گفتمان روشنگر در مورد اندیشه های بنیادین - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٠٧ - عموميت حركت
آقاى طبرى عنوان فرمودند و همينطور آقاى نگهدار به آن پرداختند بطور مفصل و دانهدانه مورد بحث قرار دهيم و بطور گسترده بررسى كنيم و دربارهاش سخن بگوييم و يا اينكه با اشارهاى از كنار آنها بگذريم!؟ آنگونه كه شما ـ آقاى مجرى ـ پيشنهاد مىكنيد بايد به محور اصلى بحث برگرديم. ولى آنچه كه در ميان اين مطالب خيلى مهم است ـ البته همه آنها كم و بيش اهميت دارند ـ اين نكتهاى است كه چند مرتبه ايشان ذكر فرموده و آن اين سخن را گفتند كه؛ ابتكار «ماركس» [Marx]اين بود كه فلسفه را از تفسير جهان، به تغيير جهان منتقل كرد. من گمان مىكردم كه در بحثهاى گذشته ديدگاه ما نسبت به اين موضوع روشن شده و توضيح كافى داده شده است كه اصولاً فلسفه، علمى نظرى است و هيچ دخالت مستقيمى در عمل ندارد. بله فلسفه به معناى قديم آن كه شامل همه علوم از جمله علوم تجربى و عملى مىشد [با عمل هم ارتباط پيدا مىكرد. چون]بخشى از فلسفه، فلسفه عملى بود و به اخلاق و تربيت و تدبير خانواده و سياست مُدُن و زندگى فردى و اجتماعى انسان مىپرداخت و در اين [معناى وسيع] فلسفه خواه ناخواه با تغيير هم ارتباط پيدا مىكرد. پس اگر منظور اين است كه آقاى ماركس مطالبى را به عنوان فلسفه مطرح كردهاند كه مربوط به تغيير جهان و تغيير جامعه است ـ يعنى آنچه را كه مربوط به عمل است، وارد فلسفه نمودهاند ـ اين ربطى به فلسفه نظرى ندارد. يعنى آنچه كه مربوط به عمل انسان است ربطى به فلسفه نظرى ندارد و بىجا اين كار را كردهاند. ولى اگر مقصودشان اين است كه در كنار فلسفه نظرى، فلسفه عملى را هم مطرح كردند، خوب فيلسوفان پيشين ما هم اين كار را كردهاند، ايشان هنر جديدى بخرج ندادهاند.
نكته ديگر اين بود كه فرمودند آقاى «انگلس» درباره «اسپينوزا»، اينگونه نظر دادهاند كه اگر فلسفه «وحدت وجودى» «اسپينوزا» با «راسيوناليسم» همراه بشود، به سيستم انديشه ماترياليستى نزديك مىشود. ما اگر بخواهيم در اين باره قضاوت بكنيم، اول بايد ببينيم فلسفه اسپينوزا چيست؟ و ايشان چگونه «وحدت وجودى» هست؟ چون «وحدت وجود» در تاريخ فلسفه اسلوبها و چهرههاى گوناگونى داشته است. يك نوع وحدت وجود از آنِ رواقيون قديم است كه به «پانتئيسم» [Pantheism]معروف مىباشند. يك نوع ديگر از «وحدت وجود» آن معنايى است كه بعدها از طرف