نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ١٠ - المحتويات

نقش علم صرف در دستيابى به قرائت صحيح

معرفت سال بيست و دوم ـ شماره ١٨٧ ـ تير ١٣٩٢، ٦٧ـ٧٤

 

احمد طاهرى نيا[١]

چكيده

برخى از آيات قرآن به گونه هاى مختلف قرائت شده است كه طبق ديدگاه صحيح منطبق با روايات اهل بيت عليهم السلام، يكى از آنها صحيح و بقيه غيرصحيح است. شناخت قرائت صحيح از طريق معيارهاى مشخص شده براى تفسير درست قرآن و تلاوت صحيح آن لازم است. يكى از علومى كه مى تواند در اين امر نقش آفرين باشد علم صرف است. مقاله حاضر با روش تحليلى ـ توصيفى و با هدف نشان دادن نقش دانش صرف در دستيابى به قرائت صحيح، به بررسى برخى از قرائت هاى اختلافى قرآن پرداخته و با بيان موافقت و عدم موافقت آنها با قواعد علم صرف، به اين نتيجه رسيده است كه علم صرف مى تواند در برخى از قرائت هاى اختلافى در تعيين، ترجيح يا در تساوى برخى از قرائت ها نقش آفرين باشد.


[١] مربى گروه تفسير و علوم قرآنى مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى قدس سره. [email protected]

دريافت: ١٠/ ٢/ ٩١ پذيرش: ٥/ ١٢/ ٩١


مقدّمه

قرآن يكى است و به يك قرائت نازل شده است؛ بنابراين، در آياتى كه قرائت هاى متعدد دارد، يك قرائت صحيح و ساير قرائت ها، غيرصحيح خواهد بود. دانشمندان علم قرائت براى به دستيابى به قرائت صحيح قرآن در مورد قرائت هاى اختلافى، معيارهاى متعددى ذكر كرده اند كه يكى از آنها موافقت با قواعد عربى است. بخشى از قواعد كلمات عرب در علم صرف بيان شده است و ازاين رو، يكى از علومى كه مى تواند فى الجمله در شناخت قرائت صحيح نقش آفرين باشد، علم صرف است. بحث ما در مقاله پيش رو، بررسى قرائت هاى اختلافى، و موافقت يا عدم موافقت آنها با قواعد علم صرف براى رسيدن به قرائت صحيح از طريق اين معيار است.

با بررسى هايى كه در ارتباط با اين موضوع در كتاب ها و مقالات صورت گرفت، اثر تحقيقى در قالب كتاب، و يا بخشى از كتاب، به دست نيامد. در كتاب هاى علوم قرآنى مثل البرهان فى علوم القرآن (زركشى، ١٣٧٦، ج ٢، ص ٣٧٣) و الاتقان فى علوم القرآن (سيوطى، ١٩٩٨م، ج ٤، ص ٢٢٧) و كتاب روش شناسى تفسير قرآن (بابايى و ديگران، ١٣٧٩، ص ٣٣٩ـ٣٤٤) فقط به اصل نقش آفرينى علم صرف در تفسير قرآن اشاره شده است، اما در خصوص نقش آفرينى آن در قرائت مطلبى نيامده است. ازاين رو، به نظر مى رسد در زمينه نقش علم صرف در دستيابى به قرائت صحيح قرآن، تحقيقى صورت نگرفته است. نبود اثر تحقيقى در اين زمينه و لزوم شناخت قرائت صحيح در مورد قرائت هاى اختلافى از طريق قواعد علوم عربى، نشانگر ضرورت پرداختن به اين پژوهش است.

سؤال اصلى تحقيق عبارت است از: نقش علم صرف در دستيابى به قرائت صحيح چگونه است؟

سؤال هاى فرعى نيز از اين قرارند: ١. آيا علم صرف در تعيين يك قرائت از قرائت هاى متعدد نقش دارد؟ ٢. آيا علم صرف در رد برخى از قرائت ها نقش آفرينى دارد؟ ٣. آيا مى توان با قواعد صرف، برخى از قرائت ها را ترجيح داد؟

در اين پژوهش، ضمن بررسى انواع نقش آفرينى علم صرف در دستيابى به قرائت صحيح، بيان كرده ايم كه بررسى قرائت هاى اختلافى از طريق قواعد علم صرف و انطباق و عدم انطباق با آن، گاه در تعيين يك قرائت، و زمانى در ترجيح يك قرائت نقش آفرين است و در مواردى مفيد تساوى قرائت هاست.

مفهوم شناسى
١. علم صرف

«صَرْف» مصدر ثلاثى مجرد، به معناى جابه جايى، تغيير و زيرورو كردن (ابن منظور، بى تا، ماده صرف؛ فيروزآبادى، بى تا، ماده صرف ؛ زبيدى، بى تا، ماده صرف) و در اصطلاح علوم عربى، علمى است كه از ساختار كلمات عرب (استرابادى، ١٤٠٢ق، ج ١، ص ١)، حروف اصلى و زائد واژگان، صحت و اعتلال حروف (ابن مالك، ١٤٢٢ق، ص ٥٨)، تغييرات كلمات به هدف تكثير كلمه و توليد معنا يا تسهيل در تلفظ بحث مى كند (ابن هشام انصارى، ١٩٧٩م، ج ٤، ص ٣٦٠؛ جرجانى، ١٤٠٧ق، ص ٢٦). بنابراين، موضوع علم صرف «كلمه متصرف» است كه شامل افعال و اسامى مشتق مى شود نه حروف و اسم هاى جامد.

٢. قرائت

قرائت از ماده «قرأ» يا «قرى» به معناى جمع و اجتماع (ابن فارس، ١٤١٠ق، ماده قرأ؛ جوهرى، ١٤٠٧ق، ماده قرأ)، خواندن و تلفظ كردن كتاب، قرآن (ابن منظور، بى تا، ماده صرف) و غير آن است (ابن القطاع، ١٤٠٣ق، ماده قرأ) قرائت در اصطلاح علوم قرآن، عبارت است از خواندن الفاظ قرآن كريم به كيفيتى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خوانده و يا در حضور ايشان، خوانده شده و حضرت آن را تأييد كرده است (فضلى، ١٩٨٠م، ص ٥٦). اين واژه گاهى در مورد «علم قرائت» نيز به كار رفته است، چنان كه تهانوى در تعريف قرائت گفته است: «قرائت علمى است كه در آن از صورت هاى نظم كلام خداى تعالى از جهت وجوه اختلافات متواتره بحث مى شود» (طاش كبرى زاده، بى تا، ج ٢، ص ٦). مقصود ما از «قرائت» تلفظ الفاظ قرآن كريم به گونه تلفظ رسول خدا صلى الله عليه و آله است نه به معناى علم قرائت.

٣. قرائت هاى سبعه

در مقطعى از تاريخ قرآن، در شهرهاى مكه، مدينه، كوفه، شام و بصره، افرادى به قرائت قرآن اشتغال داشتند و در اين امر متخصص بودند و ساير مردم در قرائت از آنان پيروى مى كردند. كثرت اين افراد و اختلاف آنها در قرائت برخى از كلمات، سبب پيدايش قرائت هاى متعدد در قرآن شد (سيوطى، بى تا، ج ١، ص ٢٥١). تا اينكه در قرن چهارم ابن مجاهد كه خود از قاريان و متخصصان اين رشته بود، هفت قرائت معروف و مشهور آن زمان را، از ميان مهم ترين شهرهاى اسلامى، معتبر دانست (شهيد ثانى، ١٤١٦ق، ج ٨، ص ١٨١؛ صبحى، ١٩٩٠م، ص ٢٤٧). اين گروه به «قراء سبعه» معروف شدند. در زمان هاى بعد سه نفر ديگر به آنها افزوده شد و تعداد قراء به ده تن افزايش يافت.

مفسّران و دانشمندان علوم قرآنى در ارتباط با قرائت هاى سبعه ديدگاه هاى مختلفى دارند. برخى قايل به تواتر و اعتبار همه قرائت هاى سبعه هستند (آلوسى، بى تا، ج ٨، ص ٣٣؛ ابن عاشور، ١٤٢٠ق، ج ٧، ص ٧٧)، گروهى به تواتر قرائت هاى سبعه اعتقادى ندارند، اما همه را معتبر مى دانند (شوكانى، ١٤١٤ق، ج ١، ص ٤٨٠) و دسته سوم فقط يكى از قرائت ها را قرائت پيامبر صلى الله عليه و آلهو معتبر مى دانند و ساير قرائت ها را نشئت گرفته از اجتهاد قراء (خوئى، ١٣٩٥ق، ص ١٥١) يا منقول به خبر واحد و غيرمعتبر مى دانند (جزائرى، ١٤١٧ق، ج ١، ص ٥٣١؛ خوئى، ١٣٩٥ق، ص ١٥٢). اين ديدگاه، قابل استفاده از روايات اهل بيت عليهم السلام(كلينى، ١٣٦٥، ج ٢، ص ٦٣٠؛ مفيد، ١٤١٤ق، ص ٨٦) و نظر علماى شيعه است. در نتيجه، قرائت قرآن به دو قسم صحيح و غيرصحيح قابل تقسيم است و ضرورت دارد مفسّر قرآن در اولين قدم، قرائت صحيح را شناسايى كرده و بر اساس آن قرآن را تفسير كند.

اختلاف قرائات و گونه هاى نقش آفرينى علم صرف در قرائت قرآن

اختلاف قراء در قرائت كلمات به گونه هاى متفاوتى است (زركشى، ١٣٧٦، ج ١، ص ٣١٨)؛ مانند اختلاف در قرائت «زَيَّن» در آيه «وَكَذَلِكَ زَيَّنَ لِكَثِيرٍ مِنَ الْمُشْرِكِينَ قَتْلَ أَوْلاَدِهِمْ شُرَكَآؤُهُمْ» (انعام: ١٣٧) كه مربوط به حركت بنايى كلمه مى باشد (ابن مجاهد، ١٤٠٠ق، ص ٢٧٠) و اختلاف در قرائت «ارجلكم» در آيه «وَامْسَحُواْ بِرُؤُوسِكُمْ وَأَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَينِ»(مائده: ٦) كه به حركت اعرابى ارجل مربوط مى شود (طبرسى، ١٣٧٢، ج ٣، ص ٢٥٢). گاهى اختلاف در كم و زيادى برخى از حروف يا كلمات است؛ مانند آيه «وَقَالَ مُوسَى رَبِّي أَعْلَمُ بِمَن جَاء بِالْهُدَى» (قصص: ٣٧) كه برخى بدون «واو» «قَالَ مُوسَى رَبِّي»قرائت كرده اند (همان، ج ٧، ص ٣٩٦). گاهى اختلاف در يك كلمه مى باشد؛ مثل «كَالْعِهْنِ الْمَنفُوشِ» (قارعه: ٥) كه برخى «كالصوف المنفوش» قرائت كرده اند (ابن عطية، ١٤١٣ق، ج ٥، ص ٥١٧). زمانى نيز در جابه جايى كلمه است؛ مثل اينكه برخى آيه «وَجَاءتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ» را «جائت سكرة الحق بالموت» خوانده اند (طبرسى، ١٣٧٢، ج ٩، ص ٢١٤).

نقش علم صرف در دستيابى به قرائت صحيح، فقط در آن دسته از قرائت هايى است كه اختلاف آنها در حركات بنايى و در ساختمان كلمات و مربوط به امورى است كه در حيطه علم صرف است نه در اختلاف در حركت اعرابى، يا كم و زيادى كلمات و... .

همچنين نقش آفرينى علم صرف در دستيابى به قرائت صحيح، ويژه آن دسته از قرائت هايى است كه نقل صحيحى بر تعيين يكى از آنها وجود ندارد؛ زيرا با وجود نقل صحيح، همان قرائت متبع است و جايى براى بحث از نقش علم صرف در آن قرائت نخواهد بود. بنابراين، اگر مفسّر به هر علتى در موارد اختلاف قرائت به نقل معتبرى كه قرائت صحيح را معرفى كند برخورد نكرد و نتوانست از اين راه قرائت صحيح را شناسايى كند، مى تواند فى الجمله از طرق ديگر كه يكى از آنها بررسى قرائت ها از نظر قواعد صرفى است به قرائت صحيح نزديك يا از قرائت غيرصحيح دور شود.

قرآن شريف، علاوه بر اينكه در بعد معنايى و بيانى معجزه است، در نوع و ساختار صرفى كلماتش نيز معجزه است. ازاين رو، در ميان قرائت هاى اختلافى، قرائتى كه برخلاف قواعد صرف باشد، قرائت صحيح نبوده، مردود و در برخى موارد مرجوح خواهد بود. اكنون گونه هاى مختلفى از نقش آفرينى علم صرف در قرائت قرآن را با ذكر نمونه، بيان مى كنيم.

١. تعيين قرائت

در مواردى كه كلمه اى دو گونه قرائت داشته و يكى از قرائت ها مخالف با قواعد مسلم علم صرف باشد، آن قرائت صحيح نبوده و قرائت ديگر به عنوان قرائت صحيح متعين خواهد بود. براى نمونه، قرائت كلمه «معايش» در آيه «وجَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايشَ»(اعراف: ١٠؛ حجر: ٢٠) را از لحاظ صرفى بررسى مى كنيم.

كلمه «معايش» دو گونه قرائت شده است. اكثر قريب به اتفاق قراء سبعه، آن را «معايش» (به ياء صريح) قرائت كرده اند، اما نافع از قراء سبعه و برخى مثل اعمش و اعرج، «معائش» (به همزه) قرائت كرده اند (ابن مجاهد، ١٤٠٠ق، ص ٢٧٨؛ الدمياطى، ١٤١٩ق، ج ١، ص ٢٨٠). تفاوت دو قرائت در تبديل «ياء» معايش به همزه و عدم آن است. براى دستيابى به قرائت صحيح از ميان اين دو قرائت، قاعده صرفى ابدال ياء به همزه را بررسى مى كنيم.

قاعده صرفى: اگر حرف سومِ اسمى، مد و زائد باشد، در جمع شبيه مفاعل، به همزه تبديل مى شود؛ مثل رساله و رسائل، عجوز و عجائز، صحيفة و صحائف. اما اگر مد نباشد؛ مثل جدول و قسور، يا زائد نباشد؛ مثل اسوَد و مقال، در جمع تغييرى نكرده و به حالت خود باقى مى ماند. بنابراين، حروف عله در جمع كلمات يادشده به حالت مفرد خود باقى مانده و «اسوَد» و «مقال» به اساود و مقاول و «جدول» به جداول جمع بسته مى شود (غلايينى، ١٤٢٨ق، ص ٢٢٨).

معايش از ريشه «عيش»، جمع معيشه است. حرف سوم معيشه، عله، اصلى و متحرك است؛ زيرا در اصل «مَعْيشَة» بر وزن مَفْعِله بوده است (ابن كثير دمشقى، ١٤٢٠ق، ج ٣، ص ٣٩٠). بنابراين، حرف سوم معيشه (ياء)، در جمع مفاعل، به همزه تبديل نمى شود. ازاين رو، مفسّران و دانشمندان نحوى، قلب «ياء» به همزه در كلمه معايش را لحن (طوسى، بى تا، ج ٤، ص ٣٥٤)، غلط (ابن عادل دمشقى، ١٤١٩ق، ج ٩، ص ٢٥) و خطا (زمخشرى، بى تا، ج ٣، ص ٣٠٦) دانسته اند. در نتيجه، قرائت معايش به ياء صريح، مطابق با قياس صرفى، و قرائت معائش به همزه، خلاف قاعده صرفى و غيرفصيح است (الاخفش الاوسط، ١٤٢٤ق، ص ٤٣٠) و حمل قرآن بر آن نادرست و قرائت معايش به ياءِ صريح، صحيح و متعين است.

٢. ترجيح قرائت

در مواردى كه يكى از دو قرائت، مطابق با قاعده مشهور و ديگرى خلاف آن است، از نظر صرفى، قرائت مطابق با قاعده مشهور، راجح و نزديك تر به قرائت صحيح است. براى نمونه، قرائت هاى مختلف كلمه «اُسارى» را در آيه «وَإِنْ يأْتُوكُمْ أُسارى تُفادُوهُمْ»(بقره: ٨٥) از نظر قواعد صرف، بررسى مى كنيم.

كلمه «اُسارى» در اين آيه، دو گونه قرائت شده است. قراء سبعه، بجز حمزه، اُسارى بر وزن فُعالى، و حمزه و برخى از قراء ديگر، اَسْرى بر وزن فَعْلى قرائت كرده اند (ابن مجاهد، ١٤٠٠ق، ص ١٦٤؛ الدمياطى، ١٤١٩ق، ج ١، ص ١٨٤). اختلاف دو قرائت در اين است كه جمع «اسير» در استعمال عرب، «اَسْرى» بر وزن «فَعْلى» يا «أُسارى» بر وزن «فُعالى» است.

توجيه قرائتِ اَسْرى اين است كه در لغت عرب هر فعلى كه وصف باشد و بر درد، آفت و مرض دلالت كند، جمعش بر وزن «فَعْلى» است؛ مانند مريض و جريح كه جمعشان به ترتيب مرضى و جرحى است. در نتيجه، «اسير» نيز كه بر وزن فعيل و بر آزار و اذيت صاحبش دلالت دارد، جمعش اسرى است. برخى از مفسّران، اين جمع را براى فعيل، قياسى تر از فُعالى دانسته اند (طبرسى، ١٣٧٢، ج ١، ص ٣٠٢؛ ابن عادل دمشقى، ١٤١٩ق، ج ٢، ص ٢٥١).

قرائت «أُسارى» دو گونه توجيه شده است. برخى، جمع اسير (مثل قُدامى جمع قديم) و برخى، جمع اَسْرى دانسته اند كه در اين صورت، جمع الجمع (همان) خواهد بود؛ زيرا اسارى جمع اسرى و اسرى جمع اسير است. براى دستيابى به قرائت صحيح در كلمه «اسارى» در اين آيه، دو هيئت فَعْلى و فُعالى را از نظر صرفى بررسى مى كنيم.

بررسى صرفى هيئت فَعْلى و فُعالى: «وزن فُعالى» در لغت عرب، ميان اسم، وصف و جمع مكسر مشترك است. اسم مثل حُبَارى و سُمانَى (سيوطى، ١٩٩٨م، ج ٢، ص ١٢٣) كه نام دو پرنده است؛ وصف مثل عُلاَدَى به معناى شتر فربه؛ و جمع مكسر مثل كسالى (ابن سيده المرسى، ١٤١٧ق، ج ٤، ص ٤١٩؛ عباس، بى تا، ج ٤، ص ٥٥٣). جمع مكسر از اين وزن براى اوصافى به كار مى رود كه مذكر آنها بر وزن فعلان و مؤنث آنها بر وزن فعلى باشد؛ مثل سكران و سكرى يا عطشان و عطشى كه جمع مكسر آن سُكارى و عُطاشى است (مرادى، ١٤٢٨ق، ج ٣، ص ١٤٠٨؛ ابن سراج نحوى، ١٩٨٨م، ج ٣، ص ٢٤). البته ابن حاجب، جمع اين گونه اوصاف را به فُعالى فراوان دانسته و گفته است: اين جمع غالبى نيست و جمع غالبى آن بر وزن فِعال است (استرابادى، ١٤٠٢ق، ج ٢، ص ١٢٠)؛ مثل غِراث كه جمع مكسر غَرْثان و غَرْثى است (جوهرى، ١٤٠٧ق، ماده غرث). «وزن فَعْلى» بر خلاف فُعالى، كه بين سه امر مشترك بود، مختص جمع و براى صفاتى است كه بر هلاكت، درد و آفت در جسم يا عقل دلالت داشته باشد؛ مثل مَرْضى جمع مريض، جرحى جمع جريح، زَمنى جمع زَمِين، حمقى جمع احمق و سكرى جمع سكران (استرابادى، ١٤٠٢ق، ج ٢، ص ١٤١؛ غلايينى، ١٤٢٨ق، ص ١٧٤). در نتيجه، فَعْلى و فُعالى، هر دو وزنِ جمعِ مكسر و در مورد اوصاف اند، با اين تفاوت كه «فَعْلى» جمع براى اوصافى است كه بر درد، مرض، هلاكت و عيب دلالت مى كند اعم از اينكه مفرد آن بر وزن فعيل باشد يا يكى از اوزان ديگر، اما «فُعالى» جمع اوصافى است كه وزن مذكر آنها «فعلان» و مؤنث آنها «فَعْلى» باشد؛ مثل سكران و سكرى كه جمع آن سكارى بر وزن فُعالى است. اكنون ببينيم «اسير» از كدام دسته اوصاف است و جمع قياسى آن كدام يك از دو وزن فَعْلى و فُعالى است.

بررسى جمع كلمه اسير: اسير، بر وزن فعيل، وصف به معناى مفعول و بر نوعى عيب و نقص دلالت دارد و ازاين رو، جمع قياسى آن برابر قاعده مذكور، اَسْرى است (استرابادى، ١٤٠٢ق، ج ٢، ص ١٤٦). زبيدى از ابواسحاق نقل كرده است كه اسير به اَسْرى جمع بسته مى شود (زبيدى، بى تا، ماده اسر).

اما درباره اينكه أُسارى نيز جمع اسير باشد، به اختلاف سخن گفته شده است. برخى، آن را جمع اسير (جوهرى، ١٤٠٧ق، ماده اسر؛ ابن سيده، ١٤١٧ق، ج ٤، ص ٤١٩) و بعضى جمع الجمع اسير (رازى، ١٤٠٧ق، ج ٢، ص ٤٢؛ زبيدى، بى تا، ماده اسر) مى دانند. قايلان به جمع نيز سه گونه توجيه كرده اند: برخى آن را مثل قُدامى، جمع قديم، طبق اصل، و برخى خلاف اصل و جمع اصلى آن را «اَسارى» مثل نَدامى جمع نديم، به فتح همزه دانسته اند. گروه سوم از باب تشبيه اسير به كَسِلْ، جمع اسير را نيز به جمع كسل (كُسالى) محلق كرده اند (طبرسى، ١٣٧٢ق، ج ١، ص ٣٠٢؛ آلوسى، بى تا، ج ١، ص ٣١٣).

نتيجه: برابر مشهور، جمع قياسى فعيل در لغت عرب، «فَعْلى» است و جمع آن بر وزن «فُعالى» هرچند در برخى از كلمات (مثل قدامى) آمده و اهل لغت اسارى را نيز جمع «اسير» بر اين وزن دانسته اند، اما خلاف قياس مشهور است. بنابراين، اگر قرائت غير حمزه، در كلمه اسارى، مردود نبوده و قرائت حمزه متعين نباشد، دست كم قرائت حمزه به سبب قياسى تر بودن، راجح و نزديك تر به قرائت صحيح خواهد بود.

٣. تساوى قرائت ها

گاه بررسى صرفى در قرائت هاى اختلافى، مفيد اين مطلب است كه كلمه مورد اختلاف، دو لغت فصيح دارد و اختلاف در لغت و لهجه سبب اختلاف قرائت شده است نه اجتهاد قراء. در اين گونه موارد، قواعد علم صرف هر دو قرائت را تأييد كرده و مساوى مى داند. براى نمونه، قرائت كلمات «مِتَّ»، «مِتْنا» و «مُتُم» را كه در آيات متعددى از قرآن آمده است، از نظر صرفى بررسى مى كنيم.

كلمه «مِتَّ» در آيه «أَفَإِن مِّتَّ فَهُمُ الْخَالِدُونَ»(انبياء:٣٤) و در دو آيه ٢٣ و ٦٦ سوره «مريم»، و صيغه هاى «مِتْنا» و «مُتُم» در آيات «أَيَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذَا مِتُّمْ وَكُنتُمْ تُرَابا» (مؤمنون: ٣٥)، «وَلَئِن قُتِلْتُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَوْ مُتُّمْ لَمَغْفِرَةٌ مِنَ اللّهِ وَرَحْمَةٌ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ وَلَئِن مُّتُّمْ أَوْ قُتِلْتُمْ لإِلَى اللّه تُحْشَرُونَ»(آل عمران: ١٥٧و١٥٨)، «قَالُوا أَئِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابا» (مؤمنون: ٨٢) و نيز آيات ١٦و٥٣ سوره «صافات»، آيه ٣ سوره «ق» و آيه ٤٧ سوره «واقعه» آمده است. قراء سبعه صيغه هاى مِتَّ، مِتْنا و مُتُم در آيات يادشده را دو گونه قرائت كرده اند: ابن كثير، أبوعمرو، و عاصم در رواية ابى بكر و ابن عامر به ضم ميم، و حفص بجز در دو آيه ١٥٧و١٥٨ سوره «آل عمران»، و نافع، حمزه و كسايى، در تمام قرآن به كسر ميم قرائت كرده اند (ابن مجاهد، ١٤٠٠ق، ص ٢١٨؛ الدمياطى، ١٤١٩ق، ص ٣٧٧؛ ابن خالويه، ١٤٠١ق، ص ١١٥).

توجيه قرائت ها: در توجيه قرائت هاى مختلف در آيه يادشده آمده است كه مِتَّ، مِتْنا و مُتُم صيغه هاى مختلف ماضى از «مات» هستند. «مات يموت» از دو باب آمده است: يكى، از باب «فَعَلَ يفْعُلُ» كه ماضى و مضارع آن «مات يموت» مثل «قال يقول» است و دوم، از باب «فَعَلَ يفْعَلُ» كه ماضى و مضارع آن «مات يمات» مثل «خاف يخاف» است. فاءالفعل هيئت ماضى اين ماده در صيغه هاى ششم تا چهاردهم كه عين فعل به التقاء ساكنين حذف مى شود، برابر لغت «مات يموت» مضموم و طبق لغت «مات يمات» مكسور خوانده مى شود (شنقيطى، ١٤١٥ق، ج ٣، ص ٣٩٢؛ ابن عاشور، ١٤٢٠ق، ج ١٦، ص ٢٥). بر اساس اين توجيه، هر دو قرائت موافق با قاعده صرفى و صحيح است.

بررسى صرفى «مات»: «مات» فعل ثلاثى، ماضى از ريشه «موت» و معتل العين واوى است. كلمات ثلاثى معتل العين (اجوف واوى) در لغت عرب، از يكى از دو باب آمده است: يكى، باب «فَعَلَ يفعُل» و دوم، باب «فَعِلَ يفْعَل». براى نمونه، «قال يقول» فقط از باب «فَعَلَ يفعُل» آمده و داراى همين لغت است و «خاف يخاف» فقط از باب «فَعِلَ يفْعَل» آمده است (مير سيدشريف، بى تا،، ج ١، ص ١١٦؛ جرجانى، ١٤٠٧ق، ص ٤١؛ غلايينى، ١٤٢٨ق، ص ١٣٩). اما برخى از كلمات اجوف، به طور استثنا از هر دو باب آمده و داراى دو لغت اند؛ مثل «مات» و «دام». بنابراين، در مات و دام، هم «مات يموت» از باب «فَعَلَ يفعُل» صحيح است و هم «مات يمات» از باب «فَعِلَ يفعَل». برخى با تركيب دو باب گذشته در مورد مات، لغت سومى براى آن ذكر كرده اند؛ به اين صورت كه ماضى آن را از باب «فَعِلَ» و مضارعش را از باب «يفعُل» قرار داده اند (عكبرى، ١٩٩٥م، ج ٢، ص ٣٨٨؛ استرابادى، ١٤٠٢ق، ج ١، ص ١٣٦). بر اين اساس، مات داراى سه لغت خواهد بود: «مات يموت»؛ مثل قال يقول، «مات يمات»؛ مثل خاف يخاف و «مات يموت» از «فَعِلَ يفعُل». دو لغت اول براى مات فصيح (شنقيطى، ١٤١٥ق، ج ٣، ص ٣٩٢؛ شوكانى، ١٤١٤ق، ج ٣، ص ٤٧٩) و لغت سوم شاذ (زبيدى، بى تا، ماده موت) و ضعيف است (شنقيطى، ١٤١٥ق، ج ٣، ص ٣٩٢).

قاعده صرفى: اگر ماضى اجوف (يائى و واوى)، از باب فَعُلَ (جرجانى، ١٤٠٧ق، ص ٤١؛ غلايينى، ١٤٢٨ق، ص ١٤١) يا فَعِلَ باشد، در نُه صيغه (ششم تا چهاردهم) حركت عين الفعل، به فاءالفعل منتقل شده و عين الفعل به التقاء ساكنين حذف مى شود. در نتيجه، فاءالفعل در خاف (بر وزن فَعِلَ) در نُه صيغه يادشده مكسور (مانند: خِفْتَ، خِفْتُما، خِفْتُم...) و در طال (بر وزن فَعُلَ) مضموم (طُلْتَ، طُلْتُما، طُلْتُم) خواهد بود. اما اگر ماضى اجوف از باب «فَعَلَ» باشد، حركت عين الفعل به ماقبل منتقل نمى شود، بلكه حركت فاءالفعل در نُه صيغه يادشده، از جنسِ عين الفعل مى شود. بنابراين، حركت فاءالفعل در قال (قَوَلَ بر وزن فَعَلَ) از جنس «واو» شده و به ضمه خوانده مى شود؛ مانند قُلْتَ، قُلْتُما، قُلْتُم (مير سيدشريف، بى تا،، ج ١، ص ١١٦؛ غلايينى، ١٤٢٨ق، ص ١٤٨).

بنابراين، نظر به اينكه «مات» از دو باب «فَعَلَ يفعُل» و «فَعِلَ يفْعَل» آمده و داراى دو لغت فصيح است، هر دو قاعده صرفى در فاءالفعل آن جارى است و ميم «مات» را در صيغه هاى يادشده به دو گونه مضموم و مكسور مى توان خواند و هر دو مطابق با قاعده است. بنابراين، قرائت هاى مختلف مت، متم و متنا از نظر صرفى صحيح و دليلى بر تعيين يا ترجيح آنها وجود ندارد.

نتيجه گيرى

در آياتى كه يكى از قرائت هاى اختلافى با قواعد مسلم علم صرف مخالف است، قرائت ديگر صحيح و متعين، و در آياتى كه يكى از دو قرائت، مطابق با قاعده مشهور و ديگرى خلاف آن است، قرائت مطابق با قاعده مشهور، بر قرائت ديگر رجحان دارد.

در قرائت هايى كه دو لغت فصيح وجود دارد و هر دو موافق با قواعد علم صرف است، هر دو قرائت مساوى است.


منابع

آلوسى، محمودبن عبدالله (بى تا)، روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم، بيروت، دار إحياء التراث العربى.

ابن القطاع، محمدبن عمربن عبدالعزيز (١٤٠٣ق)، تهذيب كتاب الأفعال، بيروت، دارالنشر.

ابن خالويه، حسين بن احمد (١٤٠١ق)، الحجة فى القراءات السبع، تحقيق د. عبدالعال سالم مكرم، بيروت، دارالشروق.

ابن سراج نحوى، محمدبن سهل (١٩٨٨م)، الأصول فى النحو، تحقيق د. عبدالحسين الفتلى، بيروت، مؤسسه الرسالة.

ابن سيده المرسى، على بن اسماعيل (١٤١٧ق)، المخصص، تحقيق خليل ابراهيم جفال، بيروت، دار إحياء التراث العربى.

ابن عادل دمشقى، عمربن على (١٤١٩ق)، اللباب فى علوم الكتاب، تحقيق عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلمية.

ابن عاشور، محمدطاهربن محمد (١٤٢٠ق)، التحرير و التنوير، بيروت، مؤسسة التاريخ العربى.

ابن عطية، عبدالحق بن غالب (١٤١٣ق)، المحررالوجيز فى تفسيرالكتاب العزيز، تحقيق عبدالسلام عبدالشافى محمد، بيروت، دارالكتب العلمية.

ابن فارس، احمد (١٤١٠ق)، معجم مقاييس اللغه، بيروت، الدوطار الاسلاميه.

ابن كثير دمشقى، اسماعيل (١٤٢٠ق)، تفسير القران العظيم، تحقيق سامى بن محمد سلامة، چ دوم، بى جا، دار طيبه للنشر والتوزيع.

ابن مالك، محمد (١٤٢٢ق)، إيجاز التعريف فى علم التصريف، تحقيق محمد المهدى عبدالحى عمادر سالم، المدينة المنورة، وزارة التعليم العالى بالجامعة الإسلامية.

ابن مجاهد، احمدبن موسى (١٤٠٠ق)، كتاب السبعة فى القراءات، تحقيق د. شوقى ضيف، چ دوم، قاهرة، دارالمعارف.

ابن منظور، محمدبن مكرم (بى تا)، لسان العرب، بيروت، دار صادر.

ابن هشام انصارى، يوسف بن احمدبن عبداللّه (١٩٧٩م)، اوضح المسالك إلى الفية ابن مالك، بيروت، دارالجيل.

ابوحيان اندلسى، محمدبن يوسف (١٤٢٢ق)، تفسير البحرالمحيط، تحقيق عادل احمد عبدالموجود و على محمد معوض، بيروت، دارالكتب العلمية.

استرابادى، رضى الدين محمدبن حسن (١٤٠٢ق)، شرح شافية ابن الحاجب، بيروت، دارالكتب العلميه.

الأخفش الاوسط، سعيدبن مسعدة (١٤٢٤ق)، معانى القرآن، تحقيق عبدالامير محمدامين الورد، بيروت، عالم الكتاب.

الدمياطى، احمدبن عبدالغنى (١٤١٩ق)، إتحاف فضلاء البشر فى القراءات الأربعة عشر، بيروت، دارالكتب العلمية.

بابايى، على اكبر و ديگران (١٣٧٩)، روش شناسى تفسير قرآن، زيرنظر محمود رجبى، تهران، سمت.

جبعى عاملى، زين الدين (شهيد ثانى) (١٤١٦ق)، مسالك الافهام، بى جا، مؤسسة المعارف الاسلاميه.

جرجانى، عبدالقاهربن عبدالرحمن (١٤٠٧ق)، المفتاح فى الصرف، تحقيق على توفيق الحمد، بيروت، مؤسسه الرسالة.

جوهرى، اسماعيل بن حماد (١٤٠٧ق)، الصحاح تاج اللغة و صحاح العربية، بيروت، دارالعلم للملايين.

خوئى، سيدابوالقاسم (١٣٩٥ق)، البيان فى تفسيرالقرآن، چ چهارم، بيروت، دارالزهراء.

رازى، ابوالفتوح (١٤٠٧ق)، روض الجنان و روح الجنان فى تفسيرالقرآن، مشهد، بنياد پژوهش هاى اسلامى.

زبيدى، محمدمرتضى (بى تا)، تاج العروس من جواهرالقاموس، بيروت، مكتبة الحياة.

زركشى، محمدبن عبدالله (١٣٧٦)، البرهان فى علوم القرآن، تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم، بيروت، دارإحياء الكتب العربية.

زمخشرى، محمودبن عمر (بى تا)، الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، تحقيق عبدالرزاق المهدى، بيروت، دار إحياء التراث العربى.

سيوطى، جلال الدين (بى تا)، الاتقان فى علوم القرآن، تحقيق محمدابوالفضل ابراهيم، قم، شريف رضى.

شنقيطى، محمدالامين بن محمدالمختار (١٤١٥ق)، اضواءالبيان فى إيضاح القرآن بالقرآن، بيروت، دارالفكر.

شوكانى، محمدبن على (١٤١٤ق)، فتح القدير، بيروت، بى نا.

صالح، صبحى (١٩٩٠)، مباحث فى علوم القرآن، بيروت، دارالعلم للملايين.

طاش كبرى زاده، احمدبن مصطفى (بى تا)، مفتاح السعاده و مصباح السياده فى موضوعات العلوم، بيروت، دارالكتب العلميه.

طبرسى، فضل بن حسن (١٣٧٢)، مجمع البيان فى تفسيرالقرآن، تهران، ناصر خسرو.

طوسى، محمدبن حسن (بى تا)، التبيان فى تفسيرالقرآن، بيروت، دار احياء التراث العربى.

عباس، حسن (بى تا)، النحو الوافى، چ دوم، تهران، ناصر خسرو.

عكبرى، ابوالبقاء (١٩٩٥م)، اللباب فى علل البناء و الاعراب، تحقيق غازى مختار طليمات، دمشق، دارالفكر.

غلايينى، مصطفى (١٤٢٨ق)، جامع الدروس العربية، بيروت، دارالفكر.

فضلى، عبدالهادى (١٩٨٠م)، القرائات القرآنيه تاريخ و تعريف، بيروت، دارالقلم.

فيروزآبادى، محمدبن يعقوب (بى تا)، القاموس المحيط، بيروت، دارالكتب العلميه.

كلينى، محمدبن يعقوب (١٣٦٥)، الكافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه.

مرادى، حسن بن قاسمبن عبداللّه (١٤٢٨ق)، توضيح المقاصد و المسالك، تحقيق عبدالرحمن على سليمان، بى جا، دارالفكرالعربى.

مفيد، محمدبن محمد نعمان (١٤١٤ق)، الاعتقادات، بى جا، دارالمفيد.

مير سيدشريف (١٣٧٦)، جامع المقدمات، چ دهم، قم، هجرت.