آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - تأملى در هداية المتعلّمين فى الطّب - هنر على محمد
تأملى در هداية المتعلّمين فى الطّب
هنر على محمد
هداية المتعلّمين فى الطّب. ابوبكر ربيع بن احمد الاَخوينى البخارى (چاپ دوم: مشهد, ١٣٧١ش)
در قرنهاى سوم و چهارم و پنجم هجرى, سرزمينهاى اسلامى, خصوصاً ايران, مركز رشد و گسترش علم و فلسفه و حكمت الهى و هنر و معرفت شده بود و علاوه بر زبان تازى كه زبان مشترك مسلمانها گرديده بود, زبان فارسى نيز به آن اندازه از عمق و وسعت و پختگى رسيده بود كه هم (زبانِ دين) شده بود و هم (زبان علم).
از جمله علومى كه پيشرفتى بسزا كرده بود, (پزشكى) بود كه از بخت نيك, بعضى از كتابهاى مربوط به آن امروز نيز در دست است و چه بسا كتابها و رساله هاى پزشكى متعلّق به آن دوران, كه هنوز ناشناخته مانده و در كتابخانه ها و يا (انبار كتب) خاك فرسود شده است.
تاريخ پزشكى در ايران زمين, سابقه اى بس طولانى دارد و تا آنجا كه از منابع موجود و قرائن تاريخى برمى آيد, پيش از ظهور اسلام, ايران نيز مانند بسيارى از كشورها, از طبِ يونانى بهره مى جست. چنانكه پادشاهان هخامنشى, در دربار خود از طبيبان يونانى استفاده مى كردند و (پزشك مخصوص) آنان يونانى بود. داريوش اوّل, طبيبى يونانى داشت به اسم (دِمُوكِدِس) از اهالى كروتون در جزيره سالوس; و اردشير اوّل, پزشكى يونانى به نام (اپولويندس) را در خدمت داشت.
اردشير دوم كه در اواخر قرن پنجم قبل از ميلاد مسيح(ع) حكومت مى كرد; پزشكى يونانى داشت كه (كتزياس) ناميده مى شد و اين شخص همان است كه شهرتش در تاريخ نويسى, پيش از پزشكى است.
شاپور دوم, پزشكى يونانى را (تئودو روس نام) براى معالجه خود به ايران دعوت كرد و سپس او را به استادى طبّ در دانشگاه (جُندى شاپور) برگماشت. پس از هخامنشيان, سلاطين ساسانى نيز با وجود نهى شديد دينى, به پزشكان يونانى و سُريانى مسيحيى رجوع مى كردند…
در دوران عبّاسى و قرنهاى نخستين هجرى, كتابهاى پزشكان نامدار يونانى, خصوصاً كتابهاى (بقراط) و (جالينوس) و (روفوس) و (اوريباسيوس) و (پاولوس) و (ديسقوريدس) به عربى برگردانده شد و كسانى مانند (حُنَين بن اسحق) و (قُسطا بن لوقا) و (عيسى بن يحيى) و (عبدالرّحمن بن على) از راه ترجمه كتابهاى ايشان به تازى, باعث پيشرفت دانش پزشكى در ميان مسلمانها شدند.
خلفاى عبّاسى نيز (پزشكان مخصوص) خود را, از ميان سُريانيهاى مسيحى و نسطورى انتخاب مى كردند; چنانكه (ابن ماسويه) و (حُنين بن اسحق) و (بختيشوع) و فرزندانش, براى هارون الرّشيد و اولاد او طبابت مى كردند. با اين همه, از (طبّ هندى) نيز نبايد غافل بود كه ظاهراً از زمان ساسانيها, در ايران, رو به پيشرفت گذارده بود; چه وجود اسامى گياهان دارويى مانند: اُُشنان, بليله, بلادور, بنگ, بيش, جاوسير, جوزبويا, تاتوره, دارچين, زنجبيل, صندل, فلفل, قرنفل, كافور, نارگيل, نيلوفر, نيل ـ همه از اصل هندى ـ اين نظر را ثابت مى كند.
از اين موارد كه بگذريم, آنگونه كه از فحواى كتاب دشوارخوان و پيچيده (دين كَرت) برمى آيد; در باب (هوسپارَم) از كتاب اوستا, به طور مشروح درباره پزشكى و پزشكان, سخن رفته است; از جمله اينكه:
١ـ (اورمَزد) براى رفعِ هر مرضى, يك گياه آفريده است;
٢ـ پزشك حق دارد كه بر طبق قوانينِ وضع شده, حقّ معاينه و معالجه خود را دريافت كند, كه مقدار آن, بستگى به اين داشته است كه مريض, مالكِ خانه يا مالك دِه يا رئيسِ يك ناحيه يا رئيس مملكت و يا از فقرا باشد;
٣ـ حقّ معالجه, برحسب آنكه پزشك, تمام بدن يا فقط يك عضور را درمان كند, متفاوت بوده است;
٤ـ پزشك بايد بيمار را با احتياط كامل درمان كند و اگر در پيِ راحت خود باشد و در عيادتِ بيمار, سهل انگارى نمايد, مرتكب جنايتى نابخشودنى شده است;
٥ ـ اگر پزشك ايرانى پيدا نشود; رجوع به طبيبان بيگانه مانعى ندارد; ولى اگر كسى به طبيب ايرانى دسترسى داشته باشد و به پزشكِ خارجى, مراجعه كند, گناه كرده است.
در نسكِ (نيكا ذوم) از اوستا گذشته از شرح و تفصيلاتى در باب پزشكى و دامپزشكى, از موضوع ديگرى سخن مى رود كه عبارت است از نگاهداريِ مُجرمِ مستحقِّ اعدام, براى عملِ (تشريح) و يادگيرى نوپزشكان.
در كتاب ويديوداد (=وَنديداد) از اوستا, انواع معالجه بيماران, به سه طريق بيان شده است:
به وسيله باكارد (=عمل جرّاحى); با گياهان; با دعا.
در كتابى طبّى به فارسى ميانه, از شرايط طبيب, اينگونه ياد شده است:
١. در معاينه و تشخيصِ امراض, مهارت داشته باشد;
٢. اعضاى بدن و مَفاصل را بخوبى بشناسد;
٣. نسبت به ادويه معرفت كامل داشته باشد;
٤. خوش خُلق و مهربان و خوش سخن و پرحوصله باشد;
٥. براى نشان دادن مهارت خود در كار پزشكى, امتحان داده باشد;
٦. قبل از معالجه مؤمنان و بهدينان, كافرى بت پرست را درمان كرده باشد تا اگر دچار اشتباه شود; شخصى مؤمن و ديندار تلف نشود;
٧. اگر سه نفر بت پرست را معالجه كند و هر سه بميرند; ديگر, حقّ معالجه نخواهد داشت;
٨. در صورت لزوم, هر روز به عيادت بيمار برود;
در همين كتاب, پزشكان را, از نظر ديندارى و اخلاق, به سه گروه تقسيم مى كند:
١. گروهى كه از روى تقواى دينى به درمان بيماران مى پردازند و به مسائل مادّى بى توجّهند;
٢. گروهى ديگر كه با داشتن اعتقادات مذهبى و رعايت اصول اخلاقى, گوشه چشمى هم به مادّيّات دارند;
٣. گروه آخر كه هدفشان از حرفه پزشكى, فقط پول درآوردن و ثروتمند شدن است.
آنگونه كه از تاريخ الحكماء قِفطى (تصحيح Julius LippERT, لَيزيگ, ١٩٠٣م, ص١٣٣) برمى آيد, رئيس كلّ پزشكان, (درستاباذ) (=دُرُستبَذ) ناميده مى شده است….
در دوران اسلامى, خصوصاً در زمان عبّاسيان ـ يعنى از سال ٣٢٠ قمرى كه القاهر باللّه به خلافت رسيد ـ علم طبّ در بغداد و ديگر شهرهاى مسلمان نشين, رونق كامل داشته است و اسامى بى شمار پزشكان ايرانى و كتابهاى آنان را مى توان در كتابهايى از قبيل: الفهرست محمّد بن اسحاق نديم و تاريخ الحكماء قفطى و عيون الانباء فى طبقات الاطبّاء ابن ابى اُصَيبِعه و (كشف الظّنون) كاتب چلبى معروف به حاجى خليفه و… يافت.
مسلمانها و از آن جمله ايرانيان, گذشته از مترجمان بسيار عاليقدر, پزشكان بزرگ و دانشمندى داشته اند كه در علم طبّ تحقيقات ارزنده و گرانبهايى كرده اند; مانند: عليّ بن ربّن طبرى كه اهل مرو بوده و در خدمت خليفه المتوكّل على اللّه مى زيسته و در سال ٢٣٥ قمرى كتاب مهمّ فردوس الحكمه را تأليف كرده است. وى استاد بزرگترين پزشكِ عالَم اسلام (محمّد بن زكريّاى رازى) بوده است.
محمّد بن زكريّا, اهل رى, تأليفات بسيار داشته كه در بعضى از مآخذ, تا ٢٣٧ كتاب به او نسبت داده اند. مهمترين كتاب يا رساله او درباره (آبله و سرخجه) است; امّا بزرگترين كتاب وى الحاوى است كه آن را كاملترين كتاب طبّى شمرده اند.
ابوعلى حسين بن عبداللّه بن سينا, معروفترين پزشك اسلامى است. تأليفات او زياد است و ظاهراً بيش از صد كتاب و رساله داشته كه فقط دو تاى آنها به فارسى است. قانون معروفترين كتاب پزشكى در قرنهاى متمادى است كه ابتدا ترجمه لاتينى آن در ١٤٧٣ ميلادى, به چاپ رسيد و سپس متن عربى, در سال ١٥٩٣ مسيحى در شهر رُم طبع شد. آن طور كه حساب كرده اند; اين كتاب تقريباً شامل يك ميليون كلمه است و تا سال ١٦٥٠ ميلادى, كتاب درسى پزشكان اروپايى بوده است….
كهن ترين كتاب شناخته شده طبّى به فارسى الابنيه عن حقايق الادويه يا: روضة الانس ومنفعة النفس است, تأليف ابومنصور موفّق بن عليّ الهروى كه از آن فقط دو نسخه تاكنون شناخته و شناسانده شده است: يكى نسخه مورخ ٤٤٧ قمرى كه كاتب آن, ابونصر عليّ بن احمد اسدى طوسى, شاعر معروف و صاحبِ لغت فُرس و گرشاسب نامه است و ابتدا, در سال ١٨٥٩ مسيحى, به دست خاورشناس اروپايى زِليگمان با مقدمه اى به لاتين با چاپ سربى طبع گرديد و سپس, عبدالخالق آخوندوف بادكوبه اى آن را در سنه ١٨٩٣ مسيحى, به آلمانى ترجمه كرد و با شرحى مبسوط و ممتّع به چاپ رساند.
(ABDUL - CHALIG ACHUNDOW: DIE PHARM- AKLOGISCHEN GRUNBR€TZE DES ABU MANSUR MUWAFFAG BIN ALI HARAWI, ZUM ERSTEN MALE NACH DEM URTEXT †BERSETZT UND MIT ERL€RUNGEN VERSEHEN, BAKU, ١٨٩٣.)
متن فارسى اين كتاب را كه شادروان (احمد بهمنيار) در سال ١٣٢٩ شمسى تصحيح كرده بود, در سال ١٣٤٧ به همّت مرحوم دكتر حسين محبوبى اردكانى, در سلسله انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رسيد. در حين چاپ كتاب, نسخه ديگرى از (الابنيه) يافته شد كه پيشترها, متعلّق به مرحوم ابوعبداللّه زنجانى بوده است و آقاى استاد محمّد تقى دانش پژوه, در سال ١٣٤٥ شمسى, در ضمن مقاله اى كه در مجله (راهنماى كتاب) (سال نهم, شماره٥) در باب اين نسخه نوشت, مشخصات آن را برشمرد.
در سال ١٣٥٣ خورشيدى, از دكتر منوچهر اميرى فرهنگ داروها و واژه هاى دشوار يا تحقيق درباره كتاب الابنيه, در سلسله انتشارات بنياد فرهنگ ايران به چاپ رسيد كه حاصل چند سال كارِ طاقت فرسا و جانكاه در باب شرح و توضيح لغات و اصطلاحات الابنيه بود.
آنچه ناگفته ماند, اين است كه الابنيه درباره ٥٨٤ كلمه و مادّه از موادّى كه مى تواند در مداوا به كار رود و خواصّ طبّى هر يك, براساس طبّ هندى, نوشته شده است.
بخشى از اين متن مهم, به صورت چاپ عكسى, در سال ١٣٤٤ شمسى در تهران انتشار يافت. متن ديگر نيز از قرن چهارم هجرى با نام دانشنامه ميسرى است از حكيم ميسرى, كه منظومه اى است در پزشكى, به فارسى دَرى, و ظاهراً كهنترين كتاب از نوع خود.
صاحب اين منظومه گويد (عكس نسخه خطّى, كتابخانه ملّى پاريس, برگ b٤):
من اين گفتار را اندام دادم
وُ دانش نامه اول نام دادم
من اين را گفتم اندر ماه شوال
بشصت و سيصد وهفت آمده سال
و نيز آورده است (برگ ١٦٣, a):
(بسال سيصد وهفتاد بوديم
كز اين نامه همى پَردَخته شوديم)
بنابر آنچه نقل آمد, كار سرودن منظومه كه در شوال سنه ٣٦٧ قمرى شروع شده بود, در سال ٣٧٠ هجرى قمرى به پايان رسيده است.
اين متن, سالى چند پيش از اين, در تهران به چاپ رسيده است.
متن ديگرى به فارسى جديد, در زمينه پزشكى و مربوط به قرن چهارم هجرى, هدايةالمتعلّمين فى الطّبّ است كه موضوع اصلى اين يادداشت است و به بررسى آن خواهيم پرداخت. بى گمان, مهمترين كتاب طبّى فارسى در گذشته هاى دور, ذخيره خوارزمشاهى در دوازده مجلّد, از زين الدّين سيّد اسماعيل جُرجانى (پزشك نامدار قرن ششم هجرى) است كه قريب چهارصد و پنجاه هزار كلمه است و سى سال قبل از اين, به صورت (فاكسيميله) در تهران در يك مجلّد چاپ شده است.
جرجانى كتابهاى ديگرى هم دارد, مانند: الاغراض الطّبّيّه و المباحث العلائيّه كه ملخّص ذخيره خوارزمشاهى است و در ١٣٤٥ شمسى, با چاپ تصويرى در تهران انتشار يافته است….
از كتابهاى مهم و معتبرى كه بتازگى انتشار يافته است, چاپ دوم هداية المتعلّمين فى الطّبّ تأليف ابوبكر ربيع بن احمد الاَخَوَينى البخارى است كه به اهتمام آقاى دكتر متينى ـ استاد پيشين دانشكده ادبيات مشهد ـ و از سوى انتشارات دانشگاه مشهد در اختيار علاقه مندان قرار گرفته است.
طبع دوم اين كتاب كه به پيشنهاد كنگره بين المللى تاريخ پزشكى در اسلام و ايران, به صورت افست, انجام پذيرفته است (پيشگفتار, ص٣) كاملاً مطابق چاپ اوّل است; جز اين كه غلطهاى چاپى آن تصحيح شده و از اين نظر, كار پژوهندگان را آسانتر كرده است. مطالب كتاب, بجز پيشگفتار, از اين قرار است:
مقدّمه (ص يك ـ شش); معرّفى مؤلّف و كتاب (ص هفت تا شصت وهشت) كه دربردارنده شرح احوال مؤلّف, مقام علمى مؤلّف و ارزش كتاب (ص هفت), اختصاصات دستورى كتاب (تا صفحه چهل وچهار), معرّفى نسخه ها, همراه با عكس چند صفحه از نسخه اساس و نُسَخ ممدّكار است (تا صفحه شصت وهشت); متن كتاب (ص١ـ٨١١). فهرستها: فهرست داروها و خوردنيها (ص٨١٥ ـ ٨٦٢); فهرست لغات و تركيبات (قابل ملاحظه, ص٨٦٣ ـ ٩١١) و فهرست عام اعلام (ص٩١٢ـ٩١٤).
بدرستى معلوم نيست كه ابوبكر اخوينى, كتاب خود را در چه سالى تأليف كرده است. استاد بزرگ دورانهاى اخير ـ مجتبى مينوى ـ كه نخستين بار مقاله اى جامع و عالمانه در باب نسخه اى گران ارز از اين كتاب نوشته و اهميّت آن را شناسانده است (يغما, سال سوم, شماره١٢) تاريخ تقريبى تأليف كتاب را, چند سالى پيش از فوت (اخوينى) دانسته است كه احتمالاً در حدود سال ٣٧٣ قمرى اتفاق افتاده; يعنى تأليف هدايةالمتعلّمين تقريباً همزمان با منظوم ساختن دانشنامه ميسرى بوده است.
يكى از جهات اهميت تاريخ تأليف كتاب, آن است كه نشان مى دهد زبان فارسى, در آن روزگاران به آن حدّ از عمق و وسعت و آمادگى رسيده بوده است كه با آن, كتاب پزشكى مى نوشته اند. از طرف ديگر, امروزه ارزش اين كتاب و نظاير آن, فقط از نظرگاه تاريخ پزشكى نيست; بلكه براى مطالعه در تاريخ تحوّل و تطوّر نثر فارسى, بويژه نثر علمى به فارسى ماوراءالنّهرى, نيز داراى ارزمندى بسيار است; از ديدگاه صرف و نحو و رسم الخطّ فارسى هم شايان دقت و توجه است.
نويسنده كتاب, شاگردِ ابوالقاسم مقانعى (طاهر بن محمّد بن ابراهيم) بوده و وى شاگرد پزشك نام آور ايرانى, محمّد زكريّاى رازى بوده است. بنابراين, مؤلّف, از شاگردان و معتقدان مكتب پزشكى رازى است. (اخوينى) برخلاف رسمِ اهل قلم در آن دوران كه كتابها را به نام پادشاهان و فرمانروايان مى نوشتند, هدايةالمتعلّمين را به درخواست و به نام فرزندش, نوشته است; تا هم يادگارى از او به جاى مانَد و هم: (ديگر مردمان را فايده بود.) (ص١٤).
كتاب مجموعاً داراى دويست باب است:
ـ قسمت اوّل: پنجاه و يك باب, درباره عناصر و امزجه و اخلاط و اعضاى مفرد و مركّب بدن و…;
ـ قسمت دوم: يكصد و سى باب, در بيماريها و معالجه آنها, به طور جداگانه, از فَرق سر تا ناخن پا;
ـ قسمت سوم: نوزده باب, در مورد حمّيات و انواع تَب و….
اين كتاب, نتيجه تجربيات بسيار و حاصلِ سالها كارِ عملى دقيقِ پزشكى است كه (تجربه و تحقيق) را اساس كار خود قرار داده است.
او خطاب به فرزند خود مى نويسد: (من ترا ان جيزها كفتم بدين كتاب كى من ازموده ام مكر آن جيزى كه كويم فلان جنين مى كويد؟ ان نيازموده بُوَم. اين بدان كفتم تا ترا غلط نيفتد…) (ص٥٨٧). نيز, مؤلف نوشته است: (من بسيار علاج كردم بدين بيماريها و هرجِ اينجا ياذ مى كنم; آنست كه آزموده ى منست و اما آنج مرا بِوِى تجربت نيست; ياذ نكنم…) (ص٣٠٢).
در پيِ آنچه از مؤلف نقل آمد; ضرورت دارد كه اظهارنظر پزشكى ديگر آورده شود كه ابوطالب عبداللّه بن ابى زيد الطّبيب نام داشته است و در اواخر قرن هفتم هجرى و اوايل قرن هشتم مى زيسته است. وى كه مدّتها, نسخه اساسِ طبعِ اين كتاب را ـ كه اكنون متعلّق به كتابخانه بادليان اكسفورد است مورّخ سنه ٤٧٨ هجرى قمرى در دست داشته, يادداشتى بدان منضمّ نموده كه اهميت كتاب و ارزش عملى آن را بخوبى مى نماياند. او مى نويسد:
(…اين ضعيف, تجربه كرد و, الحق هيچ معالجه خطا نمى افتد… اين ضعيف را بيشتر اوقات در معالجاتِ امراض, رجوع با اين كتاب بود…) (ص پنجاه).
گفته شد كه نسخه اساس چاپ اين كتاب, در ٤٧٨ قمرى نوشته شده است. اين نسخه سابقاً از كتابهاى فرهاد ميرزاى معتمدالدّوله, پسر عبّاس ميرزاى نايب السّلطنه بوده است كه به دستور او, نسخه را (تعمير) و (متن و حاشيه) كرده بوده اند و به خطّى نوشته شده كه در قرنهاى سوم و چهارم و پنجم هجرى متداول بوده است و ايرانيها, آن را از خطِّ (معقلى) استخراج كرده بودند (يغما, سال سوم, شماره١٢). مصحّح محترم, همچنين در تصحيح كتاب, از نسخه كتابخانه فاتح در استانبول, نوشته پانصد وده هجرى استفاده كرده است كه نخستين بار, پاول هرن (PAUL HORN) آن را در مجله انجمن شرق شناسان آلمانى معرّفى كرده بود (Z.D.M.G, ١٩٠٠,٥٤BAND) و سپس آدلف فونان در كتابشناسى منابع طبّ ايرانى (FONAHN, ADOLF; ZUR GUELLEN KUNDE DER PERSISCHEN MEDIZ, LEIPZIG,١٩١٠.)
كه اختصاص به شناساندن چهارصد و هشت كتاب فارسى طبّى ـ اعمّ از خطّى و چاپى ـ دارد; با تفصيل بيشتر درباره آن سخن گفته است.
نسخه خطّى سومى كه از آن در تصحيح استفاده شده, نسخه اى است متعلّق به كتابخانه ملك, در تهران, كه در اوايل قرن ششم هجرى كتابت شده است.
بر روى هم, در تصحيح اين كتاب, تا آنجا كه در امكان بوده است, همه نكته هاى لازم مراعات گرديده است و خصوصاً مصحّح محترم در توضيح اختصاصات دستورى كتاب, دقتى بى اندازه به كار برده است و ظاهراً هيچ نكته مهمّى را از قلم نينداخته است; جز اينكه, جا داشت در باب (جمله بندى) و ويژگيهاى نحوى كتاب, عنايت بيشترى مى شد.
به هر حال, تصحيح هداية المتعلّمين از جمله كارهاى ارزنده و انگشت شمارى است كه تاكنون در زمينه (نقد علمى متون) انجام شده است. چه, مصحّح, اساس كار خود را بر مندرجات نسخ نهاده و از تصحيحات (شَدُ رسنايى) و (تفاضل) و (اجتهاد مقابل نَصّ) ـ كه شيوه ناخوش بعضى از چاپ كنندگان متون قديم است ـ بكلّى دورى كرده است و هرجا, به نكته دشوارى برخورده, فروتنانه آن را باز نموده است كه اين امر, باعث جلب اعتماد خواننده كتاب مى گردد.
از آنجا كه اين كتاب به فارسى ماوراءالنّهرى نوشته شده است و لغات و اصطلاحات خاصّى در آن به كار گرفته شده و از ديدگاه نحو فارسى نيز ـ براى تدوين دستور تاريخى ـ شايان بسى بررسيهاست; بى گمان, براى شرح و توضيح آن بايد از فرهنگهاى يك زبانى يا دوزبانى (عربى ـ فارسى) و منابعى استفاده شود كه در همان سرزمين و تقريباً همان دوران, تأليف و تصنيف شده است; مانندِ: صَحيفة العَذراء و مقاصد اللغه و تكملة الاصناف و يا….
اينك, پس از اشاره هايى كوتاه به اهميت كتاب از ديدگاههاى گوناگون, به توضيح و شرح چند نكته از ابهاماتى پرداخته مى شود كه با علامت سؤال نشان داده شده است, و يا به طور كلى درخور توجه است.
ناگفته نماند كه بايد دست كم, دو سه برابر حجمِ چنين متنى را, با سود جستن از متنهاى معتبر, بر آن توضيح و شرح افزود تا فرزندان اين روزگار را مفيد افتد.
ـ كلمه (اوزه) (ص١٥٩) در تكملة الاصناف, تأليف على بن محمّد الاديب الكَرمينى (اسلام آباد, ١٣٦٣ش) چنين آمده است (به ترتيب صفحات ٨ و٣٣٩):
(اَلأَوَقةُ: آوزه, مثل الغدير) و: (اَلفيضُ: آوزه.) و در السّامى فى الاسامى (چاپ عكسى, انتشارات بنياد فرهنگ ايران, ص٤٨٢) به شكل (آب زه) ضبط شده است.
ـ (افژ غنج) (ص٤٦٤ متن و حاشيه) كه ظاهراً معادل است با (اَلكشُوث) و (اَلكشُوثا) در تازى, و مترادف ديگر آن در فارسيِ ماوراءالنهرى (فژغُند) است; جز از (هداية المتعلّمين) در بعضى از منابع, مانند لسان التّنزيل (به كوشش دكتر محقّق) و تكملة الاصناف, صفحه هاى ٣٣٩, ٣٦٥ و… نيز به كار رفته است.
ـ (اكّال) (ص٥٢٩) به تشديد حرف (ك) از مادّه (اكل) تازى است: اَلاَبنيه (دانشگاه تهران, ص١٤١ و١٧٥) و فرهنگ داروها و واژه هاى دشوارالابنيه, تأليف و تحقيق دكتر منوچهر اميرى (از انتشارات بنياد فرهنگ ايران), ذيل (اكّال) ديده شود.
ـ (اندم) (ص٧٦٢); مؤلف تكملة الاصناف نوشته است (ص٤٧٩); (اَلوَمَدُ: اندم, كى هيچ باذ نرود.) و: (يَوم وَمِد: روزى اندم ناك, كى هيج باذ نرود.)
ـ (باذپيچ) (ص٣٨٩); در باب اين كلمه, بسيار سخن گفته اند و بعضى از استادان روزگار ما ـ از جمله مرحوم استاد سعيد نفيسى در (يادنامه پور داود) (ص٢٢٠ـ٢٢١) استدلال كرده اند كه صورت درست اين كلمه (بادپيچ) است; همان گونه كه غالبِ مراجعِ موجود و شناخته نيز, كلمه را به همان صورتى ضبط كرده اند كه استاد نفيسى درست دانسته است.
از مقايسه صورتهاى گوناگون اين كلمه در برهان قاطع (ص٢٠٨, ٢١٩ و٢٢٠, چاپ دكتر محمّد معين) با مآخذى معتبر كه در (فرارود) و (خراسان بزرگ) تأليف شده است, چنين نتيجه گرفته مى شود كه شكل درست كلمه, جز (باذَ نيچ/ بازنيچ) نتواند بود. در اين باره مى توان به كتابهاى زير مراجعه كرد: السّامى فى الاسامى (چاپ عكسى, ص٧٢); فهرست السّامى فى الاسامى, از دكتر محمّد دبيرسياقى (ص٤٥, متن و حاشيه); اَلابانه (ضميمه فهرست السّامى فى الاسامى, ص١٠ و٣١; مجموعة الفُرس, دكتر عزيزاللّه جوينى (ص٣٣); تكملة الاصناف (چاپ تصويرى, اسلام آباد, ١٣٦٣ش, ص٥, ١٢٧; و….
(با غره) (ص٦٠٧) در تكملة الاصناف (ص٢٠٨) آمده است: (اَلسِّلعَةُ: … دامغول, يعنى نانغد كه در زير استخوان زنخ پديد آيد و جزوى. (در حاشيه, با خطّ كاتب نسخه (ظاهراً), در كنار (دامغول) نوشته آمده است: (يعنى با غَرَه).
ـ (برنگانچه) (ص٨٠) و (پنگاچه) (ص٨٠) و (پريگانچه) (ص٨٢), صورتهايى از (پنگانچه) است (پنگان/فنجان (كلمه يونانى) « چه (پسوند تصغير). در باب افزوده شدن حرف (ر) به بعضى از كلمه ها ـ كه شاهد فراوان دارد ـ به پژوهش آقاى عبدالرّحمن عمادى در (محيط ادب) (جشن نامه محيط طباطبائى) رجوع شود. (جاورشير) (ص٤٣٤ و٥٥٧ح) نيز, از همين نوع است.
امّا, افكندن صامت دندانى ـ خيشومى (ن) از كلمه, در بعضى از حوزه هاى ادبى رواج داشته است: گمان مندى/گمامندى (مهذّب الاسماء, به كوشش: دكتر مصطفوى, ص٣٤١); و: بنجشك/بجشك (ترجمه تفسير طبرى, به كوشش حبيب يغمايى, ص٤٩٥); زمين رزمى (ترجمه تفسير طبرى, ص٦٩٩) و….
ـ (جِنجَك) (ص٥٩٩); املاى درست اين كلمه, به همين گونه است كه در هدايةالمتعلّمين و تكملة الاصناف (چاپ تصورى, ص٩٣, ١٤٩, ٢٢٨ و…) آمده است. بنابراين, (خنجك) كه در بيشتر مآخذ ضبط گرديده, درست نتواند بود.
ـ (جغزواره) (ص٥٦٦); اين كلمه در تكملة الاصناف, صفحه ٤١ و٢٧٢ و٣٠٢ و… به شكلِ (جغزراوه) ضبط گرديده است.
ـ (جكوده/جكود) (ص٤٢) در فرهنگ عربى به فارسى تكملة الاصناف مى خوانيم (ص٢٠ و٤٢٤) به ترتيب: اَلبِرطيلُ: جكود) و: (اَلمِعوَلُ: جكود سنگ بُر). بنابراين (جكوده/جكود) برابرى است از براى (چكش) و گاه (فَأس) تازى.
(چربوش/چربش) (ص٦٢١); در فارسى وَرارودى و خراسانى, به جاى (چربو) (= چربى), گاهى (چَربُش) به كار مى رود. رجوع شود به:
الابنيه (به تصحيح احمد بهمنيار, انتشارات دانشگاه تهران, ص٨٩, ٩٠, ٢٩١); تكملة الاصناف (ص١١٥, ١٤٥ و٤٨٠); ترجمه تقويم الصّحة (به تصحيح دكتر غلامحسين يوسفى, تهران, ١٣٥٠, ص٤٤, ٥١, ٦٣ح, ٨٠, ٨١, ١٠٨, ١١٤, ١١٥); المصادر (به كوشش تقى بينش, ج٢, ص٢٠٦, ٣٤٦ و٦٨٢); فرهنگ مصادر اللغه (چاپ دكتر جوينى, ص٢٤, ١١٥, ١٤٥, ٣٦٧, ٣٩١ و٥١٩); اَلبُلغَه (به كوشش مينوى, ص١٤١); المستخلص (به تصحيح دكتر درخشان, انتشارات دانشگاه تهران, ١٣٦٥, ص١١٧) و…; كه براى پرهيز از درازنويسى, به همين چند شاهد بسنده مى شود.
ـ (خِم) (ص٦٦١); خِم را مؤلّف تكملة الاصناف, معادل (اَلهِلق) تازى گرفته و چنين توضيح داده است (ص٤٩٣): (اَلهِلقُ: خِم بينى جُن خشك شود.)
(خِنبَه) (ص٢٧٨); اين كلمه در صفحه ٢٧١ به صورت (خنب) و در حاشيه همان صفحه, به شكل (خبه) ضبط شده است. شكل درست و كامل آن (خِنبَه) است كه از استعمال آن در تكملة الاصناف فهميده مى شود. در صفحه ١٤٢ تكملةالاصناف آمده است: (اَلرَّمَصُ: خِنبَه, خشك چشم.) نيز در صفحه ٣٢٣ همان كتاب به معنى (الغَمَص) ديده مى شود.
ـ (خوردى) (ص٧٤١); از جمله مواردى است كه در فارسى ماوراءَالنهرى و گاه خراسانى و سيستانى به جاى (خوردنى) به كار مى رود: تكملة الاصناف (ص١٦٣, ٢٩٩, ٣٢٦, ٤١٨, ٤٣٩ و…); مقدّمة الادب (دانشگاه تهران, ص٣٤٢ و٣٤٣); السّامى فى الاسامى (چاپ تصويرى, بنياد فرهنگ ايران, ص١٧٧, ٢٤٤ و٢٤٥); مهذّب الاسماء (دكتر مصطفوى, ص٦٢, ١٥٨, ٢٣١, ٢٦١, ٢٦٩, ٣٠٢, ٣٠٣); البلغه (مجتبى مينوى, ص٩٣, ٩٧, ١٠٤, ١٤١ و٢٧٣); ديوان ناصر خسرو (به تصحيح مينوى و محقّق, دانشگاه تهران, ص٥٣٢); ديوان سوزنى سمرقندى (١٣٣٨ش, ص٩١ و…).
گفتنى است كه اين كلمه, به صورت (خرديق) معرّب شده است و ابوالنّجم راجز, شاعر تازى زبان, در قرن دوم هجرى گفته است: (وَهاتِ بُرّ أَنتّخِذ خُرديقاً.) (المعرّب, جواليقى, چاپ افست, ص١٢٨).
ـ (خون شاوشاو)/ خون شاو (ص٢٧٤); نگاه كنيد به: تكملة الاصناف (ص١٢٢, ٢٣٤, ٣٠٩, ٣٣١).
ـ (خوش ناك) (ص١٦١ح); على الظّاهر (خوش خاك) درست تواند بود.
ـ (زخيدن) (ص٤١١); در تكملة الاصناف آمده است (به ترتيب, ص١٦٦, ٤٦١, ٤٦٧):
ـ (الزَّخيرُ… زخيدن مرد.) و: (النَحِيطُ: بانگ زخيدن مرد.) و: (اَلَنحّامُ:… زخنده.) مولوى در ديوان شمس (به كوشش فروزانفر, ج٦, بيت ٣٢٠٤٦) (زخيدن) را به معنايى غير از معنى ما نحن فيه به كار برده است.
ـ (زغار) (ص١٦٠); به معنى گِل و خاك است. در اين باره بنگريد به: چهار مقاله, نظامى عروضى, به تصحيح دكتر محمّد معين, ص١٤, ٩٥ و نيز تعليقات.
ـ (زموره) (ص٦١٥); بنگريد به: تفسير نَسَفى, به تصحيح عزيزاللّه جوينى (تهران: انتشارات بنياد فرهنگ ايران, ١٣٥٤ش), ج٢, ص٥٤٤; و تكملة الاصناف, ص١٢٢, ١٢٧, ١٧٠, ٤٦٦ و٤٧٣.
ـ (شاسب) (ص١٥٦); مؤلّف تكملة الاصناف آورده است (ص٦٩): (الحُبَارَى: شاسب.) نيز صفحات: ٩١, ٩٣, ٥٠٠ و….
(شافيدن) (ص٢٤٨ح); اين كلمه به همين صورت كه در حاشيه ضبط گرديده است, درست است. امّا چون كم, به كار برده شده است, غالب فرهنگ نويسان, در باب وجه صحيح آن دچار اشتباه شده اند.
از جمله (عبد الحسين نوشين) در واژه نامك (تهران: ١٣٥٣ ش) شكل درست كلمه را (بافيدن) نوشته است و در اثبات مدّعاى خود, به استدلالى ناموجّه, متوسّل گرديده است. همگان مى دانند كه واژه نامك بهترين فرهنگى است كه تا كنون, براى لغات و اصطلاحات شاهنامه فردوسى تأليف شده است. اين كتاب كه نتيجه سالها تحقيق و مطالعه مؤلّف آن درباره اثر خامه بى نظير فردوسى طوسى است, البّته خالى از زلل و اشتباه نيست ـ و كيست كه كتابى بنويسد و در آن دچار خطا نشود؟ ـ خاصّه, كه زمينه كار (لغت نويسى) باشد.
بارى, نوشين در (واژه نامك) (ص٦٥) مى نويسد: واژه (بافيدن) را عبد القادر [بغدادى] (شافيدن) مى آورد: (شافيدن: سور چمك و لغزيدن معنا سنه در) و همين بيت شاهنامه را به اين شكل نقل مى كند:
(بر آشفت بر خويشتن چون پلنگ
ز شافيدن پاى آمدش ننگ)
(شافيدن) در فرهنگهاى معتبر (لغت فرس, صحاح, جهانگيرى, رشيدى, برهان) نيامده است. فقط در فرهنگ ووْللِرس (شافيدن) از فرهنگ (فارسى ـ تركى) شعورى, با اين بيت ياوه و بى معنى از ابوالمعالى(؟) نقل شده است: شافيدن (لغزيدن) … .
اين اشتباه به فهرست (ولف) نيز راه يافته است. در آن فهرست واژه بافيدن نيامده و به جاى آن در حرف (ش) شافيدن به معنى لغزيدن (SHAFIDAN AUSGLEITEN) آمده و به همين بيت از لغت شهنامه عبد القادر و شاهنامه اشاره شده است.
ظاهراً, وى بر اين عقيده بوده است كه همه لغات و اصطلاحات فارسى در (فرهنگهاى معتبر) آمده است; كه اين نظر, البّته خطايى فاحش است; چه, قريب چند هزار لغت و اصطلاح در كتابهاى فارسى, متعلّق به حوزه هاى ادبى گوناگون, به كار رفته است كه هيچ يك از لغت نويسان, ـ حتى دهخدا و معين ـ آنها را ثبت و ضبط نكرده اند … .
مؤلّف تكملة الاصناف مى نويسد (ص ٤ و ٢٩٤): (ناقَةَُ اَمُونَُ: كه ايمن باشند از سستى وى در رفتن و شافيدن) و نيز: (اَلعَثُورُ: شافنده.) همچنين به (لسان التّنزيل), به تصحيح دكتر محقّق, (ص١٩٠) نگريسته شود.
(شملغ) (ص ١٥٧) مقايسه گردد با تكملة الاصناف, ص ٢٣٣ و ٣٨٠.
(طور طوج) ص ٢٦٢: در فارسى ميانه به شكل (تَسُوكْ) (TASUK) بوده است و در فارسى نو, به صورتهاى گوناگون به كار رفته است. (بنگريد به: مالك و زارع در ايران, ترجمه دكتر منوچهر اميرى, ص ٧٥٥).
(غريفج) (ص٣٤٦) نگاه كنيد به تفسير نَسَفى, به همت عزيز اللّه جوينى, ج ١, ص ٣٦٦, ٣٦٧ و ٤٢٢; تكملة الاصناف, صفحات ٣٥, ٤١, ٤٢, ٧٠, ٧٨, ٨٩, ٢٧٩, ٤٠٨ و …; لسان التنزيل, به كوشش مهدى محقّق, ص١٤٠ و ١٤٨ (= غريفژ); المستخلص مهدى درخشان, (انتشارات دانشگاه تهران, ١٣٦٥, ص ١٠٩).
(غناسيدن) (ص٢٥٥) معادل است با (فخيج) در تازى بنگريد به (تكملة الاصناف, ص ٣٣٠).
(فدرنجك) (ص ٢٤٩). در اين باره, بنگريد به: تكملة الاصناف, ص ٢٠ح و ٣٦٦; نيز براى مترادف ديگر آن ـ سكاجه ـ بنگريد به همان كتاب, ص ٢٤٨, ٢٥٤ و ٧٨١ و مقدّمة الادب, (انتشارات دانشگاه تهران, ١٣٤٢, ج ١, ص ١٦).
(فرخواك) (ص ٢٣٧): مؤلّف تكملة الاصناف مى نويسد (ص٢٣٧): (الشّرحةُ: يك پاره گوشت فرخواك.)
(فُرْغول) ( ـ كارى) (ص١١٧) رجوع شود به: (تفسير پاك) (تهران, چاپ تصويرى, ١٣٤٤, ص ١١); لغت فرس (به كوشش مجتبايى و صادقى, ص ١٧٦); گرشاسب نامه, حبيب يغمائى, ص ٣٩١ و … .
(كُنانه) (ص ٣١= كهنانه) در بعضى از متون قديم به كار رفته است; از آن جمله نگاه كنيد به: تكملة الاصناف, ص ٣٢ , ٧٧, ١٣٧, ١٩٤, ٣٠٤, ٣١١, ٣٤٧, ٣٥٦; تفسير نسفى (به تصحيح دكتر جوينى), ج ١, ص ٣٤١ و ج ٢ ص ٧٢٧; مجّله (يغما) (سال بيست و دوّم, ضميمه شماره ٨), ص ٦; مجلّه (راهنماى كتاب), (سال ١٢, ش ١١ـ ١٢) و … .
(كندشك) (ص١٥٧= گنجشك): مقايسه شود با تكملة الاصناف, ص٢٢١, ٢٣٩, ٢٥٢ و….
(گُرِنج/ گرينج) (ص ١٥٦ ح): حرف اوّل اين كلمه, (كاف فارسى) است, نه كاف تازى; بنابراين مى بايست در ذيل (گ) ضبط مى شد. در فارسى ماوراءَ النهرى عموماً به جاى (برنج) به كار مى رود. بنگريد به: تكلمة الاصناف, ص ٥ و ١٤٠ و نيز (هرمزدنامه) به كوشش ابراهيم پور داود (تهران: ١٣٣١, گفتار در باب برنج, ص ٣٦ و ما بعد; و سندباد نامه (انتشارات آتش), صفحه ٢٩٠, ٢٩١ و … .
(مرغنده) (ص ٣٠٣): برابر است با (اَلبَثْرَةُ) در تازى; به تكملة الاصناف, صفحات ٢٥, ٨٠, ٨٩, ١٢٦ و … رجوع نماييد.
(مورى): در صفحه ٩٠٥ ـ فهرست لغات و تركيبات ـ (مورى) به نقل از نسخه (ف) به معنى (مهره) آورده شده است, كه بى شك نادرست است; زيرا نه (مورى) چنين معنى و مفهومى دارد و نه در كتاب هداية المتعلّمين به چنين معنايى به كار رفته است. (مورى) از كلمات خاصّ (وَرارودى) است. در تكملة الاصناف آمده است (به ترتيب صفحات ٥, ١٣ و ١٣٩): (الاِرْدَبَّةُ: مُورى) و: (البَرْبَخُ: مورى) و (الرّاقودُ: مورى) پس, به معنى (مهره) نتواند بود.
(ناژ) (ص ٨٤): در بعضى از متنهاى ديرينه روز, به كار رفته است; مثلاً: بخشى از تفسيرى كهن, به تصحيح محمّد روشن ( انتشارات بنياد فرهنگ ايران), ص ١٢; ديوان فرّخى, ص٢٢; ديوان سنائى, ص١٠٩٩ ملاحظه گردد.
(ويراستن) (ص ٥٥٢): اين كلمه را نبايد با (ويراستن) كه امروزه معادل TO EDIT انگليسى و ZU HERAUSGEBEN آلانى به كار مى رود, اشتباه كرد; زيرا اين يكى, بر طبق قاعده مى بايست به صورت (گُراشتَنْ) به فارسى نو, در مى آمد; نَه, به شكلِ اصلِ پهلوى آن.
(هربو) (ص ٧٧٠): برابر است با (اَلحَبَقْ) در عربى. رجوع شود به: تكملة الاصناف, ص ٧٧ و ٣٢٩. اثير اخسيكتى نيز گفته است (امثال و حكم, دهخدا, ج ١, ص ٢٠٥):
(اگرچه هربو, چون ضيمران بود در شكل
كجا توان شبه ضيمران به هربو كرد)
*
با آنكه از ابتدا, قصد بر اين بود كه اين يادداشت كوتاه ومختصر باشد; اهميّت موضوع و كتاب, باعث طولانى شدن نوشته گرديد; اگرچه ممكن نشد كه درباب واژه هايى همچون (اندخيدن) (ص ٥١٧) و (سركا) (ص ٢١١) و (آلج) (ص ٤٠٩) و (ستيخ) (ص ٧٣٢) و يا (آبزن) (ص ١٧٦) بيشتر بررسى شود.
با اينهمه, در پايان اين يادداشت, به ناگزير, نكته اى گفتنى است و آن, اين است كه مصحّح محترم در صفحه بيست و سه مقدّمه ـ معرّفى مؤلّف و كتاب ـ در باب (اولى تر) نوشته است:
(با آنكه كلمه (اولى) افعل تفضيل است و بى افزودن (تر) علامت صفت تفضيلى فارسى, معنى صفت تفضيلى را بيان مى كند, در كتاب (هدايه) در دو مورد اين كلمه به شكل (اولى تر) استعمال شده است. البّته بعضى از فصحاى فارسى زبان نيز در قرنهاى بعد كلمه (اوليتر) را به كار برده اند ولى دو شاهد فوق در رديف قديمى ترين موارد استعمال اين كلمه در آثار مكتوب زبان فارسى قرار دارد.)
بايد بر گفته مصحّح كتاب افزود كه فصحا و بلغاى زبان فارسى ـ كه غالباً در زبان و ادبيّات عربى هم استاد بوده اند و سخنان و گفته هاى فصيح و بليغ آنها, بر غناى گنجينه ادبيّات تازى, بسيار افزوده است ـ همه وقت رعايت اصل مهمّ استقلال زبان فارسى را مدّ نظر داشته اند و هيچگاه قواعد صرف و نحو عربى را بر كلمات و جمله هاى فارسى حاكم نساخته اند.
از جمله اين موارد (اولى تر) و (اولى ترين) است بنگريد به: مجلّه (رشد), آموزش ادب فارسى (سال هفتم, تابستان ـ پائيز ٧١, شماره مسلسل ٢٩ ـ ٣٠), ص ٧٤ و ما بعد.
هر كس كه مقدّمات صرف زبان تازى را آموخته باشد; مى داند كه كلمه (اولى) (OWLه) در عربى, صيغه افعل التفضيل است از (ولى, يلى) كه (مثال واوى) و (لفيف مفروق) خوانده مى شود. به معنى: صواب تر, سزاوارتر; از اين رو, على الظاهر, افزودن پسوند (تر) و (ترين) به آن نادرست مى نمايد.
امّا زبان فارسى, قواعد مخصوص به خود دارد و كلمات (دخيل) نيز محكوم قواعد فارسى هستند. حتّى در بعض موارد ـ مانند: ما نحن فيه ـ در بعضى از نسخ خطّى, در زير لامِ اولى, كسره منحرف مى گذاشته اند و تلّفظ كلمه را تغيير مى داده اند تا از صورت (افعل التّفضيل) عربى بودن هم, خارج گردد. براى نمونه, بنگريد به: كليله و دمنه, به كوشش مجتبى مينوى, ص ٢٨٣ح و ٣٧١ح. ظاهراً, كهن ترين متن فارسى ـ پيش از هداية المتعلّمين ـ كه (اولى تر) در آن به كار رفته است; ترجمه تفسير طبرى است (به همت حبيب يغمائى, از سلسله انتشارات دانشگاه تهران, ج ١, ص ١٢٨ و ج ٢, ص ٣٧٨) كه دست كم, بيست سالى قبل از كتاب (اخوينى) نوشته شده است.