نشریه معرفت - موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره) - الصفحة ٣ - اخلاق و عرفان اسلامي
استاد محمّدتقي مصباح
چكيده
به راستي هدايتيافتگان و دلدادگان نور الهي به چه سان بدين مرتبه نايل ميآيند؟ دغدغه اصلي آنان در اين دنيا چيست؟ چگونه ميتوان دلداده معبود بود، در عين حال در اين كره خاكي زيست؟ شهوات و هوسها حجاب دلاند و آدمي را از درك حقايق هستي دور ميكنند. شيطان هوسهاي زودگذر و شهوات دنيوي را براي انسان ميآرايد و همينها را دغدغه اصلي زندگي او قرار مي دهد. اما مؤمنان هرچند در اين دنيا ميزيند و از لذايذ دنيوي نيز بهره ميگيرند، اما اين التذاذات هدف و مقصد نهايي آنان نيست. از اين اسباب براي رسيدن به قرب الهي بهره ميبرند. نفس خويش را از كمند شهوات رهانيده، از انبازي با دنياخواهان پرهيز ميكنند. تاريكي را از قلب خويش ميزدايند، تقوا و عقل خويش را معيار شناخت مصالح در زندگي دنيايي خويش قرار ميدهند و بدينسان، در زمره رهپويان ره عشق و دلدادگان حق قرار ميگيرند.
كليدواژه ها: نفس، دنيا، شهوات، عقل، عشق، بندگي، عبادت، هدايت.
دوستان خدا: هدايت يافته و هدايتگر
«فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمي وَمُشَارِكَةِ أَهْلِ الْهَوي وَصَارَ مِنْ مَفَاِتيحِ أْبْوَابِ الْهُدي وَمَغَالِيقِ أَبْوَابِ الرَّدي»؛[١] از كوردلي و از انبازي اهل هوا و هوس بيرون آمده است و خود كليدي شده است گشاينده درهاي هدايت و هم قفلي بر درهاي هلاكت و سقوط.
دغدغه هاي متفاوت دلدادگان دنيا و بندگان خدا
در گفتار پيشين گذشت كه ممكن است محور افكار و انگيزههاي اصلي انسان در رفتار و حركاتش شهوات و خواستههاي نفساني باشد: او با تلاش خود پول به دست ميآورد و آن را در راه ارضاي شهواتش صرف ميكند؛ درس ميخواند تا مدرك بگيرد و از آن در جهتي بهره برد كه به ارضاي خواستههاي نفسانياش بينجامد؛ اگر پست و مقامي داشته باشد، از آن براي ارضاي هوسها و خواستههاي نفسانياش بهرهبرداري ميكند. به هر حال، شهوات و هوسها چون حجاب و لباس او را احاطه كردهاند. اما بندهاي كه عزيز و محبوب خداست، لباس شهوات را از تن بيرون كرده است و حركات و رفتارش براي ارضاي شهوات و هوسهايش نيست: او از خواستنيها و لذتهاي دنيا استفاده ميكند، اما آنها بر دل او احاطه ندارند و محور افكارش را تشكيل نميدهند و دغدغه اصلي و هدف زندگياش به شمار نميآيند. خواستنيها و لذتهاي دنيا براي او مانند رويه و پوشش شيريني است كه گرداگرد دارويي تلخ قرار ميدهند تا تلخي آن را بپوشاند، يا شيرينياي است كه پيش از خوراندن داروي تلخ در دهان كودك ميگذارند تا تلخي آن را احساس نكند، و منظور اصلي، مصرف داروست كه به بهبود كودك ميانجامد.
هدف مؤمن عبادت و بندگي خداست. اگر از عبادت خدا لذتي نيز ببرد، نظير لذتي كه از خوردن افطاري و
سحري روزه ميبرد، به هيچ وجه غرض و هدف او نيست. وي حتي اگر ازدواج ميكند، غرضش درك لذت آميزش نيست. همه انبيا و اولياي خدا، جز حضرت
عيسي و حضرت يحيي عليهماالسلام، كه به دليل وضعيت خاص و استثناييشان موفق به ازدواج نشدند، ازدواج كردند و از آميزش با همسر خود لذت ميبردند؛ اما اين التذاذ هدف آنان نبود. هدف آنان رسيدن به رضوان الهي و محبت پروردگار بوده است و چون توجه به لذتها و شهوات، انسان را از رضوان الهي و محبت پروردگار باز ميدارد، آنان خود را از بند شهوات و لذتها رهانده بودند.
نكته ديگر اينكه وقتي انسان اسير هوسها و شهوات شد، غمها و دغدغه هاي فراواني او را احاطه ميكنند. چنين كسي براي سير كردن شكمش هزار فكر و خيال در سر مي پرورد و لحظهاي از غم تأمين معاش خود آسوده نيست. تاجر براي رونق بخشيدن به تجارتش غمها و دغدغه هاي فراواني دارد. او پيوسته در اين انديشه است كه چه جنسي تهيه كند تا مورد اقبال مردم قرار گيرد؛ چگونه با رقباي خود كار كند؛ و كالايش را با چه قيمتي بفروشد كه سود بيشتري ببرد. كسي كه ميخواهد ازدواج كند، يكسره در اين انديشه است كه چگونه مقدمات ازدواج را فراهم كند، و... .
گاهي كسي براي رسيدن به پست و مقامي ده ها سال زحمت ميكشد و مقدماتي را فراهم ميآورد، و وقتي به آن رسيد، همواره در اين فكر است كه چگونه با رقبا كنار بيايد. به هر حال، هر امري از امور دنيا، دغدغهها و غم و غصه هاي فراواني در پي دارد. كسي كه به دنيا تعلّق خاطر دارد، نميتواند از آنها رهايي يابد. اگر كسي رفتار و افكار اين افراد را رصد كند، ميبيند كه چگونه در گرداب غم و غصه ها دست و پا ميزنند. اما اگر انسان به دنبال هدفي برتر بود و به دنيا نگاه ابزاري داشت، خود را از دغدغه هاي آن مي رهاند و همّ و غمّش را مصروف هدف اصلي خود ميسازد. او گرچه براي تأمين معاش و تأمين نيازهاي خود ميكوشد و به فعاليتهاي روزمره دنيوي مي پردازد، ولي چنان نيست كه فكر آنها ذهنش را احاطه كند و شب و روزش را صرف دنيا كند؛ بلكه فكر او متوجه رسيدن به هدف اصلي است و لذت اصلياش نيل به كمال و قرب الهي است. در مسير انجام وظيفه و فراهم ساختن مقدمات آن هدف برتر، به فعاليتهاي دنيوي نيز ميپردازد. نظير كسي كه ميخواهد به حج مشرف شود. همه همّ و غمّ او حضور در جوار خانه خدا و انجام مناسك حج است؛ وي گرچه در پي تهيه ويزا و تأمين مقدمات سفر ميرود، ولي توجه و همّ خويش را مصروف آنها نمي كند.
بدين ترتيب، كسي كه خود را از بند شهوات و دام دنيا رهانيد، تنها يك دغدغه دارد و آن اينكه خداوند از او راضي شود، و جلب رضاي خدا محور اصلي فكر و حركت و تلاش اوست. ساير امور، جلوههايي از همين هدف اصلي و مقدمات و راههاي طبيعي نيل به آن به شمار ميآيند. او اگر نماز ميخواند، روزه ميگيرد، زكات مي دهد، درس ميخواند و به مناجات ميپردازد، هدفش تنها جلب رضاي خداست و فكر و توجه خود را معطوف مقدمات آن هدف نميسازد. او صبح كه از خواب برميخيزد، تنها در اين فكر است كه چه كند تا خداوند از او خشنود گردد. شب هنگام نيز وقتي به بستر ميرود و سر بر بالين مينهد، در اين انديشه است كه آيا توانسته است رضايت خداوند را جلب كند. بنابراين، روح خداخواهي در درون چنين كسي دميده شده و در تمام افكار و رفتارش تجلي و ظهور يافته است. به هيچ وجه دغدغه و همّ و غم دنيا و آنچه ابزار نيل به رضايت خداوند است در ذهن نميپروارند؛ نظير كسي كه سر سفره مهماني نشسته و ميخواهد از غذاهاي لذيذ و رنگارنگ آن تناول كند. طبيعي است كه چنين فردي هنگام غذا خوردن فعاليتهايي انجام مي دهد. مثلاً قاشق را داخل غذا ميبرد؛ در دهان مينهد؛ غذا را ميجود و...؛ اما اصلاً ذهن او به اين رفتارها و حركات توجهي ندارد. او اصلاً به اين نميانديشد كه چند لقمه در دهان گذاشته است. و گرچه اين كارها را با اختيار و اراده انجام مي دهد، توجهي به آنها ندارد. فكر او تنها معطوف به اين است كه از غذا لذت ببرد و خود را سير كند. و اگر انسان عاقبتانديشي نيز باشد، فكرش متوجه آن است كه از آن غذا براي عبادت خدا و انجام وظايف و تكاليفي كه براي او تعيين كرده است انرژي بگيرد.
پيراستگي دوستان خدا از كوردلي و انبازي با هوسرانان
مؤمن پاكنهاد تنها دل در گرو معبود دارد. هدفش تنها جلب رضاي اوست. وي گرچه بنابر اقتضاي زندگي، به كسب و كار، حشر و نشر با ديگران ميپردازد، اما توجه و دغدغه اصلي او مصروف اين امور نيست، از پراكندگي خواستههايش پرهيز دارد؛ زيرا اين پراكندگيها و چندگانهنگريها نمودهاي شركاند. ثمره كنار نهادن اين دلبستگيها و رهيدن از دام شهوات و خالي ساختن فكر و دل از دغدغههاي غير خدايي و توجه كامل به قرب حق و كسب رضوان الهي، نجات از گمراهي و مصونيت از كوري چشم درون است. از اينرو، حضرت درباره دوستان محبوب و برگزيده خدا ميفرمايند: «فَخَرَجَ مِنْ صِفَةِ الْعَمي وَمُشَارِكَةِ أَهْلِ الْهَوي»؛ از كوردلي و از انبازي اهل هوا و هوس بيرون آمده است.
الف) توصيف كوردلان در قرآن
در آموزههاي ديني، كساني كه بر اثر مخالفت با خداوند از نور هدايت محروم گشته و در ظلمت گناهان و تاريكي حجابهاي نفساني گرفتار آمدهاند، كور معرفي شدهاند. خداوند در وصفآنان ميفرمايد: «وَمَن كَانَ فِي هَـذِهِ أَعْمَي فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَي وَأَضَلُّ سَبِيلاً»؛[٢] و هركه در اين [دنيا ]كور[دل]باشددرآخرت[هم] كور[دل] وگمراهترخواهد بود.
روشن است كه منظور از كوري در اين آيه، كوري چشم ظاهر نيست؛ بلكه منظور كوري دل و قرار گرفتن حجاب هوسها و گناهان در برابر دل و محروم ماندن از هدايت الهي و درك حقايق متعالي است.
«أَفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِهَا أَوْ آذَانٌ يَسْمَعُونَ بِهَا فَإِنَّهَا لَا تَعْمَي الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَي الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ»؛[٣] آيا در زمين گردش نكردهاند تا دلهايي داشته باشند كه با آن [به هوشياري پند را] دريابند يا گوشهايي كه با آن [اندرز را] بشنوند؟ آري، چشمها[ي سر] نابينا نيست بلكه [چشم] دلهايي كه در سينه هاست كور و نابيناست.
در اين آيه مبالغه صورت گرفته و آمده است كه چشمهاي سر كور نميشوند و تنها چشم دل كور ميگردد. اين بدان دليل است كه نابينا عصايي دارد يا كسي هست كه دست وي را بگيرد و او بدين وسيله ميتواند راه را بجويد و سالم به مقصد برسد. اما كسي كه كوردل و محروم از نور هدايت باشد، جايگزيني براي چشم دل ندارد تا با آن مقصد را تشخيص دهد، و در نتيجه دچار انحراف و لغزش ميشود و در ورطه هلاكت ميافتد. چه بسا كساني نابينايند، اما دلشان روشن است و بِدان حقايقي را ميبينند كه ديگران از مشاهده آنها محروماند. نقل كردهاند مدرسه مروي تهران خادمي نابينا داشته كه نيمه شب قرآن را در دست ميگرفته و تلاوت ميكرده است. در آغاز كسي از اين ماجرا خبر نداشته است، اما در نيمه شبي برخي از طلبه ها كه براي وضو گرفتن به حياط مدرسه رفته اند، ديدهاند آن خادم نابينا نيمه شب قرآن را بر روي دست گشوده و با نوري كه از چشمان او بر صفحات قرآن تابيده، قرآن تلاوت ميكند!
آري، از ديدگاه قرآن بينا كسي است كه پيرامون خود و آثاري را كه از گذشتگان و انسانهاي صالح و نيز گنهكاران بر جاي مانده بنگرد و عبرت بگيرد. شنوا كسي است كه نصايح و پند و اندرزها را بشنود و به آنها عمل كند. در برابر، كور واقعي كسي است كه حقايق را نميبيند و از نور هدايت محروم شده است، كر واقعي نيز كسي است كه شنونده نصايح و پند و اندرز نيست و در نتيجه، به تعقل و تفكر نميپردازد. خداوند در وصف مشركان و كافراني كه دل در گرو آيين باطل و شركآلود پيشينيان خويش دارند، ميفرمايد: «وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاء وَنِدَاء صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ»؛[٤] و مَثَل [دعوت كننده] كساني كه كافر شدند چون مَثَل كسي است كه به چيزي بانگ ميزند كه نمي شنود مگر خواندني و آوايي. كرند، لالاند و كورند؛ پس هيچ درنمييابند.
ب) نقش پيروي از هواي نفس در كوري چشم دل
از ديدگاه قرآن ريشه كوردلي، و ناشنوايي نصايح و سخنان حق، و نيز عدم تعقل و تفكر درباره حقايق و امور عبرتآموز و فراموشي آخرت، پيروي از هواي نفس و خواست دل است. بر اين اساس، راه سالم ماندن قواي ادراكي دل و عقل، و نجات از تيرگيها و ظلمتها، و دستيابي به سعادت، پرهيز از هواي نفس است؛ چنانكه خداوند به حضرت داود ميفرمايد: «يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُم بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَي فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ»؛[٥] اي داود، همانا تو را در زمين خليفه (نماينده خود) ساختيم. پس ميان مردم به راستي و درستي حكم كن و از خواهش نفس پيروي مكن كه تو را از راه خدا گمراه ميگرداند. همانا كساني كه از راه خدا گمراه شوند به سزاي آنكه روز حساب را فراموش كردند عذابي سخت دارند.
منظور از پيروي هواي نفس اين است كه معيار و محرك انسان در رفتارهايش خواست دل باشد. پارهاي از تكاليفي كه خداوند بر انسان واجب كرده است خوشايند دل او نيز هستند. مثلاً خداوند روزه را واجب كرده و انسان پس از انجام اين فريضه، از نشستن سر سفره افطار و خوردن غذا لذت ميبرد؛ يا وقتي ميخواهد به تكاليف الهي درباره معاشرت و ارتباط با همسر عمل كند، ارتباط با همسر لذت بخش و خواسته دلش نيز هست. بيشك در اين موارد، كه محرّك اصلي دستور و خواست خداوند است، ضميمه گشتن خواسته و درخواست دل نكوهيده و نامطلوب نيست. جايي پيروي از خواست دل نكوهيده و ناپسند است كه محرك اصلي و معيار رفتار، خواست دل باشد و فرد آنچه را دلش بخواهد انجام دهد، هرچند خداوند او را از آن كار باز داشته باشد. در اين صورت، وي به دنبال خواست دل است و حلال و حرام خدا برايش تفاوتي نميكند. او چون خواست خود را در عرض خواست خدا، و بلكه مقدم بر آن قرار داده، به نوعي، به خدا شرك ورزيده است. خداوند در اينباره ميفرمايد: «أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللَّهُ عَلَي عِلْمٍ وَخَتَمَ عَلَي سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَي بَصَرِهِ غِشَاوَةً فَمَن يَهْدِيهِ مِن بَعْدِ اللَّهِ أَفَلَا تَذَكَّرُونَ»؛[٦] آيا ديدي كسي را كه هواي نفس خويش را خداي خود گرفته است و خدا از روي دانش گمراهش كرد و بر گوش و دلش مُهر نهاد و بر چشمش پرده افكند؟ پس كيست كه او را پس از [فرو گذاشتن] خدا راه نمايد؟ آيا پند نميگيريد؟
وقتي انسان چندين بار از هواي نفسش پيروي كرد و رفتارش با خواهش و خواست دلش هماهنگ شد و پيروي از هواي نفس ملكه و محرك اصلي رفتار و حركاتش گرديد، از درك حقايق عاجز ميماند و عقل و فكرش مغلوب هواي نفس شده، از فهم و درك صحيح باز ميماند. در برابر، اگر بر هواي نفس خود پاي نهاد و پرهيزكاري پيشه كرد، دريچه هاي فهم و درك حقايق و راههاي رهايي از تنگناها به رويش گشوده ميشود: «وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجا»؛[٧] و هر كس از خدا پروا كند، براي او راه بيرونشدن [از هردشواريواندوهي] پديد آرد.
نقش تقوا و عقل در شناخت حقايق و مصالح
سرّ اينكه تقوا موجب درك حقايق، مصالح و منافع واقعي ميشود و در نتيجه، انسان را از اشتباه در گزينش بازميدارد، و در برابر، هواي نفس مانع درك حقايق و مصالح واقعي و انحراف از مسير حق ميشود اين است كه، هر كس تقوا دارد، عقلش سالم است و با تفكر و تعقل كارهايش را انجام مي دهد. او وقتي ميخواهد كاري انجام دهد، بدون گرايشي خاص و بدون پيشداوري، نفع آن را با زيانش و مصلحت آن را با مفسدهاش ميسنجد و اگر نفع و مصلحت آن بيش از زيان و مفسدهاش بود انجام مي دهد، وگرنه دست نگه ميدارد و از لذتهاي زودگذر آن چشم ميپوشد. اما اگر آدمي تقوا نداشت و تابع هواي نفس بود، هرچه دلش خواست و لذتي در آن ديد انجام مي دهد و منتظر تشخيص عقل نميماند. او حتي اگر درباره رفتار خود بينديشد، چون انديشه اش با پيشداوري، قضاوت و پذيرش هواي نفس همراه است، معطوف لذتها و منافع احتمالي ميشود و زيانهاي آن رفتار را درنمييابد. حتي اگر كسي او را متوجه سازد كه زيان رفتاري بيش از فايدهاش است و از وي بخواهد كه به سنجش سود و زيان آن رفتار بپردازد، باز در مقام سنجش، نفع آن رفتار را بر زيانش ترجيح مي دهد. به عبارت ديگر، او عقل خويش را بر رفتارش حاكم نساخته و هرچه را دلش پسنديد و ترجيح داد مقدم ميدارد.
وقتي انسان به درستي از عقل خويش استفاده ميكند و بدون پيشداوري به سنجش سود و زيان رفتارش ميپردازد كه تابع هواي نفس نباشد؛ زيرا در غير اين صورت، پيش از آنكه به عقل ميدان دهد تصميم ميگيرد و بدون در نظر گرفتن تشخيص عقل و مقايسه مصالح با مفاسد رفتار، و تنها به دليل خواست دل و رسيدن به لذتهاي موقتي، عمل ميكند. چنين شخصي اگر به بررسي رفتار خود بپردازد و مصالح آن را با مفاسدش مقايسه كند، يا آن كار را كاملاً مفيد و به سود خود مييابد يا زيانهايش را كمتر از منافعش مي بيند. افزون بر اين، چنين كسي به دليل پيروي از هواي نفس، اسير وسوسههاي شيطاني است و شيطان لذت اندك را براي او بزرگ جلوه مي دهد و او را به انجام آن رفتار ترعيب ميكند: «وَلَـكِن قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ»؛[٨] ولي دلهايشان سخت شد و شيطان كارهايشان را در نظرشان بياراست.
تزيين و آراستگي رفتار به دست شيطان، موجب ميشود كه قدرت تشخيص از عقل گرفته و چشم انسان به روي حقيقت بسته شود و گوش او پند و اندرزهاي اولياي خدا را نشنود. بر اين اساس، به تجربه دريافته ايم كه گاه انسان ميپندارد كه رفتاري لذت فراواني دارد و به همين دليل انجامش مي دهد، اما پس از پايان آن و ارضاي خواست دل، درمييابد كه لذت آن كار اندك و ناچيز بوده، و در قبال لذتي ناچيز، مصالح و منافع بيشتري را از دست داده است.
آري، پيروي از هواي نفس موجب گمراهي انسان و انحراف او از مسير حق ميشود. كسي كه نميتواند بر هواي نفس خود تسلط يابد، حتي اگر بخواهد كار خدايي كند و در راه او قدم بردارد، چون محرّك اصلي او هواي نفس و شيطان است، تحت تأثير حيله ها و وسوسه هاي شيطاني، عيب رفتار خود را نميبيند و ميپندارد كه كار خوب و صالح انجام مي دهد و خدا را عبادت ميكند. اما بنده محبوب خدا و رسته از دام شهوات و اسارت شيطان، انگيزه اي جز كسب رضايت خداوند ندارد و پيش از هر كاري به تعقل و تفكر مي پردازد و مصحلت آن را با مفسدهاش، و منافع دنيوي و اخروياش را با زيانهاي دنيايي و آخرتياش ميسنجد و اگر منافع و مصالحش را بيشتر ديد بدان اقدام ميكند.
ممكن است از جمله «فخرج من العمي» استفاده شود كه، انسانها نوعا كوردلاند؛ چون كوردلي برآيند و لازمه هواي نفس به شمار ميآيد كه مقتضاي طبيعت و بُعد مادي وجود انسان است، و هر كس خود را از هوي و هوس رهانيد، از كوردلي خارج شده است و چشم دلش روشن ميشود و در نتيجه، از مشاركت با هواپرستان دوري ميگزيند.
هدايت گري دوستان خدا و نشانه هاي تشخيص رفتار صحيح
اگر امر بر انسان مشتبه شد و نتوانست درستي يا نادرستي رفتاري را تشخيص دهد، يا نتوانست تشخيص دهد كه آيا مصلحت و منفعت آن رفتار بيش از زيانش بوده، و مورد رضايت خداوند است يا نه، دو نشانه و علامت ميتواند وي را از ترديد خارج ساخته، حقيقت را بنماياند: اول اينكه بنگرد آيا اگر لذت و شادكامي در آن رفتار نميبود انجامش ميداد؟ در صورتي كه در نظر خودش لذت را ملاك ترجيح رفتار قرار نداده و تنها حس وظيفهگرايي وي را به انجام دادن آن رفتار واداشته، به گونهاي كه اگر لذتي نيز در آن نميبود وظيفه خود ميدانست كه بدان اقدام كند، اما با اين حال ترديدش برطرف نشد، نوبت به نشانه دوم ميرسد. دوم اينكه بنگرد چه كساني از رفتار او خشنود ميشوند. آيا دنياپرستان، هوسآلودگان و بيبندوباران و كساني كه به رعايت احكام شرع مقيّد نيستند از رفتار او خوششان ميآيد، يا بندگان مؤمن و خودساخته خدا؟
«وصار من مفاتيح ابواب الهدي ومغاليق ابواب الردّي»؛ و خود كليدي شده است گشاينده درهاي هدايت و هم قفلي بر درهاي هلاكت و سقوط.
روشن شد مؤمن دلباخته معبود، كه محركش اطاعت خدا و هدفش كسب رضايت و خشنودي پروردگار است، نفس خويش را از كمند شهوات ميرهاند و از انبازي با هواپرستان و دنياخواهان پرهيز ميكند و در پرتو نور هدايت الهي، تاريكيها را از قلب خويش ميزدايد و دريچههاي فهم و درك انوار حق را به روي آن ميگشايد. افزون بر آنكه خود نوراني ميشود و به مسير هدايت و نيل به تعالي و كمال رهنمون ميگردد، وسيله هدايت ديگران و كليد گشاينده درهاي هدايت و رستگاري ميشود. او چون از گمراهي، هلاكت و تاريكي رسته است، خود قفلي ميشود بر درهاي گمراهي، و راه انحطاط را به روي ديگران مي بندد و آنان را به رهايي و سعادت راهنمايي ميكند.
-
پى نوشت ها
- [١]_نهجالبلاغه، خ ٨٧.
- [٢]ـ اسراء: ٧٢.
- [٣]ـ حج: ٤٦.
- [٤]ـ بقره: ١٧١.
- [٥]ـ ص: ٢٦
- [٦]ـ جاثيه: ٢٣.
- [٧]ـ طلاق: ٢.
- [٨]ـ انعام: ٤٣.