نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١ - سرمقاله

سرمقاله

سرمقاله

(كَانَ النَّاسُ أُمَّهً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنذِرِينَ وَ أَنزَلَ مَعَهُمُ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فِيَما اخْتَلَفُواْ فِيهِ)؛

مردم امّت يگانه‌اي بودند، پس خداوند پيامبران را به عنوان بشارت‌دهندگان و بيم‌دهندگان برانگيخت و با آنان كتاب [خود] را به حق فرو فرستاد تا ميان مردم در آنچه با هم اختلاف داشتند، داوري كنند. (بقره: ٢١٣)

طبق آيه شريفه فوق، جامعه بشري در نخستين مرحله حيات، امّت واحدي بوده؛ يعني انسان بر اساس گرايش فطري خود، خواهان زندگي اجتماعي است. از اين‌رو، علماي علم‌الاجتماع گفته‌اند: آدمي مدني بالطبع است. اما عواملي چند همواره وحدت اجتماعي را تهديد مي‌كنند كه آيه شريفه بدان‌ها اشاره دارد.

به نظر مرحوم علّامه طباطبائي[١] اختلاف نخست ناشي از تعارض مطالبات آدميان در بهره‌وري از مزاياي حيات دنيوي است كه خود ريشه در فطرت بشر دارد. لازمه حل اين اختلاف، وضع قوانين در جهت رفع تعارض در بهره‌وري از مزاياي حيات است. اين مهم در قالب دستورات ديني و ارسال رسل و انزال كتب صورت پذيرفته است، به گونه‌اي كه اگر جوامع بشري از دستورات شريعت آگاه شوند و از داوري‌ها و احكام پيشوايان دين به عنوان مفسّران و مأموران اجراي شريعت پي‌روي نمايند و در كسب موقعيت‌ها و منافع دنيوي، آنان را مرجع و ملجأ حل اختلاف قرار دهند و در برابرشان تسليم شوند، به يقين ريشه اختلاف نخست از ميان برداشته خواهد شد.

اما اختلاف دوم ناشي از عزم آدميان بر تجاوز از حدود شريعت و ضوابط ديانت است. از اين‌رو، كريمه مزبور در ادامه مي‌فرمايد: (وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاَّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَيِّنَاتُ بَغْيا بَيْنَهُمْ) (بقره:٢١٣)، جز كساني كه [كتاب] به آنان ارائه گرديد [و دلايل روشن بر آنان آمد]، ولي به خاطر ستم [و حسدي] كه در ميانشان بود، [احدي] در آن اختلاف نكرد؛ يعني عده‌اي از مردم پس از آگاهي از راهكارهاي بر حق حل منازعات، صرفا به خاطر زياده‌خواهي، هواپرستي، رشك و حسد به همگنان خود، نمي‌خواهند منازعات به طور عادلانه فيصله يابند، بلكه تنها مي‌خواهند به اهداف تجاوزكارانه خويش برسند. اين‌گونه افراد هرگز دين و پيشوايان حق را مرجع حل اختلاف نمي‌دانند، بلكه تا آنجا با آن‌ها همراهند كه در جهت تحقق منويّاتشان حكم كنند.

با نگاهي گذرا به تاريخ صدر اسلام، به وضوح مشاهده مي‌كنيم اصل اختلاف همواره در دوران نبي اكرم(ص) و حكومت اميرمؤمنان(ع) به عنوان يك امر گريزناپذير وجود داشت. تا زماني كه مسلمانان قرآن و پيامبر(ص) و حضرت علي(ع) را به عنوان فصل‌الخطاب در حل اختلافات مي‌شناختند و عملا بدان‌ها ملتزم بودند همواره جامعه اسلامي در حال رشد و تعالي بود. اما از زماني كه نطفه اختلافات نوع دوم ـ يعني اختلافاتي كه از سر خودكامگي و منيّت ـ منعقد گرديد و عده‌اي براي رسيدن به خواسته‌هاي خود، مرزهاي قرآن و ديدگاه پيامبر(ص) و حضرت علي(ع) را درنورديدند، بدبختي‌ها و فلاكت‌ها به جامعه اسلامي روي آوردند و انسان‌هاي سفله بر مردمان والا و شايسته سيطره يافتند. نخستين بار عده‌اي از مسلمانان در مسئله جانشيني پيامبر(ص) با آن بزرگوار به لجاجت برخاستند و خود رسما علت آن را رشك بر اميرمؤمنان شمرده، گفتند: قريش برنمي‌تابد كه رسالت و خلافت هر دو در ميان بني‌هاشم باشند. در پي اين مخالفت، روز به روز فقر و فساد و تبعيض در جامعه بيشتر رواج يافت و فسّاق و فجّار بر مردم مسلّط گرديدند، تا آنكه سرانجام، فرياد مسلمانان در نيمه دوم خلاف عثمان بلند شد و انقلاب عليه عثمان به قتل خليفه منجر گرديد.

اما پس از عثمان، تا زماني كه ياران حضرت علي(ع) در پي‌روي از نظر آن بزرگوار در اختلافات سياسي و اجتماعي هم‌دل و هم‌رأي بودند، حضرت جامعه را به سمت خير و صلاح پيش مي‌برد؛ همان‌گونه كه در جنگ جمل و نهروان، خطر بزرگ زياده‌خواهي و كج‌فكري و تحجّرگرايي را از جامعه دفع كرد. اما هر جا در تصميم‌سازي‌هاي جامعه آرائشان مختلف شد و داوري اميرمؤمنان را نپذيرفتند، جام شكست زهرآلودي را نوشيدند. يكي از نمونه‌هاي عبرت‌انگيز آن، ماجراي عزل قيس‌بن سعدبن عباده و پيامد تلخ آن به شمار مي‌آيد.

قيس، كه فردي زيرك و سياست‌مدار و كارآزموده بود،[٢] از سوي حضرت علي(ع) به فرمانداري سرزمين مصر منصوب شد. از آنجايي كه بيم حمله دو سويه حضرت علي(ع) از عراق و قيس از مصر به طرف شام، معاويه را مضطرب نموده بود، او طرح فريفتن قيس از طريق وعده حكومت عراق و حجاز را در دستور كار خود قرار داد. ولي قيس مكر او را با مكر پاسخ داد و سرانجام از جذب قيس نوميد گرديد.[٣] ولي معاويه با استناد به نامه‌اي جعلي به مردم اعلان نمود قيس از قتل عثمان تبرّي جسته و عزم پيوستن به نيروي‌هاي شام كرده است.[٤] اين شايعه جوّ شديد بي‌اعتمادي نسبت به قيس در جامعه ايجاد كرد، به طوري كه حضرت علي(ع) در دفاع از او فرمود: «من قيس را مي‌شناسم. قسم به خدا او خيانت نمي‌كند، اما مردم گفتند: ما جز به عزل او راضي نمي‌شويم.»[٥]

سرانجام، با اصرار مردم، حضرت، قيس را، علي رغم ميل خود، عزل و به جايش محمّدبن ابي‌بكر را به حكومت مصر منصوب كرد. اما بعدها معلوم شد پيش‌بيني حضرت صحيح بود؛ چرا كه از يك سو، قيس نه تنها به معاويه ملحق نشد، بلكه بار ديگر به حضرت پيوست و در صفّين با معاويه جنگيد و از ديگر سوي، مصر توسط شورش مخالفان داخلي و حمايت معاويه و عمروبن عاص از قلمرو حكومت اميرمؤمنان جدا شد.

آري، هرگاه مسلمانان در اثر برتري‌طلبي و زياده‌خواهي، دين و رهبران راستين آن را از داوري در اختلافات باز داشتند و خودمختارانه در عزل و نصب‌هاي جامعه اسلامي وارد شدند، هرگز اختلافشان به خير و صلاح فيصله نيافت، بلكه جامعه را آبستن سلطه خودكامگي و ظهور بي‌عدالتي و ظلم و فساد نمودند و سرانجام، عزّتشان بر باد رفت.

پي‌نوشت‌ها


[١] ـ سيد محمدحسين طباطبائي، الميزان، ج٢، ص١١١، ذيل آيه ٢٣١بقره.

[٢] ـ ابن اثير، اسدالغابه، ج ٤، ص٤٢٥.

[٣] ـ بلاذري، انساب‌الاشراف، ج٢، ص٣٩١ / ثقفي، الغارات، ص ١٣٣.

[٤] ـ بلاذري، ص٣٩١.

[٥] ـ همان، ص ٤٠٥.