نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١ - سرمقاله

سرمقاله


عقل و متون دينى

كتاب، سنّت و عقل هر سه از منابع دينىِ ما محسوب مىشوند. يكى از سؤالات مهم در حوزه مسائل دينپژوهى اين است كه مراد از «عقلِ منبع» چيست و اين عقل، عقلِ كيست؟! مراد از كتاب، معلوم و مشخص است يعنى قرآن. و مراد از سنت نيز مجموعه احاديث و اخبارى است كه از قول و فعل و تقرير معصومان(عليهم السلام) حكايت مىكنند. ايندو يعنى كتاب و سنّت، امورى هستند كه به ما مربوط نمىشوند و از آنِ ما نيستند و لذا نمىتوانيم بگوييم: «كتابِ ما» و «سنّت ما»! اما در مورد «عقل» چنين نيست و ما ادعا مىكنيم كه «عقل» داريم و لذا تعبير «عقلِ ما» تعبير درستى است و از قضا هر فردى مدعى است كه من داراى قوّه «عقل» هستم و لذا تعبير «عقل من» تعبير غلطى نيست!

حال مسأله اين است كه مراد از «عقل» در كنار «كتاب و سنّت» عقل كيست؟ در حالىكه هرگز اين سؤال را مطرح نمىكنيم كه مراد از «كتاب»، كتاب كيست و يا مراد از «سنّت»، سنّتِ كيست! روشن است كه مراد از «كتاب» كتابِ خداست و مراد از سنّت، سنتِ معصوم(عليه السلام)است. اين سؤال و مشكل، وقتى حساستر و پيچيدهتر مىشود كه به اين نكته توجه نماييم كه فهمِ ما از كتاب و سنّت، غير از خود كتاب و سنّت است و به خودِ ما مربوط مىشود و لذا تعبير «فهم من» نيز تعبير درستى است. برخلاف تعبير «كتاب و سنّت من» كه تعبير غلطى است. درستى دو تعبير «فهم من» و «عقل من» حاكى از اين نكته است كه ايندو غير از كتاب و سنتاند. از سويى، هركس بخواهد به كتاب و سنت برسد جز از مسير «فهم» نمىتواند عبور كند; چرا كه هيچ كس نمىتواند ادعا كند كه كتاب همانگونه كه بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)وحى شد، بر من نيز وحى مىشود و يا سنت همانگونه كه در نفسِ معصوم(عليه السلام) معلوم است، بر من نيز معلوم و آشكاراست! از سويى، «فهم» اعم از «عقل» است و در مواردى جز عقل نيست. در نتيجه، در بسيارى از موارد، فهمِ كتاب و سنّت چيزى جز به كارگيرى عقل در فهم ايندو نيست و اگر عقل را به معناى مطلقِ ادراكِ انسانى ـ طبق يك اصطلاح عام ـ بگيريم، هميشه فهم كتاب و سنّت با «عقل» است! يعنى منبعيّت كتاب و سنّت براى ما وقتى است كه از مجراى عقل عبور كنند تا ما آنها را بفهميم و الاّ كتاب و سنّتى كه مفهوم نباشند، حجيّت و منبعيتى براى ما ندارند. اينجاست كه مسأله شناخت و تعريفِ «عقل» به عنوان يكى از منابع فقه و دينشناسى حساسيت و اهميت بيشترى پيدا مىكند; چرا كه مسيرِ فهم متون دينى است و كتاب و سنّت هم اگر بخواهند فهميده شوند بايستى از اين مسير بگذرند و با اين تحليل مىتوان گفت كه نهايتاً دين و فقه، يك منبع اساسى و نهايى بيشتر ندارد و آن «عقل» است!

طرح اينگونه سؤالاتومباحث، ضرورت پرداختن به مباحث هرمنوتيكوتفسير متوندينى در حوزه علماصول را دوچندانمىكند. از آنجا كه فقه و دينشناسى ما عمدتاً بر پايه متون دينى استوار است و ما بيشتر «متون محور» هستيم تا «مفسّر محور»، از اينرو لازم و ضرورى است كه مدرسان اصول در حوزههاى علميه، به ويژه در سطح خارج، به اينگونه مباحث بپردازند و به نقد و بررسى آراء و انظار همت گمارند.

امروزه ضرورت تام دارد كه به نقدها و ديدگاههاى كسانى همچون ابوريه در «اضواءٌ على السنّة المحمدّية» توجه تام شود و نيز افكار كسانى چون «شيخ محمد عبده» مورد نقد و بررسى قرار گيرد و سخنان مفسرانى همانند رشيد رضا در «المنار» مورد مداقه بيشتر واقع شود. جاى شگفتى است كه اصحاب حديث اينهمه به بحثهاى سندى و نقد و بررسى اسناد متون مىپردازند اما از بحثها و نقدهاى دلالى و متنى غافلند. «دارالحديث» بايد مكانى باشد كه هم به مدلول و مفهوم روايات و احاديث بپردازد و هم به اسناد و مدارك آنها. امروزه كسانى همچون «حسن حنفى» تلاش وافرى براى استفاده از دانشهاى جديد جهت تعريف متدهاى نوين در نقد عقلى احاديث و روايات دارند. او در مقاله «من نقد السند الى نقد المتن» معتقد است كه نقد عقلى روايات و اخبار بايستى در دو مرحله انجام گيرد: دخالت عقل در علوم نقلى محض ـ تبديل علوم نقلى محض به علوم عقلى محض. وى مىگويد نمونه اين كار در علم كلام و اصول فقه و عرفان صورت گرفته و اينك جا دارد كه در حديث و تفسير و فقه و سيره نبوى نيز صورت گيرد. حركت از نقد سند به سوى نقد متن از ديدگاه «حسن حنفى» به معناى كوشش براى تبديل علم حديث به علمى «عقلى ـ نقلى» با استفاده و بهرهگيرى از علوم انسانى و اجتماعى جديد از قبيل زبانشناسى، ادبيات، فلسفه، روانشناسى، اقتصاد، حقوق، سياست و... است.[١] به نظر مىرسد، صاحبنظران و كارشناسان معارف اسلامى ضرورتاً مىبايست به اين مهم بپردازند و ديدگاههاى خود را در اين زمينه روشن كنند. والسلام

سردبير


  • پى‌نوشت
  • [١]- نگاه كنيد به: رواقانديشه، ش ١٢، ص ٨١.