گفتمان روشنگر در مورد اندیشه های بنیادین - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٥٣ - حركت
ترتيب تكثّر را به يك نوع وحدت مبدّل نمىكند. اين شيوه تفكر را هگل «متافيزيكى» مىنامد. يعنى شيوه تفكر متافيزيكى. امّا يك شيوه تفكر ديگر هم از زمان «هراكليت» وجود داشته است كه كوشش مىكند جهان را داراى سيّاليت ببيند. يعنى به صورت سيّال الهويّه جهان را مىبيند و آن را متجدد الوجود مىداند. اين شيوه تفكّر را ديالكتيكى مىناميم. البته اينها اسمهايى است كه ما مىگذاريم و مىگوييم اين تفكر متافيزيكى است و آن تفكر ديالكتيكى است. عرض بنده اين بود كه تفكر ديالكتيكى و تفكر متافيزيكى اختراع ماركس و انگلس نيست. اين دو طرز تفكّر در فكر بشر از موقعى كه انديشه منطقى انسانى شروع به تجلّى كردن نموده، وجود داشته است، ولى نامگذارى نشده بود. من عرض كردم كه نامگذارى نشدن و ناخودآگاه بودن نسبت به يك شيوه، دليل بر فقدان آن شيوه نيست. چنانكه كودك صرف و نحو را درست بكار مىبرد، ولى خود، ناآگاه است. يعنى بصورت ناخودآگاه حتى شوخى مىكنند و مىگويند وقتى كه شما چوبى را به روى سگى بلند مىكنيد، سگ در حقيقت دو تا قياس براى خودش انجام مىدهد: يكى اين قياس كه مىگويد آن كسى كه چوب را بلند مىكند مىخواهد مرا بزند. و اين شخص چوب براى من بلند كرده است، لذا مىخواهد مرا بزند. و ديگر اين قياس كه مىگويد كسى كه مىخواهد چوب نخورد بايد فرار بكند. لذا من يك سگ هستم بايد فرار بكنم. در حقيقت يك قياس تنظيم مىكند و فرار مىكند. ولى سگ اصلا زبان نمىداند تا بتواند حكمى را در ذهن خودش تنظيم بكند و قياسى تشكيل بدهد. ولى چون در داخل دستگاه طبيعت زندگى مىكند و اين مناسبات در دستگاه طبيعت وجود دارد، در ذهن او هم به شيوه غريزى بازتاب پيدا مىكند. لذا خودآگاهى نسبت به يك امر لزومى ندارد و مىتواند بدون خودآگاهى، آن گرامر را بكار ببرد. همانند آن داستان معروف كه شما هم مىدانيد كه كسى در نزد معلمى منطق مىخواند و از اينكه فهميد كه هر چيزى كه مىبيند «تصور» و يا «تصديق» است فهميد كه او شروع به درك كردن كرده است. قبلا اين را نمىفهميد و مىآمد مىگفت من يك آدم ديدم. يك اسبى ديدم. يك دكّان ديدم. تشخيص نمىداد كه اينها را مىتواند به مقولات منطقى بدل كند. امّا روزى كه تشخيص داد مىتواند اينها را به مقولات منطقى مبدّل كند، معلّمش فهميد كه او دارد منطق مىفهمد. پس