يضرب لمن يُفَضّل على أقرانه, وتمثل به النبى فى أبى سفيان بن الحارث من عبدالمطلب لا أبى سفيان بن حرب كما توهمه غيرواحد.
شيوه تدوين
سيّد مصنف منهج خود را در تأليف كتاب الطراز به طور عام در مقدمه آن آورده و متعرض آن شده است:
من نخست به لغت عامه پرداخته ام; آن گاه لغات خاص قرآن را ذكر كرده ام, بعد اثر را بحث نموده, سپس به مصطلح و مَثَل پرداخته ام. پس ترتيب كتاب بدين گونه است: ١. لغت عامه و مجاز; ٢. كتاب; ٣. اثر; ٤. مصطلح; ٥. مثل.
١. لغت عامه و مجاز
روشن است كه بحث از معانى مجازى لغت, داخل در بحث معانى عامه و حقيقى لغت مى باشد و اين طريقه جديد كه سيّد به كار گرفته, در هيچ يك از كتاب هاى لغوى سابق به چشم نمى خورد; بلكه سبكى ابتكارى از ناحيه مصنف است. چه اين كه قدما و بلكه متأخرين, مجاز و حقيقت را مخلوط كرده, بين آن ها جدايى نينداخته اند. گاه نيز مجاز را بر حقيقت مقدم داشته اند. در لابه لاى بحث هاى لغت, گاهى به شرح و بسط و تفسير پاره اى از الفاظ قرآن پرداخته و گاهى لغتى را از حديث آورده و در پاره اى موارد جسته و گريخته به مَثَل ها اشاره كرده اند و بعضى از مصطلحات را كه ارتباطى با لغت داشته نيز آورده اند, ولى باقى مصطلحات را كه از اين اصل لغوى گرفته شده اند, از نظر دور داشته اند. علاوه بر آن گاهى در لغات قرآن و حديث, وجوه گوناگونى بوده كه لغويين فقط متعرض يك معنى آن شده اند. سيّد مصنف اين موارد را از يكديگر جدا و از آميختن آن ها پرهيز كرده است. او ابتدا به بررسى حقيقت و مجاز مى پردازد; البته مجاز را پسين حقيقت قرار مى دهد; يعنى ابتدا حقيقت را از مجاز جدا مى كند; برخلاف آنچه در كتاب هاى لغتْ مشهور و معروف بود, كه مجاز و حقيقت را با هم بحث كرده اند. اولين كسى كه متوجه اين خلل بزرگ در كتاب هاى لغت شد, محمود بن عمر زمخشرى (٥٣٨ق) بود. او گوى سبقت را از ديگران ربود و در كتاب اساس البلاغة به بيان لغات مجازى و بيان معناى آن ها پرداخت. تفريق و جدايى بين حقيقت و مجاز بسيار سخت است. راهى است كه پيمودن آن جز براى كسى كه در نهايت حظ و بهره از ادب عرب باشد, ميسر نخواهد بود. سيّد عليحان (١١٢٠ق) نيز راه زمخشرى را پيمود و حقيقت را از مجاز جدا كرد و بسيارى از استعمالات مجازى را آورد و چه بسا مجازيّت آن ها, و رابطه معناى مجازى را با معناى حقيقى ذكر كرد و خلل عظيمى را در كتاب هاى لغت پر كرد. استاد شدياق متذكر اين خلل شده, فرمود: از نكته هايى كه گمان مى كنم خلل در كتاب هاى لغت باشد, تقديم مجاز بر حقيقت است, يا عدول از تفسير الفاظ به حسب اصل وضع آن ها مى باشد; مثلاً كلمه عَبَرَ را در نظر بگيريد: اصل وضع آن براى گذر از نهر است. گفته مى شود: عَبَر النهر عَبْراً وعُبُوراً; وقتى كه نهر را قطع كند و به جانب ديگر آن درآيد. آن گاه اين معناى حقيقى در نظر گرفته شده, تعبير خواب را به آن تشبيه كرده اند. يعنى: تعبير خواب و حقيقت معناى تفسير خواب
, عبور أمرى از مجهول به معلوم است. ولى جوهرى در صحاح اللغه, اين ماده را با عِبْرَ شروع كرده كه اسم مصدر از اعتبار است. فيروزآبادى در القاموس المحيط, با عبر الرؤيا شروع كرده است. ولى زمخشرى كلامش را اين گونه آغاز مى كند: الفرات يضرب العِبْرَين بالزَبَد وهما شطاه وناقة عُبْر أسفارٍ: اى لاتزال يسافر عليها غير أن الصغانى وصاحب المصباح ابتداءا بِعَبَرَ النهرَ وهو الحق لأنّ عُبُورَ النهر كان للعرب ألزم من عبر الرؤيا.١ فرات دو طرف رودخانه اش را با كف پر كرده و ناقه اى كه هميشه با او مسافرت مى شود.
فيّومى (٧٧٠ق) و صغانى درست شروع كرده اند; زيرا عرب به عبور نهر ملزم تر است تا عبور از خواب. اكنون به كتاب لسان العرب نگاه مى كنيم: عَبَرَ الرؤيا يَعْبُرُها عَبْراً وعبارةً, وعبّر: فسرّها وأخبر بما يؤول إليه أمرها ثم ذكر كلاماً كثيراً ثم قال: وقيل: اُخذ هذا كله من العِبر وهو جانب النهر. صاحب بن عباد در كتاب المحيط, اين ماده را اين گونه شروع كرده است: عَبَرَ الرؤيا عَبْراً وعبارة وعَبّرها جميعاً. محمد بن الحسن بن دريد در جمهرة اللغة مى نويسد: والعِبرُ شاطئ النهر وهما عِبران… وعَبَرتُ النهر أعبُرُه عَبْراً, وكذلك عَبَرتُ الرؤيا أعبُرُها وعَبّرتها تعبيراً, والاسم العبارة٢. فيّومى اگرچه در ابتداى شروع بحث با عَبَرتُ النهر شروع كرده, ولى عَبَرتُ الرؤيا را نيز آورده و اشاره اى به مجازيّت آن نمى كند;٣ اما وجه ارتباط بين دو لغت را نگفته است.
اين ها نمونه هايى از عبارات لغويين در تخليط حقيقت به مجاز است; ولى سيّد على خان از اين خلط برحذر مانده است. او ابتدا معناى عبور از نهر را ذكر مى كند; يعنى معناى حقيقى لفظ را. آن گاه معناى مجازى آن را كه تعبير رؤيا است, مى آورد و در مرتبه آخر علاقه بين معناى حقيقى و مجازى را نيز ذكر مى كند. سپس مى نويسد: عَبَرْتُ النهر عَبْراً وعُبُوراً ـ كنصرـ تجاوزته وقطعته عرضاً من احد جانبيه الى الآخر وعَبَر الرؤيا عَبْراً وعبارةً فسرّها, وحقيقته ذكر عاقبتها وآفة أمرها من عبور النهر, كأنه عَبَر من ظاهرها الى باطنها.
٢. الكتاب
سيّد مصنف پس از آن كه معناى حقيقى لغت را بيان مى كند; آن گاه به بيان معناى مجازى آن مى پردازد. وى فصلى را با عنوان (الكتاب) آورده است كه در آن به بيان آن لغت در قرآن مى پردازد. جميع معانى يك لغت را كه در تفسير و غيرتفسير آمده, ذكر كرده تا استفاده براى دانش پژوهان راحت باشد. نمونه اى را ذكر مى كنيم:
كلمه حس را در نظر مى گيريم; در لسان العرب بدين گونه آمده است: قوله تعالى (فلما أحسّ عيسى منهم الكفر). وتحسّست من الشىء أى تخَبّرت خبره, وحسّ منه خبراً وأحسّ, كلاهما, رأى وعلى هذا فسر قوله تعالى (فلما أحسّ عيسى منهم الكفر) وحكى اللحيانى: ماأحسّ منهم أحداً, أى ما رأى, وفى التنزيل (هل تحسّ منهم من احدٍ) معناه هل تبصر. پنج سطر پس از آن مى گويد: (وقال الفراء فى قوله تعالى (فلما أحس عيسى منهم الكفر) وفى قوله (هل تحسّ منهم من احدٍ) معناه فلما وَجَدَ عيسى قال والاحساس الوجود,… وقال الزجاج معنى أحس علم و وجد فى اللغة… وقال الليث فى قوله تعالى (فلمّا أحسّ عيسى منهم الكفر) اى رأى يقال: أحسستُ من فلان ماساء فى اى رأيت…. آنچه در عبارت لسان العرب مى بينيم تكرار آيه, نقل قول در آن, ادخال آيه ديگرى در بحث و تكرار آيه دوم است كه تمام اين امور باعث تشويش ذهن خواننده است و معناى آيه با مشكل مواجه مى كند. علاوه بر آن, همه در صدد بيان معناى همان لغت هستند و معناى كلى آيه را اشاره نمى كنند. نظير همين گونه موارد را در تهذيب اللغه مى بينيم; زيرا ابتدا قول فراء را در ذيل قول خداوند (هل تحس منهم من احد) آورده, آن گاه حرف هاى زجاج را در ذيل همان آيه يادآور مى شود. سپس از منذرى نقل قول كرده در ذيل آيه (لايسمعون حسيسها) و در قول ديگر خداوند (هل تحس منهم على أحد). آن گاه سخن ليث را مى آورد.٤ جوهرى در صحاح اللغه, فقط در معناى آيه (رأى) را آورده; يعنى همان كارى كه سيّد مرتضى زبيدى در تاج العروس كرده است.٥ حسين بن محمد راغب اصفهانى (٥٠٥ق) در المفردات مى نويسد: (فلما أحس عيسى منهم الكفر), يعنى از آن ها كفر ظاهر شد; در حدى كه حسّى بود, تا چه رسد به فهم و درك.٦ در كتاب هاى لغوى گاه يك كلمه از كلمات قرآن را بسيار طولانى بحث مى كنند; به گونه اى كه مخل به مقصد و بيان است. گاه نيز به گونه اى مجمل رد مى شوند كه مخل از ناحيه اجمال است. ولى وقتى به الطراز سيّد على خان مراجعه مى كنيم, مى بينيم اولا همه آيات را جداگانه آورده و تفسير هريك را به روشنى ذكر كرده است و معانى موجود در آن آيه و لغات آن را بدون خلط با يكديگر و تكرار ذكر نموده است.
او در ذيل همين ماده مى نويسد: (فلما أحس عيسى منهم الكفر: عَلِمَ او عرف او وجه او رأى ـ من رؤية العين او القلب ـ او خاف, أقوال والكفر جُحُود نبوته وانكار معجزته.) يعنى: دانست يا شناخت يا يافت يا ديد با چشم خود يا قلباً درك كرد يا ترسيد. نيز كفر به معناى انكار نبوت يا انكار معجزه است. با توجه به اين دو نكته, معناى كلّى تمام آيه روشن مى شود. او در بخش (الكتاب) به شرح لغت قرآن و شرح و تفسير كل آيه مى پردازد با بهترين عبارات و جامع ترين تعبيرات بدون تطويل و تعقيد و خلط با آيات ديگر.
٣. الاثر
سيّد مصنف در بخش (اثر) نيز به همان سبك بخش (الكتاب) پيش رفته است. از درآميختگى بين معانى پرهيز كرده, و معانى حديث را به خوبى بيان مى كند. ما براى مقايسه بين آنچه سيّد مصنف و ساير لغويين نگاشته اند, يك مورد را نقل و مقايسه مى كنيم. ابن منظور فريقى(٧١١هـ ق) در ماده (نمر) اين گونه مى نويسد:
وفى الحديث: نهى عن ركوب النمار, وفى رواية: النمور أى جلود النمور وهى السباع المعروفة واحدها نَمِر; وانّما نهى عن استعمالها لما فيها من الترَيبة والخيلاء ولانه زيّ العجم او لان شعره لايقبل الدباغ عند احد الائمه اذا كان غير ذكى, ولعل اكثر ماكانوا يأخذون جلود النمور اذا ماتت لان اصطيادها عسر, وفى حديث أبى أيوب انه أتى بدابة سرجها نمور, فنَزَعَ الصُفّةَ….
آن گاه ابن منظور پس از يك صفحه, معناى تنمّر را اين گونه ذكر كرده است: (اى تفكر و أوعد; لانّ النمر لاتلقاه أبداً الامتنكّراً غضبان.) سپس استعمالات بسيارى را مى آورد و مى نويسد: (وفى حديث الحديبية, قد لبسوا لك جلود النمور وهى كناية عن شدة الحقد والغضب تشبيهاً بأخلاق النمر وشراسته….) آن گاه بعد از هشت خط: (وفى الحديث: فجاءه قوم مجتابى النمار كانها أخذت من لون النمر لما فيها من السواد والبياض….) پاره اى از آثار را نيز ذكر مى كند: (وفى حديث خبّاب: لكن حمزة لم يترك الا نَمِرة ملحاء, وفى حديث سعد, نبطى فى حُبُوته, أعرابى فى نَمِرته, أسد فى تامورثه.) تمام اين معانى به همان نَمِر (=پلنگ) برمى گردد كه به طور پراكنده گرد آورده است.
ازهرى (٢٨٢ـ٣٧٠ق) در تهذيب اللغه فقط همين مقدار آورده است كه: (وفى الحديث فجاءه قوم مجتابى النمار.)٧ ولى وقتى به الطراز سيّد على خان مدنى مراجعه مى كنيم, از نظم حاكم بر آن لذت مى بريم. او در بخش (اثر) گفته است: نهى عن ركوب النمار ويروى النُمُور وهما جمع نمر, اى جلودها لما فيها من الريبة والخيلاء ولانه زيّ العجم ولان شعره لايقبل الدباغ, ولعل اكثر جلودها انما تؤخذ بعد موتها, لان اصطيادها عسير. وفى حديث الحديبيه: لبسوا جلودَ النُمور; اى أظهروا العداوة وكشفوها وتشمّروا للشر; وجَدّوا فى إبدائه او اشتدّ حقدهم وغضبهم, تشبيهاً بأخلاق النمور وشراستها….
همان طور كه ملاحظه مى كنيم, سيّد على خان به زيبايى به مقصود خود رسيده است. او ابتدا اثر و حديث را آورده و فرموده است: (نهى عن ركوب النمار). نمور هم روايت شده كه هر دو جمع نَمِر هستند و از اين لفظ معناى مجازى اراده شده است; يعنى نهى كرد از پوشيدن لباسى كه از پوست پلنگ تهيه شود; زيرا در اين گونه لباس ريبه و تكبر وجود دارد, و نيز پوست پلنگ لباس عجم ها است و چون موى او قابل دباغى نيست و بيش تر پس از مرگش از بدن او جدا مى شود, ميته محسوب مى شود; زيرا صيد كردن پلنگ بسيار سخت است. همان طور كه ملاحظه مى شود چگونه سيّد به لطافت و ظرافت وجوهى را براى نهى از پوشيدن پوست پلنگ بيان كرد.
آن گاه وارد حديث ديگرى مى شود:
(وفى حديث الحديبيه لَبِسوا جُلودَ النُمور.) سيّد مى گويد اين حديث نيز معناى مجازى دارد; يعنى عداوة و دشمنى را آشكار كردند, و آستين ها را براى به پا كردن شرور بالا زدند, و در اظهار و ابداى شر, نهايت تلاش و سعى خويش را انجام دادند. يا اين كه: كينه ها و غضب هاى آن ها سخت شده است كه نوعى تشبيه به اخلاق پلنگان است و سختى او.
همان طور كه ملاحظه مى شود سيّد ابتدا به معناى حقيقى نمر اشاره كرد, آن گاه به معناى مجازى آن پرداخت, و نمر به معناى حيوان را مقدم داشت; آن گاه نمر به معناى شر و مجاز را بحث كرد; آن گاه….
٤. المصطلح
سيّد مصنف (مصطلح) را در بخش خاصى عنوان كرد و بسيارى از مصطلحات ساير علوم را نيز آورده و بر مصطلحات علوم لغت اكتفا نكرده است. ما با مقايسه بين چند كتاب لغت و الطراز, اهميت آنچه را سيّد به طور مستقل مطرح كرده, به خوبى درك مى كنيم:
ابن منظور افريقى (٧١١ق) در لسان العرب در ماده (جَزَأ) اصطلاح المجزوء را در علم عروض آورده, بعد از آن كه معناى جزء را در كلام عرب ذكر مى كند; آن گاه حديث (الرؤيا الصالحة جزءاً من ستة وأربعين جزءاً النبوة) را آورده است.
پس از آن به بيان اختلافات در بيان عدد آن پرداخته, حديث ديگرى را نيز مى آورد: (الهدى الصالح والسمت الصالح جزء من خمسة وعشرين جزءاً من النبوة). آن را شرح كرده, حديث ديگرى را مى آورد: (إنّ رجلاً أعتق ستة مملوكين عند موته لم يكن له مال غيرهم فدعاهم رسول اللّه فجزّأهم أثلاثاً ثم آقرع بينهم فأعتق اثنين وارق اربعة.) آن گاه معناى آن را شرح كرده اختلاف فقهاى اربعه را درباره آن گزارش مى كند: (مردى شش مملوك را هنگام مرگش آزاد كرد و براى او مالى غير از آن ها نبود. رسول خدا آن ها را خواند و به سه قسم تقسيم كرد و بين آن ها قرعه زد. دوتاى آن ها را آزاد كرد و چهار تاى آن ها را عبد قرار داد. پس از اين بحث ها ابن منظور گفته است: (والمجزوء من الشعر: ماحذف منه جزء آن او كان على جزأين فقط, فالأولى على السلب والثانيه على الوجوب; وجزأ الشعر جَزْأً وجَزّأه فيها, حذف منه جزأين او بَقّاه على جزأين.) ازهرى نيز در تهذيب اللغه مى نويسد: (المجزوءُ من الشعر: اذا ذهب فصل واحد من فواصله.)
فيروزآبادى و جوهرى معناى اين مصطلح عروضى را نياورده اند.
در المحيط, صاحب بن عباد فرموده است: والشعر المجزوء: اذا ذهب منه فعل واحد من فواصله٨.
در تكلمه صاغانى اين گونه است: (المجزوء من الشعر: ماسقط منه جزءان٩)
خليل بن احمد فراهيدى (١٧٠ق) مى نويسد: (المجزوء من الشعر: اذا ذهب فصل واحد من فصوله مثل قوله
قوله يظن الناس بالملكين.) آن گاه آنچه را از تهذيب نقل كرديم مى آورد. صاغانى در العباب فرموده: (المجزوء من الشعر ما أسقط منه جزآن; وبيته قول ذى الأصبع العدوانى عذير الحيّ من عَدْوانَ كانوا حيّة الارض١٠.)
كتاب هاى مختلف لغوى يا به شرح آن نپرداخته, و يا به طور ناقص پرداخته اند. مثل اين كه لغت عرب در مقابل اصطلاحات عاجز است و نمى تواند آن را به خوبى شرح دهد و از عهده آن برآيد; ولى سيّد على خان در بخش المصطلح, اين اصطلاح را اين گونه توضيح مى دهد:
(الجزء: مايتركب الشى منه ومن غيره والجزء الذى لايتجزأ: جوهر ذو وضع لايقبل الانقسام اصلاً لابحسب الخارج ولابحسب الوهم والجزئى الحقيقى: مايمنع نفس تصوره عن وقوع الشركة فيه, كزيد والجزئى الاضافى: كل أخص تحت الأعم, كالانسان بالاضافة الى الحيوان والجزء فى العروض: ما من شأنه أن يكون الشعر مقطعاً به, وهى عشرة أجزاء أربعة اصول; وستة فروع.) والمجزوء: بيت ذهب جزءا عروضه وضربه والإجزاء هو الأداء الكافى لسقوط المتعبد به وقيل سقوط القضاء.) بنابراين سيّد مصنف, ابتدا اصطلاح فلسفى, آن گاه اصطلاح منطقى و پس آن اصطلاح عروضى و در آخر اصطلاح فقهى را بيان كرده است.
٥. المثل
سيّد مصنف در پايان هر لغت به (مثل) نيز پرداخته و آن لفظ را در امثال عرب نيز رديابى كرده است. ما با نقل الفاظى از كتاب هاى لغت درباره مثل ها به مقايسه آن با عبارات الطراز الاول مى پردازيم. به عنوان مثال در لسان العرب در ماده صفر آمده است: (والصفير: من الصوت بالدّواب اذا سقيت, صَفَرَ يَصْفِر, صفيراً وصَفَرَ بالحمار وصَفَّرَ: دعاه الى الماء والصافر: كل مالايصيد من الطير ابن الاعرابى: الصفاريّة: الصعرة والصافر: الجبان وصَفَرَ الطائر يَصْفِر صفيراً اى مكا, ومنه قولهم فى المثل: أجبن من صافر وأصْفَر من بلبل.)
محمد بن الحسن بن دريد در جمهرة اللغة: (ما بالدار صافر اى ما بها أحد, ومن أمثالهم: أجبن من صافر. وله تفسيران, وليس هذا موضعه.)١١
صحاح اللغه: وصَفَرَ الطائر يصفر صفيراً, اى مكا ومنه قولهم: أجبن من صافر و أصفر من بلبل.١٢
صاحب بن عباد در المحيط: (قال: وفى المثل: أجبن من صافر وهو الذى يصفِر لريبة, وقيل هو طائر يتعلق برجليه وينكس رأسه ثم يصفر ليلته١٣.)
تاج العروس نيز با آن كه مبسوط ترين كتاب لغت است, همان عبارات لسان العرب را آورده است.
تمام آن ها مثل را در ماده صفير به معناى (مكاء) آورده اند; با آن كه در مثل معانى ديگرى نيز احتمال دارد و به خاطر همين جهات است كه سيّد مصنف بخشى را به عنوان مثل اختصاص داده است.
سيّد مصنف پس از آن كه حقيقت و مجاز و كتاب و اثر و مصطلح را توضيح داده, به شرح مثل پرداخته و فرموده است: (أجبن من صافر, هو كل مايصفر من الطير, وهو مايصاد منها دون مايصيد او هو الطائر المسمّى التنوّط والصفاريّة, او هو الداخل الذى يصفر بالمرأة للريبة, وانّما يجبن لخوفه أن يعلم به فيفتضح, او هو فاعل بمعنى مفعول, أى الذى اذا صُفِرَ به هَرَب.)
بررسى تفصيلى منهج نقدى سيّد در الطراز
او در مقدمه مى نويسد: (اين كتاب در نوع خود اولين است.) روش او در تأليف كتاب بر اين امور استوار است:
١. توسعه كتاب, و گردآورى لغات و استعمالات گوناگون با ذكر نكته هاى لطيف;
٢. رعايت تناسب در تحرير و سوق كلام;
(ابتدا به شرح فعل ثلاثى مى پردازد, آن گاه رباعى را شرح مى دهد و پس از آن باقى صيغه ها را توضيح مى دهد)
٣. هميشه لفظ را در مقام توضيح به لفظ ديگرى تشبيه و تمثيل مى كند تا ضبط آن دقيق صورت پذيرد;
٤. آنچه كه ائمه لغت همه نگاشته اند, گردآورده بدون اين كه نقد كند و اگر در موردى اختلاف بين ائمه لغت وجود دارد, صواب را پس از نقد و تحليل و بيان دليل برمى گزيند;
٥. به شدت از تضعيف و تحريف پرهيز كرده است;
٦. حرص و ولع شديدى دارد تا عبارت را سليس و روان و گويا بيان كند;
٧. لغت فصيح و صحيح را ضبط مى كند;
٨. به ذكر آحاد از لغات و متواتر آن ها پرداخته است;
٩. نوادر لغات را نيز متذكر شده و چيزى فروگذار نكرده است.
اين خلاصه اى از منهج سيّد در تأليف كتابش است.
١. بررسى عمومى لغت
سيّد مصنف در مقدمه كتاب خود اشاره كرده كه او در بررسى هاى لغوى خود به نكته هاى دست يازيده كه در ساير معاجم لغوى يافت نمى شود. او در بخش عمومى لغات به طور گسترده وارد شده و به شرح لغات پرداخته است. فرازهايى را در طى اين عنوان عام مورد بررسى قرار مى دهيم:
١. گستردگى: اشتمال آن بر لغاتى كه از ساير لغويين فوت شده, باعث مى شود تا اين كتاب را از ساير كتاب هاى لغت جدا كند. كم تر ماده اى در الطراز مى توان پيدا كرد كه سيّد مصنف لغات جديدى را در آن مطرح نكرده باشد كه در ساير معاجم لغوى يافت نمى شود. به عنوان مثال سيّد در ماده رثأ فرموده: (المَرْثَأ, كمَربَع: مايجئ به الصدر عند الغضب من الكلام لاختلاطه; (آنچه از سينه هنگام غضب برمى آيد, چون كلمات او آميخته است.) اين استعمال قطعا درست است; چون موافق با معناى لغت است; ولى در هيچ يك از معجم هاى لغوى وجود ندارد.
٢. استدراك: چون سيّد بر مواد لغات بسيار مسلط بود و استقصاى كامل را در مورد لغات انجام مى داد, بر موادى از لغات آگاه شده كه در ساير معاجم يافت نمى شود. اين بخش خصوصاً درباره اسماى شهرها بسيار است. مثل كلمه باخَرز كه در بَخرَز ذكر كرده و فرموده: باخَرز به فتح خا و سكون راء ناحيه اى است در نيشابور كه على بن حسن باخرزى صاحب دمية القصر از آن جا است. اين كلمه در معاجم لغوى نيامده است.
٣. استفاده از قياس لغوى و اشتقاقات صرفى: احاطه سيّد بر اشتقاقات كلمات باعث شده تا پاره اى از لغات را براساس قانون اشتقاق رديابى كند. او در ماده فيأ فرموده: (فاء الغنيمة: حازها, كتفيأها واستفاءها. در كتاب هاى لغت فقط فاء و استفاء استعمال شده ولى تفيّأ نيامده. باب تفعل به معناى ثلاثى مجرد است.
٤. اخذ معانى از كتاب هاى تفسير و اثر و مثل و طب و حيوان وغيره: سيّد در شرح لغات اكتفا به معاجم لغوى نكرده است. بلكه از كتاب هاى تفسير و فقه الحديث و امثال نيز كمك مى گيرد. اين خود از ويژگى هاى الطراز است. وى در ماده سَوَأ مى نويسد: (ساءَه سَوْءاً بالفتح و سُوْءًأ و سواءً و سَواءَةَ و سَوائية, و سَواية وسُؤاى و مَساءة ومسائية ومساية.) در عبارت فوق سيّد سوءى بر وزن فُعلى را مصدر شمرده, با آن كه در كتاب هاى لغت وجود ندارد; آنان سوءى را اسم مصدر دانسته اند.
با مراجعه به كتاب الطراز بخش (الكتاب) مى فهميم كه سيّد آن را از كتاب هاى تفسير استفاده كرده; زيرا او در بخش الكتاب به شرح و تفسير آيه دهم از سوره روم (ثم كان عاقبة الذين كذبوا السُوأى) پرداخته و آن را با معانى اسم مصدر تفسير كرده است و پس از آن گفته است: (سؤاى مصدر كالبشرى وصف به العقوبة مبالغة.) سيّد مصنف سوأى را ابتدا اسم مصدر معنى كرده, بدان گونه كه لغويين گفته اند, ولى پس از آن به گونه مصدر معنى كرده و فرموده است: سؤاى مثل بشرى مصدر است, و صفت واقع شده براى موصوف محذوف كه العقوبة باشد.
مؤيد اين نكته آن است كه ابن مسعود در همين آيه كلمه السؤاى را السوء قرائت كرده است. سيّد اين تفصيل در كلمه السوءى را از تفاسير و كتب لغت استفاده كرده است; زيرا ارباب تفاسير و معاجم لغت متعرض آن شده اند. محمد بن جرير طبرى در تفسير خود گفته است: (وكان بعض اهل العربية يقول: السوأى فى هذا الموضع مصدر مثل البُقْوى وخالفه فى ذلك غيره, وقال: هى اسم.)١٤
علامه امين الاسلام طبرسى (٥٤٨ق) در مجمع البيان فرموده است: (ويكون السوأى على هذا مصدر لأساؤوا لان فُعلى من أبنية المصادر كالرجعى والشورى والبشرى, ويدل على أنّ السوءى والسوء بمنزلة المصدر١٥.)
نمونه اى كه سيّد از كتاب هاى (اثر) استفاده كرده است, بدين قرار است:
در ماده نشأ مى نويسد: (النشء كفلس: القرن ينشأ من بعد قرن مضى, والمرتفع من السحاب واول مايبدو منه كالناشى.) معناى اول نشئ كه قرن باشد, در معاجم لغوى نيامده, ولى در (اثر) اين گونه آمده: (نشء يكونون فى آخرالزمان اى قرن و اهل زمان يُنشئون فيه.) بعد از تتبع به دست آورديم كه سيّد مصنف اين معنى را از كتاب هاى غريب الحديث گرفته و در جاى خودش آن را از اين ماده قرار داده است. در الفائق زمخشرى (٥٣٨ق) اين گونه آمده است: (النشئ: القرن الذى ينشأ بعد قرن مضى, وهو مصدر كالضيف.)١٦ همان طور كه ملاحظه شد ردّپاى اين لغت در كتاب هاى غريب الحديث است.
٥. استفاده از كتاب هاى فقه الحديث: سيّد مصنف در ماده هَيَأ مى نويسد: الهيئة ـ كشيبَة وتكسر ـ الحالة الظاهرة التى يكون عليها الشئ… وتطلق على المرؤة وحسن السمت والطريقة المرضية والجمال الظاهر, يقال انه لذو هيئة.) هيئه مثل شيبة و به كسر فاء همان حالتى است كه انسان بر آن قرار دارد. بر بزرگوارى, و روش نيكو و جمال ظاهرى نيز اطلاق مى شود.
در بخش الاثر مى نويسد: (أقيلوا ذوى الهيئات عثر اتهم) اى اصحاب المروءات, وقيل ذوى الوجوه بين الناس, وقيل اهل الصلاح وقيل الذين تظهر منهم ريبة, وقيل الذين يلزمون هيئة واحدة وسمتاً واحداً ولاتختلف حالاتهم بالتنقل من هيئة الى هيئة.) همان طور كه ملاحظه مى شود براى ذوى الهيئات معانى گوناگونى ذكر شده است; ولى آنچه در كتاب هاى لغت و نهايه ابن اثير آمده, همين تفسير اخير است: (الذين يلزمون هيئة واحدة وسمتاً واحداً). اما باقى معانى را سيّد مصنف از كتاب هاى حديثى و فقه الحديث تتبع كرده و به دست آورده است. به عنوان مثال در عون المعبود آمده است:
(قال ابن مالك الهيئة, الحالة التى يكون عليها انسان من الاخلاق المرضيه, وقال البيضاوى المراد بذوى الهيئات اصحاب المروءات والخصال الحميده وقيل ذو الوجوه من الناس.١٧) همان طور كه ملاحظه مى شود اين كتاب دو معناى ديگر, علاوه بر آنچه ابن اثير و لغويين گفته اند, از بيضاوى و ديگران نقل كرده است. سيّد, در شرح لغات از كتاب هاى فقه الحديث نيز بهره برده است.
٦. اعتنا سيّد مصنف به مهموز و مقصور و مخفف از مهموز: در كتاب الطراز دقيقاً بسيارى از لغات مهموز در بخش همزه گرد آمده است; خصوصاً بسيارى از لغات مهموز اللام كه لغتى در معتل اللام مى باشد; به مثال: در ماده بهأ فرموده: (أبهَأ البيتَ إبهاءً: أخلاه, لغة فى أبهاه.) نيز در ماده رَقَأ فرموده: (رَقَأ السُلّمَ: صعده لغة فى رقى.)
٧. حُسن ترتيب: از جمله مشكلات بزرگى كه بر بسيارى از معاجم وارد است آن است از ذكر فعل ثلاثى پاره اى از لغات غفلت ورزيده اند, بلكه لغات رباعى را ذكر مى كنند, بدون آن كه به ثلاثى آن توجه كنند و مراجعه كننده خيال مى كند كه فعل ثلاثى در كلام عرب استعمال نشده است و گاهى نيز مشتقات رباعى را ذكر مى كنند و اصل فعل آن را نياورده. اين مشكل علاوه بر مشكلات ديگرى است كه الفاظ را بدون نظم ذكر مى كنند, افعال و مشتقات آن را خلط كرده و گاهى اسم فاعل و مفعول و مكان را بر فعل مقدم مى دارند.
استاد احمد فارس شدياق در كتاب الجاسوس مى نويسد: تمام كتاب هاى لغت گرفتار اين مشكل هستند كه افعال ثلاثى را با افعال رباعى و خماسى مخلوط كرده اند. مشتقات آن ها را نيز خلط كرده اند. چه بسا فعل خماسى و سداسى كه قبل از ثلاثى و رباعى ذكر مى شود و يا يكى از معانى فعل در اول بحث و ساير معانى در آخر بحث مى آيد! چه بسا مراجعه كننده به كتاب از نگاه طولانى ملول شود, ولى به مقصود خود نرسد. برخلاف آن موردى كه افعال براساس تصريفات علم صرف مبوّب شده باشد. جوينده مى بيند كه ثلاثى به خوبى در اول بحث و مشتقات آن آمده است; آن گاه به بحث خماسى و رباعى نظر مى كند و مشتقات آن را بررسى مى نمايد.١٨ از جمله ضعف ها اين است كه گاهى در همان اول بحث فعل رباعى (مزيد) را آورده و از ثلاثى اصلا بحثى نكرده اند; خواننده خيال مى كند كه اين فعلْ ثلاثى ندارد. به عنوان مثال: در كتاب هاى لغت اين گونه وارد شده: (قَدَّسَ تقديساً). هيچ يك از لغويين فعل ثلاثى آن را ذكر نكرده اند و نيز تذكر نداده اند كه ثلاثى آن در لغت عرب استعمال نشده است. با آن كه لغويين مى گويند قُدْس اسم مصدر است يا مصدر, چگونه مى توان فعلى را يافت كه بدون مصدر باشد يا حداقل تنبيه بر آن نكرده باشند. نيز قُدّوس گفته مى شود و (اسم اللّه الأقدس) و (بيت المقدس). چگونه صفت و اسم تفصيل و اسم مكان استعمال شده بدون اشتقاق؟ با آن كه سيبويه امام نحويين گفته (انّ الكلم كله مشتق١٩.) البته مخفى نماند كه سيّد مصنف, ثلاثى اين كلمه را در الطراز آورده و انتقاد استاد شدياق او را شامل نمى شود.
در كتاب هاى لغت گاه ورود در شمارش و ذكر معانى و الفاظ بدون ترتيب خاصّ است; به گونه اى كه گاهى وقت خواننده بسيار تلف مى شود تا لغت و معناى مورد نظر خود را به دست آورد و گاهى خيال مى كند كه اين كلمه و فعل در لغت عرب استعمال نشده است. ولى سيّد مصنف, در هر كلمه فعل ثلاثى, رباعى, خماسى, سداسى آن را اگر بوده ذكر كرده است. در مورد هر فعل مشتقات آن را نيز به خوبى آورده است. او با اين نظم دقيق و متين در اين نگاشته دو اشكال فوق را حل كرده و از سرگردانى انسان كاسته. او در ابتداى هر فصل با فعل ثلاثى شروع مى كند و بحث را در ساير بخش ها ادامه مى دهد. مراجعه به كتاب اين حقيقت را به خوبى مشخص مى كند. آرى, اگر لفظى, فعلى از آن وجود نداشته باشد, الفاظ را شمرده, به بيان معانى آن ها پرداخته است. نيز گاهى بيان معناى فعل, مبتنى بر شناخت معناى اسمى آن است. در اين جا ابتدا اسم را آورده, آن گاه فعلش را. به عنوان مثال در ماده سَأر مى نويسد: (السُؤر, كقُفْل: بقيّة الماء التى يبقيها الشارب فى الإناء او العوض, كالسؤوه كغرفه, ثم استعير لكل بقية من طعام وغيره الجمع: أسآر كأقفال وسُؤَر كغرف.) آن گاه معناى فعل را آورده است: (قد سئرت فى الإناء: سؤراً اى بقيت.)
٨. ذكر افعال صناعى: كثرت تتبع و توسع سيّد مصنف در لغت چنان گسترده است كه بسيارى از لغات را كه در ساير معاجم وجود ندارد, ذكر كرده است. از جمله نكاتى كه در زمينه افعال, بسيار به آن توجه كرده, عنايت به افعال صناعى است. سيّد مصنف در كلمه جعفر فرموده (تَجَعْفَرَ الرجلُ: انتقل الى مذهب جعفر الصادق(ع) وقال بقوله, ومنه قول السيّد الحميرى: تجَعْفرت باسم اللّه واللّه اكبر وأيقنت أنّ اللّه يعفو ويغفر.) اين لغت را لغويين ذكر نكرده اند.
٩. ثبت عين الفعل مضارع: از نكته هايى كه مرحوم سيّد مصنف به آن توجه كامل كرده, عنايت خاص او به حركت عين الفعل است; خصوصاً عين الفعل مضارع. به آن حدى كه سيّد مصنف به حركت عين الفعل توجه كرده, در كم تر كتابى ديده مى شود. دراين بخش به ذكر يك نمونه بسنده مى كنيم. سيّد مصنف در ماده خسر فرموده: (وأخسر الرجل إخساراً, وقع فى الخسران… والميزان نقصه, كخسره يَخْسِرَهُ ـ بتثليث العين ـ خَسراً و خَسَّره تخسيراً.) همان طور كه ملاحظه مى شود, عين الفعل مضارع ثلاثى (يخسر) سه حركت دارد و اين تثليث را هيچ يك از لغويين ذكر نكرده اند; بلكه تمام لغويين گفته اند كه خسر يخسر از باب فَرِح يا منع مى باشد, و اما اين كه از باب ضرب هم آمده يا نه اختلاف است. ولى باب نصر را اصلاً ذكر نكرده اند.
١. خليل بن احمد فراهيدى: كِلْتُه و وَزَنْتُه فأخْسَرته اى نَقَصْتُه٢٠
٢. صاحب بن عباد: وأخسَرتُه اى نقصته.
اين دو مؤلف, فقط ثلاثى مزيد (رباعى) را آورده اند.٢١
٣. ازهرى در تهذيب اللغه: ويقال: كِلْتُه و وَزَنْتُه فأخسَرته, اى نَقَصتُه قال اللّه ـ عزوجل ـ واذا كالوهم او وزنوهم يُخسِرون. قال الزجاج اى يُنقصون فى الكيل والوزن قال: ويجوز فى اللغة يَخسرون يقال: أخسَرتُ الميزان وخَسَرته, ولا أعلم أحداً قرأ يَخسرون.٢٢
٤. جوهرى در صحاح اللغه: وخَسَرتُ الشئ ـ بالفتح ـ وأخسَرتُه نَقَصتُه.
٥. زمخشرى در أساس البلاغه: أخسَرَ الميزانَ وخَسَّره وخَسَره: نَقَصَه.
٦. فيّومى در المصباح المنير: أخسرت الميزان إخساراً: نَقَصتُ الوزنَ, وخَسَرتُه خَسراً من باب ضرب لغة فيه.
٧. احمد بن فارس قزوينى در معجم مقاييس اللغه: يقال: خَسَرتُ الميزان وأخسرته اذا نقصته.
٨ ـ٩. محمد بن يعقوب فيروزآبادى در القاموس المحيط و زبيدى در تاج العروس: (خَسِرَ كفرح وضرب) الثانى لغة شاذة كما صرح به المصنف فى البصائر قال: ومنه قراءة الحسن البصرى (ولاتَخسِروا الميزان) (خَسراً)٢٣.
٩. زبيدى در تاج العروس: وخَسِرَ الوزنَ والكيل خَسراً وأخسَرَه: نقصه ويقال: كِلْتُه و وَزَنتُه فأخسرته, اى نقصته هكذا فسّر الزجاج قوله تعالى (او وَزَنوهم يُخسرون) اى ينقُصون فى الكيل والوزن, قال: ويجوز فى اللغه (يَخسرون) تقول أخسَرتُ الميزانَ, خَسَرته قال: ولاأعلم أحداً قرأ يَخسرون, قلت وهو قراءة بلال بن أبى برده.٢٤
١٠. ابن منظور افريقى در لسان العرب: و خَسَرتُ الشئ ـ بالفتح ـ وأخسَرته, اى نقصته قال اللّه تعالى (واذا كالوهم او وَزَنوهم يُخسرون) الزجاج اى ينقصون….
١١. سرقسطى در كتاب الافعال: خَسَرتُ الميزان خَسراً وأخسَرتُه: نَقَصتُه٢٥.
١٢. ابن القطاع نيز در كتاب الافعال خود همين گونه ضبط كرده است.٢٦
از ملاحظه و مقايسه آن ها به دست مى آيد كه بسيارى از آن ها درباره ماضى خسر و مضارع آن از لحاظ باب و حركات بحث نكرده اند. بعضى اضافه كرده اند از باب منع و فرح است. قرائت جلال بن أبى بردة هم همين طور است٢٧; اما اين كه خسر از باب ضرب نيز استعمال شده باشد, آن را سيّد مصنف تصريح كرده و جزو مسلمات شمرده است; بدون اين كه در كلام او تطويل مملّ باشد. به شذوذ آن نيز اشاره نكرده است, بدان گونه كه در بصائر بود. اما اين كه خسر از باب نصر باشد, آن را نيز سيّد مصنف مسلم گرفته است; ولى لغويين در معاجم خود نياورده اند با آن كه قرائتى طبق آن آمده پس وجهى ندارد كه لغويين وزن نصر را نياورند.
١٠. حروف تعديه: معاجم لغوى عربى در اين ميدان و وادى, داراى دو خلل اساسى هستند: اوّل در كتاب هاى لغوى ديده مى شود كه لغويين لفظى را با لفظ ديگر تفسير مى كنند, بدون آن كه توجه به تعديه آن دو داشته باشند, كه هريك با لفظ خاصى متعدى مى شود; مثلاً جوهرى در صحاح اللغه گفته: الوَجَل: الخوف, و عبارت فيروزآبادى در القاموس المحيط و فيومى در المصباح المنير نيز همين گونه است, با آن كه وَجِل با مِن متعدى مى شود و خاف متعدى بنفسه است.٢٨
ولى اين اشكالات بر سيّد مصنف وارد نيست; زيرا آن بزرگوار نهايت دقت را در تفسير و شرح لغات به كار گرفته, تا هيچ گونه اشتباهى پيش نيايد. مثلاً درباره لغت (العتب) مى نويسد:
(عَتَبَ عليه, و عَتَبَهُ: اذا وَجَدَ عليه). پس به روشنى مى بينيم كه عَتَبَ و وَجَدَ هر دو با يك حرف متعدى مى شوند, و آن حرف على است. علاوه بر آن اشكالى ندارد كه العَتب را به الملامة تفسير كنيم; زيرا الملامة مثل العتب, دو گونه استعمال دارد; يعنى هم متعدى بنفسه و هم به حرف جر مى باشد.
دومين اشكال اساسى كه كتاب هاى لغت دچار آن هستند, آن است كه لغويين در صدد شرح لغات و بيان معانى افعال برآمده, ولى هيچ گاه به ذكر حروفى كه افعال با آن متعدى مى شوند; نپرداخته اند. آرى, گاهى آن را با فعلى تفسير مى كنند كه متعدى به حرف جر باشد و خواننده نمى تواند دقيقاً به دست آورد, كه فعل مفسَر با چه حرفى تعديه مى شود. ولى دراين ميدان سيّد مصنف گوى سبقت را از ديگران ربوده و نهايت دقت را انجام داده است و هر فعلى را كه متعدى به حرف جر بوده با فعلى تفسير كرده كه به همان حرف فعل مفسَر متعدى شده است.
نمونه اى را ذكر مى كنيم تا ادعاى فوق به خوبى روشن شود. سيّد مصنف در ماده (ذَأَرَ) مى نويسد:
(ذَئِرَ, كتعب: غضب واشتد غيظه; ومنه: فزع, و عليه: اجترأ, وبه: ضَرى واعتاده فهو ذئر.) استعمالات اين لغت با اين نظم در كتاب هاى لغت نيامده است. هر لغت را با فعلى تفسير كرده كه با همان حرف استعمال مى شود.
١١. حسن استقرا و استقصا: از مميزات و امتيازات برجسته كتاب الطراز سعى و تلاش مصنف در گردآورى و استقراى تام و تمام درباره لغات است. او با بيان وجوه و لغات چه در مورد جمع ها يا مصادر يا اسماى جوامد و ساير مشتقات, نهايت خدمت را به خواننده كرده است; همان طور كه در جهت جمع آورى و گردآورى وجوه اعراب كلمات نيز كوشش كرده است. اين امتياز و خاصيت از تراوشات قلمى سيّد مصنف است كه در ساير معاجم از آن خبرى به اين نظم و نسق وجود ندارد. مقايسه بين الطراز و ساير كتاب ها حتى همان مطولات از معاجم, اين ادعا را به خوبى ثابت مى كند. به عنوان مثال: سيّد مصنف در ماده كَفَأَ مى نويسد: (الكَُِفأ ـ لَجزء ويفتح ويكسر ـ والكُفؤ كعنق, والكُفُوء كسُعود, والكفِى كأمير, والكَفى لَحذِر والكِفاء لكتاب, وهو فى الاصل مصدر ـ المثل والنظير.)
سيّد مصنف در مورد لغت (كُفو) هشت لغت را گرد آورده كه در هيچ مصدرى از معاجم لغت به اين نظم و جامعيت و روشنى بيان نشده است. عبارت كتاب هاى ديگر لغت بدين قرار است:
فيّومى در المصباح المنير: ومنه الكفى ـ بالهمز على فعيل ـ والكُفو على فُعُول والكُف مثل قفل: كلها بمعنى المماثل.
جوهرى در صحاح اللغه گفته: الكفِي: النظير, وكذلك الكُف والكُفوء على فَعل و فُعُول.
فيروزآبادى در القاموس المحيط گفته: وهذا كفاؤه و كفأتُه وكفيئه وكُفؤه وكَفؤه وكِفؤه وكفُوُءُه: مثله.
ابن منظور در لسان العرب: الكفيء النظير, وكذلك الكُفؤ والكُفُؤ, على فَعل و فُعول. وتقول: لاكِفاء له بالكسر وهو فى الاصل مصدر, اى لانظير له.
ازهرى در تهذيب اللغه: وقال الزجاج فى قوله (ولم يكن له كفؤاً أحد.) فيها أربعه أوجه…
صغانى در العباب: الكفئ: النظير, وكذلك الكفوء والكُفُوء ـ بالضم فيهما على فُعل, و فُعُول والكِفوُ بالكسر… والكِفاء مثال الكساء وهو فى الاصل مصدر.
صاحب بن عباد در المحيط: الكُفؤ: المثل… وهو كفيئك: اى كفؤ لك… والكفيء على وزن فعيل هو الكُفْؤ… وفلان كفاء لك٢٩.
از مقايسه اين هشت معجم لغوى كه ذكر شد, با آنچه سيّد مصنف در الطراز آورده, بايد سر تواضع فرود آورد, و در مقابل أدب لغوى او زانوى ادب زد.
نمونه هاى ديگرى نيز در اين مقارنه مى توان به عنوان شاهد ذكر كرد كه موجب تطويل مى شود. مى توان به مقدمه الطراز (ص١٦٣ـ١٧٦) مراجعه كرد.
١٢. وفاق اصول لغت با اشتقاق صرفى: از مميزات مكتب و منهج سيّد مصنف در الطراز, توفيق بين اصول لغوية و مسموعاتِ لغوى است. سبك سيّد اين است كه بر مسموعات تكيه كند, و اگر براى آن وجه لغوى باشد, آن را بپذيرد. اگر قواعد لغوى و صرفى و اشتقاق يك كلمه اقتضا كند كه آن كلمه در كلام عرب وجود داشته باشد, از اشتقاقات آن پى به صحت و سقم آن مى بريم. سيّد مصنف در ماده (سَوَأ) مى نويسد: (المساءَة خلاف المَسَرَّة الجمع مساوى بترك الهمزة تخفيفاً وبَدَت مساويه: نقائصه ومعايبه, قيل لاواحد لها كالمحاسن.)
بسيارى از لغويين تصريح كرده اند كه (المساوي) مفردى از جنس خود ندارد; همان طور كه ابن منظور افريقى در ماده (امم) از لسان العرب تصريح كرده٣٠ و ميدانى نيز در مجمع الامثال در ذيل بحث از مَثَل (الحيل تجرى على مساويها) فرموده: (لحيانى گفته مفردى براى كلمه المساوى وجود ندارد, مثل كلمه المحاسن والمقاليد٣١.) بعضى از لغويين تصريح كرده اند كه مفرد آن كلمه سوء است. البته اينپاورقي:
١. القاموس, ص١١ـ١٢.
٢. المحيط فى اللغه, ج٢, ص٣٤.
٣. جمهرة اللغه, ج١, ص٣١٨.
٤. المصباح المنير, ص٣٨٩.
٥. آل عمران, آيه ٥٢.
٦. تهذيب اللغه, ج٣, ص٤٠٧ـ ٤٠٨.
٧. تهذيب اللغه, ج١٥, ص٢١٩.
٨. المحيط فى اللغه, ج٧, ص١٥٢.
٩. التكمله والذيل, ج١, ص١١.
١٠. العباب الزاخر واللباب الفاخر, ج١, ص٣٤.
١١. جمهرة اللغه, ج٢, ص٧٤٠.
١٢. صحاح اللغه, ج٢, ص٧١٥.
١٣. المحيط فى اللغه, ج٨, ص١٣٢.
١٤. تفسير الطبرى, ج٢١, ص٢٥.
١٥. مجمع البيان, ج٤, ص٣٩٦ و ر.ك: تفسير بيضاوى, ج٤, ص١٤٤.
١٦. الفائق, ج١, ص٣٢٣; النهايه, ج٥, ص٥١.
١٧. عون المعبود, ج١٢, ص٢٦.
١٨. الجاسوس على القاموس, ص١٠.
١٩. همان, ص١٣.
٢٠. العين, ج٤, ص١٩٥.
٢١. المحيط فى اللغه, ج٤, ص٢٦٠.
٢٢. تهذيب اللغه, ج٧, ص١٦٢.
٢٣. تاج العروس, ج١١, ص١٦٤.
٢٤. همان.
٢٥. الافعال (سرقسطى), ج١, ص٤٣٥.
٢٦. همان (ابن القطاع), ج١, ص٢٧٩.
٢٧. معجم القرآت القرآنيه, ج٧, ص٤٦.
٢٨. تفسير ابى السعود, ج٨, ص١٧٧.
٢٩. البحر المحيط, ج٨, ص١٨٩.
٣٠. لسان العرب, ج١٢, ص٣٣.
٣١. مجمع الأمثال, ج١, ص٢٣٨.
٣٢. فصل المقال فى شرح كتاب الأمثال (البكرى) ج١, ص١٥٩.
٣٣. الكشاف, ج٤, ص٧٣٦.
٣٤. الجامع لاحكام القرآن, ج٢٠, ص١٠.
٣٥. معيار اللغة, ج١, ص٢.
٣٦. المحيط, ج٨, ص٣٧٣.
٣٧. جمهرةاللغه, ج٢, ص١٠٩٩.
٣٨. الافعال, ج٣, ص٥٢٢.
٣٩. العين, ج٧, ص٢٩٢.
٤٠. املاء ما منّ به الرحمن, ج١, ص٦٩.
٤١. الكشاف, ج٤, ص٤٤٥.
٤٢. مجمع البيان, ج٥, ص٢٠١.
٤٣. الجامع للاحكام, ج١٦, ص٢٩.
٤٤. الخليل بن احمد الفراهيدى (دكتر مخزومى) ص٧٩.
٤٥. الكتاب, ج١, ص٤٧٥.