آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥
مغازى و محدّثين
زمان محمدقاسم
نگرشى پيرامون نحوه برخورد با گزاره هاى تاريخى,در نخستين كتب حديثى
##
مترجم: لقمان سرمدى**##
اسلام شناسان, از ديرباز به تاريخ نگارى سيره و مغازى علاقه مند بوده اند. [بنابر همين علاقه] سيره ابن اسحاق را به طور كامل با مغازى واقدى مقايسه نموده و اين دو كتاب را نيز با بخش هايى از صحيح بخارى يا ديگر كتب حديثى, سنجيده اند.١ به كرّات مشاهده مى شود كه گزاره هايى كه در سيره ابن اسحاق يا مغازى واقدى آمد است, كمابيش مانند گزاره هايى است كه در كتب حديثى از قبيل صحيح بخارى نيز وجود دارند. و اين دو (سيره ابن اسحاق و مغازى واقدى) كتاب هايى هستند كه براى تسهيل كار و با شرايط خاصى, مى توان آن ها را (تاريخى) ناميد. همچنين درمى يابيم كه آنچه باعث تمييز اين گزاره ها از يكديگر مى شود, در اصلْ ساختار روايى, شيوه زمان بندى, انگيزه ها و روش هايى است كه بر اين ساختارها حاكم است.٢ جان ونز برو (John Wansbrough) از جمله محققينى است كه اين متون را با يكديگر مقايسه نموده است. وى در اين مورد مى گويد:
اين متون از ساختارهاى روايى ضعيف تا مصاديق موجز و قوى گسترش و ادامه مى يابد. لذا اين طيف, تفاوت هاى سبك شناختى بين سيره و سنت (و به تعبيرى ديگر بين علاقه مندى هاى اسطوره اى و منطقى) را در آثار مسلمانان سده هاى نخستين, به طور كامل به تصوير مى كشد.٣
بررسى صحت و سقم اين گفته ونز برو, كه چنين به دقّت و صراحت از گسترش سيره به سنّت ـ يعنى حركت از ابن اسحاق, از طريق واقدى و رسيدن به بخارى ـ سخن مى راند, موضوعى نيست كه در اين جا مدار بحث باشد. همچنين بر آن نيستم تا مجدداً سيره ابن اسحاق, مغازى واقدى و تاريخ طبرى را با يكديگر يا با ساير متون حديثى بسنجيم. اين مقاله مى كوشد تا ثابت كند ـ على رغم نظر ونز برو ـ نبايد كتب حديثى, مانند صحيح بخارى را پيكره يكپارچه و تفكيك ناپذيرى تصور كنيم كه مى توانند هم طراز و هم سنگ آثار تاريخى قرار گيرند. در واقع, كتب حديثى از لحاظ انتخاب محتواى گزاره هاى تاريخى درباره مغازى روش ها و اهداف گزينش و كاربرد اين گزاره ها, با يكديگر تفاوت هاى چشمگيرى دارند. هدف اين نوشتار آن است كه برخى از اين تفاوت ها را با ارائه شواهدى مطرح نموده و به تبيين و تشريح آن ها بپردازد.
اين مقاله, علاوه بر آن كه به بررسى احاديث مى پردازد, جستارى است در نخستين تاريخ نگارى هاى اسلامى و به طور كلى, تفكر تاريخى مسلمانان, كه در اين جا به اختصار به برخى از آن ها اشاره خواهيم كرد. تحليل روش محدثين در استفاده از گزارش هاى مغازى, چراغى است فرا راه ما تا دريابيم كه آنان, به عنوان نخبگان برجسته مذهبى در جوامع اسلامى, مهم ترين ابعاد تاريخ صدر اسلام را از چه منظرى مى نگريستند; يادآورى و طرح چه نكاتى را پيرامون آن, حائز ارزش مى دانستند و اين اخبار و گزاره هاى تاريخى در كتب حديثى آنان از چه جايگاه و كاركردى برخوردار بوده است. با اين وجود, مهم ترين نكته اى كه مى بايد درباره محدثين خاطرنشان كنيم, اين است كه شيوه هاى ادبى آنان براى طرح گزاره هاى تاريخى, با يكديگر متفاوت است.
اگرچه اين جا در پى آن نيستيم تا گزاره هاى تاريخى احاديث را با [كتب و] نمونه هاى بارز تاريخ نگارى اسلامى مقايسه كنيم, با اين وجود اين مقاله نشان خواهد داد كه چنين قياسى مستلزم لحاظ كردن تمام اختلاف سلايق, روش ها و گزينه هايى است كه در صورت و محتواى كتب حديثى وجود دارند.
ساختار يكپارچه اى كه كتب حديثى تشكيل مى دهند, همانند ساختارى است كه روايات تاريخى عربى مى سازند. اين آثار كه همگى داراى نوع و قالب خاصى هستند, از لحاظ بررسى و طرح گزاره هاى تاريخى با يكديگر تفاوت هاى بسيارى دارند. حتى كتبى كه گزاره هاى تاريخى مشابهى را مطرح نموده اند, در بحث و بررسى پيرامون آن ها, روش هاى متفاوتى در پيش گرفته اند. اما به مرور اين اختلاف سلايق و تفاوت برداشت ها, كم تر در آثار اسلامى به چشم مى آيند.٤ لذا اگر بخواهيم متون تاريخى خاصى را تفسير كرده و اهميت آن ها را دريابيم يا آن كه رابطه اين متون را با آثارى از همان نوع ادبى يا انواع ديگر درك كنيم و يا درباره جايگاه اين متون در تاريخ نگارى يا تاريخ تفكر اسلامى قضاوت نماييم, بايد حتماً به چنين شناختى ـ آن چنان كه در سطور بالا عنوان شد ـ دست يابيم; درغير اين صورت, جز سوءتفاهم و پندارهاى ناصواب طرفى نخواهيم بست. شايان ذكر است كه بخشى از مهم ترين كتب حديثى, شامل گزارش هاى صريح يا حاشيه اى از مغازى مى باشند. در معدودى از كتب حديثى نيز, بخش مستقلى تحت عنوان (كتاب المغازى) وجود دارد; اين كتب عبارتند از: مصنّف عبدالرزاق بن همام صنعانى٥ (م٢١١هـ/٨٢٦م) مصنف ابن ابى شيبه٦ (م٢٣٥هـ/٨٤٩م) و صحيح بخارى٧ (م٢٥٦هـ/٨٧٠م). ما در اين مقاله به بررسى كتاب المغازى در كتب مذكور خواهيم پرداخت. اگرچه گزاره هايى كه به مغازى مربوط مى شوند, معمولاً در متون مختلف و تحت عناوين گوناگون ـ و حتى گاهى در صفحات ديگر همان كتاب ها نيز ـ آمده اند, با اين وجود ما تنها به بازنگرى گزاره هايى مى پردازيم كه در ذيل عنوان كتاب المغازى آمده اند. به نظر مى رسد از بين اين سه [چنان كه از تاريخ وفاتشان پيدا است], عبدالرزاق داراى قدمت بيش ترى است و پس از آن, مصنف ابن ابى شيبه و آن گاه صحيح بخارى قرار دارند. با وجود آن كه كتاب المغازى عبدالرزاق و ابن ابى شيبه, هم اكنون بخشى از مصنف آن ها است. اما كاملاً اطمينان نداريم كه اين فصول هميشه به همين صورت, ـ يعنى بخشى از مصنف آن ها ـ بوده باشد. موتزكى٨ (Motzki) در اين باره مى گويد: (عبدالرزاق بيش تر بخش هاى كتاب [المغازى] خود را از اثرى كه مَعمر بن راشد (م١٥٣هـ/٧٧٠م) به همين نام داشته ـ و ديگر موجود نمى باشد ـ اقتباس نموده است. هرچند, محتمل است كه اين گزاره ها نيز, آن گونه كه توسط عبدالرزاق نقل شده اند, از ابتدا
بخش هايى از كتاب المصنف, بوده اند٩ [و بعداً بدان الحاق نشده اند]. اگر نگوييم كتاب المغازى ابن ابى شيبه همان كتاب تاريخش مى باشد, لااقل بايد اعتراف كرد كه شباهت هاى زيادى به آن دارد. دست نوشته هاى كتاب اخير موجود است و شوتزينگر (H. Shںtzinger) شرح مختصرى بر آن نوشته است.١٠
روش برخورد ابن ابى شيبه با تاريخ به نحوى بوده است كه گويى آن را امرى جدا از ساير بخش هاى كتاب در نظر گرفته و بدان پرداخته است. به هر حال هنوز مشخص نيست كه آيا كتاب المغازى از ابتدا بخشى از المصنف بوده يا آن كه بعدها به آن افزوده شده است.١١ در مصنف ابن ابى شيبه, بخش ديگرى به نام كتاب التاريخ نيز وجود دارد كه صرفاً به نبردها و فتوحات مسلمين, پس از وفات پيامبر مى پردازد و [اين نسخه] به نسخه برلين ـ كه شوتزينگر آن را شرح كرده ـ شباهت كم ترى دارد.١٢
اين موضوع كه كتاب المغازيِ عبدالرزاق و ابن ابى شيبه دراصل بخشى از مصنف آن ها بوده يا خير, چندان اهميتى ندارد. آنچه شايان توجه بيش ترى است, اين نكته است كه در سده هاى بعدى, تصور غالب اين بود كه احاديث و مغازى آن ها در كنار هم و به صورت يك كتاب بوده است. اين برداشت از آن جهت مهم است كه مى تواند به عنوان معيارى براى تمييز بين اخباريون و محدثين, به كار آيد. لذا با توجه به اين معيار,اثر عبدالرزاق و ابن ابى شيبه, بيش تر در زمره آثار محدثين قرار مى گيرد.١٣ زيرا بخش عمده گزاره هايى كه اين دو تن تبيين نموده اند نيز از طريق محدثين به دست آمده. يكى معمر بن راشد كه عبدالرزاق بسيار وامدار اوست و ديگرى الزُهرى (متوفى ١٢٤هـ, ٧٤٢م) كه معمر در نقل قول هاى خود بدو استناد كرده است. اين دو (معمر و الزهرى) به دليل احاطه بر حديث, مغازى و گزاره هاى مربوط به آن, جزء فرهيخته ترين دانشمندان متقدم بوده اند. آن گونه كه خواهيم ديد مغازى عبدالرزاق و ابن ابى شيبه, از بسيارى جهات, با صحيح بخارى متفاوت است; همان گونه كه با يكديگر نيز اختلافاتى دارند. با اين حال, افق ديد يك محدث را, از لحاظ گزينش, ترتيب و ارائه گزاره هاى تاريخى, براى ما پديدار مى نمايد و لذا با كمك آن مى توان به تجزيه و تحليل متون حديثى پرداخت. نگاه موشكافانه تر به اين گزاره ها, خود مى تواند مبيّن اين مطلب باشد.
كتاب المغازى بخارى, جنگ هاى پيامبر را در مدينه با ترتيب زمان بندى شده اى ارائه مى دهد.١٤ اين بخش, با روايتى درباره غزوه (العشيره) آغاز مى گردد.١٥ به نظر مى رسد هدف اصلى روايت, تحقيق و تعيين تعداد دقيق جنگ هاى پيامبر ـ بالاخص تعيين نخستين جنگ ـ مى باشد. بخارى, بلافاصله پس از آن به سراغ ارائه رواياتى مى رود كه حاوى مطالبى پيرامون جنگ بدر هستند. آن گاه رواياتى درباره ساير نبردها و لشكركشى هاى پيامبر و وقايع مهم در طول حيات وى در مدينه عرضه مى كند. كتاب المغازى بخارى, با موضوع بيمارى و وفات پيامبر, خاتمه مى پذيرد.
كتاب المغازى در مصنف ابن ابى شيبه, مجموعه اى است كه به نظر مى رسد قديمى تر از اثر بخارى باشد. اين كتاب نيز عموماً [در ارائه روايات] از ترتيب و زمان بندى بهره برده است; هرچند بعضاً با اشتباهات فاحشى نيز همراه بوده است. اما به هر صورت دامنه كار ابن ابى شيبه به مراتب گسترده تر از بخارى است. كتاب المغازى ابن ابى شيبه با موضوع عام الفيل ـ كه پيش از تولد پيامبر رخ داده ـ آغاز مى شود و اين خود نمايانگر آن است كه وى توجه شايانى به زندگى پيامبر در مكه داشته است. نخستين بخش هاى كتاب, دربرگيرنده رواياتى است در مورد نشانه هاى نبوت محمد(ص), آغاز دعوت, ايذاء و آزار مكّيان, معراج و همچنين اسلام آوردن كسانى كه بعدها جزء برجسته ترين ياران پيامبر شدند. به دنبال آن ها, رواياتى در مورد هجرت پيامبر از مكه به مدينه, و نامه هاى پيامبر به سزار, خسرو و ساير حكام و سلاطين ـ براى دعوت آنان به اسلام ـ عنوان مى گردد. در خلال اين مطالب, رواياتى نيز پيرامون اسلام آوردن ياران شاخص پيامبر, و همچنين رواياتى در مورد حبشه نقل مى شود. سپس ابن ابى شيبه به رواياتى مى پردازد در مورد هجرت تعدادى از مسلمانان از مكه به حبشه و گزارش مبسوط يكى از پناهنگان [درباره اسلام و پيامبر] به حضور پادشاه حبشه. اكنون اگر آثار صرفاً تاريخى, مانند سيره ابن اسحاق و تاريخ طبرى را به عنوان كتب معيار در تنظيم و زمان بندى وقايع تاريخى, لحاظ كنيم, بايد بگوييم زمان بندى و توالى رخدادها, آن چنان كه ابن ابى شيبه ارائه نموده ـ در قياس با اين آثار ـ چندان صحيح نمى باشد. با اين حال وى مدعى وجود توالى زمانى در روايات كتاب خود نمى باشد. اگرچه كتب حديثى اغلب در ارائه مطالب خود ملاحظات زمانى را اعمال مى كنند, اما اين موضوع دليل ناصواب خواندن توالى گزاره هاى ابن ابى شيبه نمى باشد. علت اصلى آن است كه ترتيب گزاره هاى تاريخى و مطالبى كه ابن ابى شيبه درباره زندگى و فعاليت هاى پيامبر در مدينه ارائه داده است, صراحتاً در چهارچوب يك برنامه زمان بندى شده (قراردادى) مى باشد.
مطالبى كه ابن ابى شيبه, درباره زندگى پيامبر در مدينه, آورده است شبيه موضوعاتى است كه بخارى ذكر نموده; گويى به نوعى در ادامه آن ها آمده است. با اين وجود از لحاظ محتوا و هدف, تفاوت محسوسى بين اين دو به چشم مى خورد كه در سطور آينده به آن ها نيز خواهيم پرداخت. در اين مورد نيز ابن ابى شيبه از نظر دامنه موضوعاتى كه بدان ها پرداخته, نسبت به بخارى, طيف وسيع ترى را در برمى گيرد. كتاب المغازى ابن ابى شيبه ـ برخلاف بخارى ـ با وفات پيامبر پايان نمى پذيرد. وى در ادامه رواياتى در مورد خلفاى پيامبر مطرح مى كند. صرف نظر از علاقه شخصى وى به طرح چنين موضوعاتى ارائه اين روايات, از اين جنبه قابل تأمل است كه خود مى تواند گواه اين مدعا باشد كه دامنه كتب مغازى نبايد ضرورتاً به زندگى و فعاليت هاى پيامبر محدود گردد.١٦
عبدالرزاق نيز بسيارى از رواياتى را كه ابن ابى شيبه نقل نموده, ذكر مى كند; اما اثر وى, از لحاظ سازماندهى روايات, شباهت كم ترى به اثر ابن ابى شيبه دارد. عبدالرزاق بخش كتاب المغازى را با طرح حوادث مهم پيش از ولادت پيامبر ـ مانند حفر چاه زمزم ـ آغاز مى كند. آن گاه با نثرى منسجم و روايى به بيان شرح حال پيامبر تا زمان رسالت وى مى پردازد. اما در فصل بعدى ناگهان به واقعه حديبيه اشاره مى كند. سپس به عقب باز مى گردد و موضوع جنگ بدر را عنوان مى كند. اين در حالى است كه در هيچ جاى اين بخش, وى عبارتى نمى آورد كه دال بر آن باشد كه به ضعف ها و كاستى هاى كار خود ـ در اين مورد خاص ـ آگاه بوده است. اگرچه در مورد نحوه ارائه موضوعات تاريخى, كتاب خاصى را به عنوان الگو و معيار, نمى توان در نظر گرفت, اما در مورد نويسنده اين كتاب به صراحت مى توان گفت كه وى ملاحظه و دغدغه چندانى براى نقل روايات طبق توالى زمانى, نداشته است.١٧ با اين وجود, تنوع موضوعات مطرح شده در كتاب المغازى عبدالرزاق شايان توجه است. صرف نظر از رواياتى كه پيرامون زندگى پيامبر مى باشد, رواياتى تفسيرگونه در مورد تاريخ صالحان و حنفاء پيش از اسلام, عنوان مى شود. براى مثال چندين روايت در مورد اصحاب الاخدود, اصحاب كهف و همچنين بناى بيت المقدس وجود دارد. در ادامه نيز, رواياتى در مورد وقايعى كه پس از وفات پيامبر در تاريخ اسلام رخ داده اند, ارائه مى گردد.١٨ در بررسى نحوه سازماندهى گزاره هاى تاريخى در كتاب المغازى بخارى, ابن ابى شيبه و عبدالرزاق با اين فرضيه قريب به يقين مواجهيم كه صورت فعلى كتب ياد شده, [نه توسط نويسندگان آن ها, بلكه] توسط افرادى تنظيم شده كه بعدها به جمع آورى و تدوين آن ها اقدام نموده اند. كالدر (Calder) در مورد كتب فقهى معتقد است: (كتب فقهى در اصل, حاصل كار پيروان و شاگردان فقها بوده است نه شخص آن ها.)١٩ و اين قضاوتى است كه وى سعى دارد آن را به كليه كتب حديثى نيز, تسرّى دهد.٢٠ بنابراين اگر تصادفاً برخى روايات در كتاب المغازى عبدالرزاق, از نظر زمانى با ترتيب حقيقى وقوع آن ها, هماهنگ نيست, نمى توان آن را اشتباه وى دانست ـ اگر كلاً لفظ (اشتباه) صحيح باشد; زيرا با نگاه كوتاهى به مغازى ابن ابى شيبه و صحيح بخارى درمى يابيم كه بين زمان حقيقى وقوع حوادث و ساختارهاى زمانى اين كتب نيز, تفاوت هايى وجود دارد. اما به هر حال
ترتيب نقل گزاره هاى تاريخى در دستنوشته هاى نويسندگان اين كتاب ها با آنچه بعدها به عنوان كتب كامل و مدوّن,٢١ آماده و منتشر شده بود, اختلاف چندانى نداشت. كالدر عقيده دارد كه ساختارها و صورت نهايى كتبى نظير صحيح مسلم و صحيح بخارى, احتمالاً يك نسل پس از وفات نويسندگان آن ها حاصل شده است.٢٢ اين نظر كالدر درباره تثبيت ساختار نهايى متون, بسيار دور از ذهن مى نمايد. حتى با فرض صائب بودن نظر وى, باز هم ناچار خواهيم بود درباره نكات خاصى كه در صورت و محتواى برخى متون ـ كه به عنوان كتب مدوّن شناخته شده اند ـ به چشم مى خورند, توضيح دهيم. تعيين آن كه فلان متن در چه تاريخى به رشته تحرير درآمده و يا چه زمانى به عنوان يك كتاب مدون عرضه شده, اهميت چندانى ندارد. دغدغه اصلى در اين ميان, تعيين ضوابطى است كه باعث تفكيك متون حديثى از يكديگر مى گردد و اين كه تفاوت هايى كه در كتب حديثى به چشم مى خورد, چه اطلاعاتى در مورد شيوه هاى حاكم بر هريك [از اين كتاب ها] در اختيار ما مى گذارد. با بررسى اين تمايزات مى توان دريافت كه آيا متون [حديثى] مذكور در زمان حيات نويسندگان آن ها, صورت ثابت و مشخصى داشته يا آن كه به وسيله شاگردان ايشان, بدين صورت درآمده است. در ادامه با ارائه شواهدى چند, به نكات خاصى كه در هريك از متون وجود دارد, اشاره خواهيم كرد.
بدر
محتواى اصلى رواياتى كه پيرامون جنگ بدر مى باشد, در مغازى عبدالرزاق, ابن ابى شيبه و بخارى, كمابيش مشترك است. در هر سه كتاب مذكور, رواياتى در مورد قتل ابوجهل به چشم مى خورد. از ديگر نقاط اشتراك اين كتب در مورد جنگ بدر, توجه نويسندگان آن ها, به اسرا و روايات تفسيرى مربوط به آن, مى باشد. بنابراين مى توان چنين نتيجه گرفت كه نويسندگان كتاب هاى مغازى, گزاره ها و مطالب خاصى را در كتاب خود نقل نموده اند و از اين نظر داراى ديدگاه ها و علايق مشتركى هستند. توجه و علاقه بخارى به مباحث عقيدتى و نظرى, از نخستين روايت جنگ بدر, هويدا است. وى در نقل و نتيجه گيرى اين روايت, گرايشى جبرى از خويش بروز مى دهد كه سايه اش در سراسر كتاب گسترده است.٢٣ به علاوه توجه وى به موضوعات و مسائل فقهى نيز در آثار او به چشم مى خورد. اين موضوعى است كه ابن ابى شيبه نيز, همانند بخارى به آن ابراز علاقه كرده است. مسائل فقهى كه بخارى و ابن ابى شيبه, پيرامون آن ها به تدوين گزاره هاى تاريخى پرداخته اند ـ به جز برخى موارد مشترك ـ در اكثر موارد با يكديگر متفاوتند. ظاهراً كانون توجهات ابن ابى شيبه, مسائلى نظير غنايم جنگى, نحوه برخورد با اسرا و مقدار فديه لازم براى آزادى هريك و مواردى از اين قبيل بوده است. اما آنچه براى بخارى اهميت بيش ترى دارد, مسأله شايستگى ها و فضايل مذهبى كسانى بوده است كه اين مقام را به دليل شركت در جنگ بدر, احراز نموده اند. آنان كسانى بودند كه ـ از لحاظ مذهبى و اجتماعى ـ به عنوان مسلمانان نمونه شناخته مى شدند. اهميت چنين برآوردى از آنان, تا بدان حد بود كه در زمان خليفه دوم بيش ترين مقدار مقرّرى را از ديوان, دريافت مى كردند.٢٤ بخارى به منظور تعظيم و تكريم جنگجويان بدر, نام آنان را در فهرستى جداگانه, ذكر مى كند. البته اين فهرست چندان جامع و كامل نيست بلكه محدود به افرادى است كه نام آنان در روايات صحيح تحت اين عنوان آمده است: مَن سُمّيَ مِن اهل البدر فى الجميع.٢٥ ارائه اين فهرست و معيارهايى كه انتخاب اسامى براساس آن ها صورت گرفته, هر دو مسائل قابل تأملى هستند. اما آنچه جاى تدقيق و تمركز بيش ترى دارد, ترتيب اسامى در اوايل فهرست مى باشد. فهرست با نام پيامبر اسلام آغاز شده و به دنبال آن نام خلفاى راشدين به ترتيب خلافت آنان, ذكر مى گردد. بخارى با ذكر نام اين چهار تن به نوعى سعى كرده تا نشان دهد آنان از رفيع ترين درجات دينى و مذهبى برخوردار بوده اند,٢٦ اما اهل سنت گمان مى كنند كه اين اسامى, به ترتيب فضايل آنان, بيان شده است.[!] فهرست بخارى توجه ما را به سوى روش اساسى و منحصر به فرد او معطوف مى دارد. اصول حاكم بر شيوه كار وى به گونه اى است كه تمام روايات پراكنده را در مورد مباحث نظرى و فضايل صحابه, در يكجا گرد مى آورد. مهم ترين ضابطه اى كه وى براى انتساب فضايل صحابه مدّ نظر داشته, شركت آنان در جنگ بدر بوده است; بدين معنى كه كسانى كه در جنگ بدر شركت ننموده اند, اما به نوعى به حادثه بدر مربوط بوده اند ـ از نظر بخارى ـ مشمول اين فضايل نمى شوند. در مورد جنگ بدر, حتى اگر در كتب تاريخى به گزارش هاى حقيقى دست نيابيم, اين گزارش ها و مصاديق آن ها را قطعاً در روايات خواهيم يافت.
رواياتى كه عبدالرزاق و ابن ابى شيبه در مورد جنگ بدر فراهم نموده اند, با آنچه بخارى نقل كرده, متفاوت است. روايات عبدالرزاق اطناب و تطويل ندارد و تقريباً به صورت موجزى بيان شده است. اگر بخواهيم درونمايه گزارش هاى ابن ابى شيبه, در مورد بدر را با عبدالرزاق بسنجيم, بايد بگوييم اگرچه دامنه كار عبدالرزاق محدودتر است, اما روايت هاى وى (كه با استناد به اقوال معمر بن راشد, ايوب ابن ابى تميمه و عكرمه نقل شده اند) رواياتى واضح و منسجم هستند كه با يكديگر هماهنگى داشته و همگى داراى آغاز و انجام مى باشند. به همين دليل غالب محققين از مغازى عبدالرزاق با عنوان (اثرى با ساختار روايى) نام مى برند.٢٧ اما على رغم عبدالرزاق, مغازى ابن ابى شيبه داراى رواياتى است كه يا با يكديگر همپوشانى داشته و يا اصلاً ارتباطى به هم ندارند. به بيان ديگر, رواياتى كه پيرامون يك موضوع هستند, به طور پياپى در كنار هم قرار نمى گيرند. اَنكراسميت (F.R. Ankersmit) در مورد ساختار مغازى ابن ابى شيبه مى گويد: (ابن ابى شيبه براى هريك از وقايع گذشته, تصويرى خلق كرده است. بنابراين اثر وى بيش از آن كه صورت و ساختار روايى داشته باشد, محتوايى روايى دارد.)٢٨
آنچه كه از ارزيابى انكراسميت درباره مغازى ابن ابى شيبه مى توان نتيجه گرفت, اين است كه ابن ابى شيبه براى تدوين كتاب خود, از تاريخ و رخدادهاى گذشته, بهره چندانى نبرده است و اگرچه روايات وى در مورد بدر انسجام و توالى چندانى ندارند, با اين حال وى در ارائه تصويرى مطلوب و مناسب از جنگ بدر موفق بوده است; هرچند كه اين تصوير در مقايسه با معلومات ابن ابى شيبه در مورد بدر, تصويرى كم رنگ و مخدوش است. اما با وجود همين بضاعت اندك نيز, وى توانسته مسائل فقهى و عقيدتى مورد علاقه اش را در كتاب خود گنجانده و آن ها را با يكديگر مرتبط سازد. برخلاف بخارى, ابن ابى شيبه, جنگ بدر را مستمسكى براى جمع آورى روايات پراكنده در مورد آن قرار نمى دهد. به نظر وى واقعه بدر, يك حقيقت محض تاريخى است و بايد مشتمل بر رواياتى باشد كه مستقيماً و بلاواسطه به جنگ بدر و يا اهميت آن مربوط است.٢٩ رواياتى كه بخارى تدوين نموده ـ گرچه فى نفسه مهم و ارزشمند است ـ در اين زمينه هيچ كاركردى ندارند. به علاوه در روايات ابن ابى شيبه نيز تناقضاتى به چشم مى خورند كه ناشى از تمايلات و توجهات وى به عباس و عباسيان مى باشد.
عباس بن عبدالمطلب ـ عموى پيامبر و جدّ بزرگ خاندان عباسى ـ در جنگ بدر, به همراه سپاه مشركين بود. هواداران حكومت عباسى, با اشاره به خويشاوندى وى با پيامبر و با استدلال به اخلاص و تعهد او نسبت به دين نوخاسته اسلام, اين احتمال را كه وى مشرك بوده يا لااقل به مشتركين تمايل داشته است, به كلى مطرود و مردود قلمداد مى كنند. لذا درست در زمانى كه تلاش هايى براى بازخوانى و بازنويسى تاريخ صدر اسلام در جريان بود, آنان سعى مى كردند تا براى خوش آمد و پيروى از ميل حكومت, موقعيت عباس را [در تاريخ] بهبود بخشند. اين جا است كه مى بينيم ابن هشام در بازنگرى و ويرايشى كه از سيره ابن اسحاق به عمل آورده, كليه رواياتى را كه به نوعى در ستايش و بزرگداشت عباس بوده, برگزيده و بركشيده و رواياتى را كه موقعيت و مقام او را در معرض تهديد و تزلزل قرار مى داد, در مُحاق بى خبرى وانهاده و يا بدان ها تاخته است.٣٠ به نظر مى رسد اغلب روايات و گزارش هاى مربوط به عباس, به گونه اى نقل شده است كه وى را فردى حق به جانب و مظلوم جلوه دهد. لذا نويسندگان و هواداران حكومت به منظور تمجيد و ستايش وى, نيز براى حفظ مصالح حكومت, همواره بر خويشاوندى عباس و پيامبر تأكيد نموده و از آن به عنوان وسيله اى براى نيل به اهدافشان استفاده مى كردند.
بخارى تنها در يكى از روايت هاى جنگ بدر به عباس اشاره مى كند. وى در اين روايت, اظهار مى دارد كه پيامبر اصرار داشت, فديه عباس بايد با ساير اسرا برابر باشد و در حق وى هيچ گونه تبعيضى [به عنوان تخفيف] نبايد اعمال گردد.٣١ عبدالرزاق نيز در مورد عباس تنها به يك روايت بسنده مى كند. اين روايت ـ كه جزء روايت هاى اصلى كتاب المغازى نمى باشد ـ حاكى از آن است كه پيامبر از آن كه عموى خويش را در اسارت مى ديد, ناخشنود بود و تنها پس از آزادى وى, احساس رضايت نمود.٣٢ برخلاف بخارى و عبدالرزاق كه به يك روايت اكتفا نموده اند, ابن ابى شيبه, روايات و گزارش هاى متعددى درباره عباس نقل مى كند و لذا ـ از جهت امانت دارى و صيانت متن ـ ترديد كم ترى متوجه شخص يا اشخاصى است كه پس از او به تدوين و جمع آورى نوشته هايش, مبادرت نموده اند و اين به نوعى مبيّن تعهد دينى و اخلاقى آن ها است. يكى از اين روايات دال بر آن است كه يكى از انصار از طريق مساعدت و هميارى فرشته اى, توانست عباس را دستگير نموده و به حضور پيامبر ببرد. در حالى كه وى تصور مى كرد به تنهايى موفق به اين امر شده است.٣٣ اين روايت را مى توان به دو نوع تفسير كرد: اول آن كه هدف از نقل آن, بيان مسأله حضور و نقش فرشتگان در جنگ بدر مى باشد. دوم آن كه عباس چنان جايگاه ويژه اى داشته كه تنها فرشته, توانايى و استحقاق آن را داشته تا وى را به اسارت درآورد! روايت ديگرى كه ابن ابى شيبه نقل مى كند آن است كه پيامبر پيش از جنگ بدر به سپاهيان خود دستور داد افراد قبيله بنى هاشم ـ قبيله پيامبر ـ را (كه در سپاه مشركين بودند) به قتل نرسانند; زيرا مشركين, آنان را وادار به نبرد با مسلمانان كرده بودند.٣٤ وى در روايت ديگرى شرح مى دهد كه عباس در زمان اسارت, با اشاره به خويشاونديش با پيامبر, از سربازان مى خواست با وى رفتار بهترى داشته باشند.٣٥ و بالاخره ابن ابى شيبه روايت جالب توجهى نقل مى كند در مورد آن كه زمانى كه عباس در اسارت مسلمانان به سر مى برد, در مورد آيه ٨ سوره انفال تفسيرى معقول و مطابق با شرع اسلام, به حضور پيامبر عرضه داشت.٣٦ اين روايت تلويحاً نشان مى دهد كه عباس پيش از جنگ بدر اسلام آورده بود و تنها به دليل سلطه و اجبار مشركين, به جنگ با مسلمانان تن در داد. علاوه بر آن, ثابت مى كند كه وى از مدت ها پيش از جنگ, با محتوا و مضمون آيات الهى آشنايى داشته است.
ابن ابى شيبه بى پرده و بدون هيچ ابايى, شرح مى دهد كه عباس در جنگ بدر در سپاه مشركين و در برابر مسلمانان جنگيد و توسط آنان به اسارت گرفته شد. با اين حال, با توجه و مداقّه بيش تر روى نحوه بيان و نتيجه گيرى هاى وى, مى توان به جرأت ـ به اين حقيقت هرچند ناخوشايند ـ اعتراف نمود كه روايات ابن ابى شيبه نيز رنگ و بوى حمايت از عباس و پشتيبانى از عباسيان را مى دهد. از آن جا كه اين قبيل روايات همواره مورد عنايت عباسيان و هواداران آنان بود, مى توان به ارتباط ابن ابى شيبه با عباسيان ـ براى اجابت خواسته ها و دغدغه هاى ايشان ـ پى بُرد.٣٧ هرچند متن روايت, شاهدى بر اين مدعا, در اختيار ما قرار نمى دهد; با اين حال مى توان اين حقيقت را در خلال نثر روايى متن دريافت كه وى به هر نحو ممكن در جهت ارضاء مطامع آنان, تلاش مى كرده است. بنابراين مى بينيم كه روايات وى, واحدهاى مجزّا و مستقلى نيستند; بلكه داراى هيأت و هدفى كلى مى باشد.٣٨ اين روايات عموماً پيرامون فضايل عباس هستند و هيچ گونه ارتباطى به جنگ بدر ندارند و تنها بدين دليل به همراه ساير روايات بدر آمده اند كه او نيز در جنگ بدر حضور داشته است.٣٩ لذا اگر آن ها [يعنى روايات مربوط به فضايل عباس] را محدود و منوط به جنگ ندانيم, تأثير و مفهومشان قطعاً بيش تر خواهد بود. در هر صورت بايد گفت كه ابن ابى شيبه تصوير منسجم و روشنى از واقعه بدر در اختيار ما نهاده است.
حديبيّه
روايات بخارى در مورد حديبيه با آنچه كه ابن ابى شيبه و عبدالرزاق نقل كرده اند, تفاوت بسيار دارد. دليل آن را نيز بايد در تفاوت اهداف و آرمان هاى آنان جست وجو نمود. در اين بخش به جاى آن كه ـ مانند جنگ بدر ـ به بررسى موشكافانه آثار آنان بپردازيم, نگاهى اجمالى و گذرا خواهيم داشت بر محتواى روايات مربوط به حديبيه در اين سه كتاب. بخارى در كتاب المغازى, منحصراً به مسائل فقهى و نظرى حديبيه پرداخته و در ذكر وقايع حديبيه, بيش تر به رواياتى پرداخته كه به نوعى با اين مسائل در ارتباط مى باشند. سرفصل رواياتى كه وى پيرامون حديبيه نقل مى كند, بدين شرح است:٤٠
١. روايتى در مورد آنان كه بر ايمان راستين به پروردگار بردبارند.
٢. بيان معجزه پيامبر در حديبيه مبنى بر افزايش مقدار آب آشاميدنى.
٣. روايتى در مورد تحريم تقصير (كوتاه كردن موى سر و ناخن ها) پيش از حج اصغر (عُمره).
٤. بيان استمالت خليفه دوم از زنانى كه پدرانشان در حديبيه حضور داشتند.
٥. ماهيت بيعت مجدد صحابه با پيامبر.
٦. تحريم خوردن گوشت درازگوش اهلى.
٧. روايتى تفسيرى در مورد آيه اول سوره فتح كه بنابر قول مشهور در مورد واقعه حديبيه نازل شده است.
٨. دو روايت تاريخى: يكى در مورد مشورت پيامبر با اصحابش به منظور اتخاذ راهبردى مناسب در قبال ممانعت قريش از ورود آنان به مكه و دوم درباره پيمان منعقد شده بين مسلمين و قريش.
٩. پيروى عمر از سنّت پيامبر در ذبح قربانى; هنگامى كه در فتنه دوم, وى مجاز به ورود به مكه و انجام مناسك حج نشد.
١٠. توضيحى درباره آن كه چرا در حديبيه, ابن عمر در بيعت مجدد با پيامبر, بر پدرش پيشى گرفت.
١١. روايتى در مورد آن كه يكى از جنگجويان صفين موضوع پناهنده شدن ابوجندل به خيمه مسلمين و دستور پيامبر را مبنى بر عودت وى به قريش مطرح نموده و به اين رأى پيامبر اعتراض نمود.
١٢. روايتى در مورد مجازات خيانت برخى افراد قبايل پس از بازگشت پيامبر از حديبيه.
و اما اهم مطالبى كه ابن ابى شيبه پيرامون حديبيه نقل كرده, بدين قرار است:٤١
١. روايت تفسيرى درباره آيه اول سوره فتح.
٢. روايتى مشروح درباره مقدمات صلح حديبيه (فرستادن نماينده اى از سوى قريش, مذاكرات طرفين و بحث هايى كه بين قريش درگرفته بود) مخالفت نماينده قريش با ذكر لقب پيامبر اسلام به صورت (رسول اللّه) در عهدنامه و موافقت پيامبر با تغيير آن و سرانجام, مطلبى در مورد مفاد عهدنامه.
٣. ناخشنودى مسلمانان از مفاد عهدنامه.
٤. عدم تمايل على(ع) ـ كاتب عهدنامه ـ براى حذف عبارت رسول اللّه از عهدنامه و انجام اين كار توسط شخص پيامبر.
٥. رواياتى در مورد انجام حج اصغر (عمره) در سال بعد و ذكر آياتى در مورد آن.
٦. روايتى تفسيرى از آيه اول سوره فتح در مورد حديبيه.
٧. ناخشنودى عُمر از مفاد عهدنامه.
٨. روايت ديگرى در مورد استنكاف نماينده قريش از پذيرش لقب (رسول اللّه) در عهدنامه.
٩. روايت ديگرى پيرامون مقدمات صلح و مفاد آن.
١٠. روايتى تفسيرى از آيه ١٨ سوره فتح در مورد بيعت مجدد صحابه با پيامبر.
١١. معجزه پيامبر در افزايش ذخيره آب آشاميدنى.
١٢. روايت جامع و مبسوطى درباره تمام واقعه حديبيه: جلوگيرى از ورود مسلمانان به مكه; مذاكرات نمايندگان قريش و مسلمين; بحث هايى كه ميان سران قريش بر سر صلح درگرفته بود; عهدنامه; نارضايتى عمر از مفاد عهدنامه; پناهنده شدن ابوجندل به مسلمانان و دستور پيامبر مبنى بر استرداد وى; ذبح قربانى توسط پيامبر در حديبيه; و سرانجام, گزارشى در مورد سهمى كه از غنايم خيبر به (اهل الحديبيه) تعلق گرفت.
١٣. رواياتى در مورد دعاى پيامبر در حق كسانى كه سنت تقصير را در حديبيه پاس داشتند.
١٤. روايت تفسيرى ديگرى در مورد آيه اول سوره فتح.
گزارش عبدالرزاق از واقعه حديبيه٤٢, با آنچه كه ابن ابى شيبه به تفصيل در مورد حديبيه ذكر كرده ـ و ما پيش تر به آن اشاره كرديم ـ همخوانى هاى بسيارى دارد. هرچند در ظاهر بين كار آن دو هيچ گونه ارتباطى نمى توان يافت, با نيم نگاهى به اِسناد روايات, اين ارتباط به خوبى درك مى شود. عبدالرزاق در نقل روايات خود از اقوال معمر, الزهرى, عروة بن زبير, مِسوَر بن مخرمه و مروان بن حكم استفاده نموده است. روايات ابن ابى شيبه نيز براساس اقوال خالد بن مخلد, عبدالرحمن بن عبدالعزيز انصارى, ابن شهاب (الزهرى) و عروة بن زبير مى باشد. همان گونه كه مشاهده مى گردد, وجه اشتراك٤٣ روايات عبدالرزاق و ابن ابى شيبه, [اقوال] الزهرى و عروة مى باشد; هرچند اسناد عبدالرزاق, در اين مورد, فنى تر مى نمايد. اگر روى اين موضوع, يعنى عدم استناد ابن ابى شيبه به معمر در نقل روايات, لحظه اى درنگ كنيم, بى گمان اين پرسش در ذهنمان پديد مى آيد كه علت تفاوت نقل قول هاى اين دو در چيست؟ آيا اقوال معمر متفاوت بوده است؟ آيا خود عبدالرزاق در گزينش و تغيير روايات دخيل بوده يا آن كه مقتضيات نقل روايت ـ در آن زمان ـ چنين امرى را ايجاب مى كرده است؟ به هر صورت پاسخ به اين پرسش ها از حوصله اين مختصر بيرون است و مجال و مقال ديگرى مى طلبد.
تفاوت اين دو روايت [در مورد حديبيه] چندان اهميتى ندارد. نكته در اين جا است كه اين قبيل تفاوت ها در كتاب عبدالرزاق و ابن ابى شيبه, متعدد و چشمگير است و ما در مورد برخى از آن ها به مثالى بسنده مى كنيم:
١. عبدالرزاق نقل مى كند كه بديل بن ورقاع خزاعى كه نماينده قريش در گفت وگوهاى صلح حديبيه بود, در گزارش خود به قريش, از محمد(ص) با لفظ (هذا الرجل) نام برده, در حالى كه ابن ابى شيبه عبارت خزاعى را به صورت (رسول الله) ضبط كرده است.
٢. عبدالرزاق اظهار مى دارد كه عمر از تصميم پيامبر, مبنى بر استرداد ابوجندل به مشركين, ناراضى بود. اما ابن ابى شيبه دليل نارضايى او را مفاد عهدنامه عنوان مى كند.
٣. ابن ابى شيبه بلافاصله پس از موضوع ابوجندل, داستان ابوبصير را نقل مى كند; در صورتى كه عبدالرزاق اين مطلب را در بخش پايانى روايت با شرح و تفصيل بيش ترى بيان مى كند.
٤. عبدالرزاق پيش از بيان داستان ابوبصير روايتى تفسيرى درباره آيه ١٠ سوره ممتحنه نقل مى كند, مبنى بر آن كه عمر دو تن از همسران مشرك خود را طلاق داد; در حالى كه ابن ابى شيبه چنين روايتى را نقل نكرده است.٤٤
حتى بدون در نظر گرفتن ساير اختلافات موجود در روايات اين دو نفر, شواهد ارائه شده نشانگر آن است كه عبدالرزاق و ابن ابى شيبه از روايات يكسان قرائت هاى متفاوتى داشتند و به راستى قضاوت درباره آن كه اقوال كدام يك به حقيقت نزديك تر مى باشد, امرى شاقّ و بعضاً محال است. ذكر اين نكته نيز لازم است كه ابن ابى شيبه و عبدالرزاق, حتى در نقل قول از منابع مشتركشان نيز به صورت متفاوتى عمل كرده اند; و بالاخره آن كه ساير رواياتى كه ابن ابى شيبه درباره حديبيه آورده است, در جزئيات با اين روايت مبسوط وى, تطابق و همخوانى ندارند.
تفاوت هاى موجود در روايات بخارى و ابن ابى شيبه, در آغاز اين بخش, و با ارائه رئوس مطالب آن ها بيان شد. علاقه به گزاره هاى تاريخى و محتواى تاريخى روايات, شاخص هايى هستند كه ـ نسبت به آثار بخارى ـ در كارهاى عبدالرزاق و ابن ابى شيبه بيش تر به چشم مى آيند. ونز برو معتقد است:
در متونى كه به طرح و نقل توأمان حديث و سنّت پرداخته اند, به وقايع تاريخى صورتى آرمانى داده شده و لذا آن ها را از ساخت و هيأت تاريخيشان٤٥ دور كرده است.
اين نظر ونزبرو را مى توان به كليه گزاره هاى تاريخى كه بخارى مطرح نموده تعميم و تسرّى داد. اما در مورد عبدالرزاق و ابن ابى شيبه اين چنين نيست. به نظر مى رسد بخارى با داشتن پيش فرض و انگاره ذهنى خاصى به طرح وقايع حديبيه پرداخته باشد; هرچند كه روايات او چنين مطلبى را نشان نمى دهد. در مقايسه با آنچه كه بخارى از جنگ بدر نقل نموده, گزارش هاى حديبيه با اصل ماجرا ارتباط بيش ترى دارد. نكته حائز اهميت آن است كه اين روايات و گزاره ها, درباره حديبيه نمى باشد; بلكه صرفاً به حديبيه مربوط مى شود (يا آن كه حديبيه به آن ها مربوط مى شود) زيرا تنها در اين صورت بود كه بخارى مجال آن را مى يافت تا مباحث فقهى و نظرى مورد علاقه اش را تشريح و تثبيت نمايد. اما برخلاف بخارى, روايات عبدالرزاق و ابن ابى شيبه نشان مى دهد كه آنان به عنوان محدث و از ديد يك محدث, تنها به گزينش گزاره هايى (در مورد حديبيه) پرداخته اند كه به راستى ارزش نقل داشته باشد.
مشروعيت حكومت [خلافت]
على رغم مغازى عبدالرزاق و ابن ابى شيبه, مغازى بخارى با وفات پيامبر پايان مى يابد. در بخشى كه مربوط به وفات پيامبر است, بخارى قصد دارد با نقل روايات خاصى, خلافت ابوبكر را مشروعيت بخشد.٤٦ ساير روايات نيز درباره اين عقيده شيعيان است كه پيامبر على رغم ميل باطنيش, وصيتى از خود به جا نگذاشت.٤٧ وى سعى دارد با طرح روايت ديگرى عقايد شيعيان را در مورد امامت على(ع) مطرود جلوه دهد.٤٨
عبدالرزاق و ابن ابى شيبه, علاوه بر بيمارى پيامبر, رواياتى نيز در مورد خلفاى او نقل مى كنند. روايات ابن ابى شيبه به خلفاى راشدين محدود مى گردد, در حالى كه عبدالرزاق رواياتى نيز پيرامون حكام سوريه و عراق در زمان خلفاى راشدين, نخستين فتوحات اسلامى, منازعات بين على(ع) و معاويه و ازدواج فاطمه(س) و على(ع) نقل مى نمايد.٤٩ وى در روايات ديگرى سعى دارد تا ثابت كند كه عمر, عثمان را به عنوان خليفه خود برگزيده و اين مسأله جاى هيچ شك و شبهه اى ندارد.
اگرچه بين گزاره هاى عبدالرزاق و ابن ابى شيبه, وجوه اشتراك بسيارى وجود دارد, اما نحوه ارائه مطالب و سازماندهى گزاره ها در مغازى ابن ابى شيبه چشمگيرتر و پرجاذبه تر است. البته اين حقيقت را نيز بايد مد نظر داشت كه ابن ابى شيبه, خود نگارنده اين گزاره ها بوده است; در حالى كه عبدالرزاق صرفاً به بازنگرى و تهذيب آن ها پرداخته است. همان گونه كه پيش تر اشاره شد, رواياتى كه ابن ابى شيبه در مورد خلافت نقل كرده, به بحث پيرامون خلفاى راشدين محدود مى گردد. وى اين روايات را به ترتيب خلافت هريك تنظيم نموده, ارائه مى دهد. اهميت كار او, هنگامى آشكار مى شود كه درمى يابيم وى در سال ٢٣٥هجرى (٨٤٩م) وفات نموده است; و اين برهه درست مقارن با زمانى بود كه عقايد جزم انديشانه اهل سنّت بسيار مقبول و طنين انداز بود و اين حقيقت در باور عامه نمى گنجيد كه على(ع) خليفه اى مشروع و به حق بوده و با خلفاى پيش از خود نيز قابل قياس و همسنگ٥٠ باشد. با اين وجود, جامعه محدثين كوفه و بصره, على(ع) را به عنوان خليفه مسلمانان پذيرفته بودند و حتى محدثين كوفه مقام وى را مرجح بر عثمان مى دانستند.٥١ اما عامه اهل سنت نظرات ضد و نقيضى راجع به وى ابراز مى كردند.٥٢ اگر طرح ابن ابى شيبه را, در ارائه روايات مربوط به خلافت, بازتابى از انديشه هاى وى به حساب آوريم, مى توان گفت كه او, از سويى معتقد به ثبت رخدادهاى تاريخى به ترتيب وقوع آن ها بوده و از سوى ديگر, صراحتاً اين عقيده متداول اهل سنت را, پذيرفته بود كه خلفا به ترتيب اهميت و فضائلشان, به خلافت رسيدند. لذا مثلاً, عثمان بر على برترى داشته است[!] نام چهار خليفه اول در هيچ بخش مغازى ابن ابى شيبه با لفظ خلفاى راشدين ذكر نشده است. اما به هر حال نامشان, هم رديف ساير صحابه پيامبر نيامده و در بخشى جداگانه, با احترامى خاص بيان شده است. ابن ابى شيبه با سازماندهى و ارائه گزاره هاى تاريخى و ذكر اسامى صحابه بدين ترتيب, سعى در آن داشته تا نه تنها عقايد اهل سنّت ـ در مورد خلفاى راشدين ـ را در نوشتارش لحاظ كند, بلكه به نوعى در اشاعه آن افكار نيز سهيم باشد. وى از طريق اين كتاب, عقايد كلى اهل سنّت را عرضه مى دارد. ارتباط و وابستگى وى به عقايد و باورهاى اهل تسنن, مطلبى نيست كه تنها در كتاب المصنف او نمودار باشد. آن گونه كه نقل مى شود, وى به دستور متوكل عباسى در مجامع عمومى به نقل رو
ايات و احاديث مى پرداخت; و از اين طريق نيز به گسترش عقايد اهل تسنن, كمك مى كرد. بنابراين احتمالاً همان رواياتى را كه در كتاب المغازى, نگاشته بود, به صورت شفاهى نيز, براى مردم نقل مى كرد.
درباره روش ابن ابى شيبه در سازماندهى گزاره هاى تاريخى, نكته هاى بسيارى وجود دارد. با كمى دقت در درونمايه كتاب, مى بينيم كه حتى يك نمونه ساده ـ مانند رواياتى كه مربوط به عثمان است ـ نيز مى تواند ضوابط و شاخص هايى را, كه وى در گزينش گزاره هاى تاريخى در نظر داشته است, در اختيار ما قرار دهد. رواياتى كه ابن ابى شيبه در مورد عثمان نقل كرده است, به سه دسته كلى تقسيم مى گردند:
١. مشروعيت و استحقاق عثمان براى امر خلافت: در زمان خلافت عمر, مردم تقريباً قانع شده و انتظار داشتند كه خليفه بعدى عثمان باشد;٥٣ و پيامبر نيز گفته بود: در فتنه اى كه قريب الوقوع است, عثمان و همراهان وى بر طريق هدايت خواهند بود.٥٤
٢. امتناع عثمان از كناره گيرى از خلافت.٥٥
٣. هشدار عثمان و سايرين در مورد تفرقه و هرج و مرج, در واقعه قتل وى.٥٦
در گزاره هايى كه هم اكنون درباره (عثمان و فتنه) در اختيار داريم, رواياتى از قبيل آنچه كه ابن ابى شيبه ـ بالاخص در دو مورد آخر ـ نقل كرده, نمى يابيم. ظاهراً ابن ابى شيبه بيش تر تمايل داشته تا به جاى نقل روايات متعدد در مورد عثمان, بخش اعظم آن ها را حذف نمايد. براى مثال, او حتى كوچك ترين اشاره اى به نارضايتى مردم, از شيوه حكومتى عثمان, نكرده است و هيچ گونه تلاشى براى تبيين و توجيه دلايل قتل وى, صورت نداده است.٥٧ شايد ابن ابى شيبه تصور مى كرده كه مخاطبان وى با موضوع و دلايل شورش مردم عليه عثمان آشنا هستند و لذا از ذكر آن ها خوددارى نموده است. اما با توجه به عقايد او, بيش تر به نظر مى رسد كه وى تعمداً, از بيان نارضايتى شورشيان و اتحاد ايشان براى سرنگونى وى, سر باز زده است. لذا, قتل عثمان در مغازى ابن ابى شيبه به صورت موضوعى لاينحل باقى مى ماند, و او نيز, هيچ گونه نيازى به تبرئه عثمان يا شورشيان ـ از خدشه احتمالى ـ احساس نمى كند; زيرا اساساً خدشه اى بر كسى وارد نيامده است! در عوض هشدارهاى عثمان در مورد فتنه و تفرقه, نقل مى شود; اما همين مختصر نيز گنگ و نامفهوم است; زيرا مشخص نيست چه كسانى و چرا كمر به قتل او بسته بودند. به هر حال ابن ابى شيبه مصرّ است كه خليفه, كاملاً بى گناه بوده و اغلب مردم نيز از ورود به فتنه احتراز كرده اند. لذا بدين وسيله شرافت و صداقت عثمان نيز زير سؤال نخواهد رفت.
در مورد گزينش غير عادى ابن ابى شيبه, از روايات مربوط به عثمان, اين انگاره مطرح مى شود كه احتمالاً وى با در نظر گرفتن حوادث جنگ جمل ـ از ديد يك محدّث ـ به گزينش احاديث و رواياتى پرداخته كه ارزش نقل در يك كتاب حديثى را داشته باشد. اما به هر صورت اين موضوع نيز نمى تواند توجيه مناسبى براى نقائص و كاستى هاى اثر وى باشد.
يكى ديگر از بخش هاى المصنف ابن ابى شيبه (كتاب الجمل) نام دارد كه در آن رواياتى در مورد صفين و خوارج نيز, به چشم مى خورد. در اين بخش, جنگ هاى داخلى مسلمين به تفصيل شرح داده مى شوند.٥٨ ما در اين جا قصد نداريم كه به بازبينى محتواى كتاب الجمل بپردازيم, اما ذكر دو نكته, در مورد آن ضرورى به نظر مى رسد: نخست آن كه چنان كه انتظار مى رفت, دورنماى وقايع جمل از منظر يك محدث, بيان شده است; بدين معنا كه مطالب آن, درباره تاريخ جنگ هاى داخلى مسلمين نمى باشد; بلكه رواياتى هستند كه براساس طرحى از پيش تعيين شده, در يك جا گرد آمده اند. ثانياً, هدف نگارنده از طرح و نقل اين روايات, رفع ابهام در مورد آن دسته از ياران پيامبر است كه در كشمكش هاى داخلى سهيم بوده اند. به بيان ديگر ابن ابى شيبه قصد داشته تا پيش از شكل گيرى و تبلور ديدگاه متعارف اهل سنّت ـ به عنوان يك ايدئولوژى ـ اين ابهامات را برطرف نمايد. براى مثال بر اين نكته تأكيد مى كند كه
از آن جا كه هردو طرفِ مخاصمه ـ در جمل و صفين ـ مسلمان بوده اند, آن هم نه مسلمانان عادى, لذا هيچ كدام را نمى توان كافر تلقى نمود. على, با مخالفانش در هر دو جنگ, به عنوان افرادى مسلمان نبرد كرد و رفتارش نيز با شكست خوردگان جمل براساس همين باور بود.٥٩
پس از آن ابن ابى شيبه رواياتى نيز, مبنى بر احساس ندامت گردانندگان اصلى صحنه جنگ نقل مى كند.٦٠ وى آن گاه اشاره مى كند كه با ايجاد اين فتنه و آشوب ها, خلوص و صفاى ناب نخستين روزهاى اسلام, براى هميشه و به طرزى غيرقابل جبران, از دست رفت.٦١ به نظر مى رسد, ابن ابى شيبه رواياتى را كه دال بر ندامت سركردگان جمل مى باشد, بيش تر با اين هدف بيان مى كند, تا به نوعى آن ها را تطهير نموده, غبار گناه را از چهره شان بزدايد. مخلص كلام آن كه, ردپاى بينش نوخاسته اهل سنّت, در جاى جاى كتاب المغازى و كتاب الجملِ ابن ابى شيبه, مشهود است. اين بينش حاكى از آن است كه جامعه اسلامى همواره داراى تقواى سرمدى و پايا است; خلفاى راشدين همگى برحق بوده اند; عثمان به ناحق كشته شد, اما قتل وى, شرافت و پاكى جامعه را زير سؤال نمى برد, و سرانجام اين كه كسانى كه در فتنه اول دخيل بوده اند, مرتكب اشتباه شدند, اما چون توبه نمودند, نبايد مورد شماتت قرار گيرند.
همان گونه كه در آغاز اين مقاله گفته شد, در اين جا در پى آن نيستيم تا مغازى عبدالرزاق, ابن ابى شيبه و بخارى را با روايت هاى تاريخى ابن اسحاق, واقدى و يا حتى ساير كتب حديثى, بسنجيم. مطالعه و بررسى اين سه كتاب حديثى و گزاره هاى تاريخى موجود در آن ها كافى است تا ما را بدين نتيجه رهنمون سازد كه كتب حديثى (مانند صحيح بخارى) هيچ كدام نمى توانند از لحاظ روشى كه براى بيان مغازى اتخاذ كرده اند, نماينده و الگوى سايرين باشند. به بيان ديگر, آنان از روش ثابتى, براى بيان گزاره هاى تاريخى, پيروى نمى كنند. لذا اگرچه ونزبرو معتقد است كه آثار تاريخى از ابن اسحاق آغاز شده و از طريق واقدى تا بخارى ادامه مى يابد, اما با توجه به مطلبى كه عنوان شد, نمى توانيم با گفته وى هماهنگ شويم. مارتين هيندز (Martin Hinds) برخى دلايل خود را براى رد نظر ونزبرو, برشمرده است. وى اعتقاد دارد:اين انتقال, آن چنان كه ونزبرو تصور مى كند, از سيره به سنّت صورت نگرفته; بلكه از طريق مغازى به سنّت و سيَر (سيره ها) و آن گاه به سيره بوده است.٦٢ هيندز در مورد اين ديدگاه خود مطلب ديگرى عنوان نمى كند;٦٣ اما توسعه و گسترشى كه ـ درباره سيره و سنّت رخ مى دهد و ـ وى پيرامون آن بحث مى كند, حتى از آنچه كه ونزبرو گفته نيز, پيچيده تر است. اما متأسفانه نظر وى, چهارچوب خاصى نداشته, و از همين رو ـ مانند نظرات ونزبرو ـ همواره در معرض انتقاد قرار دارد. زيرپاورقي:
* دكتر محمد قاسم زمان استاد دانشگاه قُويد اعظم در اسلام آباد (پاكستان) است. اين مقاله ترجمه اى بود از مقاله وى تحت عنوان Magh*zi and the Muhaddithںn: Reconsidering The treatment Of Historical materials in Early Collections Of Hadith كه در شماره ٢٨ مجله International Journal of Middle East Studies در سال ١٩٩٦ به چاپ رسيده است. (مترجم)
** از آقايان دكتر محمود سرمدى, مرتضى كريمى نيا, احمد بستانى و محمدكاظم رحمتى كه در مورد دستنوشته اين ترجمه, نظرات سودمندى ابراز داشتند, سپاسگذارم. (مترجم)
١. براى مثال بنگريد به:
J. M.B. Jones. "The chronology of the Magh*zi-A Textual Survey" Bulletin of the School of Orientaland African Studies, ١٩ (١٩٧٥): ٢٤٥:٨٠;
همو
"Ibn Isha,q and al-Waqidi: The Dream of شAtika and the Raid to Nakhla in Relation to the Charge of Plagiarism." Bulletin of the School of Orientaland African Studies, ٢٢ (١٩٥٩): ٤١-٥١;
John Wansbrough, The Sectarian Milieu: Content and Composition of Islamic Salvation history" (Oxford: Oxford University Press, ١٩٧٨);
W. M. Watt, "The Relioloility of Ibn-Ish*qصs Source," La vie du prophڈte Mohomet, Colloque de Strasbourg, October ١٩٨٠ (Paris: Presses Universitaires de France, ١٩٨٣) ٣١-٤٣ (٤١, ٣٩, ٣٣;
به ويژه در مورد بخارى بنگريد به
E.Landau- Tasseron "Processes of Redaction: The Case of Tamimite Delegation to the Prophet Muhammad," Bulletin of the School of Orientaland African Studies, ٤٩ (١٩٨٦): ٢٥٣-٧٠
٢. C.H. Becker. "Grںnds*tzlichen zur Leben-Muhammd Forschung," in IslamiStudien (Leipzig: Verlag Quelle und Meyer, ١٩٢٤), ١:٥٢١f; J.Schant, "A Revaluation of Islamic Traditions," Journal of the Royal Asiatic (١٩٤٩): ١٥٠f;
J. Wansbrough, Quranic Studies: Source and Methods of Scriptual Interpretaion (Oxford: Oxford University Press, ١٩٧٧), ١٨٣; Sectarian Milieu, ٨٥.
٣. Wansbrough, Sectarian Milieu, ٧٧f.
٤. براى نقد كمبودها و نقايص چنين برداشتى از ديدگاه هاى فقهى اسلام در سده هاى ميانه. نك:
Wael. B. Hallaq, Law and Legal Theory in Classical and Medieval Islam (London: Variorum, ١٩٩٥).
٥. كتاب المصنف, عبدالرزاق بن همام صنعانى, ١١جلد, انتشارات المجلس العلمى, بيروت, ١٩٧٢. همچنين بخش كتاب المغازى در همان كتاب, ج٥, ص٣١٣ـ٤٩٢. درباره عبدالرزاق و مصنف او بنگريد به:
F. Sezgin, Geschichte der arabischen Schrifttums (hereafter Gas), ٩Vols.
(Leiden: E. J. Brill ١٩٦٧) ١:٩٩;
H. Matzki, "The Musannaf of Abad al-Razz*q al- Sanشani as a Source of Authentic Ah*dith of the First Century A. H, "Journal of Near Easter Studies, ٥٠ (١٩٩١) ١-٢١
همو:
Die Anf*nge der islamischen Jurisprudenz: ihre Entwicklung: in Mekka bis zur mitte des ٢./٨. Jahrhundrets (Stuttgart: Franz Steiner, (١٩٩١), ٥٠-٦٧.
٦. كتاب المصنف, ابن ابى شيبه, دارالتاج, بيروت. (١٩٨٩), كتاب المغازى, همان نويسنده, ج٧, ص٣٢٦ـ٤٤٥ در مورد ابن ابى شيبه بنگريد به:
GAS, ١:١٠٨f
٧. Al-Bukh*ri, al-J*miشal-Sahih, ed. L. Krehl (Leiden: E. J. Brill, ١٨٦٢-١٩٨٩)
همو كتاب المغازى جلد٣, ص٥٢ ـ١٩٣; در مورد بخارى بنگريد به GAS, ١:١١٥-٣٤ غير از مواردى كه منابع آن ها عنوان شده است, تمامى ارجاعاتى كه به عبدالرزاق, ابن ابى شيبه و بخارى مى شود, براساس مغازى آن ها مى باشد.
٨. درباره معمر بن راشد بنگريد به:
Motzki, Der Anf*nge, ٥٥; همو: index, s.v ; Sezgin, GAS, ١:٢٩٠f
٩. مُتزكى, خاطرنشان مى كند (گفته مى شود رواياتى كه عبدالرزاق در كتاب المغازى و كتاب الجامع نقل نموده است, با استناد به اقوال معمر بوده است در حالى كه در هر دو اين كتاب ها رواياتى وجود دارد كه از قول وى نمى باشد) بنگريد به:
"Deshalb ist est denker, daB schon شABDARRAZZوAQ oder seine Schںler sie als Teil Seines Onamely شAbd al-Razz*qصs] Traditionswerkes betrachteten" Motzki, Die Anf*nge, ٥٥f.
در مورد تغييرى كه بعداً در مصنف عبدالرزاق حاصل شد, بنگريد به: فهرسه مارواه عن شيوخه… ابوبكـر محمد بـن خير الاشبيلـى, ويراستـه J. R. Tarrago, F. Codera (بغداد, مكتب المثنى, ١٩٦٣ [چاپ پيشين ٩٥ـ١٨٩٤]).
١٠. H. Schںtzinger, "Ibn Abi ùsaiba und sein Taصrux: Eine Untersuchung an Hand des MS. Berlin ٩٤٠٩", Oriens ٢٣-٢٤ (١٩٧٤): ١٣٤-٤٦.
من شخصاً نتوانستم نسخه دستنويس برلين را بررسى كنم. لذا در اين مورد صرفاً به اقوال شوتزينگر درباره نسخه برلين, اكتفا مى كنم.
١١. شوترينگر معتقد است كه نسخه خطى (التاريخ) ابن ابى شيبه را نمى توان بخشى از مصنف وى دانست. هرچند استدلال وى در اين مورد چندان قانع كننده نمى باشد. نك: Ibn Abi ùsaiba, ١٤٥ ; وى مى گويد نسخه دستنويس برلين شباهت بسيار زيادى به محتواى مغازى در المصنف دارد. Aloys Spreneger با متن كامل المصنف آشنايى دارد و قسمت هايى از (التاريخ) [نوشته ابن ابى شيبه] را در كتاب خود با عنوان Das leben und die lehre des Muhammad , نقل نموده است. وى در اين مورد مى گويد: (بى شك (التاريخ) بخشى از كتاب المصنف ابن ابى شيبه بوده است. شوتزينگر يادداشت وى را در مورد دستنوشته تاريخ نقل مى كند. نك: Ibn Abi ùsaiba, ص١٤٠ به بعد. در مورد مصنف ابن ابى شيبه بنگريد به (فهرسه) نوشته ابن خير, ص١٣١ـ١٣٣.
١٢. بخش (كتاب التاريخ) در مصنف ابن ابى شيبه, ج٦, ص٥٤٦ ـ ٥٦٤ همچنين مقايسه كنيد با
H. Schutzingert Ibn Abi ùsaiba, ٤٥
١٣. (E. Landau-Tasseron ) در مورد چنين تفاوتى هشدار مى دهد اما خود از آن دفاع مى كند.نك:
E. Landau-Tasseron, "Sayf Ibn Umar in Medieval and Modern Scholarship". Der Idlam, Nabia Abbot; ٦٧ (١٩٩٠) ٦ff نيز با توجه به محتواى حديث و خبر و روش هاى نقل آن ها, بين حديث و خبر قائل به تمايز كامل است.بنگريد به: Abbotصs Studies in Arabic Literary Papyri, II: Quranic Commentary and Tradition (Chicago: University of Chicago Press, ١٩٦٧), ٢٩, ٧٧, ١١٨, ٩٩, ١٤٥, ٢٣٣, ٢٤٤, ٢٥٦.
١٤. درباره زمان بندى قراردادى مغازى بنگريد به:
Jones, "chronology", ٢٤٥-٨٠
١٥. درباره موقعيت ابن عروه در ترتيب زمان بندى مغازى, نك:
Jones,"chronology", ٢٤٧, ٢٥٩
١٦. بنگريد به مقاله M. Hinds, "Magh*zi and شSira in Early Islamic Scholarship"
در: La vie du prophete Mahommet, ٦٥f. هيندز نيز با اشاره به مغازى عبدالرزاق, همين نظر را ارائه مى دهد.
١٧.اما بنگريد به
G.R. Hawting, "al-Hudaybiyya and the Conquest of Mecca: A Reconsideration of the Tradition about Muslim Takeover of the Sanctuary", Jerusalem Studies in Arabic and Islam, ٨ (١٩٨٦): ١٦; وى گزاره هاى تاريخى عبدالرزاق را از نظر زمان بندى با يكديگر مقايسه نموده است. اين تصور كه در روند ارائه گزاره هاى تاريخى, توالى عادى وجود دارد, به هيچ وجه صحيح نيست.
١٨. بنگريد به:Hinds, "Maghazi and شSiraص," ٦٥f
١٩. Norman Calder, Studies in Early Muslim Jurisprudence (Oxford: Clarendon Press ١٩٩٣), ١٧٩.
٢٠. همان, ص١٩٥.
٢١. اصطلاحات (كتاب واقعى), (آثار مدون) كتاب و (دفاتر يادداشت) متعلق به كالدر است. نك: ١٧١-٨١
نيزStudies, ١٧٩, ١٨٠ در مورد (يادداشت هاى مكتوب) و (دفاتر يادداشت) كه (به طور غير قانونى) در يهوديت خاخامى براى مطالعه, يادگيرى و به ياد آوردن بهتر تعليمات شفاهى تورات, استفاده مى شدند, بنگريد به:
B. Gerhardsson, "Memory and Manuscript: Oral Tradition and Written Transmission in Robbinic Judaism and Early Christianity (Copenhagen: Ejnar Munksgaard, ١٩٤٦), ١٥٧ اگرچه نظرات كالدر در مورد ويژگى محيط فرهنگى صدر اسلام, بيش از هركس ديگر وامدار گروهاروسون مى باشد, اما تحقيقاتى كه كالدر در اين مورد به خصوص ـ آثار مدون ـ در مورد اسلام انجام داده بيش از آن چيزى است كه گرهاروسون در مورد يهوديت خاخامى انجام داده است. و اين مسأله هم چنان در پرده اى از ابهام باقى مانده كه چه مقدار از [سبك هاى نوشتارى] آثار مكتوب اسلامى, از آثار خاخامى اقتباس شده است.
٢٢. Calder, Studies, ١٩٤.
٢٣. بخارى,مغازى, ص٥٣ به بعد.
٢٤. بنگريد به ذيل واژه ديوان در دائرةالمعارف اسلام.
٢٥. بخارى,مغازى, ص٧١.
٢٦. نك: پى نوشت٥٠.
٢٧. مينك در اين باره مى گويد: (گزارش تاريخى, بايد داراى ساختارى مخصوص به خود باشد بدين معنى كه داراى شروع, ادامه و پايان باشد.)
نك به مقاله L. O.Mink, "Narrative Form as a Cognitive Instrument در:
Historical Understanding, ed. B. Fay etal. (Ithaca: Cornel University Press, ١٩٨٧) ١٩٧ ; نيز ذيل واژه هاى "Narrative" و "Narrative Structure" در A Dictionary of Modern Critical Terms, ed. R. Fowler (London: Routledge, ١٩٨٧)
٢٨. F.R. Ankersmit, Narrative Logic: A semantic analysis of the historianصs Language (The Hague: Martinus Nijhoff Publishers, ١٩٨٣), ٢٠٤.
٢٩. روايات ابن ابى شيبه در مورد بدر با روايات واقدى مشابه و بعضاً متفاوت است و از بررسى آن ها نكات جالبى استنتاج خواهد شد.
٣٠. اين موضوع كه عباس در جنگ بدر اسير شده بود و پيامبر نيز در قبال آزادى وى تقاضاى فديه نموده بود, در تهذيبى كه ابن هشام از سيره ابن اسحاق به عمل آورده, حذف شده است. با اين وجود طبرى چنين واقعه اى را از قول ابن اسحاق نقل مى كند و اين نشانگر آن است كه اين روايت پيش از آن, در سيره ابن اسحاق وجود داشته است. در اين مورد بنگريد به:
A. Guillaume, The Life of Muhammad: A Translation of Ibn 'Ish*q sirat Rasںl All*h (London: Oxford University Press), ١٩٥٥, ٣١٢.
نكته جالب در اين جاست كه اگرچه در اين كتاب تعداد اسراى بدر, ٤٣ نفر ذكر شده است, ولى نام ٤٢ نفر آمده و از ذكر نام عباس خوددارى شده است. در اين مورد بنگريد به كتاب فوق الذكر صفحه٣٢٨ به بعد; نيز بنگريد به اين مقاله: R.Sellheim, "Prophet, Chalif und Geschichte: Die Muhammed- Biographie des Ibn-Ish*q" Oriens, ١٨-١٩ (١٩٦٥-٦٦): ٤٩ . در مورد حذف يا تغيير رواياتى كه مطالب چندان خوشايندى راجع به عباس نداشتند, بنگريد به: "M.J. Kister, and M.Plessner, "Notes on Caskelصs ùGamharat on-Nassab" Oriens, ٢٥-٢٦ (١٩٧٦): ٦٤f . آنچه Funkenstein در مورد مورخين يونانى ـ رومى, مسيحى و يهودى در زمان باستان و قرون وسطى نقل مى كند, در مورد نويسندگان مسلمان بدين صورت مصداق پيدا مى كند كه (مورخين به راحتى مى توانستند در گزارش هاى تاريخى دست برده و آن ها را تغيير دهند. آنان مى توانستند تاريخ و وقايع تاريخى را وارونه جلوه دهند. اسامى, وقايع و اشخاص را ذكر نكنند و بدين وسيله آنان را از صحنه تاريخ محو نمايند, هدف ايشان نيز از اين كار مى توانسته انسانى يا شيطانى بوده باشد. وقايع و گزارش ها به هم وابسته اند. بدون ذكر وقايع گذشته, فعاليت هاى سياسى, اثرى روى نسل آينده نخواهند گذاشت. بنگريد به:A. Fankenstein, Perceptions of Jewish History (Berkeley: University of California Press, ١٩٩٣), ٣٠.
٣١. بخارى, مغازى, ص٦٨ به بعد.
٣٢. عبدالرزاق, مغازى, ص٣٥٣ (شماره ٩٧٢٩)
٣٣. ابن ابى شيبه, مغازى, ص٣٥٧ (شماره ٣٦٦٧٩)
٣٤. همان, ص٣٦٣ (شماره ٣٦٧١٧)
٣٥. همان, ص٣٦١ (شماره ٣٦٧٠٠)
٣٦. همان, (شماره ٣٦٧٠٢)
٣٧. نك: كتاب تاريخ بغداد (١٤مجلد), خطيب بغدادى, ج١٠, ص٦٦ ـ ٧١ (شماره ٥١٨٥) به خصوص ص٦٧ به بعد.
٣٨. (L.O. Mink) گزارش هاى تاريخى را به پيكره اى تشبيه مى كند كه از كليّت آن پيام نويسنده درك مى شود. وى مى گويد: (وقايع و رخدادهاى يك داستان داراى پيكره اى كلى هستند و با شبكه اى از گزارش هاى مربوط به هم, پيوند يافته اند.) اين نظر وى در مورد روايات ابن ابى شيبه صدق مى كند. بنگريد به: Mink, "History of Fiction as Modes of Comprehension", Historical understanding ٤٢-٦٠ (نقل از صفحه ٥٨). مينك اعتقاد دارد: (به هم پيوسته بودن گزارش ها ممكن است در متن مشهود نباشد اما در داستان بدين صورت درك شود. (نك: مأخذ پيشين). تداخل احاديث و گزارش هاى تاريخى, موضوعى است كه در تاريخ طبرى و مغازى ابن ابى شيبه نيز مشهود است. اما به هر حال همين تداخل و هم پوشانى احاديث و گزارش هاى تاريخى است كه تصويرى از گذشته بدست مى دهد. تصويرى كه از پيكره كلى روايات استنتاج مى شود. در اين مورد بنگريد به:
Ankersmit, Narrative logic, chap٥.
٣٩. در هر صورت بايد گفت كه در جنگ بدر عباس در جبهه باطل بود.
٤٠. براى اطلاع از رواياتى كه بخارى پيرامون حديبيه نقل كرده, ر.ك: مغازى, بخارى, ص١١٠ـ١١٩. رواياتى كه در اين جا عنوان كرديم شامل تمام روايات بخارى در مورد حديبيه نمى باشد بلكه گزيده اى از مهم ترين آن هاست.
٤١. ابن ابى شيبه, مغازى, ص٣٨١ـ٣٩٠.
٤٢. عبدالرزاق, مغازى, ص٣٣٠ـ٣٤٠.
٤٣. در مورد (وجه اشتراك) ر.ك: J.Schacht, "The Origins of Muhammad Jurisprudence" (Oxford: Clarendon Press, ١٩٥٠), ١٧١f.
٤٤. علاوه بر ساير روايات حديبيه, عبدالرزاق دو روايت نقل مى كند تا تصريح كند اين على بن ابى طالب بود كه متن عهدنامه (كتاب) صلح را نوشت. ر.ك: مغازى, عبدالرزاق, ص٣٤٢ به بعد (از روايت شماره ٩٧٢١ به بعد)
Hinds, Maghazi and شSiraص, ٦٣ نيز ٤٥. Wansbrough, Sectarian Milieu, ٨٧.
٤٦. بخارى, مغازى, ص١٨٧ به بعد; همچنين ص١٩٠.
٤٧. همان, ص١٨٥.
٤٨. همان, ص١٩١.
٤٩. بنگريد به Hinds, Maghazi and شSiraص, ٦٥f. على(ع) در تمام روايات عبدالرزاق شخصيتى برجسته و بارز جلوه مى كند اما اين مسأله را نمى توان دليلى براى شيعه بودن يا علاقه وى به على(ع), تلقى كرد.
٥٠. Pseudo-al-Nashi شal-Akbar, "Mas*شil al-Im*ma", Frںhe muشtazilitische H*resiographie, ed. J. vas Ess (Wiesbaden: Franz Steiner, ١٩٧١), ٦٦.
نيز بنگريد به:
W. Madelung, Der Imam al-Q*sim ibn Ibrahim und die Glaubenslehre der Zaiditen (Berlin, ١٩٦٥), ٢٢٥ff.
٥١. Van Ess, H*resiographie, ٦٥f.
٥٢. al-Khall*l, al-Musnad min Mas*شil Abi شAbdall*h Ahmad b. Muhammad b. Hanbal. British Library Ms. Or. ٢٦٧٥, fol. ٦٣a, fols ٥٦aff نيز:Madelung, Der Imam al-Qasim, .٢٢٥ff
همچنين:
T Nagel, "Das problem der Orthodoxie im Frںhen Islam," Studien zum Minderheiten problem im Islam (Bonn, ١٩٧٣), ١:٧-٧٧.
٥٣. ابن ابى شيبه, مغازى, ص٤٤٠, (شماره ٣٧٠٧٥)
٥٤. همان, ص٤٤٠ به بعد (شماره ٣٧٠٧٨) و ص٤٤٢ (شماره ٣٧٠٩٠)
٥٥. همان, ص٤٤١, (شماره ٣٧٠٧٩)
٥٦. همان, ص٤٤١, (شماره ٣٧٠٧٩), ص٤٤٢ (شماره هاى ٣٧٠٨٧ به بعد)
٥٧. در مورد قتل عثمان ر.ك: تاريخ الرسول والملوك, محمد بن جرير طبرى, ج١, روايت ٢٩٨٠ تا ٣٠٢٥. همچنين: R.S. Humphreys, "Quranic Myth and Narrative Structure in Early Islamic Historiography," Tradition and Innovation in Late Antiquity, ed. F. M. Clover and R.S. Humphreys (Madison: University of Wisconsin Press, ١٩٨٩), ٢٧٩ff.
٥٨. ابن ابى شيبه, المصنف, ج٧, ص٥٣٢ ـ٥٦٤. گفته مى شود ابن ابى شيبه كتاب هاى ديگرى به نام كتاب الجمل و كتاب الصفين نيز تأليف نموده است. اگر محتواى اين دو كتاب مانند بخش هايى از المصنف باشد, آن گاه به جرأت مى توان گفت كه مطالب كتاب الصفين و كتاب الجمل بعدها توسط افراد ديگرى به المصنف ابن رزاق اضافه شده است. نك: Ibn al-Nadim, Kit*b al-Fihrist, ed. G. Flںgel (Leipzig: F. C. W. Vogel, ١٨٧٠-٧١), ٢٢٩.
٥٩. كتاب الجمل ص٥٣٥ (شماره ٣٧٧٦٨), ص٥٤٢ (شماره ٣٧٨٠٧) و ص٥٤٧ (شماره ٣٧٨٤١). اين روايت از لحاظ فقهى نيز اهميت زيادى دارند. (نحوه برخورد با شورشيان با مخالفانى كه مسلمان مى باشند.)
٦٠. در مورد عايشه ر.ك: همان, ص٥٣٦ (شماره ٣٧٧٧١ به بعد), ص٥٤٥ (شماره ٣٧٨٣٢); در مورد على(ع): ص٥٣٦ (شماره ٣٧٧٧٤) ص٥٣٩ (شماره ٣٧٧٩٥ به بعد), ص٥٤١ (شماره ٣٧٨٠٢), ص٥٤٣ (شماره ٣٧٨١٢), ص٥٤٥ (شماره ٣٧٨٣٢) ص٥٤٨ (شماره ٣٧٨٥٢); در مورد طلحه: ص٥٤٥ (شماره ٣٧٨٢٧); در مورد زبير: ص٥٤٥ (شماره ٣٧٨٢٧)
٦١. كتاب الجمل, ص٥٤٠ (شماره ٣٧٧٩٨), ص٥٤٤ (شماره ٣٧٨١٧), ص٥٥١ (شماره ٣٧٨٧١); درباره مفهوم و مضمون (خيانت) در نخستين تاريخ نگارى هاى اسلامى, بنگريد به Humphreys, "Quranic myth and narrative structure", ٢٧٨
٦٢. Hinds, "Maghazi and شSiraص", ٦٣ .
٦٣. در مقاله EI٢ كه درباره مغازى مى باشد, هيندز يافته هاى پيشين خود را كه در مقاله "Maghazi and Sira" نقل كرده بود, به طور مختصر شرح مى دهد.
٦٤. ر.ك: Landau-Tasseron, "Sayf Ibn Umar", ٩: (نكته در اين جاست كه برخى فقها, يا جزء محدثون بوده اند يا اخباريون. اين موضوع نشان مى دهد كه اين تمايز بى اساس نبوده است. در عين حال اين تمايز در مورد بسيارى از فقها نيز صورت نگرفته است اما اين امر باعث نمى شود تا فردى را جزء هر دو گروه محسوب كنيم. نگرش محدثون به مورخين همواره با شك و ترديد همراه بوده است.) نيز بنگريد به:
S. Leder, " The literary Use of khabar: A Basic Form of Historical Writing." The Byzantine and Early Islamic Near East, ed. A. Cameron and L.I. Conrad (Princeton: Darwin Press, ١٩٩٢), ٣١٣ff.
٦٥. ر.ك:
M. Lecker, "The Hudaybiyya- Treaty and the Expedition against Khaybar", Jerusalem studies in Arabic and Islam, ٥ (١٩٨٤), ٦ff ; نيز ر.ك: نسخه خطى (التاريخ) اثر ابن ابى شيبه در كتابخانه برلين ٩٤٠٩, fol. ٥٧a براى متن مقابله در مغازى ابن ابى شيبه, ر.ك: مغازى, ص٣٨٢ (شماره ٣٦٨٣٩)
٦٦. نمونه ديگرى از تاريخ نگارى حديثى, كتاب (صحيفه ابن لاهيه) مى باشد. اين قاضى و محدث مصرى, رواياتى نقل مى كند در مورد قتل عثمان و شورش عبدالله بن زبير. در مورد صحيفه و نويسنده آن, بنگريد به:
R.G. Khoury, شAbd Allah ibn lahiشa: Juge et grand maitre de lصژcol ژgyptienne (Weisbaden: Otto Harrassowitz) ١٩٨٦:
Khoury در صفحه ١٨١ خاطرنشان مى كند كه: (ابن لاهيه تواماً هم محدث و هم مورخ بوده است.) روايات او احاديث بسيار ضعيفى هستند وى سعى دارد تا نشان دهد كه جامعه محدثان مصر, چه ابعادى از فتنه اول و دوم را نقل و بازنويسى نموده اند.
٦٧. هيندز فهرستى از دانشمندانى كه نوشته هايى در مورد مغازى دارند ـ و در نيمه دوم قرن دوم هجرى فوت نموده اند ـ ارائه مى دهد. ر.ك: Hinds, Maghazi and شSiraص, ٦٠.
٦٨. Al-Sakh*wiشs (d. ١٤٩٧) al-Iشl*n biشl- tawbikh li-man dhamma ahl al-tawrikh (Damascus, ١٣٤٩ A.H.; trans. by F. Rosental, A History of Muslim Historiogtaphy ٢nd ed. [Leiden: E. J. Brill, ١٩٦٨], ٢٦٩-٥٢٩. السخاوى در كتاب خود به تفصيل به بحث و بررسى پيرامون مشروعيت و سودمندى مطالعات تاريخى مى پردازد. وى با ارائه شواهد و مثال هاى متعدد, انواع انتقادهاى محدثين را از تاريخ بيان مى كند. ر.ك: Rosenthal, "Historiography", ٣٣٨ . وى در اين رساله سعى دارد تا با نقل نظرات و نقدهاى محدثين از تاريخ اقوال ايشان را يكسره تخطئه نمايد. به نظر مى رسد علاوه بر تاريخ, بسيارى از محدثين در قبال جرح و تعديل نيز به جبهه گيرى و انتقاد مى پرداختند. (اين كه آيا جرح و تعديل به تاريخ مربوط مى شود يا خير, مسأله اى است كه السخاوى و يا منتقدينى كه وى نظرات ايشان را نقل كرده در پى پاسخگويى به آن نبوده اند). السخاوى در بيان طبقه بندى قانونى تاريخ, مى گويد: (جنبه هايى از تاريخ بايد به دست فراموشى سپرده شوند. اين قانون در مورد داستان هايى كه در ارتباط با سيره ها مى باشد نيز, صدق مى كند. لذا اين جا اختلافى بين اطرافيان پيامبر (كه فراموش شده اند) رخ مى دهد زيرا آگاهان تاريخ كه به ثبت و نقل تاريخ مى پردازند, درباره وقايع اغراق كرده يا آنان را به هم مى آميزند و اين رويه كار آن هاست.) ر.ك: Rosenthal, Historiography, ٣٣٥.