آیینه پژوهش

آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٢

نامه ها


سردبير محترم مجله شريف آينه پژوهش
با سلام و تحيّت فراوان. در صفحه ٥٢ شماره ٦٧ آن مجله شريفه, نقدى به قلم جناب آقاى دكتر محمدعلى صادقيان رياست محترم دانشكده ادبيّات دانشگاه يزد بر كتاب (شرح جلالى بر حافظ) درج و ناقد محترم پاره اى اشكالات را كه در اين چهار جلد كتاب, در تفسير و معانى بعضى از ابيات و لغات به نظرشان رسيده به ترتيب زير شرح داده اند:
هفت مورد در معناى بيت;
شش مورد در اِعراب كلمات;
پنج مورد در معناى كلمات;
چهار مورد در به كار گرفتن نادرست اصطلاح بديعى در جملات;
دو مورد اشتباه چاپى.
بدين وسيله از آن فاضل و پژوهشگر محترم كه با صرف اوقات شريف خود قريب به ٢٦٠٠ صفحه را مطالعه و نظريّات خود را مرقوم فرموده اند, تشكر كرده, در پاسخ مواردِ ياد شده توضيح زير را معروض مى دارد:
١. درباره معناى كلمه (جانان) و معناى بيت سومِ غزلِ اوّلِ ديوان حافظ, چنين به نظر مى رسد كه حافظ در ٤٧٤ غزل خود كه مجموعه ديوان اصلاح شده بر پايه تصحيح (قزوينى ـ غنى) را تشكيل مى دهد, جمعاً پنج مرتبه كلمه (جانان) و سه مرتبه كلمه (جانانه) را در شعر, به كار گرفته است. در اين جا, منظورِ ما كلمه (جانان) است كه حافظ آن را به ترتيب در غزل هاى شماره (١), (١٧٢), (٢٣٨), (٣١٤) و (٣٤٥) استفاده كرده است و اين ناتوان تنها در غزل (١) كلمه جانان را به معناى (جان ها) و جمع جان (ياران جانى و دوست داشتنى) معنا كرده و در چهار غزل ديگر اين كلمه را معشوقِ با جان برابر ـ عزيزترين معشوق و محبوب, معشوق ـ يار جانى معنا نموده است.
اكثر غزل هاى حافظ داراى سه بعد عشقى ـ عرفانى ـ ايهامى است و صورت ظاهر عشقى بودن غزل را خوانندگان, در هر مرحله از بينشِ ادبى كه باشند, درمى يابند و اشارات عرفانى آن را اشخاص عادى كم تر و عارفان بيش تر و اشارات ايهامى آن را فقط آنان كه به دقت تاريخ زمان و عصر حافظ و روحيات شاعر و ارتباطات او را با اطرافيان, مطالعه كرده باشند, مى توانند پذيرا باشند. ليكن در غزل (١) ويژگى هاى زيادى است و بى سبب نيست كه محمّد گلندام آن را در اوّل ديوان حافظ جاى داده است و از همين كار او معلوم مى شود كه او به دقايق عرفان اسلامى كاملاً آشنا و وارد بوده است. او به همان دليل كه سوره فاتحةالكتاب در اوّل قرآن مجيد و ابيات مقدّمه مثنوى در شروع دفاتر مثنوى قرار گرفته است, به اين كار مبادرت ورزيده و ما مى دانيم كه عمق معانى سوره حمد به حدّى است كه اهل تفسير آن را به منزله فهرست قرآنِ مجيد مى دانند و عين اين حالت در ابيات مقدمه مثنوى هم وجود دارد; به طورى كه عرفاى نامدار معتقدند, مفاد اين ابيات به صورت فهرست وار شامل مجموعه مطالب دفاتر مثنوى است و بعضى را عقيده بر آن است كه حجم شرح ابيات اين مقدمه معادل شرحِ كلّ دفاتر مثنوى خواهد بود. منتها هنوز كسى كه بتواند با بيان شيواى خود شرح رموز كلمات و جملات و ابيات اين مقدمه را ـ كما هو حَقُّه ـ مرقوم و در اين باره داد سخن بدهد, نمى شناسيم و اين همه بدان سبب گفته شد كه اهميّت اولين غزل ديوان حافظ خاطرنشان و به بُعد عرفانى آن توجه بيش تر معطوف و به معانى به كار گرفته شده در اين غزل دقت بيش ترى معمول گردد.
به عنوان مثال, كلمه (عشق) در بيت اوّل اين غزل, بار سنگينى را بر دوش خود دارد و نمى توان آن را در يكى دو جمله كوتاه ـ چنان كه در فرهنگ هاى لغت معمول است ـ معنا كرده, سرسرى از آن گذشت. معناى اين كلمه در اين بيت به حدّى عميق و سنگين است كه براى شكافتن آن, بايستى تفسيرى جامع, متكى به دريافت هاى عرفانى عرفا به عمل آورد و به تفاسير آياتى چند از كلام اللّه مجيد, اتّكا و عنايت داشت و همين طور است كلمه (جانان) در بيت دوم اين غزل.
اما معناى كلمه (جانان) در اين بيت. مى دانيم كه فرجه و مجال كلام در اوزان و بحور شعور محدود است و شاعر نمى تواند به مانند يك نويسنده, توضيحات كافى و وافى را كه لازمه تفهيم آنچه كه منظور نظر او است بگنجاند و لاجرم در بعضى از اشعار تعقيداتى مشاهده مى شود. اما امتياز شاعر بزرگ ايران, حافظ در اين است كه او مى تواند با انتخاب كلماتى متناسب و چند معنا, معانى عشقى ـ عرفانى ـ ايهامى خود را در بيتى به خواننده منتقل نمايد و در عين حال, كلامش واجد صنايع بديعى و گوشنواز و محسّنات عديده باشد.
بنا به دلايل بالا, حافظ در بيت دوم غزل شماره (١) كلمه (جانان) را نه منحصراً به صورت منفرد و به معناى ظاهرى معشوق و محبوب, بلكه هم بدان صورت و هم به صورت (جان ها=نفوس) به كار گرفته تا از آن دو معنا برداشت شده و مقصود باطنى عرفانى خود را كه منظور نظر اصلى او بوده به خواننده منتقل سازد.
حافظ مسلّط به زبان عربى و تفسير قرآن مجيد و آشنا و آگاه به مراحل سير و سلوك و مراتب عرفان, به ويژه عرفان اسلامى است و به كرّات در اشعار خود مسأله ازل و ابد و سرنوشتِ محتوم را بازگو كرده و طبع او در اين مورد به (جبر) تمايل دارد. او معتقد است كه انسان در روز ازل, پس از خلقت ملايك, به صورت كامل ترين مخلوقات آفريده شده و برخلاف ملايك كه در وجودشان تركيبات خاكى و زمينى وجود ندارد (خَلَقَ الجانَّ مِن مارجٍ مِن نار) و در نتيجه نياز به زندگانى و سير مراحل زمين خاكى را ندارند. انسان, از تركيبات خاكى آفريده شده (خَلَقَ الانسان مِن صَلصالٍ كَالْفَخّار) و بار سنگين (عشق) بر دوش او نهاده شده است و اين انسان مجبور است مدت محدودى در اين دنياى خاكى بماند و وظيفه خود را كه كوشش در شناخت خالق متعال و معرفت درباره مسأله مبدأ خلقت است, انجام دهد. آن گاه به سر منزل ابدى يعنى همان نقطه مبدأ انتقال يابد و اين همان طيّ طريق فاصله ميان مبدأ و معاد است.
بدين رو حافظ در فرجه محدود شعر, به حكم اجبار و تجربه و مهارت و با دقتِ هرچه تمام تر كلمه اى را انتخاب كرده كه مقصود باطنى او را بنماياند. او كلمه (جانان) را كه به معناى (جان ها=نفوس) مى باشد, در بيت دوم خود به نحو زيبايى نشانيده تا هم در معناى عشقى و هم در معناى عرفانى بيت, هردو كارايى داشته باشد.
بايد افزود كه شاعر در بيت دوم و پيش از كلمه جانان, كلمه منزل را مى آورد: (مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم); استعمال اين كلمه نيز كاملاً حساب شده است. در فرهنگ زبان عربى, منزل, جايگاه نزول مسافر در طول راه سفر است (نه خانه و سكناى دائمى يك نفر كه به صورت ثابت و پابرجا در شهر و آبادى مستقر است) و هر مسافر بالاجبار بايستى چند ساعتى در (منزل) در طول راه به صورت موقت نزول كرده, در زمان معين آن را ترك كند.
حافظ مى خواهد بگويد كه من كه در روز ازل بارِ عشق را بر دوش خود نهاده و در مسير جاده تكامل به راه افتاده ام تا اين راه را بنا به حكمت بالغه معيّنه سير كمال, و به منظور شناخت خالق متعادل و معرفت در حق او, طى كنم, عجالتاً در (منزل) دنيا چند زمانى اطراق كرده ام و اين منزل, جايگاه و منزل (جان ها=نفوس) است. به عبارت ديگر, صاحب جان هايى مثل من, در كاروان به همراه من در حال مسافرتند و اين منزل جاى امن و آسايش دائمى و سرمنزل مقصود نمى باشد; زيرا عنقريب صداى زنگ كاروان بلند خواهد شد كه بارها را جمع و حركت كنيد.
مختصر كلام آن كه حافظ در اين بيت كلمه اى را انتخاب و به كار گرفته كه با (الف و نون جمع) جمع بسته شده و مقصود او از آوردن اين كلمه, فرزندان آدم ابوالبشرند كه خود او يكى از آن ها است و اين (جانان=نفوس) بار سنگين عشق را بر دوش گرفته و از مبدأ ازل به راه افتاده و تا مقصد ابد به صورت مسافر, منزل به منزل طيّ طريق مى كنند.
٢. در مورد كلمه (صلاح) كه آيا به فتح يا كسر صاد صحيح است, بايد گفت هم به فتح صاد (فرهنگ معين) و هم به كسر صاد (فرهنگ عميد) صحيح است. در فرهنگ عميد, (صِلاح) را به معناى آشتى و سازش كردن, و در فرهنگ دهخدا (صِلاح) به كسر صاد را به معناى آشتى و مصالحه آورده است و چون مقصود حافظ در اين غزل, تغيير رويه شاه شجاع در امر سياست و مصالحه با مخالفان خود است, (صِلاح) به كسر صاد را ارجح دانستيم.
٣. درباره معناى بيت: (خدا چو صورت ابروى دلگشاى تو بست…) ناقد محترم معناى ابروى دلگشا را ابروى دلكش دانسته اند.
با توجه به كلمه (بست) كه رديف غزل است و با توجه به اين كه آوردن كلمه گشودن يا گشادن در مقابل كلمه بستن, در شعر, از صنايع بديعى محسوب مى شود و معناى گشودن و گشادن همان باز كردن از هم مى باشد ـ چنان كه حافظ در بيت ديگرى از همين غزل مى فرمايد: (كه عهد با سر زلف گره گُشاى تو بست) ـ منظور حافظ از آوردن (ابروى دلگشا) ابروانى است كه (دل ـ گشا) باشد; يعنى در دل آن ها و وسط آن ها فاصله و گشادى وجود داشته, و به اصطلاح امروزى ناپيوسته است.
٤. درباره معناى بيت (ساربان رخت به دروازه مبر, كان سر كوي…) نظر ناقد محترم را به معانى لغات و شرح غزل شماره ٢٥٤ با مطلع (دلم ربوده لولى وشى ست شورانگيز…) و همچنين معانى لغات و ابيات غزل (٣) و بيت سوم آن غزل: (فغان كاين لوليان شوخ شيرين كار شهر آشوب…) جلب مى كنم. در اين جا به اختصار يادآور مى شود كه پس از حمله مغول به شيراز, مقدارى از لشكريان آن ها كه از نژاد ترك بودند; در اطراف شهر شيراز مستقر و به شغل كشاورزى و دامدارى مشغول شدند و اين ها همان اجداد تركان قشقايى امروزى اند. مقدارى از اين لشكريان هم در حاشيه و بيرون شهر شيراز سكنى گزيدند و كولى وار به زندگى خود ادامه داده و دختران و زنان آن ها روزها وارد شهر شده و بعضى از صنايع دستى شوهران خود را به مردم شهر مى فروختند. حافظ درباره يكى از دخترهاى كولى غزلى دارد كه همان غزل ٢٥٤ است و اين كه حافظ در غزل شماره ٥٠ و در بيت سوم اين غزل مى فرمايد:
ساربان رخت به دروازه مبر كان سر كوى
شاهراهى است كه منزلگه دلدار من است
مقصودش منزلگه يكى از همين دخترهاى كولى (لولى) است. در بعضى از نسخه هاى قديمى بيت چهارم اين غزل, بدين صورت آمده است:
بنده طالع خويشم كه در اين قحط وفا
عشق آن لوليِ سرمست خريدار من است
كه خود دليل ديگرى است بر دلبستگى حافظ به يكى از اين دخترهاى لولى كه بيرون شهر شيراز مسكن داشته و در شهر رفت و آمد مى كرده است. اين دار و دسته كولى ها كه در بيرون دروازه شهر و در كنار جاده مستقر بودند, از آن جايى كه در آن زمان مسافرت هاى شهرى به صورت كاروان و مجتمع بوده تا از شر قاطعان طريق در امان باشند, اين كولى ها ـ كه دائم در حال سير و سفر از شهرى به شهرى بودند ـ هميشه منتظر فرصت بوده تا كاروانى را در حال سير و سفر ببينند آن گاه بدون اين كه به صاحب كاروان, پولى براى حفاظت و راهدارى بپردازند, سايه به سايه آن ها حركت مى كرده اند. حافظ در اين بيت از ترس اين كه دختر محبوب كولى او حاشيه شهر شيراز را ترك كند, به ساربان خطاب مى كند كه حركت نكن و رخت به دروازه مبر; زيرا دلدار كولى من آن جا منزل دارد و احتمالاً اين ديار را ترك مى كند. مطلب ديگر درباره تأييد علاقه حافظ به اين دخترهاى كولى است; در بيتى مى فرمايد:
فداى پيرهن چاك ماهرويان باد
هزار جامه تقوى و خرقه پرهيز
و ما مى دانيم دختران كولى برخلاف دخترهاى شهرى در امر حجاب و پوشش خود چندان استتار را مراعات نمى كردند.
٥. در مورد تفسير بيت سوم غزل شماره ٥٥ با مطلع: (آن سيه چرده كه شيرينى عالم با او است…) ناقد محترم يكى از معانى كلمه (همّت) را دعا و عنايت دانسته و در بيت:
روى خوب است و كمال هنر و دامن پاك
لاجرم همّت پاكان دو عالم با او است
همت پاكان را دعاى خير پاكان معنا كرده اند كه به صورت ظاهر معنا قابل قبول است; اما در مورد ايهام اين بيت مقصود شاعر را نمى رساند. حافظ جمعاً در غزل هاى موجود چاپ قزوينى ـ غنى ١٩بار كلمه همت را در غزل ها به كار گرفته و اين ناتوان دو مورد آن ها را (غزل هاى ٣٥٥ و ٣٨٣) به ترتيب, دميدن دعا و پشت گرمى به دعا, معنا كرده و در ساير موارد در برابر لغت همت, معناى (عزم ـ اراده) آورده است:
در مورد معناى همت در بيت سوم غزل ٥٥ يادآور مى شود كه اين غزل را حافظ در زمان نوجوانى و ولايتعهدى شاه شجاع كه ١٥ سال از او كوچك تر بود, سروده است. شاه شجاع در نوجوانى, سبزه چهره بود و پدرش امير مبارزالدين در حضور جمع او را كريه المنظر خطاب و به او توهين مى كرد. اين نوجوان بعداً حالت مردانه و زيبايى به خود گرفت; چنان كه زن ها در سر راه او براى تماشايى مى ايستادند. حافظ در تعريف اين وليعهد نوجوان و دوست خود و در مقابله با رفتار زشت امير مبارزالدين, اين غزل را سروده و او را سيه چرده, يعنى همان لقبى كه امير مبارزالدين بدو مى داد, خطاب مى كند و به دنبال آن در بيت دوم, پدر بد دهانْ و فحّاش او را به صورت طنز, شيرين دهن, ياد كرده مى فرمايد: (گرچه شيرين دهنان پادشهانند/ ولى او سليمان زمانست كه خاتم با اوست) و اين اشاره به ولايت عهدى شاه شجاع است. در بيت سوم نيز در تعريف اين شاهزاده و دوست خود مى فرمايد: او داراى روى زيبا و واجد هنر و پاكدامنى است و همت و پشتكار مردان شايسته و پاك, چه از گذشته ها و در گذشته ها كه به عالم ديگر رفته اند و چه آن ها كه در اين عالم زندگى مى كنند, همه را در خود جمع دارد و اين بيت منحصراً براى مقابله با بدگويى هاى تحقيرآميز امير مبارزالدين سروده شده و شاعر مى خواهد اين نوجوان را داراى عزم و اراده قوى و هنر و پاكدامنى و زيبايى معرفى كند, تا موقعيت ولايتعهدى دوست جوانش متزلزل نشود.
٦. در مورد معناى (رقم خير و قبول) در غزل ١٣٢ و در بيت دوم, استاد محترم ضمن تأييد صحّت معناى آن نوشته اند: اما اين سؤال پيش مى آيد كه رقم خير آيا براى آزادسازى بوده است يا براى نگاهداشتن در حال بردگى؟ و به دنبال آن توضيحاتى داده اند كه وافى به مقصود نيست. بايد گفت همان طور كه در برابر معناى كلمه (خير) در اين غزل آمده, در سابق گفتن كلمه (نه) در برابر پرسشى, يك نوع بى ادبى محسوب مى شده و به جاى گفتن (نه) در مواقعى كه ايجاب مى كرده است (نه خير) مى گفتند كه هنوز هم لفظ (نه خير) براى نفى در زبان محاوره مرسوم است. در سابق حتى در پاسخ سؤال گدايى كه به در منازل رجوع مى كرد, در مواردى كه چيزى براى انفاق نداشتند, مى گفتند: (خير است) يعنى چيزى موجود نيست.
ساير مواردى كه استاد محترم تذكراتى داده و تعدادى از آن ها مربوط به اعراب كلمات يا آوردن عبارت (اضافه تشبيهى) به جاى (اضافه استعارى) و يكى هم غلط چاپى بوده است, كلاّ مورد تأييد و تشكر اين جانب از آن سرور ارجمند است. دكتر عبدالحسين جلاليان
٩/٥/١٣٨٠