بزم قدسیان: مشاهیر مدفون در تکیه تویسرکانی تخت فولاد اصفهان - قاسمی، رحیم - الصفحة ٢١٦ - چند حکایت
من چون حال درس خواندن نداشتم به همان مقدار مطالعه روز اکتفا می کردم. و دیگر شب مطالعه نمی کردم وچون یک نان و نصف، کفاف خوراکم را نمی داد روغن چراغ سهم خود را به میر سید علی می فروختم و به جای آن نصف نان او را می خریدم.
در نتیجه او دو سهمیه روغن چراغ داشت و یک نان. من دو نان داشتم و روغن چراغ نداشتم. بدین جهت اول مغرب شام مختصر خود را می خوردم و می خوابیدم و او مقدار کمتری می خورد؛ زیرا که سهمیه اش نصف سهمیه ی من شده بودٰ و لی در عوض، روغن چراغش دو برابر
بود و بنابراین تا پاسی از شب مطالعه می کرد.
لذا او به فلک رفت و به اوج مقامات علمی رسید، و من یک فرد معمولی باقی ماندم وی به همین خاطر پیوسته می گفت:
میر سید علی یک نان خورد و رفت به فَلَک
ما دو تا نان خوردیم و رفتیم به دَرَک
ششم: جناب آقای سید محمّد آیت، نوه آیه الله میر سیّد علی نجف آبادی مسئول اداره ثبت احوال و آمار نجف آباد می گفت:
روزی به یکی از روستاهای اطراف نجف آباد رفتم. سیّد پیرمرد معمّمی را دیدم که دفتر ازدواج و طلاق داشت. پس از شنیدن فامیل آیت و مقداری پرس و جو مرا شناخت و این خاطره را برایم تعریف کرد: