آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - روابط خارجى متقابل سه امپراطورى مسلمان - شکورى ابوالفضل

روابط خارجى متقابل سه امپراطورى مسلمان‌
شکورى ابوالفضل


تاريخ، انباشتگاه تجربه‌ها و مدرسه عبرت آموزيهاست. هر نسل جديدى نسبت به نسلهاى پيشين خود، اين امتياز را دارد كه مى‌تواند با نگاهى تيزبين و نقادانه، از بلنداى قله بلند تاريخ، كشمكشها، منازعات، و نيز دورى گزينى و نزديكى جويى ملل مختلف را زير نظر بگيرد و براى ساختن آيندهاى بهتر و زيباتر از تجارب آنان بهره جويى كند و از تكرار لغزشها و اشتباهاتشان بپرهيزد. اكنون در منطق جهانى، آن ملتى زنده و كوشنده است كه امروز را از ديروز و فردا را از امروز جدا نمى‌بيند، و هرگز تلخى و شيرينى و پيروزى و شكست گذشته‌ها و علل آنها را از نظر دور نمى‌دارد. با اين همه سوگمندانه بايد گفت كه امت بزرگ اسلام و دولتهاى مسلمان در ساختن امروز و فردا، آزموده‌هاى ديروز را كمتر مدّ نظر قرار داده و از تاريخ غنى و پرفراز و نشيب خود، درس تجربه و عبرت نمى‌گيرند. با اينكه پيشوايان اسلامى تكيه و تأكيد كرده‌اند كه: «لولا التّجاربُ عميتِ المذاهِب». از اين روى، امروزه نيز مسلمانان در بيهوشى تاريخى به سر مى‌برند و شكستها و ناكاميابيها را يكى پس از ديگرى و در نسل‌هاى متوالى، براى چندمين بار به جان مى‌خرند و از رشد و ترقى مطلوب باز مى‌مانند. با توجه به اين واقعيت است كه ضرورت توجه صاحبنظران امت اسلامى به كاوشهاى تجربه آموزانه تاريخ خود، كاملاً محسوس است. البته حوادث تاريخى درس‌آموز و هدايتگر در تاريخ اسلام و مسلمانان فراوان است؛ مانند سقوط اندلس، جنگهاى صليبى، حمله مغول، سيطره بنى اميه و امثال اينها كه هر كدام بايد در جاى خود بررسى شود و درس و عبرت لازم از آن گرفته شود. لكن در اين مقاله ما فقط به ارائه يك پيشنهاد و طرح در «ضرورت پرداختن به نقد روابط خارجى سه امپراطورى مسلمان عثمانى، صفويه و مغولان مسلمان هند با يكديگر» مى‌پردازيم. باشد كه مورخين، سياستمداران و عالمان دلسوز اسلام به تحقيق گسترده‌اى در اين زمينه بپردازند. حاصل تحقيق خود را در اختيار امت بزرگ اسلام و دولتهاى واقع بين جهان اسلام قرار دهند.
با توجه به وضعيت موجودى كه اكنون در جهان اسلام پيش آمده و سربازان متجاوز غير مسلمان با چكمه‌هاى خونين و ناپاكشان، پاى به اندرون خانه اسلام گذاشته‌اند؛ بررسى و مطالعه انتقادى و تجربه آموزانه روابط خارجى *٥٦* متقابل اين سه امپراطورى مسلمان به منظور تجربه آموزى از علل موفقيت و شكست آنان در برابر تهاجم همه جانبه استعمار غرب، نسبت به موضوعات تاريخى ديگر، داراى ضرورتى مضاعف مى‌باشد. براى اينكه نشان داده شود كه در اين زمينه چه خلأى وجود دارد و به چه نوع تحقيق تاريخى بايد پرداخته شود؛ ضرورى است دورنمايى از ماهيت و قلمرو جغرافيايى اين سه امپراطورى بزرگ ارائه شود و سپس به ذكر برخى از نتايجى كه از رهگذر چنين پژوهشى علمى عايد مسلمانان مى‌گردد، پرداخته خواهد شد. هويّت سه امپراطورى‌
سده‌هاى نهم، دهم و تا حدودى يازدهم هجرى را مى‌توان در جهان پهناور اسلام، از لحاظ قدرت نظامى، رونق اقتصادى، ثبات سياسى و رواج آرمانگرايى دينى، از مقاطع درخشان تاريخ بلند مسلمانان در روزگاران بعد از عصر خلافت دانست. دراين سه سده، سه امپراطورى بزرگ و قدرتمند اسلامى در جهان اسلام حكومت مى‌راندند. قلمرو حكومت اين سه امپراطورى اسلامى، تمام نقاط آسياى شمالى، نزديك و ميانه، شبه قاره هند و بخشهاى مهمى از آفريقا و اروپا بود.
به جز روسيه كوچك در شمال آسيا، احياناً اگر امرا، خوانين و سلسله‌هاى كوچك محلى نيز در نقاط دوردست وجود داشتند، تحت الحمايه و فرمانبردار يكى از اين سه امپراطورى بزرگ و قدرتمند محسوب مى‌شدند. اين سه امپراطورى بزرگ كه عبارت بودند از خلافت عثمانى، پادشاهى صفوى و امپراطورى مغولان مسلمان هند، امور مدنى و اجتماعى حكومتشان فى الجمله بر وفق قوانين مذهبى و طبق يكى از مذاهب فقه اسلامى اداره مى‌شد. هويت تاريخى و جغرافيايى هر يك از آنها - به گونه فشرده - از اين قرار است. خلافت عثمانى‌
اين سلسله در سال ٦٩٩ قمرى توسط فردى از اهل سنت به نام عثمان غازى فرزند ارطغرل بنيانگذارى شد و تا سال ١٣٤١ (يعنى دقيقاً ٦٤٢ سال) دوام داشت. قلمرو حكومت اين سلسله، شامل تركيه كنونى، قسمت اعظمى از اروپا به ويژه اروپاى شرقى، سراسر آفريقاى شمالى، سواحل درياى سرخ، جزيرة العرب و سرزمينهاى ديگرى بود. اين حكومت مانند دژى استوار و سدى آهنين در مقابل آزمندى بى مرز اروپائيان نسبت به ثروت مشرق زمين و تهاجمات احتمالى آنان بود.
حكومت عثمانى در امور اجتماعى و مدنى به طور عمده بر پايه فقه حنفى اداره مى‌شد كه مجموعه قوانين فقهى آن در كتابى به نام المجلّه گردآورى شده و تاكنون شرح و تفسيرهاى متعددى بر آن نوشته شده است.
زمينه از هم پاشيدن اين حكومت بزرگ از طريق پاشيدن تخم ناسيوناليسمهاى تركى، عربى، كردى و غيره توسط اروپائيان در فرهنگ و افكار مردم آن فراهم آمد. ضعفهاى داخلى نيز بر آن افزوده شد تا اينكه ضمن يك تهاجم نظامى حساب شده در جنگ جهانى اول، همراه با ايجاد بلوا و شورشهاى داخلى از بين رفت. و از مجموع آن دولتهاى كوچك عربى كنونى و تركيه وابسته و وامانده آتاتوركى و چند كشور اروپاى شرقى پديد آمد. از رهگذر تجزيه و نابودى دولت عثمانى، نه تنها آن سدّ استوار شكت؛ بلكه هر يك از دولتهاى جديد زاييده شده از آن، خود پايگاه غرب و تأمين كننده منافع آن گرديد. ٢- امپراطورى مغولان مسلمان هند
شبه قاره هند و نقاط و جزاير تابع آن، سرزمين كهنسالى است كه گروهى از ساكنين آن، دين مقدس اسلام را در همان نخستين سالهاى انتشار اسلام در جهان، پذيرفتند. در سال ٤٢ هجرى در حكومت امويان، سردارى به نام عبدلرحمن بن سمرة بخشهايى از آن را به نام سند فتح كرد و پس از آن حاكمان آن خطه توسط خلفا و سلاطين بنى اميه و بنى عباس تعيين مى‌شدند. مستشرق معروف، زامباور، فهرستى از اسامى افرادى را كه از زمان عبدالرحمن بن سمره *٥٧* تا عصر يعقوب ليث صفارى بر اين خطه حكومت مى‌كرده‌اند، ترتيب داده و شماره آنان را بالغ بر چهل تن دانسته است.(١)
بعد از آن نيز سلسله‌هاى مختلف و متعدد مسلمان، بر بخش اعظم هند و يا برخى از قسمتهاى آن ساليان دراز حكومت رانده‌اند؛ ماند غزنويان، غوريان، سلاطين دهلى، حكام بنگاله، جاميان، جونپوريان، شاهان مالوه، شاهان كشمير، شاهان خاندش و خلج، شاهان گجرات بهمنيان، عادل شاهيان و غيره. نسب شناسان و مورخان، به طور مفصل زندگينامه و تاريخ حوادث هر كدام از آنان را نوشته‌اند؛ مانند استانلى پول در طبقات سلاطين اسلام، زامباور در نسب نامه خلفا و شهريانان و محمد قاسم هندوشاه در تاريخ فرشته.
اين نوع حكومتها هرگاه كه در عرض هم قرار مى‌گرفتند، غالباً با يكديگر سر ستيز و خصومت و رقابت داشتند و چندان به تفاهم و وحدت نمى‌رسيدند تا بتوانند يك امپراطورى بزرگ اسلامى در سراسر شبه قاره تأسيس كنند. تا اينكه در قرن دهم هجرى، ظهيرالدين بابر از سلاطين مسلمان مغولى نژاد (متوفاى ٩٣٧ ق) به پاخاست و با كوششهاى خود امپراطورى اسلامى مغولان در هند را به سال ٩٣٢ به وجود آورد كه به صورت نوسانى تا سال ١٢٥٣ (يعنى ٣٢١ سال) ادامه داشت.
امپراطورى مغولان مسلمان هند نيز همچون خلافت عثمانى در تنظيم حقوق مدنى و امور اجتماعى متكى بر فقه سنى و به طور عمده فقه حنفى بود. هر چند كه گاهى در سياه تلاشهاى برخى از سلاطين يا وزرا و درباريان علاقمند به تشيّع، فقه شيعى و در يك مورد فقه مالكى نيز رسميت يافت و مبناى اداره حكومت و حقوق مدنى قرار گرفت. لكن اساساً بايد حكومت مغولان را حكومتى سنّى به حساب آورد كه در برخى از مقاطع همراه با تعصبات خشن ضدّ شيعى نيز بوده و حوادث تلخى را آفريده است. مانند آنچه طبق فتواى عالمان سنى و به دستور جهانگير شاه در مورد فقيه شهيد امامى قاضى نوراللَّه شوشترى (قاضى القضات لاهور) به گونه فجيعى انجام گرفت.(٢)
هر چند امپراطورى بزرگ مغولان مسلمان در سال ١١٥٢ قمرى با حمله نادرشاه افشار به هند، دچار گسيختگى و پريشانى گرديد؛ لكن انقراض كامل و رسمى آن در سال ١٢٥٣ و در زمان سلطنت سراج‌الدين ابوالمظفر بهادرشاه ثانى به وقوع پيوست. در پى آن، كمپانى هند شرقى و دولت استعمارى انگليس، وارث حكومت و امپراطورى مغولان و ديگر سلسله‌هاى حكومتى در ممالك هند گرديد. انگليسيها نه تنها همه هند را تصرف كردند، بلكه به تدريج اغلب كشورهاى مجاور آن (مانند نپال، تبت، برمه، و غيره) را نيز تسخير كردند و تابع خود گردانيدند. ٣- سلطنت صفويان‌
سلسله پادشاهى نيرومند و پرنفوذ صفويه، با ايده‌ها و رنگ مذهبى شيعى در سال ٩٠٧ قمرى توسط شاه اسماعيل صفوى فرزند شيخ حيدر صوفى كه از نوادگان صوفى معروف شيخ صفى اردبيلى بود. در ايران پرهرج و مرج و سست بنياد آن روزگار بنيان گذارى شد. حوزه نفوذ و قلمرو سلطنت آن توسط سلاطين بعدى اين سلسله، به ويژه شاه عباس كبير، در سراسر فلات قاره ايران گسترده و تثبيت شد. به طورى كه علاوه بر ايران كنونى، سرزمينهاى گسترده ديگرى مانند سراسر خراسان قديم و بزرگ، شامل افغانستان، تركستان، ماوراءالنهر و غيره در آسياى مركزى، و ارّان و قفقاز و غيره در سواحل غربى بحر خزر و شمال غربى ايران، همه و همه را تحت حكومت و نفوذ خود داشت.
حكومت بزرگ صفوى، بر خلاف دو همسايه قدرتمند خود در شرق و غرب (مغولان و عثمانيها)، داراى مذهب تشييع، دوازده امامى بود، و فقه شيعه مبناى تنظيم و اداره كشور و تشكيل محاكم قضائى قرار گرفته بود و عالمان و محدّثين شيعه در نزد آنان قرب و منزلت ويژه‌اى داشتند.
سلسله صفويه به طور واقعى تا سال ١١٣٥ قمرى استمرار داشت. در آن تاريخ با حمله محمود افغان به اصفهان *٥٨* و عزل شاه سلطان حسين صفوى، به حكومتشان خاتمه داده شد؛ لكن در واقع پس از سركوبى افغانها توسط سران و عشاير ايران، هر يك از سرداران فاتح نيز سالها به نام يكى از فرزندان سلاطين صفوى، پادشاهى و امارت مى‌كردند؛ مانند طهماسب قلى (نادرشاه) افشار، كريم خان زند، على مراد خان بختيارى و آقا محمد خان قاجار. روابط سه امپراطورى با همديگر و با دنياى غرب‌
حكومت صفويه، با دو همسايه سنى مذهب خود (عثمانى و مغولان) كشمكشهاى سياسى، دينى و نظامى داشته است؛ به ويژه با عثمانيها كه جنگ معروف چالداران يكى از آن برخوردهاى نظامى فراوان در ميان صفويها و عثمانيها بود. لكن تنش موجود بين صفويه و همسايه شرقى آنان (امپراطورى مغولان هند) كمتر از تنشهاى جارى در بين آنان و عثمانيها بوده است. اين تنش بيشتر در محدوده جلد دينى و سياسى خلاصه شده بود. سبب پيدايش و استمرار اين سياست خصمانه متقابل، احتمالاً به طور عمده اين بود كه عثمانيها باتمسك به عنوان «خلافت اسلامى» كه بر حكومت خود گذاشته بودند، داعيه خلافت و سردمدارى همه ملل و ممالك اسلامى را داشتند؛ به ويژه سنى بودن اغلب مسلمانان، وجود اين تصور را در آنان بيشتر تقويت مى‌كرد. از طرف ديگر، صفويه با دگرگونى انقلابى گونه‌اى كه در شيوه حكومت و نظام ادارى جامعه پديد آورده بودند و متمسك بر حقانيت اهل بيت عصمت و طهارت بودند، اين حق را بيشتر از آن خود مى‌دانستند تا حكومت عثمانى. مغولان هند نيز با گردآورى و جذب محدّثين و فقهاى مشهور اسلام و به ويژه حنفى به دربار خود، و افراط و زياده روى در تطبيق ظاهر و نمادهاى زندگى اجتماعى و فردى با اسلام، و بدون توجه به عمق و محتواى آن، عنوان حكومت حامى اسلام را بر قامت حكومت خود پوشانيده و موقعيتشان را تثبيت كرده بودند و رجحانى در حكومت دو امپراطورى ديگر نمى‌ديدند تا تن به تبعيت آنان بدهند. اين بود كه دلهاى سران سه امپراطورى نسبت به همديگر تيره بود و آثار اجتناب‌ناپذير آن نيز كشمكشها و جدل مذهبى خشنى بود كه گاهى در قلمرو هر يك از سه امپراطورى به وقوع مى‌پيوست و رشته ائتلاف و اتحاد را از بين مى‌برد.
اين سه امپراطورى، در عين حال از يك سو به طور مستمر كشمكشهاى تند و گاه ملايمى با همديگر داشتند؛ از ديگر سو، هر سه، مورد تهديد و طمع استعماگران آزمند غربى نيز بودند، ومجبور بودند گاهى با آنان نيز به جنگ و ستيز بپردازند. چنانكه صفويها با پرتغاليهايى كه جزاير خليج فارس و سواحل آن، از جمله بندر عباس (بندر گمبرون آن روز) را اشغال كرده بودند؛ در جنگ بودند تا سرانجام در زمان شاه عباس آنان را از اين منطقه بيرون راندند. همچنين صفويه در آسياى ميانه و ماوراءالنهر و كناره‌هاى بحر خزر با تحريكات روسها مواجه بودند. و شايد تحت همين فشارهاى چند جانبه داخلى و خارجى بود كه مجبور شدند با برخى از دول اروپايى از باب دوستى و مودت وارد شوند و براى اولين بار يك اروپايى را به سفارت خود در اروپا بفرستند!
دولت عثمانى نيز كه همسايه ديوار به ديوار اروپا بود، لاينقطع با آنان جنگ و يا منازعات سياسى داشتند. اروپاييان نيز كه وجود دولت عثمانى را همچون سدى در برابر پيشرويهاى نامشروع خود به شرق مى‌دانستند، با ديده دشمنى و كينه بدان مى‌نگريستند، و گاهى مى‌شد كه اهداف خود را از طريق صفويان، عليه آنان عملى مى‌كردند. چنانچه در جانب ديگر با «خطر» جلوه دادن حكومت صفويه براى سلاطين مسلمان هند، آنان را عليه صفويان برانگيخته و يا بدبين مى‌ساختند و در اين ميان خود از آب گل‌آلود، ماهى مى‌گرفتند.
امپراطورى مغولان هند نيز بدين ترتيب كه گفته شده علاوه بر تحمل مزاحمتهاى دريانوردان پرتغالى، هندوهاى *٥٩* مخالف در داخل، و اختلافات درونى امرا و شاهزادگان محلى و جدلهاى بى فايده و وحدت شكن عالمان سنّى و شيعى، بيرون نيز با دسيسه‌ها و تهاجمات حساب شده كمپانى ٥٩ در هند شرقى و استعمار بريتانيا مواجه بود. همانهايى كه سرانجام سرزمين بزرگ اسلامى هند را به تصرف خود آوردند و پس از بهره كشيهاى اقتصادى فراوان، «هويت اسلامى» آن را از بين بردند و هند تجزيه شده و فقير را به صورت چند كشور متخاصم در منطقه رها كردند و رفتند. نتايج بررسى روابط خارجى سه امپراطورى‌
بر پايه آنچه گفته شد، معلوم گرديد كه تجربه‌هاى تلخ و شيرين فراوانى در سرگذشت اين سه امپراطورى بزرگ مسلمانان، و به ويژه در مناسبات و روابط خارجى آنان وجوددارد. اين حوادث اگر به صورت علمى و آكادميك مورد پژوهش و بررسى قرار بگيرد، حقايق انبوهى را در معرض ديد قرار خواهد داد كه در شرايط فعلى مى‌تواند براى مسلمانان و دولتهاى اسلامى در اتخاذ سيره و سياست خارجى و سياست فرهنگى درست، الهام بخش واقع شود.
برخى از نتايج مهمى كه از چنين تحقيق تاريخى به دست خواهد آمد، از اين قرار خواهد بود.
١- عدم تفاهم مسلمانان و دولتهاى اسلامى و اتخاذ سياست رقابتى در بين آنان، نه تنها موجب بقاى آنان نيست؛ بلكه شايد بتوان آن را از جمله علل زوال نيز به شمار آورد.
٢- با مطالعه در تاريخ اين سه امپراطورى به گونه پيوسته و به مثابه يك سيستم كلى حاكم بر امت اسلامى، چگونگى دسيسه چينيهاى استعمارگران براى اختلاف اندازى ميان دولتهاى بزرگ براى تضعيف آنان و ايجاد جاى پا براى خودشان روشن خواهد شد. به ويژه با توجه به اينكه مورخينى مانند آلبرماله، تنها پيروزى انگليس بر هند را به كار بردن اصول «دوما» و «دوپلكس»، يعنى وارد شدن در مشاجرات شاهزادگان هندى و جلب نفرات نظامى خود از بوميان يا سپاهيان مى‌دانند؛(٣) مطالعه روى اين اصل در مقياس روابط اين سه امپراطورى، بسيار پرفايده خواهد بود.
٣- نقش تنگ نظريها و انحصارطلبى فكرى و فرهنگى و تعصبات مذهبى در برهم زدن اتحاد مسلمانان و ايجاد زمينه براى ورود و تسلط بيگانگان در كشورهاى اسلامى، به گونه عينى و داراى مصداق، روشن خواهد شد و دولتمردان را متنبه خواهد كرد. كه در اين زمينه بايد با واقع بينى بيشترى و به دور از احساسات و منافع زودگذر عمل كنند و نقش تخريبى اختلافات فكرى و مذهبى دست كم گرفته نشود.
٤- تحقيق و عرضه و انتشار چنين اطلاعات تاريخى - سياسى مهم، به خودى خود موجب رشد فكر سياسى و دينى مردم مسلمان منطقه خواهد گرديد و ضمن آن، مسلمانان را متوجه خواهد كرد كه بى‌تفاوت نسبت به تجربه‌هاى پيشين خود نباشند و مطالعه و كاوشهاى انتقادى و تحليلى تاريخ را، به منظور بهره برداريهاى عملى از آن، هرچه بيشتر مورد توجه قرار دهند.
فايده‌هاى ديگرى نيز در اين مطالعه تاريخى - سياسى وجود دارد كه اميد است اشخاصى و يا نهادهايى بدان بپردازند؛ ان شاء اللَّه.پى‌نوشتها: ١. ر.ك: نسب نامه خلفا و شهرياران. زامباور. ترجمه محمد جواد مشكور. (تهران، كتابفروشى خيام، ١٣٥٦). ص ٤١٥ و ٤١٦. ٢. ر.ك: تاريخ تفكر اسلامى در هند. عزيز احمد. ترجمه لطفى و ياحقى، (تهران، انتشارات كيهان با همكارى انتشارات علمى و فرهنگى، ١٣٦٧). ص ٢٩ و ٣٠؛ مجالس المؤمنين. قاضى نوراللَّه شوشترى. (چاپ سوّم: كتابفروشى اسلاميه، ١٣٦٥). مقدّمه ناشر. ٣. ر.ك: تاريخ آلبرماله. ترجمه ميرزا حسين فرهودى. (انتشارات دنياى كتاب). ج ٧، ص ٩٥٧.