گفتمان روشنگر در مورد اندیشه های بنیادین - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٣٣ - مباحث ايدئولوژى
صرف نظر از اينكه چنان چيزى موهوم است يا موجود، [بايد به تعريف آن بپردازيم]اصولا در تعاريف بر روى وجود و عدم شى تكيه نمىشود. در واقع اين خود، يك مدّعاى ديگرى است كه اين چيست كه موهوم است و يا اين چيست كه موجود است. ما بر سر آن چيستى سخن داريم. بنابراين اگر در تعريف مادّه بگوئيم مادّه چيزى است كه واقعاً هست، كافى نيست. اين كه واقعاً هست خود يك ادّعاى ثانوى است. اين چيزى كه واقعاً هست، چيست؟ ما در آن حرف داريم. نه اينكه كسى منكر وجود او باشد ـ مثل سوفسطائىها ـ يا كسى معتقد به وجود او باشد ـ مثل رئاليستها ـ اين چيست كه يك عدّهاى منكر وجودش هستند و عدّه ديگرى هم به وجودش معتقد مىباشند. سخن از چيستى است. مثلا اگر در تعريف انسان بگوئيم چيزى است كه وجود دارد يا نيست و وجود ندارد، اين شكل از تعريف در واقع خروج از ضوابطى است كه براى تعريفكردن در نظر داريم و آنچه را كه مىخواهيم بدست نمىدهد. اصولا هيچگاه ترمهاى منطقى و ترمهاى ارزشى در تعاريف بكار گرفته نمىشوند. درست و نادرست دو تا ترم منطقى هستند. خوب و بد دو ترم و اصطلاح ارزشى هستند. اگر كسى بخواهد فلسفههاى دنيا را تقسيمبندى كند و بگويد فلسفه دو نوع است، يك دسته فلسفههاى خوب و يك دسته فلسفههاى بد، و يا فلسفه دوگونه است؛ يك دسته فلسفههاى درست و ديگرى فلسفههاى نادرست و... اين ترمها هيچ گاه به درد تقسيمبندى و تعريف نمىخورند [و در مقام تعريف راهگشا نيستند.]مسأله بودن و نبودن كاملا شبيه اين است كه بگوئيم مادّه چيزى است كه هست يا مادّه چيزى است كه نيست. در حالى كه ما از آن چيزى كه هست، سخن مىگوئيم و بر سر آن بحث مىكنيم. پس اين يك نكته و يك سؤال است كه آيا واقعاً به اين ترتيب ما مادّه را تعريف كردهايم؟ ثانياً مگر كسانى كه به خدا معتقدند، باور ندارند كه خداوند يك واقعيت خارجى است. يعنى اين تعريف اعمّ از مدعاست. ما در تعريف بايد چيزى را ذكر كنيم كه بر همان چيز مورد نظر كه مىخواهيم آن را تعريف كنيم، منطبق باشد نه اينكه بر چيزى غير از آن شىء هم صدق كند. اگر گفتيم آن شىء چيزى است كه واقعاً وجود دارد و واقعيت عينى است، خوب خداشناسان هم در مورد خداوند همين سخن را مىگويند. اصولا كسانى كه معتقدند چيزى در بيرون از ذهنشان هست همين حرف