آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣
دو شاعر زندانى
دزفوليان کاظم
(بررسى برخى عناصر مشترك حبسيه در شعر مسعود سعد سلمان
و ملك الشعراى بهار)
در شعر و ادب فارسى, ملك الشعراى بهار و مسعود سعد سلمان به عنوان دو شاعر سياسى, محبوس و حبسيه سرا شناخته شده اند. به روايت تاريخ, محبوس بودن آنان و به روايت ادبيات, در حبسيه سرا بودن آنان, جاى هيچ شك و ترديدى نيست, لكن قضاوت در مورد سياسى و مبارز بودن اين دو, تأمل و تفحصى عميق را در رابطه با علل و انگيزه زندانى شدن و اشعارى كه در اين دوران سروده اند, طلب مى كند. البته انجام اين مهم در گرو مطالعه اى همه جانبه و ژرف در شرايط اجتماعى و سياسى آن زمان مى باشد; زيرا براى قضاوت در اين مورد بايد به آن روزگار برگشت, و مسائل را تحت شرايط حاكم بر آن دوران ديد و با توجه به امكانات و ضروريات آن زمان مورد غور و بررسى قرار داد, كه اين خود محتاج زمان كافى و اطلاع وافى از تاريخ و ادبيات ايران است.
اصولاً شاعران زندانى در ايران دو دسته بوده اند:
الف. آنان كه بر اثر مخالفت با حكومت وقت به اتهامات سياسى گرفتار شده اند و بدين سبب مورد تعقيب و بازداشت قرار گرفته اند.
ب. شاعرانى كه از نظر مذهب و اعتقاد با غالب مردم خود اختلاف داشته و به الحاد و كفر متهم شده اند و حكومت وقت هم براى به دست آوردن دل مردم, اما در واقع براى حفظ منافع خويش به آزار و اذيت آنان پرداخته است و گاهى هم شاعر, حكومتِ آن زمامداران را به حق نمى دانسته, و در حقيقت از دو جهت سياسى و مذهبى گرفتار بند و زنجير شده اند.١
ملك الشعراى بهار
ميرزا محمدتقى ملك الشعراى بهار در سال ١٣٠٤ق ديده به جهان گشود. پدرش حاج ميرزا محمدكاظم صبورى رئيس صنف حريربافان مشهد بود. ملك الشعراى بهار اصول ادبيات را نزد پدر آموخت و پس از مرگ وى تحصيلات ادبى خود را نزد مرحوم اديب نيشابورى و ساير فضلاى معاصر دنبال كرد, و مقدمات عربى و اصول كامل ادبيات فارسى را در مدرسه نواب در خدمت اساتيد آن فن تكميل كرد.
از سال ١٣٢٤ق كه انقلاب ايران روى نمود, و در اوضاع اجتماعى ايران تأثيرات شگرفى بخشيد, بهار وارد زندگى سياسى و اجتماعى شد و اشعارى مهيج در تهييج ملّيون و زعماى مشروطيت و مذمت محمدعلى شاه و ساير سران استبداد مى ساخت و در روزنامه خراسان انتشار مى داد, تا اين كه در سال ١٣٢٨ق به عضويت كميته حزب دموكرات خراسان درآمد و روزنامه نوبهار را با امتياز و مسؤوليت خويش به عنوان ناشر افكار حزب در مشهد انتشار داد.٢
بهار بر اثر مبارزات سياسى خود چندين بار حبس و تبعيد شد:
١. در زمان اولتيماتوم روس در سال ١٣٣٠ق, به مدت هشت سال از مشهد به تهران فرستاده شد.٣
٢. در سال ١٣٣٥ق, از طرف محمدولى خان سپهسالار در نتيجه فشار روس به خراسان, تبعيد شد و مدت شش ماه در شهر بجنورد به سر برد.٤
٣. در كودتاى سال ١٣٣٩ق (سوم اسفند ١٢٩٩ش) در يكى از نقاط تهران زندانى شد و مدت حبس او سه ماه طول كشيد.٥
٤. مدت چهارده ماه نيز در اصفهان به علت اتهاماتى ناروا تبعيد شد.
٥. در زمان سلطنت پهلوى مدت يك ماه در حبس مجرد در تهران به سر برد.
ملك الشعرا چهار مرتبه به مجلس شوراى ملى راه يافت و در سال ١٣٢٤ش در زمان نخست وزيرى دوم احمد قوام به وزارت فرهنگ منصوب شد, و در دوره پانزدهم مجلس از تهران انتخاب شد, و سرانجام در سال ١٣٣٠ش به علت بيمارى سل ديده از جهان فرو بست.٦
اگرچه بهار مردى سياستمدار, مبارز و آزاديخواه بود, و در راه آزادى و مشروطه به تبعيد و حبس افتاد, اما در پايان عمر از اين كار كناره گرفت; به طورى كه خود در صفحه (ر) مقدمه ديوان خويش گفته است: (به ميل و رغبت از مداخله در امور سياست كنار رفتم.)
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد (٥١٥ ـ ٤٣٨ق) از شعراى مشهور حبسيه سرا در ادب فارسى است. زادگاهش لاهور هند و نياكانش اصلاً همدانى بوده اند. پدرش سعد بن سلمان از عمال بزرگ دوره غزنوى بود.
آغاز كار مسعود سعد مقارن با عصر پادشاهى سلطان ابراهيم بن مسعود غزنوى است. چون اين پادشاه فرزند خويش سيف الدوله محمود را به فرمانروايى هند گماشت, مسعود نيز در شمار نزديكان و در رديف امراى بزرگ او قرار گرفت.
سيف الدوله محمود در سال ٤٨٠ق به فرمان پدر محبوس شد و نزديكان او نيز همگى به حبس درافتادند كه از جمله آنان يكى مسعود سعد سلمان بود. مسعود هفت سال در قلعه هاى (سو) و (دهك) و سه سال در قلعه (ناى) زندانى بود, و عاقبت به شفاعت يكى از مقربان سلطان به نام عميدالملك ابوالقاسم خاص از حبس رهايى يافت. سپس در زمان سلطنت سلطان مسعود بن ابراهيم از طرف قوام الملك ابونصر هبةاللّه پارسى وزير وى, به حكومت چالندر از مضافات لاهور منصوب شد. چندى بعد بونصر پارسى مورد غضب شاه واقع شد, و وى و همه يارانش از جمله مسعود سعد به بند افتادند. اين بار نيز پس از هشت سال حبس در قلعه (مرنج) به پايمردى ثقةالملك طاهر بن على مشكان كه از رجال نامدار دربار غزنوى بود, از بند رهايى يافت.
مسعود سعد در اواخر عمر, سمت كتابدارى دربار غزنوى را به عهده داشت, و عاقبت وفاتش در سال ٥١٥ق اتفاق افتاد.٧
در مورد علت زندانى شدن مسعود سعد, نظامى عروضى مى نويسد: (در شهور سنه اثنين و سبعين و خمسمائه, صاحب غرضى به سلطان قصه برداشت كه پسر او سيف الدوله محمود نيت آن دارد كه به جانب عراق برود به خدمت ملكشاه سلجوقى. سلطان را غيرت كرد و چنان ساخت كه او را ناگاه بگرفت و ببست و به حصار فرستاد, و نديمان او را در بند كرد, و به حصارها فرستاد, از جمله يكى مسعود سعد بود.)٨
آزاد بلگرامى نيز نوشته است: (مردى در گوش سلطان ابراهيم فرو خواند كه سيف الدوله محمود مى خواهد نزد ملكشاه سلجوقى برود, و فتنه برانگيزد. سلطان او را به حبس افكند و نديمان او را فرو گرفتند و گروهى از آنان را كشتند, و دسته اى را در قلاع متعدد زندانى كردند كه از جمله مسعود سعد بود.)٩
استاد فروزانفر احتمال داده اند حبس مسعود سعد بر اثر سعايت ابوالفرج نصر بن رستم صورت گرفته باشد١٠ و دكتر رضازاده شفق حبس شاعر را معلول بدخواهى دشمنان و حسودان, بدون ذكر نام آن ها مى داند.١١
رشيد ياسمى در مقدمه ديوان مسعود سعد چنين آورده است: (…دشمنان حقير كه در نظر مسعود اعتبار و قدرى نداشتند, كار او را ساختند. نخست در لاهور به تصرف املاك پدرى او همت گماشتند و چون او در هندوستان نتوانست دادرسى بيابد به جانب غزنين شتافت تا مستقيماً شكايت به سلطان ابراهيم برد, لكن دشمنان قبلاً او را در نظر سلطان ابراهيم متهم ساخته بودند, چنان كه به دادش نرسيدند, و فرمان به حبسش دادند.)١٢
با توجه به تحقيقات محققين, مسعود سعد شاعر سياسى به معنى و مفهومى كه در گذشته و حال مطرح بوده است, نيست. از مطالعه آنچه درباره علت زندانى شدن مسعود سعد نوشته اند, چنين برمى آيد كه وى به خاطر سوءظن شاه و سعايت دشمنان زندانى شده است; كما اين كه خود خطاب به سلطان ابراهيم مى نويسد:
اى نبوده بناى گيتى را
به كف و راى چون تو معمارى
بنده مسعود سعد سلمان را
بيهده در سپرده مكارى
كه نكرده است آن قدر جرمى
كه برد بلبلى به منقارى
تو چنان دان كه هست هر مويى
بر تن او به جاى زنارى
خسروا حال او به عقل بسنج
كه به از عقل نيست معمارى
كيست او در جهان ز منظوران
نه عميدى است او نه سالارى
زار بنده ضعيف درويشى است
خفت رنج و رهين تيمارى
نه به ملك تو داده آسيبى
نه ز سرّ تو داند اسرارى(٥٠٠)
همچنين درباره سعايت دشمنان و حسودان مى گويد:
تا مرا بود بر ولايت تو دست
بودم ايزدپرست و شاه پرست
امر شه را و حكم اللّه را
نبدادم به هيچ وقت از دست
دل به غزو و به شغل داشتمى
دشمنان را از آن همى دل خست(٦٣)
و نيز:
مانده در محكم و گران بندى است
مانده در تنگ و تيره زندانى است
اندر آن چه همى نگر امروز
كو اسير دروغ و بهتانى است(٦٩)
از طرفى ديگر مسعود نه تنها شاعر بود, بلكه از امراى درجه اول زمان خود به شمار مى رفت. كسى بود كه ديگر شاعران او را مدح مى كردند. چنان كه كاخى در هندوستان بنا مى كند: كاخى به غايت زيبا و سرايى دلگشا و حوضى در ميان سرا كه فواره هاى آن مدام جستن مى كرد و قطرات آب صافى مانند دانه هاى مرواريد يا شبنم درخشان از آسمان نيلگون مى باريد, و در آبگيرهايى از سنگ مرمر سپيد روى هم مى غلتيد… دوستان ايرانى و هندى استاد سخن در آن فرخنده سرا و باغ دلگشا و كاخ رفيع كاخى با صدهزار آيين و تزيين چون نگارخانه چين كه پهنه اش از ميدانِ وهم فراخ تر و سقف ايوانش از نظر عقل عالى تر و شبستانى كه مانند راى خردمندان روشن و به سان روى دلبران طرب افزاى بود, فراهم مى شدند…)١٣
و خود نيز گويد:
دشمن و دوست ديده بود كه من
پا ربودم ز جمله اعيان
اسب بسيار و بنده بى حد
مال انواع و نعمت الوان(٤٥٥)
البته دكتر فرشيدورد معتقد است: (رگه هايى از آزادمنشى و آزادگى در شعر او ديده مى شود, يعنى رگه هايى از انديشه بلند انسانى و از زيبايى هاى معنوى.١٤) و زندان رفتن او را نتيجه همت و آزادگى او مى داند, به استناد اشعارى چون:
من همت باز دارم و كبر پلنگ
زان روى مرا نشست كوه آمد و سنگ
و يا:
نه سرا زادم و نه اجرى خور
پس از نه لشكرم نه از حشرم
ولى به نظر مى رسد اين گونه اشعار نمى تواند نمايانگر آزادمنشى و تعهد وى باشد, به خاطر اين كه بسيارى از شعرا دم از بى تعلقى و آزادگى زده اند; ولى اين ادعا صرفاً در مقام گفتار و به سبب عدم دسترسى به امور دنيوى و سرخوردگى از دنيا بوده است.
مقايسه مسعود سعد با ملك الشعراى بهار
حبسيه يكى از انواع شعر غنايى است كه از احساس و عاطفه و انفعالات و هيجانات روحى شاعر نشأت مى گيرد و بيش تر اجزايش را شكايت و حسب حال (بث الشكوى) تشكيل مى دهد.
حبسيه فغان و فرياد انسانى ستمديده است كه در مغاره كوه ها يا سياهچال هاى محصور به ميله هاى آهنى, در زير شكنجه همجنسان ديوسيرت خود دست و پا مى زند و با عفريت گرسنگى و فقر و آلودگى دست به گريبان است. آه و ناله رنجديده مظلومى است كه بر اثر سخن چينى و سعايت و بزرگ منشى و احياناً اختلاف عقيده و مذهب و صحّه نگذاشتن بر اعمال فرمانروايان خودكامه اسير بند و زنجير شده اند.١٥
در بين شاعران فارسى, هستند شاعرانى كه مدتى از عمر خود را به علل مختلف در زندان ها به سر برده اند, و در وصف زندان و آلام و مصايبى كه در آن جا متحمل شده اند, اشعارى سروده اند. و گاهى نيز به بررسى برخى از مسائل سياسى و اجتماعى عصر خود پرداخته اند.
اگرچه زبان, الفاظ و كلمات و به طور كلى فضاى عمومى اشعار حبسيه, متفاوت است, اما عناصر و موضوعاتى كه در اغلب حبسيه ها به كار رفته, يكسان است. بدين سبب در اين مقاله به بررسى وجوه اشتراك و تشابه برخى از عناصر سازنده حبسيه در شعر مسعود سعد و ملك الشعراى بهار پرداخته ايم.
با اين كه اين شاعر فرزانه در فاصله زمانى زيادى ـ تقريباً هشت قرن ـ زندگى كرده اند, اما عناصر و تصاوير و موضوعاتى كه در شعر آن ها به كار رفته, غالباً يكسان و مشترك است. ولى شيوه بيان و زبان و توصيف آن ها متفاوت است.
به عنوان مثال, مسعود سعد از تنگى جاى در زندان بسيار ناليده و زندان تنگ و محدود خود را چنين توصيف نموده است:
در آن تنگ زندانم اى دوستان
كه هستم شب و روز چون چنبرى
كه را باشد اندر جهان خانه اى
ز سنگى اش بامى ز خشتى درى
در اين تنگ منفذ همى بنگرم
به روى فلك راست چون اعورى(٤٩٧)
زين سمج تنگ چشمم چون چشم اكمه است
زين بام پست پشتم چون پشت پارسا(١)
پيوسته بدين تنگ زندان
چون مار همى كنى فسونم(٩٠٦)
ملك الشعراى بهار نيز تنگى زندان را اين چنين وصف مى كند:
دم به دم محبسى به حبس رود
ليك محبس فراخ تر نشود
حبسگاه موقتى تنگ است
همه جا بين حبسيان جنگ است
در اتاقى كه پنج و شش گز نيست
شصت و نه محبسى نمايد زيست(٨٨٧)
از نظر بهار زندانش به اندازه خانه خرگوشى است:
تنگ سمجى چو خانه خرگوش
گنده جايى چو آغل ثعلب(٥٠٧)
در حالى كه خود را چون شيرى مى داند كه لايق سمجى فراخ است:
هرچند به سيرت جوانمردى
خوب است و فراخ سمج شير نر
پس چيست كه سمج من چو كام شير
تنگ است و عميق و گنده و اغبر(٣٤٩)
تاريكى زندان يكى ديگر از موضوعاتى است كه در شعر حبسيه مطرح مى شود, و شاعران حبسيه سرا به توصيف آن پرداخته اند. مسعود سعد تاريكى زندان خود را اين چنين توصيف كرده است:
نور مهتاب و آفتاب همى
به شب و روز بينم از روزن(٤٦١)
گورى است سياهرنگ دهليزم
خوكى است كريه روى دربانم(٣٥٣)
درو روزنى هست چندان كزو
يكى نيمه بينم زهر اخترى(٤٩٧)
دو ديده همچون ثقبه گشاده ام شب و روز
وليك بى خبر از آفتاب و از مهتاب(٢٩١)
بهار نيز همين مضمون را در شعر خود آورده است:
روز محروم ديدن خورشيد
شام ممنوع رؤيت كوكب
از يكى روز نك همى بينم
پاره اى ز آسمان به روز و به شب
شب نبينم همى از آن روزن
جز سر تير و جز دم عقرب(٥٠٧)
مسعود سعد بارها در حبسيات خود از سياهى و دراز شب, تنهايى در شب, سكون و سكوت شب, اين كه زندانبان به او اجازه نمى دهد به پشت بام رود, و نفسى تازه كند و با تماشاى آسمان لحظه اى رنج دلش را تسكين دهد و نيز شب تا صبح بيدار است و به گريه و ناله مى پردازد و آرام و قرار ندارد و آزار پشّه ها در شب و… ياد كرده است:
عمرم همى قصير كند اين شب طويل
وز انده كثير شد اين عمر من قليل
دوشم شبى گذشت چه گويم چگونه بود
همچون نياز تيره و همچون امل طويل(٣٢٠)
دوش گفتى ز تيرگى شب من
زلف حوراست وراى اهريمن
زشت چون ظلم و بيكرانه چو حرص
تيره چون محنت و سيه چو حزن
مانده شد مهر گويى از رفتار
سير شد چرخ گويى از گشتن
همچون زنگار خورده آينه اى
مى نمود از فراز من روزن
كه ز رنگش نمى توانستم
اندرو روى صبح را ديدن(٤٥٧)
بهار نيز در وصف سياهى شب مى گويد:
چون شب آيد پشه سُرنا زن شود من چنگ زن
كار ساس و كيك رقص و كار من افغان بود
موشكان هرشب برون آيند و مشغولم كنند
همنشين موش گشتن رتبتى شايان بود(٥١٤)
چون اختران پلاس سيه بر سر آورند
كيكان به غارت تن من لشكر آورند
آوخ چه دردها كه مرا در دل افكند
آوخ چه رنج ها كه مرا بر سر آورند(٣٠٦)
در حبسيات مسعود سعد به ندرت اتفاق مى افتد كه سخنى از اشك به ميان نيايد, و خيلى زيبا اشكش را كه تنها تسلى بخش دل در لحظات درد و رنج و فراق است, توصيف مى كند:
از پشت دست گيرد دندان من طعام
وز خون ديده يابد لب هاى من شراب(٤١)
چو چوب عنابم گر چين گرفت روى همه
گرفت اشكم در ديده گونه عناب(٢٩)
گر مرا چشمه اى است هر چشمى
لب خشكم چرا چو عطشانى است(٦٨)
چشمم مسيل بود ز اشكم شب دراز
مردم درو نخفت و نخسبند در مسيل(٣٢٠)
ز خارم اگر بالشى مى نهند
بسا شب كه كردم ز گل بسترى(٤٩٧)
چندان كز اين دو ديده من رفت روز و شب
هرگز نرفت خون شهيدان كربلا(١)
بهار نيز چند بار به اشك خود اشاره كرده و گفته است:
چون ز مژگان برگشايم خون به درد زاد و بوم
ارغوانى حله پوشد خاك مشك انداى او(٥٧٧)
خونابه ريزم از مژه بر عارضين چنانك
بر برگ شنبليد چكد آب ناروان(٥٨٦)
دارم بسى شگفت كه مژگان حديث دل
بى گوش چون شنيد و چسان گفت بى زبان(٥٨٧)
به زنده رود يكى قطره ز اشك من افتاد
به رنگ خون شد و سيلى عظيم از آن جنبيد(٦٢١)
زندانبان معمولاً از بين افراد قسى القلب و بد ذات بوده است و مسعود سعد زندانبان خود را چنين توصيف كرده است
راست مانند دوزخ و مالك
مر مرا خانه اى و دربانى است(٢٠٨)
گورى است سياهرنگ دهليزم
خوكى است كريه روى دربانم(٣٥٣)
و بهار نيز زندانبانش اين چنين توصيف كرده است:
گر بخواهم دست و رويى شويم اندر آبدان
ره فرو بندد مرا مردى كه زندانبان بود(٤٩٢)
زندان هاى مسعود سعد داراى زمستانى سرد و كشنده و تابستانى گرم و سوزان است:
كه ز سرما مرا هر انگشتى
راست چون تيز كرده سوهان است(٥٥)
در حبس بدين چنين زمستان
ترسم كه فزون شود جنونم(٦٩)
اندر تنم ز سرما افسرده خون تن
بگداخت بازم آتش دل مغز استخوان(٤٢٩)
سر زمستان بى حد فرستمت اشعار
اگر به جان برهم زين سموم تابستان(٤٢٠)
ملك الشعراى بهار نيز از گرماى زندان ناليده است:
شاعرى بيمار و كنجى گنده و تاريك و تر
خاصه كاين توقيف در گرماى تابستان بود(٥١٥)
شده هوا گرم و گرم شد محبس
پخته گشته مرغ ها به قفس(٨٨٧)
روز و شب از سورت گرما به سان قوم نوح
هر دم از سيل عرق بر گرد من طوفان بود
گر ببندم در حرارت, ور گشايم در هوام
هردو سر همسنگ چون دو كفه ميزان بود(٥١٥)
يكى ديگر از عناصر حبسيه, غذاى زندانى است كه بسيار ناچيز و اندك بوده است; به طورى كه غالباً يك قرص نان و كمى آب بوده است و حتى گاهى هيچ چيز براى خوردن نداشته كه در اين گونه مواقع غذاى خود را خون دل و آشاميدنى خود را اشك خويش دانسته اند. در اين باره مسعود سعد مى گويد:
گر خوردنى يابم هر هفته يكى روز
از دست مرا كاسه و از زانو خوان است(٥٨)
كه همه آرزوى من نان است
نان چو شد منقطع نماند جان(٤٥٦)
ور هيچ به زندانبان گويم كه چه دارى
گويد كه مخور هيچ كه ماه رمضان است
گويمش كه بيمارم و رو شربت و نان آر
خنده زند و گويد خود كار در آن است(٥٨)
از پشت دست گيرد دندان من طعام
وز خون ديده يابد لب هاى من شراب(٤١)
بهار نيز غذاى زندان را اين گونه وصف مى كند:
گر كتابى آورد از خانه بهرم خارى
روى ميز مير محبس روزها مهمان بود
جزو جزوش را منقش باز بيند تا مباد
كاندر آن جا نردبان و نيزه اى پنهان بود
ور خورش آرند بهرم لا به لايش وارسند
تا مگر خود نامه اى در جوف بادمجان بود(٥١٥)
آلودگى محيط زندان و عدم رعايت بهداشت از موضوعاتى است كه انديشه زندانى را به خود مشغول داشته است; به طورى كه مسعود سعد در وصف آن گويد:
يك دست من مذبه و يك دست من مچك
شب از براى پشه و روز از پى ذباب(٥٢٤)
چون من مهندسى ديدى كه كردى از سمجى
بخارى و طنبى مستراح و كاشانه(٦٢٣)
گرمابه سه داشتم به لوهور
وين نزد همه كسى عيان است
امروز سه سال شد مويم
ماننده موى كافران است
بر تارك و گوش و گردن من
گويى نمد تر گران است(٥٨٢)
بهار نيز از اين موضوع در رنج و عذاب بوده است:
شست و شوى و خورد و خواب و جنبش و كار دگر
جمله در يك لانه كى مستوجب انسان بود
يا كم از حيوان شناسد مردمان را مير شهر
يا كه مير شهر خود بارى كم از حيوان بود
گر بخواهم دست و رويى شويم اندر آبدان
ره فرو بندد مرا مردى كه زندانبان بود(٥١٤)
بستر و بالش نيز از عناصرى است كه شاعران حبسيه سرا به آن پرداخته اند و مسعود سعد در توصيف آن مى گويد:
در اين حصار خفتن من هست بر حصير
چون بر حصير گويم خود هست بر حصا(١)
سر يافته است نرم ترين بالش از حجر
تن يافته است پاك ترين بستر از تراب(٤١)
به خداى ار مرا در اين زندان
جز يكى پاره بوريا باشد(١٠٧)
و بهار نيز گويد:
بر خاك فكنده بر يكى زيلو
چون زالو چسبناك و سرد و تر
افكنده به صدر بالشى چركين
پركَند چو گور مرده كافر(٣٤٩)
نداشتن سرگرمى در زندان, گذر زمان را براى زندانى دشوارتر و سخت تر مى گرداند; چنان كه مسعود سعد گويد:
نه مردى كه با او سخن توان گفتن
نه زيركى است كه چيزى از او شنيد توان(٤٢٠)
دو گونه نوا باشدم روز و شب
ز آواز زاغ و ز بانگ كلنگ(٣٠٥)
بهار نيز در اين مورد مى گويد:
اندرين حجره ام پس از خور و خواب
نيست چيزى انيس غير كتاب(٨٥٠)
مسعود سعد در بسيارى از اشعارش به لاغرى و نحيفى خود اشاره دارد و آن را حاصل گرسنگى و بيمارى و فشارهاى زندان مى داند, و خود را در لاغرى به تار پرنيان و… تشبيه كرده است:
چون تار پرنيان تنم از لاغرى و من
مانم همى به صورت بى جان پرنيان(٤٢٩)
چون ناى بينوايم از اين ناى بينوا
شادى نديد هيچ كس از ناى بينوا(١)
بى جان و نحيف و زردم
گويى به مثل شاخ خيزرانم(٣٥٥)
همچو حرفى شدم نحيف و بلا
گرد من همچو گرد حرف اعراب(٣٨)
بهار نيز بارها به لاغرى و ضعيفى خود اشاره كرده است:
لاغرى و خميده چو چنبر و ليك
گرداننده همه با لاغرى(٦٣٧)
من كيم چيستم تنى لاغر
ناتوان تر ز تارهاى قصب(٥٠٦)
از غم ناديدنت اندام من چون موى شد
كس نخواهد ديد از بس لاغرى ديگر مرا(٥٧٨)
مسعود سعد خميدگى پشت و انحناى آن را با تشبيهات و توصيفات زيبايى بيان كرده است:
امسال بيفزود تو را دامن پيشين
زيرا كه الف بودى و امروز چو دالى(٤٣)
دو تا چرا شدم از تو اگر كمان نشدم
تهى چرا روم از تو اگر نيم ساغر(١٨٩)
نيستم عاشق ار چه رخ زردم
نيستم آهو ارچه پشت دوتاست(٥١)
ملك الشعرا نيز خميدگى پشت خود را توصيف كرده و عامل آن را گردش روزگار و زمانه غدار مى داند:
پشت مرا كرد ز غم چنبرى
گردش اين گنبد نيلوفرى(٦٣٦)
زمانه كرد چو چوگان خميده پشت و نژند
مرا كه گوى زمانه به خم چوگان بود(٢٦)
گشتم چو چنبر و بازم به پتك
رنجان دارد فلك چنبرى(٦٣٧)
مسعود سعد دايم از تنهايى خود در زندان شكوه سر مى دهد و از بى وفايى دوستانى كه در قديم او را احترام مى كرده اند, ولى اكنون فراموشش نموده اند, مى نالد و خود را غريب و بى كس مى خواند:
ياران گزيده داشتم روزى
امروز چه شد كه نيست كس يارم(٣٥٧)
چنان بگريم كم دشمنان ببخشايند
چو يادم آيد از دوستان و اهل وطن(٣٨٧)
من آن غريب و بى كس كه تا به روز سپيد
ستارگان ز براى من اضطراب كنند(٤٩٥)
بهار نيز از اين موضوع در رنج و عذاب بوده و شكايت خود را چنين بيان مى كند:
صد بار بگفتمت كزين مردم
بگريز و فزون مخور غم كشور(٣٤٩)
از كس وفا مدار طمع ز ان كه گفته اند
قحط وفاست در… آخرالزمان(٦١٩)
مسعود سعد علت زندانى شدن خود را سعايت و حسادت دشمنان و نيرنگ بدخواهان و حسودان مى داند:
از چند گونه بهتان بر من نهند و من
زان بى گنه كه باد زبان حسودان لال(٣١٧)
اين رنگ به جز عدو نياميخت
اين بهتان به جز حسود ننهاد(٩٤)
ملك الشعراى بهار نيز دشمنان و حسودان را عامل بدبختى خود مى داند:
لعنت حق باد بر كين توز و غماز و حسود
كاين بلا از اين سه تن شد چيره بر پيكر مرا(٦١٢)
افزون مراست بارى از اين گونه دشمنان
كز كينه هر دميم غمى ديگر آورند
گه دستيار جنيان گشته و به من
چون كبك حمله هاى بسى منكر آورند
گه يار مفتخواران گردند و بر زبان
گاهيم فتنه جوى و گهى كافر آورند(٣٠٧)
مسعود سعد بارها از اين كه در عصر او خردمندان پست شمرده مى شوند و نادانان محترم, و روزگار و حاكميت وقت دشمن فضل و دانش است, گله و شكايت مى كند و گاه به زبان طنز دانش و هنر را مايه بدبختى, و نادانى و مسخرگى را باعث خوشبختى و پيروزى مى داند.
مسعود سعد, دشمن فضل است روزگار
اين روزگار شيفته را فضل كم نماى(٥٠٤)
هر كجا تيز فهم دانايى است
بنده كند فهم نادانى است(٦٩)
هركه او راست باشد و بى عيب
بر وى از روزگار بيش عناست(٥٢)
گر شير شرزه نيستى اى فضل كم شكر
ور مار گرزه نيستى اى عقل كم گزاى(٥٠٤)
اگر سعادت خواهى چو نام خويش همى
به سوى نقص گراى و طريق جهل سپر(١٥٨)
بهار نيز اين مضمون را بدين صورت بيان كرده است:
گوش به دانا نكند آن كه هست
غره به نادانى و تن پرورى
دشمن دانايى اند اين كافران
دانش باشد بَرِشان كافرى(٦٣٨)
گر نه نادانى از اين زندان بتر بودى همى
بنده كردى آرزو تا لاشكى نادان بدم(٤٩١)
اهرمن جاى گرفته به حريم يزدان
شده دانايان بازيچه مشتى نادان(٥١٦)
هستند اهل فضل چو طاووس يا سمور
كز بهر پرّ و پوست به جانشان رسد زيان
بلبل به جرم صوت اسير قفس شود
و آزادوار زاغ بگردد به گلستان(٦١٦)
ز دانايى بنالد مرد دانا
كه دانا را خرد بندى است بر پا(٧٦٢)
مسعود سعد در حبسيات خود از عنصر سوزش درون و سوز دل به خوبى استفاده كرده, و معتقد است غم ها و غصه ها سبب برپايى آتشى در دل شده كه دل او را مى سوزاند:
همى سخن ها گرم آيدم كز آتش دل
رهان چو كوره شد و شد زبان درو اخگر(٩٤)
همه آتشكده شده است دلم
من از آن بيم دم همى نزنم(٣٢٢)
و بهار نيز گويد:
هر لحظه اى خروش مغانى برآورم
زين آذرى كه هست به جان و دلم نهان
كاذر گشسب دارم آذر برزين ميان دل
چونان كه دارم آذر برزين ميان جان(٦١٨)
مسعود سعد ناتوانى و ضعف خود را اين چنين توصيف مى كند:
از ضعيفى دست و تنگى جاى
نيست ممكن كه پيرهن بدرم(٣٤١)
زانم ضعيف تن كه دلم ناتوان شده است
دل ناتوان شود كش از انده بود غذا(٦)
ملك الشعراى بهار نيز ضعف و ناتوانى خود را چنين توصيف كرده است:
گر نگردى جامه و كفش و كله سنگين تنم
چون گياه خشك بركندى ز جا صرصر مرا
گر به رحم آيى و خواهى روى بنمايى به من
مشكل ار پيدا كنى با اين تن لاغر مرا(٥٧٨)
آه و ناله هاى مسعود سعد ناشى از غم و غصه ها و رنج هايى است كه روزگار به او تحميل كرده و اين رنج ها آنقدر زياد است كه از همه چيز و همه كس ناله سر مى دهد:
گر فصل چهار آمد هر سال جهان را
پس چون همه ساله مرا فصل خزان است(٥٨)
بنالم ايرا با من فلك همى كند آنك
به زخم زخمه بر ابريشم رباب كند(٩٥)
همى بنالم چون چنگ و خلق را از من
همى به كار نيايد جز اين بلند نوا(٧)
بهار نيز در حبسيات خود آه و ناله مى كند و از تند باد حوادث از هر رگ او فغانى برمى آيد:
هرگه كه تند باد حوادث وزد به من
از هر رگم چو چنگ برآيد همى فغان(٦١٨)
ز درد ناله نموديم نايمان بفشرد
به عجز ناله نوشتيم نامه مان بدريد(٦١٩)
همى بنالم هردم به ياد يار و ديار
سرى به زير پر اندر چو مرغ تنگ قفس(٦٢٨)
مسعود سعد با انتقاد از زمامداران از آن ها خرده مى گيرد, اما شكوه هاى او از زمامداران و عدم آزادى بسيار ملايم و محتاطانه است و با صراحت از كسى نام نمى برد:
هيچ كس را غم ولايت نيست
كار اسلام را رعايت نيست
نيست يك تن در اين همه اطراف
كاندرو وهن را سرايت نيست
كارهاى فساد را امروز
حد و اندازه اى و غايت نيست
… لشكرى نيست كار ديده به جنگ
كارفرماى باكفايت نيست
چه كنم من كه مر شما را بيش
هيچ انديشه ولايت نيست(٥٩)
اما ملك الشعراى بهار با جسارت و صراحت به انتقاد از زمامداران پرداخته است و مى گويد:
تلقين و دعاى من در آن شب بود
نفرين و هجاى شاه بد گوهر
نه رگ در تن نه شرمش اندر چشم
نه مهر به دل نه عشقش اندر سر
نه ذوق شكار و پويه و مركب
نه شوق نشاط و گردش ساغر
نه حشمت بار و ديدن مردم
نه همت كار و خواندن دفتر
ذكريش نه جز گرفتن رشوت
فكريش نه جز تباهى كشور
در كشور خود فسادها كرده
چون در ده غير مرد كين گستر
افساد كن اى خدايگان در ملك
و انديشه مكن ز ايزد داور(٥١ ـ٣٥٠)
مسعود بى گناهى خود را چنين توصيف كرده است:
من كيستم چه دارم چندم كيم چيم
كم هر زمان رساند گردون نكايتى
نه نعمتى مرا كه ببخشم خزينه اى
نه عُدّتى مرا كه بگيرم ولايتى
نه روى محفلى و نه پشت لشكرى
نه مستحق و درخور صدر و ولايتى(٥٢٢)
بهار نيز همين مضمون را دارد:
من كيم چيستم تنى لاغر
ناتوان تر ز تارهاى قصب
كيستم شاعرى قصيده سراى
چيستم كاتبى بهار لقب
چيست جرمم كه اندر اين زندان
درد بايد كشيد و گرم و كرب(٤٨٥)
چيست در اين شهر گناه بهار
غير خردمندى و دانشورى(٦٢٨)
يكى ديگر از دردها و رنج هايى كه شاعران حبسيه سرا به آن پرداخته اند, دورى از عزيزان و ياد آن هاست. مسعود سعد در اين باره مى گويد:
تير و تيغ است بر دل و جگرم
غم و تيمار دختر و پسرم
هم بدينسان گدازدم شب و روز
غم و تيمار مادر و پدرم
نه خبر مى رسد مرا زيشان
نه بديشان رسد همى خبرم
و بهار نيز دورى و ياد عزيزان و آشنايان را چنين توصيف نموده است:
من به زعم كسان گهنكارم
چيست آيا گناه كودك و زن
نه يكى آيدم به پيرامون
نه كسى گرددم به پيرامون(٦٣٥)
ساخت جدا از پسر و دخترم
دشمنم از بى پدر و مادرى(٦٣٦)
مسعود سعد پس از گذشت سال ها, يادى از خدمات گذشته خود و پدرانش مى كند تا شايد بتواند دل پادشاه را به رحم آورد:
شصت سال تمام خدمت كرد
پدر بنده سعد بن سلمان
گه به اطراف بودى از عمال
گه به درگاه بودى از اعيان(٢٥٨)
داند ايزد كه من نشاط كنان
كردم از بهر خدمت تو سفر
خويشتن جمله در تو پيوستم
راست گويم همى به حق بنگر(١٥١)
و بهار نيز اشعارى با اين مضمون دارد:
گر گناهى كرده ام هم كرده ام خدمت بسى
گر گنه پيدا بود خدمت چرا پنهان بود
صد مقالت بيش دارم در مديح شهريار
يك به يك پيش آورم از شاه اگر فرمان بود(٥١٣)
يكى ديگر از موضوعاتى كه غالباً در شعر حبسيه به كار مى رود, مفاخره و تفاخر به شعر و نثر خويش است, به طورى كه غالب نويسندگان حبسيه سرا در اشعار خويش به اين كار دست زده اند. شايد با اين كار مى خواسته اند وسيله اى براى تسلى خاطر و توجيه رنج و عذابى كه در زندان متحمل مى شوند, پيدا كنند. مثلاً مسعود سعد در مقام مفاخره مى گويد:
به نظم و نثر كسى را گر افتخار سزاست
مرا سزاست كه امروز نظم و نثر مراست
به هيچ وقت مرا نظم و نثر كم نشود
كه نظم و نثرم درّ است و طبع من درياست
به لفظ آب روان است طبع من ليكن
به گاه كثرت و قوت چه آتش است و هواست(٥٦)
ادعاى بهار نيز در اين مورد كمتر از مسعود سعد نيست:
قرن ها بايد كه تا پيدا شود گوينده اى
كو به نظم و نثر بتواند شدن همسر مرا(٥٨٠)
و ده ها مورد ديگر از جمله رنگ رخسار, روزگار و بخت و اقبال, صبر و بردبارى, لباس زندانى, بند در زنجير كه براى دورى از اطاله كلام از ذكر آن ها خوددارى مى شود.
در مجموع مى توان چنين نتيجه گرفت كه الفاظ و كلماتى كه مسعود سعد در حبسيات خود به كار برده است, بسيار متين و باوقار است و نمودار روحى دردمند و زجر كشيده است, و همين متانت كلام باعث مى شود كه اثرى عميق در خواننده به جا گذارد, چون سخنش از دل برآمده و تار و پود آن از جان و دل بافته شده, لاجرم بر دل مى نشيند. البته گاهى از محور افقى حبسيات مسعود سعد اين احساس به دست نمى آيد, بلكه محور عمودى و تمام ابيات يك قصيده به كمك هم نمايانگر روحى لطيف و سرشار از احساس است و باعث دلپذيرى سخن او مى شود.
در حالى كه احساس و عواطفى كه در حبسيات ملك الشعراى بهار بيان شده است, كم تر سوز و جوشش درونى دارد, و الفاظ و كلمات شعر او محدود به معنى ظاهرى و لفظى خويش هستند.
مسعود سعد آن قدر كلمات و الفاظ را زيبا و سرشار از احساس و عاطفه بيان مى كند كه خواننده ناخودآگاه تحت تأثير شعر او قرار مى گيرد; هرچند كه زندان نرفته, و به درد وى گرفتار نشده باشد. به طورى كه حتى اگر در هوايى آزاد و محيطى سرسبز مشغول خواندن حبسيات او باشد, تنگى جاى, تاريكى, دلتنگى و سوز و گداز او را احساس مى كند و درد جانكاه او را بر دل و روح خود احساس مى نمايد.
اما در حبسيات ملك الشعراى بهار كم تر اين احساس دست مى دهد, و آن شايد بدين سبب باشد كه بهار به زبان محاوره توجه داشته و در غالب حبسيات خود مى كوشد تا شعر را با لحنى عاميانه و محاوره به كار برد و لذا مى بينيم برخى از حبسيات او رنگ نظم دارند تا شعر!
اما آنچه مسلم است عناصر و موضوعاتى كه در شعر اين دو شاعر حبسيه سرا و شايد اغلب شعراى حبسيه سرا به كار رفته است يكسان, و وجوه تشابه و اشتراك آن فراوان است.پاورقي:
١. حبسيه در ادب فارسى, ص٤٠.
٢. از صبا تا نيما, ج٢, ص١٢٣
٣. مقدمه ديوان ملك الشعراى بهار, س سيزده.
٤. همان, ص١٣.
٥. از صبا تا نيما, ج٢, ص٣٣٣.
٦. مقدمه ديوان بهار, ص هيجده.
٧. براى آشنايى بيش تر با زندگى مسعود سعد, رجوع كنيد به مقدمه ديوان مسعود سعد, تصحيح رشيد ياسمى.
٨. چهار مقاله, ص٧١.
٩, ١٠. به نقل از: حبسيه در ادب فارسى, ص٤٨.
١١. تاريخ ادبيات ايران, ص٦٧.
١٢. مقدمه ديوان مسعود سعد, رشيد ياسمى, ص يو.
١٣. مجله ارمغان, سال٢٥, ش٣.
١٤. مجله گوهر, سال٥٧, ش٦٢, نگاهى به اشعار مسعود سعد.
١٥. حبسيه در ادب فارسى, ص١٧.